تبليغاتX
ღ*فانا*ღ
   

 

 

 

 

¤.:`·.¸¸.·پراكنده`·.¸¸.·´:.¤
سلام ...!

1. حوصله ام سر رفته و دلم خواست بنويسم ...
امروز كمدم رو ريختم بيرون ... واييييييي چقدر من دفتر كتاب دارم ! اگه يادتون باشه بعد كنكور هم يه بار كمدم رو ريختم بيرون و كتاب هايي كه نميخواستم رو گذاشتم تو كارتن و بردم انباري ... اما يه سري از كتاب و جزوه هايي رو كه به درد ميخورد رو نگه داشتم بالا كه اگه (گفتم "اگه" ) خواستم دوباره كنكور بدم دم دستم باشه ... اما حالا كه تصميم ندارم دوباره كنكور بدم (خدا رو شكر ) ميخوام اينا رو هم بريزم تو كارتن و ببرم انباري ... خلاصه يه عالمه دفتر كتاب ريختم رو زمين و اونايي كه نميخواستم رو چيدم گوشه ي اتاق تا بعدا برم كارتن بگيرم و بقيه رو باز گذاشتم تو كمد ... انقدرم زود خسته ميشم كه مجبور شدم نصفه نيمه ولش كنم

2. يه چيزي ! چقدر خوبه كه من قرار نيست دوباره كنكور بدما ، اون روز 2 ساعت داشتم فكر ميكردم اسم كپك سياه نان چي بود ؟! آخرشم يادم نيومد !!! (حالا با اسم اين چيكار داشتم رو بيخيال ) خلاصه رفتم از جزوه هاي كنكورم نگاه كردم و ديدم اسمش "ريزوپوس استولونيفر" بود .
يه بارم يكي از دوستاي كنكوريم ازم پرسيد شما پارسال فلان مساله ي شيمي رو از چه راحي حل ميكردين ؟ من اصلا يادم نميومد همچين مساله هايي داشتيم !!!
خسته نباشم من ! حالا خوبه رشته ام رو دوست دارم و مجبور نيستم باز كنكور بدم ... وگرنه حتما {از آخر} نفر اول كنكور ميشدم !

3. پريروز قرار بود بريم جايي ، بعد از قرن ها ! من نشستم پشت فرمون (آخه از دست اين برف هاي لعنتي نميتونستم بشينم پشت فرمون ! نه كه فكر كنين بترسم ها ! ماشينمون خرابه ... ترمزش مشكل داره و تو برف و يخ هم افتضاح ميشه !)
{نگفته بودم گواهي نامه گرفتم؟ خب حالا ميگم ، آذر گواهي نامه ام اومد }
داشتم ميگفتم ، خلاصه تا يه مسيري رفتيم ، بعد من ديدم سرم گيج ميره و اصلا حال و حوصله رانندگي ندارم ... زدم كنار و به مامانم گفتم بياد بشينه ... بعد درست يه كم جلو تر افتاديم تو ترافيك و 2 ساعت تمام تو ترافيك بوديم ! شانس آوردم اونجا ماشين رو دادم مامانم ! وگرنه اصلا اعصاب تو ترافيك موندن و هي كلاچ ترمز كردن و نداشتم ...

4. گوشاتونو بگيرين ... ميخوام خودمو خالي كنم
آخه مرتيكه نفهم به تو هم ميشه گفت آدم ؟! من نميدونم كي به توِ بي وجدان پروانه پزشكي داده و اجازه داده توِ خر بشيني تو مطب و به خاطر پول هر غلطي دلت خواست بكني ! و فقط و فقط به خاطر پول حاضر بشي يه دختر 19 ساله رو بفرستي اتاق عمل !!! خواب و خوراك رو از يه خانواده بگيري كه چي؟ كه دخترشون بايد عمل شه و اگه عمل نشه اِل ميشه بِل ميشه !!!
اما دكتر هاي با وجدان و خوبي هم هستن كه دست امثال تو رو رو ميكنن !
مرتيكه ............................... (هر چي دلتون خواست ميتونين تو جاي خالي بذارين !)

