تبليغاتX
ღ*فـانـا*ღ
   

 

 

 

 

جوجو
پسرخاله‌ي 2ساله‌ام (امیرپارسا) از وقتي به حرف افتاده خاله‌ها و دخترخاله‌هاش رو "جوجو" صدا ميکنه! کلا به همه‌مون میگه "جوجو" !
چند روز پيش که شمال بوديم، من طبقه‌ي بالا بودم و اميرپارسا هم اومده بود تو بغلم تا بتونه از پنجره پايينو نگاه کنه... بعد هرکي رد ميشد اميرپارسا اسماشونو ميگفت: دايي، عمو، آجي, عسل و... يه دفعه مامان من اومد و اميرپارسا گفت آله (خاله) ! من کلي ذوقمرگ شدم و همينجوري که بچه تو بغلم بود اومدم پيش خاله‌ام و گفتم خاله بالاخره امیرپارسا ياد گرفته بگه خالههههه! خاله ام هم گفت اميرپارسا بگو خاله؟! فکر میکنین چی گفت؟ بله! "جوجو" :|

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1391ساعت 0:46  به قلم  .: نـ ـگار :.  | 

خداحافظ خرگوش، سلام نهنگ
* هی نوشتم و هی پاک کردم! راجع به هرچی میخواستم بنویسم نصفه نیمه بی‌خیالش میشدم و پاکش میکردم!!

* اومدم بگم من حالم خوبه و در مورد پست قبلی اصلا ناراحت نیستم... این اتفاقی که افتاد شاید در ظاهر تلخ بود اما یه چیزای خوبی هم در کنارش داشت... مثلا باعث شد یه سری آدمای به ظاهر دوست رو بهتر بشناسم... چشمامو باز کنم و دیگه بیشتر از این به بعضی آدما سواری ندم!!! کسایی که من اونا رو جزو بهترین دوستام میدونستم اما اونا فقط میخواستن از محبت من سو استفاده کنن... بارها دلم رو شکستن اما من هیچی نگفتم ولی این بار دیگه به خودم اومدم و گذاشتمشون کنار... خیلی حرف ها تو دلم موند اما نگفتم... آدم حرفای دلش رو به کسی میگه که براش مهم باشه و برای حفظ رابطه تلاش کنه نه برای کسایی که هیچی از دوستی سرشون نمیشه و هیچی براشون مهم نیست...

* دوستای جدید پیدا کردم، از کلاس زبان و باشگاه... سعی میکنم بیشتر وقتم رو با اونا بگذرونم...

* هنوز تصمیمی برای کنکور ارشد نگرفتم و درس خوندن رو شروع نکردم... راستش هم تنبلیم میاد و هم به شدت دلسرد شدم... میخوام بعد عید راجه بهش تصمیم بگیرم... عید که حسابی سرم شلوغه...

* سال 90 هم با تموم خوبی ها و بدیهاش داره تموم میشه، یکی از تصمیمات مهمم در سال جدید اینه که شاد باشم... مهم نیست چه اتفاقایی میفتن یا حتی نمی افتن، فقط میخوام شاد باشم و از زندگیم لذت ببرم...

* پیشاپیش نوروزتون مبارک باشه :*

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 اسفند1390ساعت 16:52  به قلم  .: نـ ـگار :.  | 

کشـوری که من در آن زندگی میکنم!
میدونم بعد از ثبت این پست ممکنه بازم وبلاگم رو ازم بگیرن و مسـ ـدودش کنن اما نمیتونم ساکت بمونم... پس مینویسم

