تبليغاتX
ღ*فانا*ღ
   

 

 

 

 

¤.:`·.¸¸.·´سوال ریاضی`·.¸¸.·´:.¤
سلام...!

X را در معادله ي رو به رو بدست آوريد (x ها توان هستن ها )
                                                                               4x - 12 × 2x + 32 = 0

خودم از راه عدد گذاري جواب هاش رو فهميدم اما راه حلش رو ميخوام
حد اقل 5 دقيقه روش فكر كنين ببينين ميتونين حلش كنين يا نه
يا از دوست و آشنا و فاميل بپرسين
خيلي برام مهمه  خيلييييييييييييييي (به علت يه سري مسائل )

فعلا بابايييييييي

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 10:39  به قلم  .: نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·´من اومدم`·.¸¸.·´:.¤
سلام...!

تا حالا بين پست هام انقدر فاصله نيفتاده بود اما اين دفعه يه مدتش كه مسافرت بودم و يه مدتش هم حوصله ي نت و وبلاگم رو نداشتم
اما الان حالم بهتره

اول از تمام دوست هاي گلم كه واسه تولدم به خونمون اومدن ، تلفن زدن ، اس ام اس زدن ، آف گذاشتن ، ميل زدن و همه ي دوست هاي عزيزم كه كامنت گذاشتن تشكر ميكنم

ما هميشه كمترين مدت مسافرت رفتنمون 1 هفته بود اما امسال به خاطر كلاس هاي من همش بايد 2-3 روزه بريم مسافرت
از اول تابستون يه مسافرت 1 روزه به سمنان (اين مجبوري بود) و 1 روزه به خوانسار و 2 روزه به اصفهان رفتيم (سال هاي پيش نصف تابستون رو شمال بوديم )
كه اين اصفهان و خوانسار رفتنمون خودش داستاني داره ! ساعت 11:30شب 4شنبه مامانم گفت فردا بريم مسافرت ! من گفتم كجا بريم؟ گفت نميدونم ميخواين بريم همدان ! من داشتم فكر ميكردم كه بريم يا نه ! دوباره مامانم گفت ميتونيم هم فردا با حميدينا(عموي من) بريم خوانسار يه شب ميمونيم بعد ميريم اصفهان ! من و بابام هم گفتيم باشه (آرش هم خواب بود) تا ما تصميم هامون رو بگيريم ساعت 10 دقيقه به 12 شده بود بابام زنگ زد به عموم (بيچاره رو از خواب بيدار كرد) گفت شما ساعت چند ميخواين برين؟ عموم هم گفت 3:30 !!!!!! بابام گفت خب يه كم ديرتر برين كه ما هم بيايم عموم هم گفت خب شما ساعت 5 جلوي در خونه ما باشين ! (حالا از خونه ما تا خونه ي عموم نيم ساعت فاصله اس)
ما هم شروع كرديم به جمع كردن وسايل و ... ساعت 1:30 خوابيدم و ساعت 3:30 مامانم بيدارم كرد گفت پاشو كارهات رو بكن زود تر ميريم (حالا من به خاطر بيخوابي ترجيح ميدادم از خير مسافرت بگذرم) خلاصه ديگه مسافرت حول حولي ما اينجوري شد
عموم يه پسر داره همسن و سال آرشه جفتشون هم شر و شيطونن اما خدا رو شكر جفتشون رفتن تو ماشين عموم و من راحت رو صندلي عقب دراز كشيدم (من تو ماشين و قطار و هر چيزي كه تكون بخوره خوابم نميبره)

تا حالا نرفته بودم اصفهان اما اين دفعه كه رفتم خيلي خوشم اومد
خيلي قشنگ بود
همه ي جاهاي ديدنيش يه طرف ! حموم عليقلي آقا هم يه طرف !
من خودم تا حالا حموم عمومي نديده بودم
خيلي برام جالب بود
اون مجسمه هاش هم كه تو سربينه گذاشته بودن خيلي قشنگ و ديدني بود
دلم ميخواد دوباره برم ببينمشون

از خوانسار كه ميرفتيم اصفهان تو جاده پر گندمزار بود
منم خيلي از گندم خوشم مياد
به بابام گفتم ماشين رو نگه داره و من پياده شدم رفتم وسط مزرعه گندم چيدم
انقدر كيف داشت ( تا چند روز ديگه در و ديوار اتاقم پر گندم ميشه )
الان هم چند تاشون رو تو گلدون كوچولي خودم گذاشتم
ميخوام چند شاخه رز قرمز هم بذارم وسطشون