5. اين تيكه رو فقط نگار2 و سحر بخونن
چند وقت پيش مهسا (همون آتيش پاره سابق) برگشته بود نت ... ميگفت دلش براي هردوتون تنگ شده اما حالش زياد خوب نبود و به خاطر همين براتون كامنت نذاشت ... تغيير رشته داده و ميخواد امسال كنكور هنر بده ... ازم خواست بهتون بگم براش دعا كنين طراحي صنعتي تهران قبول شه ... ديگه هم تا بعد كنكور نت نمياد ...
تو كامنتينگ همين پست هم براتون يه كامنت گذاشته ، بخونينش

6. برم اين بلاگرد رو خفه كنم بيام؟ اه ! اعصاب نميذاره واسه آدم ! از وقتي اين خرابه نميفهمم كي آپ كرده و ... البته من از سيستم به روز رسان بلاگفا هم استفاده ميكنم اما خيلي از دوستام هستن كه وبلاگاشون تو بلاگفا نيست ! منم آدرسشون رو حفظ نيستم ! يكي نيست بگه پول نداره بده واسه سايت مگه مجبوره سايت بزنه آخه ؟!

7. چه پراكنده نوشتم ! اعصاب ندارم ديگه !!!

8. موفق باشيد
فعلا بابايييييييي

+ نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت 16:41  به قلم  .: *نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·...`·.¸¸.·´:.¤
سلام ...!

چند دقيقه پيش در زدن ، رفتم در رو باز كردم ديدم دختر همسايه بالايي (سپيده) با يه ظرف شيريني دم دره ، شيريني رو داد دستم ، پرسيدم به چه مناسبت ؟ گفت بچه پريسا (خواهرش) ، گفتم اِاِ بالاخره به دنيا اومد؟؟ قدمش مبارك ، اسمشو چي ميذاره؟ گفت "ويونا" (دختره) ...
در رو بستم و مثل قحطي زده ها ! حمله كردم به شيريني ، اول يه استكان چاي ريختم و بعد شيريني ... تو دلمم گفتم قربونت ويونا جون ، چقدر هوس شيريني كرده بودم ، به خصوص شيريني خامه اي ...
همسايه بغلي هم يه دختر داره (مهشاد) كه 1سال و نيمشه ... اينم چند وقته كه دَدَري شده ، هر صدايي از راهرو ميشنوه مياد ميكوبه به درشون و دَدَ ، دَدَ ميكنه
وقتي شيريني رو خوردم صداي اين فسقلي رو شنيدم و باز در رو باز كردم ، تا منو ديد دستاشو دراز كرد ست من كه بغلش كنم ، منم بغلش كردم ، سپيده گفت مهشاد من رفتم ... باي باي ، يهو مهشاد خودشو كشيد سمت سپيده كه بره تو بغل اون ، بعد من گفتم مهشاد رفتي؟ منم ميرم دَدَ ، يه دفعه نظرش عوض شد و خودشو انداخت تو بغل من (بيچاره چقدر بچه رو اذيت كرديم) ... آخرشم دادمش سپيده بردش خونه شون ... (اصلا حوصله نداشتم بچه رو بيارم خونه مون ...)
مامان مهشاد هم از خداخواسته گفت آخيش ، يه نفسي ميكشيم ، ديگه تو خونه بند نميشه ، از صبح تا شب كلافه ام ميكنه از بس ميگه بريم دَدَ !
منم گفتم خب گناه داره ديگه ، از صبح تا شب خونه تنهاس ، حوصله اش سر ميره ...

خلاصه يكم حرفيديم و من اومدم خونه مون (تو راهرو بوديم آخه )

به اين فكر ميكردم اون سالي كه تبسم (دختر خاله ام) به دنيا اومد (4سال و نيم پيش) چقدر من با حوصله بودم ! حتي يه هفته رفتم خونه خاله ام موندم و كمكش كردم ، شب سوم تبسم خيلي گريه كرد ، يادم نيست واسه چي اما شير نميخورد و فقط گريه ميكرد ، وقتي راه ميبرديمش ساكت ميشد و تا وايميستاديم چشماشو باز ميكرد و شروع ميكرد به گريه ! من اون شب تا صبح بچه رو راه بردم ! اصلا هم خسته نشدم ، ولي حالا بيشتر از نيم ساعت حوصله بچه رو ندارم ...
فقط دوست دارم يكم باهاش بازي كنم و بچلونمش بعد بدم مامانش ، اصلا نميتونم تحمل كنم به بچه دائما پيشم باشه !


