تبليغاتX
ღ*فانا*ღ
   

 

 

 

 

¤.:`·.¸¸.·´نرگس`·.¸¸.·´:.¤

سلام...!

اين مطلب رو چند روز پيش ديدم . با اينكه نرگس ديگه تموم شده (چه مزخرف هم تموم شد ) اما ديدم بامزه اس گفتم بذارم اينجا تا شما هم ببينين منم يه آپي كرده باشم

اين روزها هر جا که ميری صحبت از نرگس و شوکت و نسرينه!...

 narges - by mahnaz yazdani

تعليمات اجتماعی و بار مفاهيم اين سريال اونقدر جذاب و لطيف

است که نميشه از ديدنش چشم پوشيد!...

 narges - by mahnaz yazdani

بطوريکه حتی در ليگهای اروپا هم تصميم گرفته شده برای جذب

تماشاگر از اين سريال استفاده بشه!...

 narges - by mahnaz yazdani

اين سريال نقاط قوت بسياری داره!... مثلا ريتم تندش روی هرچی

فيلم اکشن مثل ماتريکس و کبرا ۱۱ رو کم کرده...!

 narges - by mahnaz yazdani

واقعيتهای تلخ اجتماعی مثل فقر رو به صورت کاملا ملموس و

باور پذير به تصوير کشيده!....

 narges - by mahnaz yazdani

ارزش و جايگاه واقعی روابط خانوادگی رو به همگان نشون داده!...

 narges - by mahnaz yazdani

آخرين و ناشناخته ترين روشهای روانشناسی رو آموزش داده!...

 narges - by mahnaz yazdani

... و مهمتر از همه روی تمام کليشه ها و باورها خط بطلان کشيده.

چرا نميشه بدون داشتن يک ذره عقل و سواد و هنر و استعداد و خوشگلی يه پسر پولدار و خوشگل تور زد؟!!... .

 narges - by mahnaz yazdani

 

يه جايی خوندم که آدمها پنج دسته اند:

۱- اونهايی که نرگس رو با دل و جون ميبينند و براشون مهم نيست
بقيه راجع بهشون چی فکر ميکنند.
۲- اونهايی که نرگس رو نميبينند و کاری هم ندارند که بقيه ميبينند يا نه!
۳- اونهايی که نرگس رو نميبينند و اونايی رو که ميبينند مسخره ميکنند.
۴- اونهايی که نرگس رو نميخوان ببينند چون ميخوان آدمهای باکلاسی
باشند اما بعضی وقتها يواشکی ميبينند!
۵- و آخر سر اونهايی که اصلا تلويزيون ندارند که نرگس رو ببينند.

شما از کدوم دسته ايد؟!.... .

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 0:0  به قلم  .: نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·´یه دل نوشته`·.¸¸.·´:.¤
سلام...!

