تبليغاتX
ღ*فانا*ღ
   

 

 

 

 

¤.:`·.¸¸.·´امسال هم گذشت`·.¸¸.·´:.¤
سلام ...!

من اومدمممممممممممم  اين بار خوشحال اومدممممممممممم
فكر كنم ديگه اون هفته هاي بد و عذاب آور تموم شد (گوش شيطون كر ، بزنم به تخته و ...) الان سر حال و شادم و منتظر سال جديد
چند روز پيش يه فال (همون طالع بيني هاي آخر مجله  )گرفتم نوشته بود : دوران سختي و ناراحتي تموم شده و اميدوار باشيد ، شما به زودي به خواسته ي خود ميرسيد و گل سر سبد خانواده ميشويد و ..... اين منظورش اين بوده كه من كنكور قبول ميشم؟
واسه عيد برنامه ريزي كردم ، البته مسافرتمون يه كم برنامه ام رو به هم ميريزه چون هنوز معلوم نيست كي ميريم اما اگه خدا بخواد و بتونم بهش عمل كنم ميتونم اميدوار باشم كه داروسازي قبول ميشم (البته فقط تهران هاااا ، من شهرستان برو نيستم )
مدرسه مون كه تعطيل شده اما كلاس كنكور ها ادامه داره
امروز هم آخرين روزي بود كه با سپيده  و بقيه ي دوست هام دور هم جمع شده بوديم (تا 9 فروردين كه باز با هم كلاس داريم) به خاطر همين كلي مسخره بازي در آورديم و ... طبق معمول  mp3 player و باند اسپيكر برده بوديم و .... جاتون خالي
به دليل اينكه من معلم هاي كلاس كنكور هاي مدرسه رو قبول نداشتم و 3 تا از درس هام (زيست و فيزيك و رياضي ) رو ميرم يه آموزشگاه ديگه كه همه ي معلم هاش معروفن  و واقعا عالي درس ميدن و فقط زبان و شيمي رو ميرم مدرسه (اينا هم معلم هاي خوب و معروفين اما فيزيك و زيست مدرسه خوب نيست)
بقيه رو هم كه خودم ميخونم
البته تو اين آموزشگاهي كه ميرم هم چند تا از دوست هام هستن ولي چون زياد با بقيه جور نيستيم نميشه شيطوني كنيم

چند روز پيش سر زنگ فيزيك باز حوصله ي من سر رفته بود ، ديدم يه كاغذ رو ميز جلويي چشمك ميزنه ، به سيما گفتم كاغذ رو بده
بعد باهاش ستاره درست كردم و دادم به سيما ، سيما هم رنگش كرد ، خيلي ناز شد
همه هم تو كف اين بودن كه من چه جوري اين ستاره رو درست كردم (چيز سختي نيستا ولي چون خوشگل و برجسته اس به نظر سخت مياد )
خلاصه من مشغول ستاره درست كردن شدم و سيما و سپيده هم با ماژيك رنگشون ميكردن ، يه عالمه ستاره درست كرديم (چقدر به فیزیک گوش دادیم )
بعد ريختيمشون تو گلدونمون ( كلاس ما از همه نظر بهترينه ، هم از نظر درسي كه بيشتر معدل بالا هاي مدرسه تو كلاس مان و هم از نظر هنر و خلاقيت كه كلي كلاسمون رو با چيزاي مختلف از جمله گلدون تزئين كرده بوديم و ... خلاصه هنرمنديم )
فرداش هم يه هفت سين خيلي خوشگل درست كرديم
با پوشال رنگي و اين ستاره هاي رنگي تزئينش كرديم منم با كاغذ 2 تا ماهي قرمز خوشگل درست كردم و گذاشتيم كنارش
هر معلمي مي اومد تو كلاسمون كلي ازمون تعريف ميكرد (مثلا ما قراره بریم دانشگاه !! هنوز مثل پیش دبستانی هاییم )
معلم شيمي كه خيلي خوشش اومده بود به من گفت : نگار تو كه دانشگاه برو نيستي ! خوبه حد اقل هنرمندي و ميتوني يه كاري كني ! بقيه كه همينم بلد نيستن (البته شوخي ميكردا چون من شيميم خيلي خوبه)
منم با اعتماد به نفس كامل گفتم چرا دانشگاه نرم؟ من داروسازي قبول ميشم
معلممون هم گفت : آفرين ، از اعتماد به نفست خوشم مياد ، حتما قبول ميشي
من كلا از هنر خوشم مياد ، نقاشي و طراحي كه عشقمه ، از كار هاي دستي و ... هم خوشم مياد ، اما از درس متنفرم !! چون درسم خوبه هيچ كس باور نميكنه من از درس بدم بياد ! اما به خاطر آينده ام مجبورم اول به درسم برسم ، ولي تا پامو بذارم دانشگاه ميرم دنبال علايق خودم تو رشته ي هنر
تازه ميخوام بابامو راضي كنم برام پيانو ()هم بخره
خلاصه اينم از زندگي ما