هیچ وقت ایـران رو دوست نداشتم اما هیچ وقت هم ازش متنفر نبودم تا این اواخر که اتفاقای مختلف منو روز به روز بیشتر از کشورم متنفر میکرد و دیروز این نفرت به اوجش رسید...
ممـلکت بی قانونی که هر کی توش به یه جایی میرسه میتونه هر غلطی دلش خواست بکنه! هر کی هر جور دلش خواست پارتـی بازی میکنه و حق دیگران رو میخوره...
داستان چیه؟ داستان برمیگرده به حدود یه ماه پیش که ثبت نام ممـتازین بدون کنـکور ارشـد بود... توی دفترچه نوشته بود که فقط مجاز به انتخاب رشته های همنام و متجانس می باشید... همنام که خب مشخصه یعنی چی! اما منظورشون از متجانس یعنی چی؟ چه رشته هایی میتونن هم جنس رشته ی من باشن؟ دوستم رفت مرکز آزمون و من رفتم دانشگاه علوم تحقیقات که سوال کنیم قضیه ی این متجانس چیه؟! تو مرکز آزمون به دوست من گفتن که ما اطلاعی در این باره نداریم!!! اما تو دانشگاه علوم تحقیقات وقتی من این سوال رو پرسیدم حتی مسخره ام کردن و با یه لحن خاصی گفتن خانوم معلومه این رشته هایی که شما میگی متجانس رشته ی شماس دیگه!!! گفتم آقا مطمئنین؟ تا حالا کسی بدون کنکور این رشته ها رو قبول شده؟ گفت بله خانوم!! و جوری نگاهم کرد که انگار دارم سوال مسخره ای میپرسم که جوابش واضحه! بازم واسه اطمینان فرداش از یه نفر دیگه هم پرسیدم و گفت هر رشته ای که مربوط به محیط زیست باشه متجانس رشته ی شماس!!
خلاصه بعد از کلی تحقیق من رشته ی مورد نظرم رو انتخاب کردم و ثبت نام کردم و شک نداشتم با معدلی که من دارم و رتبه ی اولم قبولم و خیالم کاملا راحت بود...
دیروز جواب ها اومد و منی که مطمئن بودم 100% قبولم، با این جمله مواجه شدم : نتیجه: حذف - رشته ی انتخابی با رشته ی فارغ التحصیلی تجانس ندارد!!! یعنی انگار یه پارچ آب یخ خالی کردن روم... اگه مینوشت مردود! عدوم قبولی! یا هر کوفت دیگه انقدر نمیسوختم که این جمله رو نوشته! یعنی منو حتی تو بدون آزمون شرکت هم ندادن!!! چرا؟! چون من مهندسی محیط زیست خونده بودم و حالا مدیریت محیط زیست رو انتخاب کرده بودم! چون از گروه فنی مهندسی و منابع طبیعی، اومده بودم گروه انسانی! چون مدیریت محیط زیست که تمام درساش درساییه که ما تو دوران تحصیل خوندیم رو گذاشتن تو گروه انسانی!!!
از همه بدترش اینجاس که من فهمیدم که 2 نفر از بچه های دانشگاه خودمون پارسال با معدل خیلی کمتر از من، مدیریت محیط زیست قبول شدن!!! یعنی پارسال متجانس بوده و امسال متجانس نیست!!!

صبح رفتم مرکز آزمون و بهم گفتن خانوم قانون هر روز عوض میشه!!! شما پارسالو میگی؟!! گفتم یعنی چی قانون عوض شده؟! دفترچه که فرقی نکرده!!! گفت من نمیدونم! اینا رو از بالا به ما میگن!!! آخرش هم کلی پاسمون دادن اینور و اونور و آخرشم یه نامه گرفتن ازمون و گفتن رسیدگی میکنن... من که چشمم آب نمیخوره ولی دیگه مهم نیست... دیگه انقدر دلسرد شدم که شک دارم حتی دلم بخواد برای کنکورش بخونم و پامو تو داشگاه مزخرفشون بذارم... دانشگاهی که هرکی رو دلشون بخواد همینجوری میارن توش و هرکی رو نمیخوان اینجوری میپیچونن! صبح انقدر آدم های مختلف اومده بودن مرکز آزمون... دختره میگفت من و دوستم رتبه های اول و سومیم، رتیه ی پنجم قبول شده و برای ما که اول و سومیم نوشته ظرفیت تمکیله!!!

اینم از رتبه ی اولی... اینم از معدل بالا... این همه درس بخون آخرش هم این...