بازم دلم گرفته ، بازم عصبانيم ، بازم ناراحتم اما اين بار از دست خودم ! آره من از دست خودم عصبانيم !! حس ميكنم از خودم بدم مياد ؛ از خودم متنفرم اصلا حالم از خودم به هم ميخوره . ديگه نميتونم خودم رو تحمل كنم . دوست دارم از خودم فرار كنم . برم جايي كه خودم نباشه ، خودم باهام نياد ...
هميشه دل نوشته هام رو توي ورق مينوشتم و بعد از تموم شدنش اون ورق هاي خيس از اشك رو ريز ريز ميكردم و ميريختم تو سطل آشغال ! اما اين بار بر خلاف هميشه ميخوام دل نوشته ام رو بذارم اينجا ، ميخوام همه منو بشناسن ، ميخوام همه بفهمن كه من چه آدم بدي هستم ...
آره ! من يه دختر بچه ي لوس ، از خود راضي و مغرور ، خود خواه ، لجباز ، عصبي و احساساتيم ! من يه آدم غير قابل تحملم . حتي احساسم هم متناقضه ! خودم هم نميدونم چي ميخوام و چي نميخوام ؛ چي خوبه و چي بده ؛ چه كاري درسته و چه كاري غلطه ... حتي بيشتر مواقع نميفهمم كه چي ميگم و چي كار ميكنم . و وقتي كار از كار گذشت ، عزيزم ناراحت شد و دلش شكست تازه ميفهمم كه چي كار كردم . تازه ميفهمم بازم اشتباه كردم . بازم يه كار بچه گانه كردم
پس من كي ميخوام بزرگ شم؟ كي ميخوام دست از اين اشتباهات بچه گانه بردارم؟ كي ميخوام آدم شم؟
خيلي از دختر هاي همسن و سال من شوهر دارن ، بچه دارن ... اما من هنوز تو عالم بچه گي هستم . هنوز نميدونم از زندگي چي ميخوام . من هنوز خيلي چيزا رو نميدونم .
گاهي كه عزيزم با عصبانيت باهام حرف ميزنه و سعي داره اشتباهم رو بهم بفهمونه ميشم مثل اين بچه ها كه با توپ زدن شيشه ي همسايه رو شكستن ! سرم رو ميندازم پايين ، اشك تو چشمام جمع ميشه اما غرورم مانع گريه ميشه و با آروم ترين صدا ميگم ببخشيد !
و منتظر ميمونم مثل اون بچه كه منتظر تنبيه از جانب بزرگترشه ، درست مثل اون !
اما فرق من با اون بچه اينه كه ميدونم و درك ميكنم كه عزيزم به خاطر محبتي كه بهم داره و چون دوستم داره با عصبانيت باهام حرف ميزنه و گاهي دعوام ميكنه !
من اينا رو ميفهمم اما كاري جز ببخشيد گفتن از دستم بر نمياد ...
آخه ببخشيد هم شد حرف؟ با ببخشيد شيشه ي شكسته ي همسايه درست ميشه؟ با ببخشيد اشتباها جبران ميشه؟
و من باز از خودم بدم مياد ، باز از خودم متنفر ميشم و باز غذاب وجدان ميگيرم چون ديگه نميتونم تو چشماي اون عزيز نگاه كنم . چون ازش خجالت ميكشم . چون اون خيلي خوبه و من خيلي بد . چون اون اشتباه نميكنه و من سر تا پا اشتباهم . تمام زندگيم اشتباهه حتي گاهي فكر ميكنم به دنيا اومدن و ورودم هم به اين زندگي اشتباه بوده...
اما يه مساله ي ديگه هم هست ! اون بچه كه از قصد شيشه ي همسايه رو نشكسته ! اون بچه نميدونسته اگه توپ رو اون طرف شوت كنه ممكنه بخوره به شيشه ي همسايه و بشكنه ...
منم از قصد اشتباه نميكنم . منم نميدونم كه ممكنه كارم اشتباه باشه . منم نميدونم كه ممكنه كارم بچه گانه باشه . اشتباهات من خيلي زياده و من به اون عزيز حق ميدم كه عصباني بشه ، حق ميدم كه بخواد دليل كاراي احمقانه ام رو بدونه ، حق ميدم همش ازم سوال و جواب كنه ، به خدا من بهش حق ميدم اما وقتي خودم دليلي واسه خيلي از كارام پيدا نميكنم چي ميتونم بهش بگم؟ بگم بازم بچه گي كردم؟ بازم يه كار احمقانه ي ديگه كردم؟
من هنوز خيلي بچه ام . خيلي از كارام بچه گانه اس ! نميدونم چقدر طول ميكشه كه از اين عالم بيام بيرون . چقدر طول ميكشه تا با دنياي بچه گي و شيطنت خداحافظي كنم. چقدر طول ميكشه تا خودم رو بشناسم !! شايد 1 سال ! شايد 2 سال ! شايد 10 سال !! و شايدم هيچ وقت !!!! اما من دلم ميخواد ، دلم ميخواد كه روزي خودم رو بشناسم ، هدفم رو بشناسم و بفهمم كه از زندگي چي ميخوام !
عزيزم اينو بدون كه من هيچ وقت نخواستم تو رو ناراحت كنم و يا آزار بدم . به خدا من همچين چيزي نخواستم و اگه كاري كردم بدون از روي بچه گي بوده .
ديگه حتي روم نميشه بگم ببخشيد ... اما تو دلم بي صدا داد ميزنم : منو ببخش بهترينم !

* اينم يه دل نوشته بود ... هميشه دل نوشته هام انقدر پراكنده و چرت و پرته ...
** من تازه از شمال برگشتم و هنوز وقت نكردم به وبلاگ هاي قشنگتون سر بزنم . شرمنده

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 شهریور1385ساعت 17:33  به قلم  .: نگار* :. 

¤.:`·.¸¸.·´من دارم میرم مسافرت`·.¸¸.·´:.¤
سلام...!

بالاخره اين برنامه ي ما جور شد و داريم ميريم شمال
همه منتظر بودن اين كلاس هاي من تموم شه تا بتونيم بريم شمال
فردا صبح ميريم
معلوم نيست كي برگرديم
اگه باباهامون باشن شنبه ، 1شنبه برميگرديم
اما اگه باباهامون برگردن تهران و ما زنونه بمونيم فكر كنم تا آخراي هفته ي ديگه بمونيم
كه ايشالا باباها كار دارن برميگردن تهران
آخه زنونه خيلي بيشتر خوش ميگذره
فعلا باباييييييييييييي

* نگار دیروز اینو نوشته منم که عادت ندارم برای پستهام کامنت دونی بزارم، اینجا هم همین کارو میکنم البته من ناشناسم !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 18:21  به قلم  .: نگار* :. 

¤.:`·.¸¸.·´من میخوام کنکور قبول شم`·.¸¸.·´:.¤
سلام...!