پ.ن1 : تورو خدا راستش رو بگين ، كسي از دست من دلخور نيست؟ اگه به هر دليلي ازم ناراحتين بهم بگين ، حتي اگه مربوط به گذشته اس ...
حلالم كنين ... باشه؟ (حتما اينو بهم بگين ، خيلي برام مهمه )

پ.ن2: دارم كتاب "كنيز ملكه مصر" رو ميخونم ، تازه شروع كردم ...فعلا به اين قانون مسخره تو مصر پي بردم كه خواهر و برادر - پدر و دختر - مادر و پسر و ... با هم ازدواج ميكردن !!! يه جورايي هم اجبار بود !!!
فكر كن !!!

پ.ن3: معتقدم همه (شايد بگم اكثر بهتر باشه) د ك ت ر ها قاتلن ! اگه كسي بره زير دستشون كم پيش مياد زنده بيرون بياد !!! (نظر شخصي بود ، توهين هم نبود ، ايراد نگيرين لطفا )

پ.ن4: ببخشيد اگه جواب كامنت هاتونو نميدم يا به وبلاگاتون سر نميزنم ، شرمنده ، به موقع اش ميام و كامنت ميدم ... فعلا حسش نيست ...

پ.ن5: مهسا جون به خاطر تو تا تونستم اسمايل گذاشتم
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 20:52  به قلم  .: *نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·حتما عنوان ميخواد؟!`·.¸¸.·´:.¤
سلام ...!

بالاخره امتحانام تموم شد
امروز بعد از امتحان با دوستام رفتيم دَدَ ، ساعت 10:15 از دانشگاه اومديم بيرون ، ميخواستيم ناهار بريم بيرون اما اون ساعت فقط ميشد صبحونه خورد ! واسه همينم الكي رفتيم پاساژها رو گشتيم ، رفتيم تو يه مغازه آقاهه آهنگ گذاشته بود ، اونم چه آهنگي ! با شنيدنش آدم دلش ميخواست اينطوري بشه
ما هم واسه اينكه آبرومون نره زود اومديم بيرون ، خلاصه انقدر وقت تلف كرديم تا ساعت 12 شد و رفتيم تو يه رستوران ... تا تونستيم مسخره بازي دراورديم و خنديديم ، طوري كه فكر كنم اگه هر كدوم از ما از اون محدوده رد بشه آژير خطر رستورانه صداش در بياد ! عمرا ديگه رامون بدن اونجا !

پ.ن1: شيمي پاس شد ، 2 نشده بودم ، نتيجه ميگيريم خواب هاي من هرگز به حقيقت نميپيوندد !

پ.ن2: نميدونم چرا نمره هاي ما رو نزده بودن ! شيمي رو هم خودم رفتم از استاد پرسيدم ، مجبوريم آخر اين هفته يه سر بريم دانشگاه تا نمره هامونو ببينيم

پ.ن3: دلم ميخواد حرف بزنم اما حرفم نمياد ! حالم بهتره نسبت به پست قبليه ،‌ اما همچنان روحيه ام زياد خوب نيست ... شادي و خنده ام هم موقت شده !

پ.ن4: دلخورم ... اون موقع كه وبلاگم رو تعطيل كرده بودم خيلي ها ميومدن و ميگفتن چرا تعطيل كردي؟ بازم بنويس و ... اما الان نميان اينجا ! تعداد افرادي كه هميشه ميان و برام كامنت ميذارن خيلي كم شده ....
+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 15:8  به قلم  .: *نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·اعصاب ندارم!`·.¸¸.·´:.¤
سلام ...!

