تبليغاتX
ღ*فانا*ღ
   

 

 

 

 

¤.:`·.¸¸.·´اینجا کجاس؟`·.¸¸.·´:.¤
سلام...!


واييييييييييييييييييييييييي يه چيزايي شنيدم كه راست و دروغش رو نميدونم
اول خودم هم باور نكردم اما وقتي از كساي ديگه هم شنيدم داره باورم ميشه
ميگن : مانتو كوتاه و تنگ ، شلوار كوتاه ، شال نازك ، آرايش غليظ و......... شلاق داره
دوباره اينا وحشي شدن !!! معلوم نيست چي از جون اين مردم ميخوان آخه ؟!!!!!!!!
بابا يه دفعه چادر رو واجب كنن خيال همه رو راحت كنن !!!!!!!!!
همش بايد با ترس و لرز از خونه رفت بيرون ! اصلا نريم بيرون بهتره !!!!
يعني آدم اختيار خودش رو هم نداره ؟؟!! خب ما كه هيچ وقت با وضع بدي بيرون نرفتيم اما خب وقتي اينطوري ميكنن آدم به خودش شك ميكنه !
اينا خوشي زده بود زير دلشون كه انقلاب كردن !!!! قدر نميدونستن !!!
اون زمان اگه يه چيزي ميديدي خوشت ميومد ،‌ ميرفتي پول هات رو جمع ميكردي و بعد از حتي چند ماه ! با همون قيمت ميخريديش !!
اما الان چي؟ اگه صبح بري تو مغازه‌اي و چيزي ببيني تا بعد از ظهر قيمتش 2 برابر شده !!!!
اون موقع يه كارگر ساده چنان بريز و بپاشي ميكرد كه انگار پادشاهه !
اما الان خيلي ها ماهي يه بار هم گوشت و مرغ نميخورن !!!
سن ازدواج هي داره ميره بالاتر !!! چون جوونا پول ندارن !!! اينا هم واسه به قول خودشون واسه جلوگيري از فساد صيغه ي ساعتي ميخونن !!!
اين كه اصلا فساد نيست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
يكي رو ميشناسم ،‌دختره 31 سالشه ، خودش خونه و ماشين داره ، تو بانك هم مترجمه
اما ميگه هيچ كدوم از اين كسايي كه پا ميذارن جلو واسه آشنايي قصد ازدواج ندارن !!
ميگه حتي يه بار يكيشون گفت اگه تمام مخارج زندگي با تو باشه من قبول ميكنم !!!
اينم گفته مگه لولو سر خرمن ميخوام ؟!!!
اون وقت توقع دارن ما جوونا به وطن خودمون افتخار كنيم !!!!
بابا چه كشكي ، چه دوغي ؟!!!!!! آخه به چي اينا افتخار كنيم ؟
همسايه مون ميگفت برادر كوچيكش جزء استعداد هاي درخشان بوده ، چند بار توي المپياد هاي كشوري مقام آورده و رتبه اش توي كنكور سراسري 27 بوده ...
اما يه بار با دوست هاش رفته بوده جاده چالوس ، اومدن بهشون گير دادن ، ايشون هم يه كم پر رو بازي در آورده و جوابشون رو داده و ......
خلاصه گير اين مامورهاي مبازه با مفاسد اجتماعي افتاده !! 70 ضربه شلاق بهش زدن !!
اونم بعد از اين جريان ها دانشگاه رو ول ميكنه ، ميگه اگه قراره من واسه اينا درس بخونم و مخ شم ! ميخوام صد سال سياه نباشم !!!
حق هم داره !! من خودم به عنوان يه ايراني از كشور خودم متنفرم ! اينجا رو وطن خودم نميدونم ! اگه موقعييتش رو داشتم از اينجا ميرفتم ! اينجا جاي زندگي نيست
اينا خون مردم رو كردن تو شيشه ! نفس بكشي خفه ات ميكنن !!!!
بي خيال بابا ! اين مملكت درست شدني نيست ! حالا ما هي حرص بخوريم ...........


+ نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 14:2  به قلم  .: *نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·´:دیییییییی`·.¸¸.·´:.¤
سلام...!

