تبليغاتX
ღ*فانا*ღ
   

 

 

 

 

¤.:`·.¸¸.·امتحانا!`·.¸¸.·´:.¤
سلام ...!

دوستم زنگ زده ميگه نگار خبر داري برنامه امتحانا چطوري شده؟
ميگم نه ! چطوري شده؟!
ميگه بابا چقدر تو بي خيالي !!! يه وقت نري بپرسي ها !!!
ميگم خب اول بهمن من امتحان شيمي دارم ! شما 2 تا ندارين ! همون موقع ميفهمم ديگه ! حالا بگو ببينم چطوري شده؟
ميگه از 13 بهمن به بعده ! مثلا اون شنبه كه تعطيل شد به جاش اين شنبه اس و يك شنبه كه تعطيل شد اين يكشنبه و .......
ميگم چه باحال ! يعني دوباره كلي وقت داريم واسه امتحانا!!! فقط يكشنبه و چهارشنبه امتحانه ! (چهارشنبه 2 تا!)
ميگه ما شنبه ادبيات هم داريم كه تو نداري !
.
.
.
بنده هم با كمال پررويي به خودم گفتم خب همون موقع وقت هست ديگه ! واسه چي الان درس بخونم؟! من كه آدم بشو نيستم و كاري به كار درس ندارم ! پس بي خيال !
چقدر من رو دارم !
تو اين تعطيلي هم همش بخور و بخواب بوده ! صبح ها كه تا 11 بنده خوابم ! ظهر ها هم با كمال پررويي ميخوابم ! همه اش هم گشنمه و هله هوله (حله حوله؟ هله حوله؟ حله هوله؟ ) ميخوام ! به خصوص بستني !
نميدونم چه مرضيه كه تو اين سرما گير دادم به بستني و هر روز بستني ميخورم !
اينم يه جور مرضه ديگه !
.
.
.
* يكي نيست بگه وقتي حوصله نداري مگه مجبوري آپ كني كه انقدر بي حال بنويسي؟!

* اي كاش مثل چند سال پيش روبه‌روي خونه‌مون تكيه بود ... دلم تنگه واسه اون بعد از ظهرهايي كه صداي طبل مي‌پيچيد تو كوچه ... شب ها موقع رفتن و برگشتن دسته ميرفتم پشت پنجره و نگاه ميكردم و گاهي بي اختيار گريه ميكردم ... چقدر آروم ميشدم ...

* چند وقته همه اش اين آهنگ رو گوش ميدم ... يه حس خاصي بهم ميده

* دلم خيلي گرفته ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 19:21  به قلم  .: *نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·تعطيلات!`·.¸¸.·´:.¤
سلام ...!

وايييييي نميدونين چقدر خوشحالم
همه ي امتحاناي دانشگاه آزاد از 22 دي تا 1 بهمن لغو شد ، من 4 تا امتحان داشتم
امروز روز خيلي محشري بود ، كلي خبر خوب شنيدم و كلي كيفيدم ، تازه علاوه بر اين ها امروز يكي از مهم ترين روز هاي زندگيم بود ، خلاصه عالي بودددددددد
مرسي خدا جونم

اما يه خبر بد هم داشت
يكي از بهترين استاد هاي دانشگاهمون كه همراه همسرش تو دانشگاه ما تدريس ميكردن امروز فوت كرد
استاد اسدي و خانمش از بهترين و محبوب ترين استاد ها تو دانشگاه بودن ، دانشجو ها از ته دل دوستشون داشتن ، چند روز پيش ايشون واسه يه پروژه تحقيقاتي به مسافرت ميرن ، تو راه ماشينشون به ته دره سقوط ميكنه و .... ايشون 2 روز تو كما بودن و امروز فوت كردن
فردا هم ساعت 10 صبح از جلوي در دانشگاه براي تشييع جنازشون ميرن ...
روحش شاد

* كلي عكس از برف گرفته بودم اما نميدونم چرا قسمت نميشه بذارمشون اينجا
** يه چيزي ميخواستم بگم يادم رفت
*** عزيزم تولدت مبارك

موفق باشيد
فعلا بابايييي

+ نوشته شده در  جمعه 21 دی1386ساعت 21:31  به قلم  .: *نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·نيدونم!`·.¸¸.·´:.¤
سلام ...!

