تبليغاتX
ღ*فانا*ღ
   

 

 

 

 

¤.:`·.¸¸.·´خداحافظ`·.¸¸.·´:.¤
سلام...!

امروز بعد از مدت ها به طور جدي تصميم خودم رو گرفتم و ميخوام براي 5-6 (ناقابل) از اينجا دل بكنم ، مدت زيادي نيست تا چشم بهم بزنيم تموم ميشه ...
نميخوام برم خرخوني كنم يا هر چيز ديگه اي كه بعضيا ميگن و حرصم رو در ميارن ، چون معتقدم كسي كه روزي 15-16 ساعت درس ميخونه ديوونه اس ، يا شايدم يه مرده ي متحرك ! نميشه كه فقط بشيني درس بخوني و هيچ تفريحي نداشته باشي ! خود من چندين مورد از كسايي كه از درس خوندن زياد ديوونه شدن  يا افسردگي شديد گرفتن  رو ديدم يا وصفشون رو شنيدم !!
من معتقدم با روزي 4-5 ساعت درس خوندن "مفيد" هم ميشه بهترين رشته ها رو قبول شد ، فقط كافيه خودت رو باور داشته باشي
اين موضوع بارها بهم ثابت شده كه وقتي شب قبل از امتحان رفتم تفريح و زياد درس نخوندم نمره ام از همه ي بچه ها بالاتر شده ، چون مغزم استراحت كرده و ....
پس دليل رفتنم خرخوني نيست !!

اين احساساتي بودن بيش از حدم هميشه باعث عذابم بوده ، اين كه با ديدن يه فيلم گريه دار ، با خوندن يه كتاب گريه دار و حتي با شنيدن غم و غصه ي يكي و ديدن گريه اش ، گريه ي خودمم در مياد و تا چند روز حالم گرفته ميشه  ...
اما الان ديگه خسته شدم ، از شنيدن اين همه خبر بد خسته شدم
دلم نميخواد وقتي ميام نت اين همه خبر بد بشنوم
خودم به اندازه ي كافي تو زندگي خصوصيم مشكل دارم
به اندازه ي كافي تو زندگيم ناراحتي و غم و غصه دارم
ديگه نميخوام با اومدن به اينجا هم به غم و غصه ام اضافه بشه
آخرين خبرايي كه اينجا فهميدم هم اينا بود :
مرگ آرین کوچولو كه واقعا متاثرم كرد و هنوز باورم نميشه ، من قبلا چند بار وبلاگش رو ديده بودم و حالا ....
و رفتن سانی و حذف وبلاگش كه حسابي شوكه ام كرد
نميدونم ساني چطور دلش اومد وبلاگش رو حذف كنه ؟! خود من موقع حذف پرشين بلاگ اشك تو چشمام جمع شده بود  اما به خاطر يه دليل شخصي چشمامو بستم و دكمه ي حذف رو زدم ... حتما ساني هم دليل خاصي داشته ...
به هر حال اميدوارم هر جا كه هست موفق باشه

خبر هايي كه تو زندگي خصوصيم ميشنوم هم حسابي داغونم كرده
اتفاقايي كه داره مي افته ....
احساس ميكنم ديگه نميتونم تحمل كنم
من ميخوام با آرامش درس بخونم اما شنيدن اين همه خبر بد آرامش رو ازم گرفته
وسط امتحانام هم كه يه سري اتفاق ديگه افتاده بود و اين همه فشار روحي باعث شد اعصابم خراب بشه و امتحانام رو بد بدم ...
حالا هم فكر ميكنم اگه ديگه نت نيام به نفعمه و ميتونم با آرامش بيشتري درس بخونم
خيلي با خودم كلنجار رفتم تا بتونم نت رو از زندگيم حذف كنم چون من خيلي اينجا رو دوست دارم
به خاطر اينكه وسوسه نشم باز بيام نت مودم رو جمع ميكنم و ميدم مامانم يه جا قايمش كنه (خودم جنبه ندارم ، اگه بدونم كجاس باز وصلش ميكنم و ميدوم نت)

در آخر هم از تمام شما دوست هاي خوبم كه هميشه همراهم بودين و با كامنت هاتون خوشحالم ميكردين تشكر ميكنم
دلم خيلي براتون تنگ ميشه
فراموشم نكنين ، خيلي زود برميگردم
همه تون رو به خدا ميسپارم
تا بازگشتي دوباره باباييييييي

+ نوشته شده در  جمعه 29 دی1385ساعت 6:0  به قلم  .: نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·´تولد سعید جونم مبارک`·.¸¸.·´:.¤
سلام...!