كلافه ام ! عصبي ام ! حوصله ندارم ! اعصابم خرده ! اَه !
دلم گريه ميخواد ! نميدونم هم چرا ! دليل خاصي ندارم ! اصلا مگه گريه هم دليل ميخواد؟
ديشب 2 ساعت بيشتر نخوابيدم (شايدم كمتر) خيلي بد خواب شدم ... شب ها خوابم نمي‌بره ... ديشب از ساعت 11:30 تو رختخواب بودم اما اصلا خواب به چشمم نمي‌اومد ! فكر كنم حدود 1ساعت و نيم طول كشيد تا خوابم برد ! ساعت 3 هم بيدار شدم كه درس بخونم ... آخه امروز 2 تا امتحان داشتم ! فيزيك و جانورشناسي ! كه هر دو تا رو هم بد دادم !!! البته فكر كنم پاس شه اما با نمره 12-13 !!!
فكر كن !!! مني كه هميشه 19-20 ميگرفتم حالا ...
تازه اون روز كه من دانشگاه نبودم نمره هاي شيمي رو زدن و به نيم ساعت نكشيد كه بچه ها ريز ريزش كردن !!! چون استاد گرامي همه (يعني بيشتر كلاس!) رو انداخته بود ! به بعضي ها هم 2 و 3 داده بود !!! خب عزيز من ميخواي بندازي ! بنداز!! اما نه با نمره 2 !!! حد اقل يه 8 - 9 ميدادي !!! منم پريشب خواب ديدم شيمي 2 شدم !!! فكر كن !!!
هنوز نميدونم چند شدم ، از اون روز كه بچه ها پارش كردن ديگه نزدن نمره ها رو ! انگار با پاره كردن اون ورقه يه سري نمره جديد ميزنن و به همه 20 ميدن !!!
به خاطر اون كار هم هر نمره‌ي جديدي ميزنن روش رو 60 دور چسب ميزنن كه بچه ها پاره نكنن !!!
امروز ظهر هم كه از دانشگاه اومدم خيلي خسته بودم و خوابم ميومد اما هركاري كردم خوابم نبرد ! چشمام ميسوخت و همينجوري اشك ازش ميومد اما خوابم نمي‌برد ! حدود 1 ساعت رو تخت بودم اما بعدش كلافه شدم و بلند شدم ! الانم وحشتناك سرم درد ميكنه !!!
نمي‌دونم چرا خوابم نمي‌بره ... شايد از ترس ديدن اين كابوس هاييه كه چند وقته هر شب مي‌بينم ... نميدونم ... دارم ديوونه ميشم !!!


*يه امتحان ديگه مونده فقط ! اونم بديم و خلاص شيم !

* گل سر خوشگلم گم شده ! نميدونم كِي و كجا ! فقط ميدونم هر چي ميگردم پيداش نميكنم ! احتمالا رفته دنبال دستكش هاي سورنا بگرده !!!

* ببخشيد من چند وقتيه اعصاب درست و حسابي ندارم !!! خودم هم نميدونم چمه !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 17:5  به قلم  .: *نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·بازي`·.¸¸.·´:.¤
سلام ...!

امروز بعد از قرن ها ! رفتم دانشگاه (خيلي فاصله اس بين امتحانا ! البته با اين حال من فقط يه شب مونده به امتحان ميخونم !!!)
اگه امتحانا لغو نشده بود امروز امتحان آخر بود ! اما هنوز 4 تا ديگه مونده !!! (2تاش تو يه روزه!)
ديگه خسته شدم ! با اينكه درس نميخونم ولي همين كه ميدونم امتحان دارم اعصابم بهم ميريزه ! تازه 6 اسفند بايد بريم ثبت نام ! فكر كن !!!! ترم ديگه معلوم نيست كي ميخواد شروع شه ! و از اون ور كي تموم شه !!!
امروز رفتم با چشم خودم نمره زبانم رو ديدم ! مال بقيه رو هم ديدم ! كلي هم فضولي كردم ! استاد ما به همه 17-18 داده بود (من بالاترين نمره بودم ) و اون يكي استاده به همه 11-12 داده بود !!! بيچاره شاگرد هاي اون استاده ...