1- واي امروز آزمايشگاه شيمي خيلي خوش گذشت ، عاشق 5شنبه هام ،‌انقدر تو آزمايشگاه ميخنديم كه هر بار استاد شونصد بار بهمون تذكر ميده
امروزم تا وارد شديم ديديم رو هر ميز يه سطل پر آب گذاشتن ، من گفتم بچه ها بايد شيشه ها رو بشوريم
خلاصه اومديم سر ميز خودمون و روپوش آزمايشگاهامون رو پوشيديم تا استاد بياد (گروه هامون 3 نفره اس و من و متين و مريم گروه 1 هستيم)
بايد مزور250 سي‌سي(استوانه مدرج) رو پر آب ميكرديم و دستمون رو ميذاشتيم روش و برميگردونديم طوري كه حباب ايجاد نشه ، به متين گفتم سطل رو بياره يه كم آبش رو كم كنيم ، يهو گفت مثل مسابقه سيمرغه ! بايد با سطل آب بدويم ! كلي مسخره بازي در آورديم و خنديديم ، بعدش من اول خواستم امتحان كنم حباب رفت تو مزور ! مريم گفت بدش من بابا تو بلد نيستي ! يه حباب گنده تر از مال من رفت تو مزورش ! بعد متين گرفت و گفت هيچ كدومتون بلد نيستين ! بدينش خودم بابا ! تو مزور متين هم حباب رفت ! بعدشم كلي آب بازي كرديم تو اون سرما
خلاصه درست شد و آزمايشمون رو انجام داديم ولي خيلي سرش خنديديم (بايد تو جَوِش باشيد ، همينجوري كه ميخونيد شايد به نظرتون مسخره بياد ! اما اگه اونجا بودين و ميديدين ...)

2- ديروز امتحان عملي فيزيك داشتيم ، امتحانش قرعه كشي بود ، يعني هر كي بايد يكي از كاغذ ها رو برميداشت و هر آزمايشي كه روش نوشته بود رو انجام ميداد
از 2-3 روز قبل امتحان همه اش تو خونه ميگفتم خداكنه فلان آزمايش به من نيفته !
روز امتحان دقيقا همون آزمايش به من افتاد !!! شانس رو ميبينين؟؟؟ البته خوب بود ...

3- داشتيم از طبقه چهارم ميومديم پايين ، تو راه يه آقاهه رو ديديم (ماجراهايي داشتيم با اين آقاهه ! ) گيتي و مينا بهش سلام كردن ، آقاهه رفت بالا و ما هم اوميم پايين ! تو طبقه اول دوباره آقاهه رو ديديم كه داشت از جلومون رد ميشد !
3تاييمون خشكمون زد ! آقاهه روح بود؟؟؟؟؟؟ چطوري از طبقه چهارم سر از طبقه اول رو آورد و جلو ما سبز شد؟؟؟؟

4- اون روز داشتيم از ونك رد ميشديم ، يه سري با دوربين و ... داشتن با مردم مصاحبه ميكردن ، منم به شوخي به دوستام گفتم منم ميخواممممممم ، يهو خانومه اومد گفت ميشه چند تا عكس ازتون بگيرم ؟؟؟ ما هم گفتيم نه ! (كاش از خدا يه چيز ديگه ميخواستم ! )
منو تو تلوزيون خيلي نشون دادن (معروفم ) ، تو دبستان عضو گروه سرود مدرسه بودم ، چندين بار كه تو مسابقات شركت كرديم از تلوزيون اومدن فيلمبرداري ، واسه جشن تكليف سومي ها هم ما سرود اجرا كرديم كه باز تو تلوزيون نشونمون دادن
يه بار با مدرسه رفته بوديم آسمان نما ، از تلوزيون اومده بودن گزارش تهيه كنن ، از ما فيلم گرفتن ، يه بار از برنامه بيدار شو آفتاب شد اومدن مدرسه مون (دوم يا سوم دبيرستان بودم) كه با من مصاحبه كردن و كله سحر تو تلوزيون خودمون رو مشاهده نموديم
چند بار ديگه هم بود كه اصلا يادم نمياد ، خلاصه معروفيم بابا ، انقدر اصرار نكنين امضا نميدم (ميدونم خيلي پر رو ام !)