با اينكه اصفهان خيلي خوش گذشت اما من اگه شمال نرم يعني مسافرت نرفتم
اما اون رو گذاشتيم واسه 20 شهريور كه كلاس هام تعطيل ميشه كه 10 روز بمونيم
مامانمينا هم ميخوان برن مشهد اما من شايد باهاشون نرم
شمال هم ميخوان برن اما بازم شايد من باهاشون نرم
حالا اينا بستگي به اين داره كه بابام ميذاره من چند روز خونه تنها باشم يا نه !!
من كه از خدامه خونه تنها باشم ... كلي آتيش ميسوزونم

ديگه اينجوريا بود
فعلا باباييييييي

* من هنوز وقت نكردم جواب كامنت هاي دو پست قبلي رو بدم ؛ شرمنده
** واسه خوب شدن عزيزترينم دعا كنين
*** حوصله ي درس خوندن ندارم ، چي كار كنم؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مرداد1385ساعت 18:0  به قلم  .: نگار* :.  | 

تا اطلاع ثانوي تعطيل
خيلي دپم
حال و حوصله ي هيچ كس رو ندارم
حتي حوصله ي خودم رو هم ندارم

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 10:25  به قلم  .: نگار* :. 

¤.:`·.¸¸.·´تولد نگار* جون مبارك D: `·.¸¸.·´:.¤

سلام...!

اول از همه اينو بگم كه من ميخواستم وبلاگ نويسي رو بذارم كنار و قرار بود اين آپ آخرين آپم باشه ، اما تصميمم عوض شد و همچنان بايد منو تحمل كنين

چون يه طومار هم به عنوان پست آخر و خداحافظي نوشته بودم يه قسمت هاييش رو اينجا ميذارم (قسمت قدر داني از شما دوست هاي گلم)

خب حالا اول كادو هاتون رو بدين تا بذارم بياين تو

چي؟ كادو نياوردين؟

نخير نميشه بياين تو برين با كادو بياين

بعد از 2 سال روز تولدم تهران موندم و مسافرت نرفتم

خيلي بده آدم روز تولدش مسافرت باشه

البته دوست هاي گلم همشون بهم زنگ زدن

حتي كسايي كه فكرش هم نميكردم تولدم رو يادشون باشه

حالا تولد تولد تولدم مبارك (17 سالم تموم شد و رفتم تو 18 چه بزرگ شدما )

بيام شمع ها رو فوت كنم تا 10000000000000 سال زنده باشم (هر چند از زندگي خوشم نمياد)

حالا دست دست ، رقص رقص

خب ديگه ، زيادي لوس بازي در آوردم

بريم سر تشكرات !!!(جمع مونث سالم بود امروز عربي داشتم يه كم قاط زدم)

من از آبان (تو پرشين بلاگ ) به جمع شما پيوستم

خيلي از شما ها از همون روز اول باهام بودين

و خيلي هاتون بعدا كه اومدم بلاگفا باهام آشنا شدين

اما من تو اين مدت دوست هاي خيلي خوبي پيدا كردم

دوست هايي كه مثل خواهر و برادرام بودن

خيلي چيزا ازشون ياد گرفتم

و به خيلي از اشتباهاتم پي بردم

دوست دارم با آوردن اسمشون از زحماتشون تشكر كنم

                    ~*~*~*~*~ ~*~*~*~*~ ~*~*~*~*~ ~*~*~*~*~ ~*~*~*~*~

سعيد عزيزم كه عشق رو بهم نشون داد

مهساي گلم (آتيش پاره)كه هميشه با هم شيطوني ميكرديم و واقعا از ته ته دلم دوسش دارم

مهسا جونم اون شتر ها رو يادگاري نگه ميدارم تو هم مواظب قوري هام باشي ها !

سحر گلم (پرسپكتيو)كه هميشه آجي صدام ميكرد و خيلي دوسش دارم (فردا تولدشه)

نگار سرزمين عجايب كه عاشق نوشته هاي سريالي اش بودم و شباهت هايي كه به خودم داشت

نگار2 كه برام يه دوست واقعي بود

تاني عزيزم كه برام مثل يه خواهر بزرگتر بود و من از ته دلم دوسش داشتم و همسرشون داداش نيما با چايي هاي خوش عطرشون (همراز)

سلطان بانوي عزيز كه اونم برام يه خواهر خوب بود و همسرشون آقا محمد رضا (ماجراهاي من و ممد)

محمد (نوشته هاي يك ديوانه)كه از اون اول كلي بهش زحمت دادم و كلي تو كار هاي وبلاگ كمكم كرد اما به قول خودش هميشه اذيتم ميكرد ... كرمالو ، خرمالو ، شفتالو

ويدا و نسترن عزيزم كه خيلي دوسشون دارم

مريم خانومي كه اين آخري ها باهاش دوست شدم

آقا سهيل كه حرف ها و نوشته هاشون هميشه آرامش بخش بوده و هست و فال هاي حافظشون

رضا كوچولو كه با اين كه تازه باهاش آشنا شدم فهميدم چه روح بزرگي داره

آنوشاي عزيزم كه هم رشته ي خودمه

داداشي سيب زميني عزيز كه از همون روز هاي اول تا حالا باهام بوده

م-ح-ر كه هميشه به يادم بود و من حرف هاش رو خيلي دوست داشتم (البته وبلاگ قبليش رو خيلي بيشتر دوست داشتم)