كسي منو به اين بازيه دعوت نكرد اما من همينجوري دلم خواست بنويسم ، واسه همينم به هر سؤالي دلم بخواد جواب ميدم

1) خودت رو معرفي كن :
نگار - يه دختر 18 سال و نيمه !

2) خصوصيات اخلاقيم :
مهربون ، احساساتي ، حساس ، زودرنج ، كم طاقت ، اغلب عصبي ! بيشتر كارام هم بچگونه اس ! هميشه هم بعد از انجام كار ها پشيمون ميشم ولي ديگه كار از كار گذشته ...
خيلي زود هم دلخور ميشم و اگه ازم معذرت خواهي نشه يه جورايي كينه به دل ميگيرم ... ولي با يه معذرت خواهي ساده آروم ميشم و دلخوري يادم ميره ...

3)فصل مورد علاقه :
تابستون

4) رنگ مورد علاقه :
سفيد - نارنجي - صورتي

5) غذاي مورد علاقه :
ته چين - باقالي پلو با گوشت - فسنجون - لازانيا

6) غذاهايي كه بدم مياد :
هر غذايي كه توش پياز ببينم ! - ماكاروني - خورش هايي مثل باميه و كرفس و آلو و ..... اگه كله پاچه هم جز غذا محسوب ميشه بگم كه حتي از بوش هم حالم بهم ميخوره !!!

7) ميوه مورد علاقه :
توت فرنگي (عاشقشم )

8) ميوه اي كه بدم مياد :
از طالبي و خربزه متنفرم ! تحمل بوي طالبي رو هم ندارم !

9) موسيقي مورد علاقه :
بعضي آهنگ هاي قديمي گوگوش و داريوش + هر آهنگي كه قشنگ باشه و شعر و آهنگش قابل تحمل باشه ...( كلا زياد آهنگ گوش ميدم )

10) موسيقي كه بدم مياد :
راك و متال و رپ !

11) بازيگر مورد علاقه :
فقط ايراني ها رو ميگم : از خانم ها : گلشيفته فراهاني - از آقايون : پرويز پرستويي

12) بدترين ضدحالي كه خوردم :
يادم نمياد !

13) ناشيانه ترين كاري كه كردم :
وايييي هنوزم دارم حرص ميخورم كه چرا اين كار رو كردم !!! المپياد رياضي رو ول كردم و اومدم رشته تجربي !!! هرچي استاد هاي المپيادم گفتن نگار اين كار رو نكن گوش نكردم و .....


14) بهترين خاطره ام :
آشنايي با ......

15) كسي كه بخوام ملاقاتش كنم :
فقط ......

16) براي كي دعا ميكنم :
هر كسي كه محتاج دعا باشه ...

17) موقعيت من در 10 سال آينده :
نميتونم اون چيزي روكه حدس ميزنم رو بگم ...

***

خطاب به دوستي كه برام كامنت خصوصي گذاشته بود : (اسم نبرم بهتره، خودش ميدونه)

"...." جان كامنتت رو خوندم ، تونستم دركت كنم و از طرف خودم ميبخشمت اما شخص ديگه اي كه ازش خواسته بودي ببخشتت نتونست اون حرف ها و كار هاي پارسال رو فراموش كنه ... منم خيلي عوض شدم و ديگه نگار پارسال نيستم ... همه چي عوض شده ... من تو رو از جمع دوست هام كنار نميذارم اما ديگه نميتونم و نميخوام مثل پارسال باشم ... من تورو درك كردم و ميدونم تو هم ميتوني منو درك كني بعضي خاطرات پارسال واسه ي من تلخ و غذاب آوره و نميخوام دوباره تكرار بشه ... من ديگه نميخوام نگار پارسال باشم ...
دوست داشتي برام كامنت بذار ...
موفق باشي


+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386ساعت 23:30  به قلم  .: *نگار* :.  | 

¤.:`·.¸¸.·من و زبان!`·.¸¸.·´:.¤
سلام ...!