بالاخره اين كنكور هاي پي‌در‌پي بنده تموم شد و ميتونيم يه نفس راحت بكشيم
از اونجايي كه حوزه ها بر اساس انتخاب اول تعين ميشه كل كسايي كه انتخاب اولشون مثل من بود يه جا افتاده بودن ، كلا 300 نفر انتخاب اولشون تغذيه بود و قراره 110 نفر قبول شن ! نصفي ها غايب بودن ، نصفي هم آزمايشي شركت كرده بودن ، نتيجه ميگيريم بقيه همه قبول ميشن (واقعا خسته نباشم با اين استدلال ها و نتيجه گيري هام  )
كلا آزمون هاي آزاد خيلي آسونه ، سؤالاش رو بدي بچه اول دبيرستان هم جواب ميده
اما سراسري سخت بود ، اينا هم كه جونمون رو ميگيرن تا جواب ها رو بدن و ما همچنان بين زمين و آسمونيم !!!
نميدونم كتاب هاي تست و غيره رو جمع كنم يا واسه سال ديگه نگه دارم !!!
كاش زود تر جواب ها ميومد و از اين بلاتكليفي راحت ميشديم ...
* این برنامه کوئیک اسمایل خیلی باحاله ها

* توصیه ی ایمنی : اگه شما هم مثل ما جنبه ندارین ورژن جدید یاهو مسنجر رو دانلود نکنید (امکاناتش خیلی باحاله )

+ نوشته شده در  جمعه 29 تیر1386ساعت 20:30  به قلم  .: *نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·´خیانت`·.¸¸.·´:.¤
سلام...!

نميدونم شما تا چه حد به مجله و خوندن داستان زندگي مردم علاقه‌مندين؟!
من خودم مجله خوندن رو خيلي دوست دارم ، مجله‌ي محبوبم روزهاي زندگيه و راه زندگي رو هم ميخونم (البته مجله‌هاي ديگه‌اي رو هم ميخريم اما من اين 2 تا رو بيشتر دوست دارم)
اين دفعه تو مجله‌ي راه زندگي چيزي خوندم كه فكرم رو خيلي مشغول كرد و واقعا ناراحتم كرد ...

2 تا خواهر به نام‌هاي نگين و نگار بودن كه نگار 4 سال از نگين كوچيكتر بود و خيلي خوشگل و جذاب بود ...
يه روز براي نگين خواستگاري مياد به اسم خليل كه شرايط مناسب رو داشته و بعد از چند وقت با هم ازدواج ميكنن ... چند سال از ازدواجشون ميگذره ، تو اين مدت خليل و نگار خيلي با هم صميمي شده بودن و هر بار نگين ميخواست اعتراضي كنه ، شوهرش ميگفت تو مريضي ، بيمار رواني هستي ،  تو الكي شك داري ، نگار مثل خواهرم ميمونه وYahoo Hidden Smileys-16 ...
نگين هم مجبور ميشد به روي خودش نياره ... تو اين مدت اونا صاحب يه بچه شده بودن...
يه روز كه نگين مريض بود نگار اومده بود خونه‌شون و خليل به جاي اينكه پيش زنش بمونه و مراقبش باشه گفت من ميرم نگار رو برسونم .... نگين شك ميكنه ، با اون حالش ميره و شوهرو خواهرش رو تعقيب ميكنه و ميبينه به جاي اينكه برن خونه ي مامانش رفتن رستوران و مشغول بگو بخندن ! اونقدر گرم صحبت بودن كه متوجه حضور نگين نميشن و نگين حرف هاشون رو ميشنوه :
-: واي نگار چرا من قبل از نگين تو رو نديدم؟ اگه اول تو رو نشونم ميدادن تو رو ميگرفتم...
*: خب آره ، منو تو بيشتر به هم ميايم ... نگين لياقت تو رو نداره عزيزم ...
نگين از حال ميره ... چشم كه باز ميكنه ميبينه تو بيمارستانه و خليل بالاسرشه ... داد ميزنه كه برو بيرون ... ديگه نميخوام ببينمت ... ميخوام ازت طلاق بگيرم Yahoo Hidden Smileys-32...
خليل هم از خدا خواسته نگين رو طلاق ميده و با وجود مقاومت خانواده‌ي نگار و نگين ، بلافاصله با نگار ازدواج ميكنه و نگار از خانواده طرد ميشه ...
چند سال ميگذره ... نگين تو اين مدت ازدواج نكرد و بچه‌اش رو خودش بزرگ كرد ...
يه شب تلفن خونه‌اش زنگ ميخوره ... وقتي گوشي رو برميداره صداي لرزان خليل رو ميشنوه كه بهش ميگه نگار 2 ساله كه سرطان حنجره گرفته و هر چي خرج دوا درمونش كردم خوب نشد و حالا تو بستر مرگه و ميخواد از تو حلاليت بطلبه تا راحت تر بميره ...
اما نگين هرگز قادر به بخشيدن خواهرش نيست ...