آبجي زهراي عزيزم كه خيلي دوسش داشتم

زهراي گل كه مدت زيادي نيست باهاش آشنا شدم اما فهميدم دختر خيلي گليه

هومن (چرت و پرت هاي من) كه به زور راضي اش كردم بياد بلاگفا ، بچه ي خيلي خوبيه

و بقيه ي دوستان كه به علت كمبود وقت با آوردن اسمشون ازشون قدر داني ميكنم

مسعود (داداش سعيد) ~*~ سارا (دختر ناشناس) ~*~ سارا (دل اسير) ~*~ محمد جواد (سراب) ~*~ شاهزاده ي عاصي ~*~ بهمن با چرت و پرت هاي بامزه اش ~*~ حامي ~*~ برره ~*~ كامي ~*~ سايه ي عزيزم با وبلاگ رويايي رويايي كه من از وقتي وبلاگ نداشتم با وبلاگش آشنا شدم و عاشق وشته ها و مخصوصا آهنگ آرامش بخش وبلاگش بودم (اون هيچ وقت به وبلاگم نيومد) ~*~ بابك (كودكان فردا) ~*~ بنيامين (پسر جهنمي) ~*~ بهار (بي خي بابا) ~*~ علي (هروله كنان) ~*~ نگار گوگولي ~*~ نگار كلك ~*~ نگار يار ~*~ نگار با رز مشكي ~*~ شيدا جون ~*~ وحيد ~*~ مهسا رضواني ~*~ حامد ~*~ نداي عزيزم (گدا خونه) كه بي خبر گذاشت و رفت ~*~ ستاره ي عزيز ~*~ سورناي عزيزم ~*~ مسعود ~*~ آقا مهرداد ~*~ ساني گلم

و دوست هاي گل ديگه ام كه وبلاگ نداشتن : پرديس عزيزم كه خيلي گله ~*~ هستي عزيزم ~*~ هاني دختر خورشيدي ~*~ آناي گل

و تشكر ويژه از دختر خاله ي عزيزم (شكوفه) كه اون باعث شد من وبلاگ نويس بشم ، و بايد بگم واقعا محشر مينويسه من كه عاشق نوشته هاشم و هر كدوم رو چند بار ميخونم

اگه اسمي از قلم افتاد به بزرگي خودتون ببخشيد (هرچي فكر ميكنم شخص ديگه اي يادم نمياد)

حالا نوبت آرزوي شب تولده

قبل از اتفاقي كه چند روز پيش برام افتاد آرزوم قبولي تو يه رشته ي خوب بود

اما الان از خدا يه چيز ديگه ميخوام

خدايا من هيچ وقت بنده ي خوبي نبودم

نماز نخوندم

روزه نگرفتم

با حجاب نبودم

اما تو بزرگي

تو منو ببخش و اين درخواست ملتمسانه ي منو بپذير و مشكلم رو حل كن

از شما دوست هاي خوبم هم ميخوام برام دعا كنين مشكلم حل بشه (به خدا چند روزه خواب و خوراكم شده گريه)

خيلي دوستون دارم

فردا تو وبلاگ سحر تولده حتما اونجا هم سر بزنين

فعلا باباييييييييييييي

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 21:0  به قلم  .: نگار* :.  | 

سلام....!

من شاید چند روزی نباشم ... شرمنده که نتونستم جواب کامنت همه رو بدم ... برگشتم جواب میدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 9:14  به قلم  .: نگار* :. 

¤.:`·.¸¸.·´دانلود آهنگ با حجم کم`·.¸¸.·´:.¤
سلام...!

آهنگ هاي حميدرضا و عليرضا رو شنيدين؟
خيلي باحالن
من آهنگ ها رو كم حجم كردم (به طور متوسط 600KB )و واسه دانلود گذاشتم
البته مثل آهنگ هاي داريوش كه گذاشته بودم تو 30 ثانيه دانلود نميشه
چون اگه اون طوري ميكردم خيلي كيفيتش مي اومد پايين
اينا كيفيتش تقريبا خوبه (از داريوش ها بهتره)
اما بازم زود دانلود ميشه (به طور متوسط هر كدوم تو 4-5 دقيقه)
بياين دانلود كنين باز بگين تهران بد جاييه 
خودم كه از هر جا ميخوام آهنگ دانلود كنم كم كمش 20 دقيقه طول ميكشه به خاطر همين بيشتر مواقع از خير دانلود ميگذرم
همه ي آهنگاشون قشنگه اما خودم 3 و 6 و 7 و 9 و 10 رو بيشتر دوست دارم

Track 01 از اين آهنگش زياد خوشم نمياد

Track 02 ريتم اين آهنگ باحاله

Track 03 اينو خيلي دوست دارم !

