تبليغاتX
ღ*فانا*ღ
   

 

 

 

 

¤.:`·.¸¸.·´بازگشت همه به سوی اوست...`·.¸¸.·´:.¤
سلام...!

چشم من بيا منو ياري بكن
گونه هام خشكيده شد كاري بكن
غير گريه مگه كاري ميشه كرد
كاري از ما نمياد زاري بكن

اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمياد
تا قيامت دل من گريه مي خواد

هر چي دريا رو زمين داره خدا
با تموم ابراي آسموناش
كاشكي مي داد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گريه كنن

اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمياد
تا قيامت دل من گريه مي خواد

قصه ي گذشته هاي خوبمون
خيلي زود مثل يه خواب تموم شدن
حالا بايد سر رو زانوم بذارم
تا قيامت اشك حسرت ببارم
دل هيشكي مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا كه گريه دواي دردمه
چرا چشمم اشكشو كم مياره

اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمياد
تا قيامت دل من گريه مي خواد

خورشيد روشن ما رو دزديدن
جاي اون ابراي سهمگين كشيدن
همه جا رنگ سياه و ماتمه
فرصت موندنمون خيلي كمه

اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمياد
تا قيامت دل من گريه مي خواد

سرنوشت چشماش پره نمي بينه
زخم خنجرش مي مونه رو سينه
لب بسته سينه ي غرقه به خون
قصه ي بودن آدم همينه

اون كه رفته ديگه هيچ وقت نمياد
تا قيامت دل من گريه مي خواد


*  يه بابابزرگ مهربون ديگه هم پر كشيد و به آسمونا رفت
عزيزم بهت تسليت ميگم ... ميدونم خيلي سخته اما ديگه كاري از دست هيشكي بر نمياد ... مطمئن باش جاش خيلي خوبه
روحش قرين رحمت ...

*  سعيد ازم خواست بگم كه ديگه نمياد نت ... گفت به دوستاش (مخصوصا مهرداد و زهرا) بگم كه فراموششون نكرده و هميشه به يادشونه
(البته شما زياد جدي نگيريد چون من نميذارم ديگه نياد نت ، مگه دست خودشه؟)

*  منم از اين به بعد خيلي كمتر ميام نت ... يه برنامه نوشتم كه ميخوام دقيقا بهش عمل كنم ... اما تو وقت هاي استراحتم وبلاگاتون رو آفلاين ميخونم
بعد از كنكور هم ADSL ميگيرم و صبح تا شب و شب تا صبح ميام نت

*  سه شنبه ها تو مدرسه مراسم زيارت عاشورا داريم ... منم نذر كردم كه تا آخرش برم ... سلامتي دوستم از قبولي تو كنكور خيلي مهم تره ، ايشالا خدا به واسطه ي امام حسين شفاش ميده و همسرش رو هم از نگراني در مياره

*  به يادتون هستم ، به يادم باشين ، فعلا بابايييييييي

+ نوشته شده در  جمعه 26 آبان1385ساعت 20:24  به قلم  .: *نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·´یک سال گذشت`·.¸¸.·´:.¤
سلام...!

يك سال گذشت ...
پارسال تو چنين روزي تو پرشين بلاگ وبلاگ ساختم و وارد دنياي وبلاگ نويسي شدم
خيلي هاتون از همون موقع ها باهام بودين و همراهيم كردين و خيلي ها از بلاگفا باهام بودين ...
تو اين يه سال خيلي چيزا ازتون ياد گرفتم
گاهي با دلنوشته هام ناراحتتون كردم اما شما با كامنت هاي دلگرم كننده تون به زندگي اميدوارم كردين

روز هاي اولي كه وبلاگ زده بودم با ديدن چند تا كامنت (حتي 2-3 تا) خيلي خوشحال ميشدم و فوري بهشون جواب ميدادم
تو بلاگفا كامنتام به 300 تا هم رسيد
اما الان ديگه به تعداد توجهي ندارم ، فقط محتواي كامنتا برام مهمه ، حرف هاي دلگرم كننده ي دوستام مهمه ، راهنمايي هاشون برام مهمه ...
اين كه به خاطر خودم ميان اينجا و نميگن وبلاگ قشنگي داري به ما هم سر بزن !! (از اين جمله خيلي بدم مياد)
و حتي اگه من وقت نكنم وبلاگشون برم اونا بازم ميان و تنهام نميذارن
به خاطر تمام خوبي ها و مهربوني هاتون ممنونم
اميدوارم روزي بتونم گوشه اي از زحماتتون رو جران كنم

فعلا بابايييييي

* امروز تولد وبلاگ ممد و بانو هم هست ، تبريك ميگم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 آبان1385ساعت 22:18  به قلم  .: *نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·´دلنوشته`·.¸¸.·´:.¤
دلم خيلي گرفته
ديگه خسته شدم
از همه چي
حتي از تو
از اينكه پيشم نيستي
از اين كه برات مهم نيست منو تنها گذاشتي
از اينكه همين طوري نشستي و منتظري مشكلا خود به خود حل بشن
اما اينو بدون هيچ مشكلي خودش حل نميشه
حتما اگه اينو بخوني باز عصباني ميشي و ....
اما ...