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 0:2  به قلم  .: نـ ـگار :.  | 

من بی معرفت نیستم اما همه چی عوض شده :)
دیگه توییتر و 31شب، جایی واسه این وبلاگ که روزی بهترینم بود نذاشتن... متاسفم که دیگه نمیتونم مثل قدیما اینجا بنویسم... متاسفم که انقدر ازتون دور شدم... متاسفم اما کاری ازم برنمیاد... همچنان هستم، میخونمتون و دوستتون دارم :)

+ نوشته شده در  جمعه 25 آذر1390ساعت 19:36  به قلم  .: نـ ـگار :.  | 

من و دخترخاله‌ام
دخترخاله‌ی 8ساله ام رو به من: خاله؟ شما مدرسه میرفتید از کدوم درس بدتون میومد؟
من: اممم... عربی
دخترخاله‌ام: مگه درس عربی هم داریم؟
من: آره عزیزم، بری راهنمایی و دبیرستان کلی درس جدید اضافه میشه به درسات!
دخترخاله‌ام: عربی؟ رقص عربی یاد میدن؟
من: نه :|
دخترخاله‌ام: خب گفتم شاید یه تنوعی بدن تو درسا!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آبان1390ساعت 22:31  به قلم  .: نـ ـگار :.  | 

556
سلام...!

این روزا بیشتر وقتم رو جاهای دیگه ای از اینترنت میگذرونم و حتی میشه چند روز یه بار مدیریت وبلاگم رو باز میکنم تا ببینم کامنت جدیدی دارم یا نه... از گودر وبلاگ ها رو میخونم و معمولا حوصله ام نمیگیره خود وبلاگ رو باز کنم و کامنت بذارم... یه سری چیزا هم شنیدم که میخوان گودر رو تعطیل کنن! نمیدونم اگه گودر رو ببندن دیگه چه جوری میشه وبلاگ ها رو خوند با این همه تنبلی که به وجود اومده!!

فعلا تنها کاری که میکنم اینه که میرم کلاس زبان... هنوز کار مناسبی پیدا نکردم... واسه کنکور هم قصد ندارم بخونم... ترجیح دادم همین بدون کنکور آزاد رو برم و از رتبه اولیم استفاده کنم... حوصله ی درس خوندن واسه سراسری رو ندارم و البته الان دیگه خیلی هم دیره بخوام شروع کنم... اون چیزی رو هم که قبول شدم رو نمیرم و ترجیح میدم یه ترم عقب بمونم اما تهران درس بخونم! اصلا فکرش رو هم نمیکنم که برم شهرستان...

ولی خودمونیما... بیکاری آدم رو دیوونه میکنه!

پ.ن: راستی تمام بلیت های کنسرت همون 2روز اول فروخته شدن :)

+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1390ساعت 15:34  به قلم  .: نـ ـگار :.  | 

پیام بازرگانی :))
از امروز فروش بلیت برای کنسرت احسان خواجـ ـه امیـ ـری شروع شد؛ کنسرتش 14 و 15 آبان تو برج میلاده... من که انقدر دوسش دارم همین روز اولی بلیتش رو خریدم که خیالم راحت باشه :د

شما هم اگه علاقه دارین میتونین از طریق سامانه ی 84200 بلیت تهیه کنین و از کنسرت این خواننده ی عالی لذت ببرین...

*قیمت بلیت ها بستگی به جایگاه صندلی ها داره و از 25 تا 60 هزار تومنه

* این پست تنها جنبه ی تبلیغ و پیام بازرگانی داشت :))

* احسان خواجـ ـه امیـ ـری از معدود خواننده های داخل ایرانه که صداش فوق العاده اس و من واقعا دوسش دارم... مطمئنم کنسرتش واسم خیلی لذت بخش خواهد بود :)

+ نوشته شده در  شنبه 23 مهر1390ساعت 12:37  به قلم  .: نـ ـگار :.  | 

اتفاقای اخیر
سلام...!

* پایان نامه رو صحافی کردیم و تحویل دادیم و امضا بازی ها رو انجام دادیم و الان متنظریم مدرکمون رو بدن که گفتن 30روز کاری دیگه مدرک آماده میشه...

* کلاس زبان ثبت نام کردم که محیطش عالیه و خیلی دوسش دارم... با اینکه همش 2 جلسه رفتم اما دلم براش تنگ میشه و دوس دارم زود به زود برم...