چند روزه كه ميخواستم آپ كنم اما وقت نميشد
حالا هم كه اومدم آپ كنم يه كامنت از يه دوست عزيز ديدم كه حالم گرفته شد
همه دارن ميرن
همه به خاطر درس نت رو گذاشتن كنار
اما من هنوز اينجام
من يه وابستگي هايي به نت دارم كه نميتونم از اين دنياي مجازي دل بكنم
ميدونم سال ديگه پشيمون ميشم
اگه كنكور قبول نشم خودم و نت رو مقصر ميدونم
دوست هام امسال نت رو از زندگيشون حذف كردن
خوش به حالشون كه اراده اش رو داشتن
چند روز پيش به سپيده (تجربي)گفتم باورم نميشه كه ديگه نمياي نت ! يعني اصلا ديگه دلت نميخواد بياي؟ گفت : تا بعد از كنكور نه !
ستاره وبلاگش رو بست ! مهسا و ويدا كمتر ميان نت ...
از دوست هاي مدرسه ام هم : 2 تا سپيده ها ديگه نميان نت ! ترانه ديگه نمياد نت ! مهيار ديگه نمياد نت ! غزاله ديگه نمياد نت ! و....
منم بايد يه فكري كنم
اگه اينطوري پيش بره از همه عقب ميمونم
ترانه انقدر داره درس ميخونه كه ديگه حتي وقت نداره به من و سپيده (كه مثلا دوست صميميش بوديم ) زنگ بزنه ! من و سپيده چند بار زنگ زديم اما اون زنگ نزد
سپيده (رياضي)همش ميره كتابخونه و درس ميخونه
منم نبايد از دوست هام عقب بمونم
منم بايد درس بخونم
امسال ، سال سرنوشته !
نميدونم بايد چي كار كنم
ازتون كمك ميخوام
ديگه نميتونم به وبلاگ هاي قشنگتون سر بزنم و از خوندن نوشته هاتون لذت ببرم
به خاطر همين اصلا توقع ندارم كه به وبلاگم بياين و برام كامنت بذارين
فقط ميخوام فراموشم نكنين
بدونين كه همتون رو دوست دارم و هيچ وقت فراموشتون نميكنم
وبلاگمو نميبندم اما دير به دير آپ ميكنم
برام دعا كنين تا انگيزه ي لازم واسه درس خوندن رو پيدا كنم
دعا كنين تا سال ديگه بيام و خبر قبوليم رو اينجا بنويسم
برام دعا كنين

خوشحالم كه دوست هاي خيلي خوبي دارم
اميدوارم همتون تو كاري كه ميخواين موفق بشين و به آرزو هاي قشنگتون برسين
تا آپي ديگه كه معلوم نيست كي باشه (ولي چون هنوز تابستونه شايد زود آپ كنم) همتون رو به خدا ميسپارم
فعلا باباييييييييييييي


* من 2 تا دوست صميمي به اسم سپيده دارم كه يكي رشته اش تجربيه و يكي رياضي ! منظورم از نوشته هاي تو پرانتز رشته هاشون بود

** از همه ي دوست هاي گلم كه واسه پستي كه حذفش كردم حرف هاي قشنگي زدن ممنونم

*** یکی از دوست هامون بیمارستانهبراش دعا کنین که هم خوب شه و هم مشکلش حل شه

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 11:53  به قلم  .: نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·´تولد داداش نیمـــــا`·.¸¸.·´:.¤
سلام...!

امروز تولد داداش نيمــــــا ، همسر تاني جون عزيز منه
كه تو بلاگ مشتركشون يعني همـــــراز  تولد گرفتن
تاني جونم هم سنگ تموم گذاشته
يه مهموني عالي و به ياد موندني

داداش نيمـــــا تولدت مبارك
ايشالا 10000 سال زنده باشي و در كنار تاني جونمخوشبخت بشي


* تاني جونم ، من نميتونم كامنت هاي وبلاگتون رو باز كنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 16:18  به قلم  .: نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·´لوس`·.¸¸.·´:.¤
سلام...!

خوبين؟؟؟؟
منم خوبم
اه اه اه اه اه اين بچه لوس ها رو ديدين؟
چند روز پيش با سپيده رفته بوديم بيرون ، جلوي يه مغازه ي اسباب بازي فروشي يه بچه رو زمين ولو شده بود و با جيغ و داد و گريه و ناله و فغان و هوار و دست و پا كوبيدن رو زمين معركه گرفته بود
مامان جونش هم قربون صدقه اش ميرفت و ميگفت بعدا برات ميخرمش عزيزم ، عسلم و ...
اه اه اه اگه من جاي مامان اون بچه بودم يه دونه ميزدم تو دهنش كه ديگه صداش در نياد
انقدر از اين بچه هاي لوس بدم مياد

شما چقدر ميتونين بچه ي لوس رو تحمل كنين؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 14:42  به قلم  .: نگار* :.  | 


[ صفحه نخست | نوشته هاي قديمي | پست الكترونيك ]