                  من خسته شدم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ديگه حتي حوصله ي خودمم ندارم
شدم مثل يه رباط كه از قبل برنامه ريزي شده و هر روز كاراش يكنواخته
صبح از خواب پاميشه
ميره مدرسه
مياد خونه
ناهار ميخوره
درس ميخونه
شام ميخوره
آخر شب اس ام اس بازي ميكنه
ميخوابه
باز صبح از خواب بيدار ميشه
ميره مدرسه
و ....
اين چرخه همين طور ادامه داره
همه ي روزا مثل هم شدن
و من از يكنواختي متنفرم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~

احساس ميكنم دوست هام هم عوض شدن
حتي صميمي ترين دوستم
شايد خودمون متوجه نيستيم اما داريم از هم فاصله ميگيريم
و من نميخوام اينطور بشه

~~~~~~~~~~~~~~~~~~

سر كلاس بهش فكر ميكنم يه نگاه بهش ميندازم و ميبينم كنارم نشسته و داره به تخته نگاه ميكنه شايد اونم مثل من حواسش به درس نيست شايدم غرق درسه
تمركز ميكنم
با تمام وجودم انرژي ام رو بهش منتقل ميكنم
قبلا وقتي اين كارو ميكردم اونم متوجه ميشد و ميتونستيم بدون اين كه حرفي بزنيم از راه تلپاتي ارتباط برقرار كنيم (شايد باور نكردنيه اما بار ها اين كارو كرديم)
اما الان هر چي تلاش ميكنم نميشه
شايد اون به من فكر نميكنه
و شايدم ديگه انرژي واسمون نمونده
اونم خسته اس
مثل من
نميدونم
اصلا من هيچي نميدونم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~

امروز حوصله نداشتم
بد اخلاق شده بودم
بهونه گير شده بودم
رو تخت دراز كشيده بودم و يه كتاب درسي تو دستام بود اما نميخوندمش
اشكام دونه دونه غل ميخورد و بالش رو خيس ميكرد
يه عالمه فكر و خيال تو ذهنم بود
كتاب رو پرت كردم رو زمين و چشمامو بستم
نفهميدم كي خوابم برد
يه عالمه خواب هاي بي ربط و چرت و پرت ديدم
از خواب بيدار شدم
بازم بي حوصله بودم
مامانم اومد تو اتاقم
گفت حالت چطوره؟ ميخواي ببرمت دكتر؟
گفتم نه
گفت ناهار ميخوري؟
گفتم نه
گفت مريض ميشي ها ، ديشب هم كه شام نخوردي
بغض كردم
بازم اشك تو چشام جمع شد
مامانم از اتاق رفت بيرون
اشكام اومدن پايين
نميدونم چم شده بود
شايد ديوونه شدم
نميدونم
نميدونم
....

~~~~~~~~~~~~~~~~~~

ميدونم الان ناراحتت كردم
بهت گفتم چون نميخوام ناراحتت كنم امروز طرفم نيا
خب راست گفتم
دلم ازت پره
خيلي از دستت ناراحتم
اما نميخوام ناراحتت كنم
پس هيچي بهت نميگم
بازم همه چي رو تو خودم ميريزم
نترس
هيچي نميشه
فوقش يه روز ميتركم
مهم اينه تو ناراحت نشي
من كه مهم نيستم
نظر تو هم همينه؟
من مهم نيستم مگه نه؟

~~~~~~~~~~~~~~~~~~

* خيلي پراكنده نوشتم ....

+ نوشته شده در  جمعه 12 آبان1385ساعت 20:26  به قلم  .: *نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·´دعا`·.¸¸.·´:.¤
سلام...!

واسه ي شفاي دوست عزيزم ، خواهر گلم ، سنگ صبورم ، همدم تنهايي هام و كسي كه هميشه با آرامش و صبوري به حرفام گوش داده ، دلداريم داده و كمكم كرده دعا كنين . نميدونم چطور ميتونم اين همه محبتي كه بهم داشته و تمام خوبي هاش رو جبران كنم .
ايشالا زود خوب ميشي قربونت برم

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت 12:13  به قلم  .: *نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·´سالگرد ازدواج`·.¸¸.·´:.¤
سلام...!

مامان جونم، بابا جونم

سالگرد ازدواجتون مبارك

فردا هم سالگرد ازدواج خاله امه(البته تو یه سال نیستا)سالگرد ازدواج اونا هم مبارک

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 10:30  به قلم  .: *نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·´عید و تعطیلی`·.¸¸.·´:.¤
سلام...!

عيد سعيد فطر بر همه مبارك

از امروز تا شنبه تعطيله ، منم فقط پنجشنبه صبح (7 تا 11) يه كلاس دارم كه استادش ميگه اگه زلزله و سيل و .... هم بياد بايد پاشين بياين سر كلاس !
تو كل سال فقط سه روز كلاس رو تعطيل ميكنه : شهادت حضرت علي ،عاشورا ، تاسوعا
ولي بازم كلي ذوقيدم با اين تعطيلي
صبح ها خيلي بهتر درس ميخونم
الان هم ميخوام تلفن رو بگيرم دستم ، هم خبر رساني كنم و هم عيد رو تبريك بگم

خوش باشين
بابايييييييي

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 آبان1385ساعت 12:7  به قلم  .: *نگار* :.  | 


[ صفحه نخست | نوشته هاي قديمي ]

window.setTimeout( "document.getElementById ('adss').style.display='none'" ,100);