Track 04 نظر خاصي ندارم

Track 05 اينم خوبه

Track 06 اينو خيلي دوست دارم

Track 07 اين آهنگ در مورد امام حسين و حضرت ابولفضله ! دفعه ي اول كه شنيدم موهاي تنم سيخ شد ! خيلي قشنگه حتما دانلود كنين

Track 08 نظر خاصي ندارم

Track 09 اينم خيلي دوست دارم

Track 10 اينم خيلي باحاله

البته همه ي اينا سليقه ايه ، هر كي ممكنه از يكيش خوشش بياد
پس همش رو دانلود كنين ببينين كدوم قشنگ تره

* حالا باز بيايد بگين وبلاگت بي محتوا شده ! باز بياين بگين .... بي معرفت ها

** به عشق خدايي : ببخشيدا ! پست قبلي من آخر غم و اندوه و افسردگي و دپرسي و ... بود ! اون وقت شما ميگين :"خواستم بگم افرين به شما که سر شار از انرژي مثبت هستيد و به مخاطب خود انرزي فکري ميدهي "  كجاي اون مطلب انرژي مثبت داشت؟

*** دوشنبه ي هفته ي ديگه تولدمه ! حتما بياين ها (خدا كنه تو هم بتوني بياي اگه نياي خيلي ناراحت ميشم)

**** اون لينك افزا رو واسه خودم نذاشتم ها ! حالا هي بياين بگين با تبادل لينك چطوري؟ ... خب دوست دارين لينكتون رو بذارين ديگه ، به من نگيد

***** در ضمن تو شعر پست قبلي مرجع ضمير ببوسمت و ببويمت به بارون بر ميگرده (قابل توجه افراد منحرف) ...!

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 1:23  به قلم  .: نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·´تقدبم به عزیزترینم`·.¸¸.·´:.¤
با دلي خسته
كنج نشين غمكده ي قلبم شدم
كه تمامي خاطرات عاشقانه ام را با دست خودم لمس كنم
دل آسمان هم مثل دل من گرفته
به باران پناه ميبرم
ميخواهم در آغوشش گيرم
ببوسم و ببويمش
نم نم غصه هاي آسمان را روي گونه هايم حس مي كنم
و همراه با آسمان مي بارم
كاش دل آسمان هميشه گرفته باشد
گل هاي پژمرده ي دلم با نگاه تو جان ميگيرد
با باران مهرباني ات
با عشق بي دريغت
بيا اي عشق نازنينم
سخت دلتنگم ....
+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 14:15  به قلم  .: نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·´اتاق به همريخته + كوه درس`·.¸¸.·´:.¤
سلام...!

واي واي وايييييييييييييي
آخه اين چه وضعشه؟

صبح مامانم كارتن كتاب هام رو از انباري آورده بود بالا 1 ساعت پيش بازش كردم و كتاب دفتر هايي رو كه ميخواستم رو آوردم بيرون (وسط اتاق) بعد كتاب دفتر هاي تو كمدم رو ريختم وسط اتاق كه ببينم كدوم رو ميخوام و كدوم رو نميخوام !
الان يه ساعته دارم با اين كتاب دفتر هاي بيچاره كشتي ميگيرم ، مگه جمع ميشه ؟!؟!
همش همين وسط ولو مونده
يه دونه ميزنم تو سر خودم يه دونه تو سر اين كتاب هاي بد بخت
همه ي اينا به كنار ! وقتي ميبينم اين همه كتاب رو من بايد تا آخر تابستون تموم كنم گريه ام ميگيره
تو عمرم انقدر احساس درماندگي نكرده بودم بمیرم واسه خودم
الان هم كلي درس دارم اين برنامه ي كلاس هامه :

يكشنبه ها : 8 تا 11 زيست ~~~11 تا 2:30 عربي ~~~ 4 تا 7:15 فيزيك
دوشنبه ها : 8 تا 11 رياضي
چهار شنبه ها : 8 تا 11 زبان ~~~ 3 تا 7 شيمي

كه 1 شنبه ها بين عربي و فيزيك رو نميتونيم برگرديم خونه ، آخه راهمون دوره
همون طرف ها يه رستوران پيدا كرديم كه شده پاتوقمون
تا بريم ناهار بخوريم و برگرديم كلاس بعدي شروع ميشه

4 شنبه هم امتحان زبان و شيمي داريم
پس من ديگه برم
فعلا باباييييييييييييييييييي

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 18:2  به قلم  .: نگار* :.  | 


[ صفحه نخست | نوشته هاي قديمي | پست الكترونيك ]