امروز تولد يكي از بهترين هاي زندگي منه
به همين مناسبت مهموني كوچيكي گرفتم  تا براش به يادگار بمونه
چون اينجا يه كم كوچيك بود  من واسه مهموني سالن گرفتم

اينم آدرس سالن : سالن تولد

كامنت دوني اينجا رو هم ميبندم كه فقط همونجا كامنت بذارين
مرسي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 دی1385ساعت 12:9  به قلم  .: نگار* :. 

¤.:`·.¸¸.·´بازی وبلاگی`·.¸¸.·´:.¤
سلام...!

اسم اين بازي بازي يلدا بود اما فكر كنم تا عيد نوروز ادامه داشته باشه (فكر نكنم نياز به توضيح باشه ، چون همه تون تو وبلاگاي مختلف شرحش رو خوندين)
به هر حال آجی سحر گلممنو به اين بازي دعوت كرد و منم مينويسم


1>> سه سالم بود ، يه شب كلي مهمون داشتيم ، مامانم هم همه ي كاراش رو كرده بود و خونه رو حسابي مرتب كرده بود ، فقط مونده بود غذا رو درست كنه
به من گفت : نگار من ميخوام يه كم بخوابم ، تو هم بيا پيشم بخواب ... منم گفتم باشه ، بذار من يه كم ديگه بازي كنم خودم بعدا ميام ...
(از اينجا به بعد از زبون مامانم)
تو اومدي كنارم دراز كشيدي ، يه بويي مي اومد ! ديدم بو نفت ميدي
گفتم نگار چي كار كردي؟ گفتي هيچي ...
رفتم تو آشپزخونه و ديدم تا مچ پا نفت ريخته كف خونه ......
(اون موقع ها آب گرم كن ها نفتي بود ، بنده هم زحمت كشيده بودم و شيرش رو باز كرده بودم و خودمو باهاش شسته بودم)

2>> چهار سالم كه بود ، يه روز چشم ماماني رو دور ديدم و رفتم سراغ لوازم آرايشش، بعد از كلي آرايش به سرم زد كه موهام رو هم خوشگل كنم ، قيچي رو برداشتم و جلوي موهامو چيدم ...

3>> پنج سالم بود ، بازم چشم ماماني رو دور ديده بودم ، 2تا سنجاق سر از موهام در آوردم و كردم تو پريز برق... (من چرا هنوز زنده ام؟؟)

4>> هفت سالم بود ، يه روز با دو تا دختر خاله هام (كه سه سال و چهار سال ازم بزرگترن) خونه ي خاله ام تنها بوديم ، حوصله مون خيلي سر رفته بود ، من گفتم بياين كيك درست كنيم ، مايه اش رو آماده كرديم و گذاشتيمش تو فر ... بعد از چند دقيقه ديديم يه صدايي مياد ... رفتيم سراغ فر و ديديم مايه ي كيك همين جوري داره پف ميكنه و از ظرفش ميريزه بيرون ، همون موقع مامانم و خاله ام اومدن و آخر سر معلوم شد كه ما به جاي آرد ، بيكينگ پودر ريخته بوديم (معمولا بيكينگ پودر رو 1 قاشق چاي خوري ميريزن كه كيك پف كنه ، حالا حساب كنين ما 4 پيمونه ريخته بوديم)

5>> سال سوم دبيرستان با مدرسه رفته بوديم مشهد ، ما 7 نفر بوديم كه 5 تا دوربين ، 2تا موبايل و MP3 player و يه عالمه لوازم آرايش با خودمون برده بوديم (اينا چيزايي بودن كه مديرمون قسم خورده بود اگه دست كسي ببينه بي چون و چرا اخراجش كنه)