* وايييي چقدرررر حرف زدم ، عقده هاي اين چند ماه رو خالي كردم

** دوشنبه ي گذشته تولد پرديس  گلم بوده كه من نبودم بهش تبريك بگم ، پرديس  جونم ببخشيد دير شد ، تولدت مبارك عزيزممممممم 

*** احتمال داره ديگه تا قبل از عيد آپ نكنم ، پس عيدتون رو جلو جلو تبريك ميگم ، اميدوارم سال خوبي داشته باشين

**** ديگه چيز خاصي به ذهنم نميرسه ، اگه وقت كردم حتما بهتون سر ميزنم
موفق باشيـــــــد
فعلا بابايييييي

+ نوشته شده در  جمعه 25 اسفند1385ساعت 7:30  به قلم  .: *نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·´دلم گرفته`·.¸¸.·´:.¤
سلام...!

بازم نتونستم مقاومت كنم و اومدم كه بنويسم ....
آخه دلم خيلي گرفته ، هيشكي هم نيست كه باهاش درد دل كنم ... خيلي تنها شدم
اصلا دلم نميخواست بعد از اين همه مدت كه وبلاگو آپ ميكنم از ناراحتي حرف بزنم اما ...
امروز نرفتم مدرسه ... حوصله نداشتم ... از معلم فيزيكمون خيلي بدم مياد ... ميبينمش حالم بد ميشه ... كاش ميشد فقط يه درس رو غير حضوري بردارم
سر كلاسش به درس گوش نميدم و خودمو سرگرم ميكنم
يا نقاشي ميكشم يا دلنوشته مينويسم يا درس هاي ديگمو ميخونم و تست هاي زبان (واسه زنگ بعد) رو ميزنم

جالبه
كلي حرف داشتم اما الان كه اومدم بنويسم هيچي يادم نمياد
اصلا من چي ميخواستم بگم ؟


ديگه خسته شدم
هر بار احساس ميكنم بريدم الكي به خودم دلداري ميدم ، اميد واهي ...
خودم هم خنده ام ميگيره از چرت و پرتام ...


* از خيلي ها دلخورم ... اما اسم نميبرم ... شايد خودشون بدونن كيا رو ميگم ...

** بي خيال آپ ! خيلي پست بي محتوا و مسخره اي شد ( حالا انگار قبليا محتوا داشتن !!)

*** دلم خيلي گرفته ....

**** حوصله اسمایل گذاشتن ندارم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 19:10  به قلم  .: *نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·´...`·.¸¸.·´:.¤


زندگي تلخ ترين خواب من است
خسته ام ،خسته از اين خواب گران


* تو همين يه بيت يه دنيا حرفه ....

+ نوشته شده در  شنبه 5 اسفند1385ساعت 19:54  به قلم  .: *نگار* :.  | 


[ صفحه نخست | نوشته هاي قديمي ]

window.setTimeout( "document.getElementById ('adss').style.display='none'" ,100);