5- اون روز رفتيم تو سايت دانشگاه ديدم يه دختره داره وبلاگ منو ميخونه ، البته لو ندادم كه من نويسنده‌ي وبلاگم ، اما خيلي دلم ميخواد بدونم كي بود و خودشم وبلاگ داشت يا نه ، زود تند سريع اعتراف كن ببينم كي بودي

6- ديشب خواب خيلي خوبي ديدم واقعا عالي بود ، خداكنه تعبير شه

بسه ديگه ؛ برم دنبال كار و زندگيم
همچنان برام دعا كنيد ،‌مشكلم هنوزم حل نشده


موفق باشيد
فعلا بابايييي
+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 13:25  به قلم  .: *نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·´پراكنده`·.¸¸.·´:.¤
سلام ...!

* از بس ننوشتم نميدونم چي بايد بنويسم
انقدر سرم شلوغ شده ! همه چي هم قاطي پاتي شده ! ميخوان ما رو از قباديان ببرن زعفرانيه ! اول قرار بود بچه هاي صنايع رو ببرن ، حالا نظرشون عوض شده و ميخوان ما محيط زيستياي بيچاره رو ببرن ، من اصلا دلم نميخواد برم زعفرانيه ! 3شنبه هفته پيش تحصن كرديم ! البته مثلا تحصن كرديم !!! فقط سر كلاس هامون نرفتيم و رفتيم سالن اجتماعات جيغ و ويغ كرديم !!! آخرشم به هيچ نتيجه اي نرسيديم ، به احتمال زياد از ترم ديگه بايد بريم اونجا ... دعا كنين نريم
اگه بريم اونجا بچه هاي شيلات و زيست دريا رو هم از دانشكده علوم و فنون دريايي ميارن اونجا ، اون وقت ما فني مهندسي ها بايد با علوم فنون دريايي ها يكي بشيم ! اسم دانشكده هم ميشه علوم فنون دريايي نه فني مهندسي !!! آخه يكي نيست بگه رشته ي ما چه ربطي به دريا داره؟؟؟؟؟ ما داريم درساي مهندسي ميخونم ! حتي يكي از درسامونم ربطي به دريا نداره ! اهههههههه

* امسال دختر خيلي بدي بودم و از اول ترم اصلا درس نخوندم ! اصلا نميدونستم درس يعني چي !!! و حالا كه نزديك امتحاناس دلشوره گرفتم و ميترسم مشروط شم ! من چي كار كنم؟ اصلا نميتونم درس بخونم ! خيلي تنبل شدم

* شب يلدا هم گذشت ... آخر شب هم اس ام اسي برام اومد كه بي نهايت خوشحالم كرد ... عقد كنون هم خيلي خوب بود و خيلي خوش گذشت

* ديروز سر كلاس با استاد داشتيم راجع به جن حرف ميزديم ... يه كم گذشت و كلاس ساكت شد (7-8 نفر بيشتر نبوديم) يهو يه صدايي از بيرون اومد (صدايي مثل افتادن ميز) همه ي بچه ها يه دفعه جيغ كشيدن ! جن ها حمله كرده بودن

* از دست اين "گشت بيكار ا ر ش ا د"عصبانيم ! هر روز بايد ريخت نحسشونو ببينم

* راستي لاك پشتم مرد ... خيلي وقت پيش ... دلم براش سوخت

* امممم ... خيلي چيز ها بود كه دلم ميخواست بيام و اينجا بنويسم اما هر چي فكر ميكنم يادم نمياد
حالا ايشالا تو پست هاي بعدي اگه يادم اومد مينويسم

* مرسي از همه ي دوستاني كه تو اين مدتي كه نمينوشتم همراهم بودن و تنهام نذاشتن و ممنون از كامنت هاي قشنگ بعضي دوستان ، واقعا خوشحالم كه دوستاي به اين خوبي دارم

* برام دعا كنيد ... خيلي به دعا احتياج دارم

موفق باشيد
فعلا بابايييي

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت 19:51  به قلم  .: *نگار* :.  | 


[ صفحه نخست | نوشته هاي قديمي ]

window.setTimeout( "document.getElementById ('adss').style.display='none'" ,100);