هر چي فكر كردم ديدم اصلا نميتونم خودم رو جاي نگين بذارم ... اون حق داره كه نگار رو نبخشه ...
نظر شما چيه؟ همچين آدمي لياقت بخشش رو داره؟

 *کسی عکس بک گراند وبلاگ منو نداره؟ گم شده

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 20:10  به قلم  .: *نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·´آرزو`·.¸¸.·´:.¤
بزرگترین آرزوم اینه که :

 ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ...

 

میگن اگه آرزوت رو بگی بر آورده نمیشه

*به آرزو هاتون فکر کنین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 10:58  به قلم  .: *نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·´بهترینم روزت مبارک`·.¸¸.·´:.¤
سلام...!

تقديم به مامان خوب و دوست داشتنيم و تمام مامان هاي مهربون دنيا
 

كاشكي ميشد بهت بگم چقدر صدات رو دوست دارم

چقدر مثل بچگيام لالايي هات رو دوست دارم

سادگي هات رو دوست دارم

خستگي هات رو دوست دارم

چادر نماز و زير لب خدا خدات رو دوست دارم

کاشکي رو تاقچه دلت آينه و شمعدون مي شدم

تو دشت ابري چشات يه قطره بارون مي شدم

کاشکي مي شد يه دشت گل برات لالايي بخونم

يه آسمون نرگس و ياس تو باغ دستات بشونم

لالايي لالايي لالالا...

بخواب که ميخوام تو چشات ستاره هامو بشمرم

لالايي لالايي لالالا...

پيشم بمون که تا ابد دنيا را باتو دوست دارم

دنيا اگه خوب اگه بد

با تو برام ديدنيه

باغ گلهاي اطلسي

با تو برام چيدنيه

مادر...

 روز مادر مبارك


* با اينكه اين فيلم (م مثل مادر) رو تو سينما ديدم بازم وقتي سي ديش رو گرفتم نشستم از اولش ديدم و باز هم سر اين آهنگ گريه كردم ...
نميدونم اين آهنگ چي داره كه هر بار گوش ميدم بي اختيار صورتم خيس اشك ميشه ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 17:30  به قلم  .: *نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·´من اومدم`·.¸¸.·´:.¤
سلام ...!

واه واه واه ! اينجا رو نگاه ! رو همه چي يه وجب خاكه
بالاخره كنكور ما هم تموم شد ... بايد بگم هيچ اميدي به قبولي تو يه رشته ي درست حسابي دانشگاه بهشتي ندارم ... پس بهتره بخونم واسه سال بعد چون دانشگاه نرفتن بهتر از رفتن به هر رشته و هر دانشگاهيه !
آزاد هم شركت ميكنم اما مطمئن نيستم اگه قبول شدم مرم يا نه ...
فعلا كه وضع روحي خوبي ندارم ، تلفن ها و اس ام اس ها رو جواب نميدم و هركي ام ازم راجع به كنكور ميپرسه طفره ميرم ، دلم نميخواد به اين سؤال مسخره : "كنكور چطور بود؟" جواب بدم ، دلم نميخواد همه بفهمن با اين همه ادعا آخرشم هيچي به هيچي ...
ناراحتم ... دلم گرفته ... همش سعي دارم از جمع ها فرار كنم ... نميدونم كي اين وضع تموم ميشه و ميتونم از لاكي كه خودم واسه خودم ساختم بيام بيرون ...