* ارشد تو تکمیل ظرفیت قبول شدم اما چون تهران نیست نمیرم... جایی جز تهران دووم نمیارم...

* هنوز تصمیم نگرفتم امسال برای کنکور (سراسری) درس بخونم یا نه... اگه بخوام بخونم باید برم انقلاب و کتاب بخرم که تنهایی حوصله ام نمیشه... دوستمم که امروز رفت مسافرت و یه ماه دیگه میاد...

* دیروز یه اتفاق خیلی تلخ افتاد که هنوز که هنوزه از فکرم خارج نشده و فکر نکنم حالا حالا ها هم خارج شه... هی میخوام بهش فکر نکنم اما نمیشه... خودش هی میاد تو فکرم...

* یه عالمه آدم رو باید تو این هفته ببینم... نمیدونم چرا یهو عزیز شدم و همه میخوان منو ببینن؟ :د

* همین دیگه، چیز دیگه ای یادم نمیاد بگم... هی سعی میکنم بیشتر بنویسم و تند تند آپ کنم اما نمیتونم... نمیدونم چرا نمیشه...


+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مهر1390ساعت 0:5  به قلم  .: نـ ـگار :.  | 

بالاخره تموم شد
سلام...!

فردای روزی که پست قبلی رو نوشتم با دوستام رفتیم پیش استاد راهنما و یه سری ایراد ها رو گفت و یه سری نمودار و... ازمون خواست که خیلی زیاد بود و واسه 7 شهریور (یعنی امروز) وقت دفاع داد... ما هم از اون روز دنبال نمودار ها و تحلیل هاشون بودیم که خیلی هم سخت بود اما بالاخره تمومش کردیم و امروز رفتیم واسه دفاع...
چون حس میکردیم تحلیل هامون خیلی هم خوب نیست خیلی استرس داشتیم و همش میترسیدیم استاد سوال بپرسه و بمونیم توش! که همینطور هم شد و استاد چند تا سوال سخت پرسید و چند تا ایراد گرفت و وقتی دفاع 3تامون تموم شد لیستش رو آورد تا نمره هامون رو بذاره، ما هم دل تو دلمون نبود که با وجود این ایراد ها چند میخواد بده یعنی؟!!! اما استاد گفت با وجود اینکه یه سری ایراد ها داشتین و یه سری چیز ها رو نمیدونستین اما چون کارتون واقعا سخت بوده و تحلیل این نمودار ها کار هر کسی نیست و به خاطر زحمتی که کشیدین بهتون 20 میدم!! خیلـــــــــی ذوقمرگ شدیم یهو... اصلا فکرش هم نمیکردیم که 20 بشیم... واقعا شوک بزرگ و خوشحال کننده ای بود...
حالا فقط مونده که یه سری ریزه کاری ها رو انجام بدیم و پایان نامه رو واسه صحافی آماده کنیم... البته این ریزه کاری ها یه کم زیاده اما چون نمره مون رو گرفتیم دیگه خیالمون راحته...

آهان اینم بگم... از دانشگاه بهمون زنگ زده بودن که میخوایم لیست ممتاز ها رو رد کنیم اما نمره ی پروژه تون نیومده... ما هم بعد از دفاع رفتیم بهشون گفتیم که نمره مون اومده اما مسخره ترین جواب ممکن رو بهمون دادن!!! گفتن اشتباه شده، چون شما ترم آخرین ممتازی شامل حالتون نمیشه و فقط شامل حال کساییه که هنوز واحد داشته باشن تا ترم بعد بگیرن!!! گفتم یعنی چی؟! بالاخره ما 2تا رتبه های اول و دومیم! چطور اگه ما بدهکار باشیم موقع فارغ التحصیلی باید پول رو بدیم حالا که شما به ما بدهکار میشین (تخفیف شهریه جایزه ی ممتازی) شامل حالمون نمیشه؟! زنه هم گفت من نمیدونم و برین به مسئولش شکایت کنین! ما هم بی خیالش شدیم اما واقعا زور داشت! من با معدل 19.85 و دوستم با معدل 19.65 رتبه های اول و دوم شدیم و اون وقت اینا زدن زیر همه چی و الان معدل پایین هایی که میخوان 9 ترمه تموم کنن رو ممتاز میکنن!!! خیلی مسخره اس...