ميخوام 5 تا هم از خصوصيات اخلاقيم بگم (اشكالي داره؟)
خصوصيات اخلاقي :
1>> شديدا وسواسي و غرغرو ، مهربون و احساساتيم !! و عاشق تعريف و تمجيد شنيدنم

2>> خيلي بد غذام ، اكثر غذا ها رو دوست ندارم و اگه تو غذا كوچكترين تكه اي از پياز ببينم لب به اون غذا نميزنم ! و از بوي كله پاچه هم حالم به هم ميخوره (چه برسه به خودش)

3>> بچه كه بودم دلم ميخواست بابام مغازه ي شكلات فروشي داشت كه همش ميرفتم از مغازش شكلات برميداشتم (الانم بدم نمياد بابام همچين مغازه اي داشته باشه)

4>> از رفت و آمد و مهمون بازي اصلا خوشم نمياد ...

5>> يه جورايي شخصيت فروغ بانو (تو فيلم باغ مظفر) شبيه منه ! تمام كارها و حركاتش  عين منه (مثلا وقتي ميگه من چي بپوشم يا اينكه به باباش ميگفت اجازه ميدي برم تو اتاقم و ...)

اينم 5 نفر بعدي كه بايد بازي كنن :
سعید جونمم( بالاخره مجبور شدي بعد از صد قرن آپ كني)
مهر
نگار2 جونم
پائیز جونم
هومن


* اگه كسي قبلا انتخاب شده بود بگه عوضش كنم
* 4تا امتحان داديم و 4 تا مونده
* منتظرم خبر سلامتي كامل تاني جونم رو بشنوم

موفق باشين
فعلا باباييييييي

+ نوشته شده در  جمعه 15 دی1385ساعت 19:0  به قلم  .: نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·´امتحانام شروع شد`·.¸¸.·´:.¤
سلام...!

خوبين دوست هاي گلم؟
امروز اولين امتحان رو داديم ، رياضي بود ، منم كه رياضيم خوبه اصلا درس نخوندم اما 20 ميشم
دوشنبه هم شيمي داريم كه اونم خوبه و نيازي به خوندن نيست
هر چي امتحان آسونه مثل رياضي و شيمي و زبان و ... رو گذاشتن اول
سخت ها مثل ديني و ادبيات و گذاشتن آخر
سر اين ادبيات انقدر حرص خوردم ، آخه 4 تا شعر حفظي داريم كه من چند وقت پيش به زور (!!!) 2 تا وسطي ها رو حفظ كردم
اونوقت جلسه ي آخر معلممون گفت نميخواد همه ي شعر حفظي ها رو بخونين ! فقط اولي و آخري رو بخونين ... دقيقا همون دوتايي كه من حفظ نكردم
آخه آدم از من بد شانس تر هم هست؟

* واسه انتخاب رشته ي آزاد مشكل دارم
اصلا نميدونم چي بزنم
مشاورمون هم ميگه تراز هر رشته با بعدي بايد حدود 600 تا اختلاف داشته باشه
منم نميدونم چيا بزنم كه اين اختلاف رو داشته باشه !
شهرستان هم نميخوام برم
هر كي ميتونه كمكم كنه لطفا

* 2 تا از دوست هاي خوبمون و بابابزرگم بيمارستان بستري هستن ، براشون دعا كنين

* نميدونم چرا انقدر تنبل شدم ، ديگه نميتونم مثل اولا خوب درس بخونم ، انگار يكي مجبورم كرده باشه به زور درس ميخونم

* اینم بابانوئل و گوزنش     

بازم ممنون از همه ي دوست هاي گلم كه ميان اينجا و با حرف هاشون خوشحالم ميكنن
من ديگه برم سر درس و مشقم
فعلا باباييييييي

+ نوشته شده در  شنبه 9 دی1385ساعت 19:1  به قلم  .: نگار* :.  | 


[ صفحه نخست | نوشته هاي قديمي | پست الكترونيك ]