حوزه ي آزمون خودم و بيشتر دوست هام دانشگاه امير كبير بود
نميدونم بر چه اساسي تقسيم بندي كرده بودن ؟! اكثر بچه هاي كلاسمون يه جا بودن ! من و سپيده هم بغل دست هم بوديم ...

چون امروز خيلي ناراحت بودم و دلم گرفته بود خواستم بيام آپ كنم اما حالا كه اومدم نميدونم چي بايد بنويسم ... نميتونم مستقيم از ناراحتيم بگم و آروم شم ، فقط ميتونم با نوشتن يه كم حواس خودم رو پرت كنم كه تا حدي يادم بره ناراحتم
گاهي وقت ها حس ميكنم احساس سحر رو دارم ... همون حسي كه تو وبلاگش مينويسه
نميدونم اين حس مال همه ي متولدين مرداده ؟ يا فقط ما اين حس رو داريم ؟!

تو اين مدت كه نبودم (يعني بودم اما وبلاگ خودم رو آپ نميكردم ) خيلي وبلاگ ها رو ميخوندم ، با بعضي هاشون هم زيادي انس گرفته بودم هر روز سر ميزدم ببينم آپ كردن يا نه ... اما اين كه كامنت نميذاشتم دليل بر اين نبود كه فراموششون كردم ...
ولي وبلاگ خودم كاملا متروكه شده بود ... اين اواخر بازديداش به زور به روزي 7-8 تا ميرسيد كه اونم اكثرا غريبه هايي بودن كه سرچ كرده بودن و اومده بودن وبلاگم
اما من واسه دل خودم مينويسم ... چه دوست هام بيان اينجا و چه نيان ...

خب ديگه ... بسه ... فكر كنم نوشتن هم باعث نميشه فكرم از ناراحتي بيرون بياد
منتظر يه سري تغييرات باشيد
موفق باشيـــــــد
فعلا بابايييييي

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 تیر1386ساعت 21:9  به قلم  .: *نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·´سعید مینویسه!`·.¸¸.·´:.¤

سلام...!

 

من سعید هستم!

اومدم یه دستی به سر و روی این وبلاگ بکشم

نگار خودش سرش خیلی شلوغه

جمعه کنکور داره،براش دعا کنید

"من مطمئنم تو میتونی عزیزم"

 

امشب رفته بودیم بیرون...

شب دومه که خیابونا شدن صف برای بنزین!

یعنی افتضاح....

چند کیلومتر میشدن صف ها

درست و غلطش رو نمیدونم اما شنیدم توی شریعتی و آزادی چندتا پمپ بنزین هم آتیش زدن...

درسته که با این وضعیت سهمیه بندی هم خیلی درست نیست؛اما نشده یه طرحی اجرا کنن و اینطوری نشه...

از انبار کردن بنزین تو خونه ها و آتیش سوزی ها؛صف های طولانی،مشکل کارت و ......

)یکی بود کل خونشو بشکه بنزین پر کرده بود؛ازش پرسیدن این همه بنزین میخواستی چکار؟گفت اینا چیزی نیست،چند روزه تموم میشد)

امروز سوار تاکسی شدم،راننده یکم گاز میداد که ماشین سرعت بگیره،بعد ماشینو خاموش میکرد!

خدا بخیر کنه آخرشو

 

http://karajiha.ir/forums/viewtopic.php?t=1855 

 

 

یه حرفی هم داشتم. اول از بقیه معذرت میخوام!

برای آدم های علافی که میان آخر کامنت دونی ها حرفای بیخود مینویسن!

وبلاگ خودمم اینطوریه !

نمیدونم از این کار چی دستگیرشون میشه!

شاید یکمی از بار عقده هاشون رو کم میکنه! دنیای بیرون رو همین آدما خراب کردن،کم کم به نت هم دارن نفوذ میکنن !!

 

دیگه همینقدر برای بار اول بسه(همش هم شد غرغرای من!)؛آخه قراره بازم اینجا بنویسم

راستی چرا دوستای نگار دیگه اینجا نمیان ؟؟؟

 

موفق باشید

بای!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 3:14  به قلم  .: *نگار* :.  | 


[ صفحه نخست | نوشته هاي قديمي ]

window.setTimeout( "document.getElementById ('adss').style.display='none'" ,100);