بالاخره که با تمام این خوبی ها و بدی ها و اینا... درسم تموم شد... انگار همین دیروز بود که رفتم دانشگاه... واقعا زود گذشت...

با وجود اینکه امروز خیلی خوشحال شدیم، اما یه اتفاق خیلی ناراحت کننده ای افتاد که حال 3تامون گرفته شد... امیدوارم تا آخر امروز این مشکل هم حل بشه و بیشتر از این کش پیدا نکنه...

مرسی از دعاهاتون واسه پایان نامه ام... خیلی دوستون دارم :*

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 شهریور1390ساعت 19:39  به قلم  .: نـ ـگار :.  | 

بعضی استادا رو باید...؟!
سلام...!

خیلی وقته نیومدم اینجا... راستش سرم اونقدرا هم شلوغ نبود که وقت نداشته باشم چیزی بنویسم، فقط حوصله ی نوشتن نداشتم...
اول از همه از پایان نامه ام بگم که چند نفرتون ازم پرسیده بودین، خب راستش اگه یادتون باشه گفته بودم استادم مسافرته و مثلا قرار بود 18م برگرده... اما نیومده بود، تا اینکه بهم اس ام اس داد و گفت" 3شنبه ساعت 9:30 میام دانشگاه (یعنی امروز)"
ما هم تا الان هرکاری کرده بودیم رو مرتب کردیم و ساعت 9 راه افتادیم به سمت دانشگاه، سر ساعت 9:30 استادم اس ام اس داد و گفت "امروز نمیام، شاید هفته ی دیگه بیام!" یعنی همونجا میخواستم بکشمش! منم جواب دادم که "استاد ما الان دانشگاهیم! چیکار کنیم حالا؟ خیلی از کارامون مونده و دیگه وقتی نیست! نمیشه جای دیگه ببینیمتون؟" جواب نداد! نیم ساعت صبر کردیم و جواب نداد! قبلا هم تاکید کرده بود که اصلا بهش زنگ نزنیم و فقط با اس ام اس در ارتباط باشیم! اما دیگه داشتم عصبی میشدم و زنگ زدم بهش، شوهرش گوشیش رو جواب داد!!!!!! گفت فردا احتمالا میاد دانشگاه و قطع کرد ! :|
خلاصه که اینم از پایان نامه ی ما و هنوز هیچی به هیچی! خانوم 1 ماه که مسافرت تشریف داشتن! حالا هم که برگشتن تشریف مبارکشونو نمیارن دانشگاه!!! ما هم تا چند تا چیز رو بهمون نگه نمیتونیم کاری کنیم دیگه! باید یه سری نمودار هامون رو ببینه و بگه چه جوری تحلیلشون کنیم تا بتونیم بقیه رو انجام بدیم... واقعا موندیم چیکار کنیم... اگه نشه باید یه ترم دیگه پایان نامه برداریم و باز شهریه بدیم و باز.... وای فکر کردن بهش هم روانیم میکنه!

اگه از پایان نامه بگذریم این روز ها خوبن، خوش میگذره... همش با دوستام بیرونم و زیاد حوصله ام سر نمیره...
دیگه همین دیگه... فقط خواستم ی چیزی نوشته باشم که بدونین زنده ام هنوز :د



پ.ن: نگار عزیزم خیلی ممنونم، هم واسه اینکه تولدم رو یادت بود و تبریک گفتی و هم واسه اینکه به یادم بودی و نگرانم بودی، ببخشید زودتر ننوشتم... هیچ راه ارتباطی دیگه هم که باهات ندارم، وبلاگمم زیاد نمیام، واسه همین بی خبر موندی، ببخشید

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مرداد1390ساعت 12:43  به قلم  .: نـ ـگار :.  | 


[ صفحه نخست | نوشته هاي قديمي ]

window.setTimeout( "document.getElementById ('adss').style.display='none'" ,100);