خوبين؟ من كه خيلي خوبم ، يعني عاليم ، نه بابا ! از عالي هم بهتر
آخه ميدونين چي شده؟ نميدونين ديگه ! اگه واسه شما هم همچين اتفاقي افتاده بود الان از خوشحالي روي پا بند نبودين !
خب تا بيشتر از اين فضول مرگ نشدين (دور از جون البته ) بريم سر اصل مطلب
اول يه مقدمه :
اون چند روز كه همه اش برف ميومد و همه جا تعطيل ميشد رو كه يادتونه ! من 5 شنبه اش (يعني 20 دي) امتحان زبان داشتم ، كه وحشتناك سخت بود ، از اول ترم هم لاي كتاب رو باز نكرده بودم و اصلا نميدونستم تو اون كتاب گرامي ! چي ميگذره ! چند روز مونده به امتحان تازه با كتاب آشتي كردم و شروع كردم به خوندن ! اما چه خوندني ! يه دونه هم از اون كلمه هاي سخت تو مخ بنده نميرفت !
هر چي ميخوندم باز يادم ميرفت ! اين تعطيلي ها هم همه اش باعث اميد واهي شده بود ! آخه فكر ميكرديم 5 شنبه رو تعطيل كنن كه نكردن !
استاد گفته بود تمرين ها رو مثل كتاب ميده ! منم با بدبختي اونا رو عينا حفظ كردم !
خلاصه من چهارشنبه از صبح پاي اخبار بودم كه بگه تعطيله ! اما هر چي صبر كردم نگفتن ! منم با نا اميدي تمام اومدم تو اتاقم و چند ساعت ديگه درس خوندم
شب هم ديگه واقعا ديوونه شدم بودم و گريه ام گرفته بود !
كتاب رو بستم و شروع كردم به دعا خوندن كه حد اقل 10 بشم !
دعاي توسل و آيت الكرسي و .... بعدش هم انقدر صلوات فرستادم تا خوابم برد ...
فردا صبح وقتي سوال ها رو ديدم چشام 4 تا شد !!!
يه كلمه هاي عجيب غريب كه تا حالا نديده بودم ! حتي يه كلمه اش هم تو كتاب نبود چه برسه به اينكه تمريناش عين كتاب باشه !!!
يه دور كل سؤالا رو نگاه كردم و با كمال تعجب فهميدم فقط يه سؤال از 57 تا سؤال رو بلدم !!!
گريه ام گرفته بود ! اگه اونجا دانشگاه نبود مطمئنن ميشستم گريه ميكردم !
خلاصه شروع كردم به 10-20-30-40 كردن و الكي زدن گزينه ها !
همه رو الكي زدم و رسيدم به ريدينگ ! اون ديگه تستي نبود و منم بي خيالش شدم ! اصلا جواب ندادم ! (2 تا ريدينگ بود و هر كدوم 5 سؤال داشت)
وقتي هم اومدم بيرون ديدم همه ناراحتن و ميگن مي افتيم !
و .....

و اما بشنويد از امروز
تازه از خواب بيدار شده بودم ، مامانم ميخواست بره خريد و منم گفتم باهاش ميرم ، مامانم هي ميگفت زود باش ، منم با عجله داشتم حاضر ميشدم كه موبايلم زنگ زد ، اول ميخواستم جواب ندم چون وقت نداشتم ، اما برداشتم
من : سلام ، خوبي؟
دوستم : سلام ، نگار يه خبر توپ !
- چي شده؟؟؟؟؟؟؟
- زبان شدي 19.5
- چيييييييييييييييييييييي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دروغ ميگييييييييييييييييييييييي
- نه به خدا ! شدي 19.5
- شايد من دارم خواب ميبينم ! آخه تازه از خواب بيدار شدم ! شايدم هنوز بيدار نشدم !
- بابا ميگم 19.5 شدي !
- ببين 9.5 نيست؟؟؟؟ مطمئني؟؟؟؟؟
- آره بابا ! بايد شيريني بديا
- شيريني چيه؟ شام ميدم بهت
و ....

خلاصه از صبح تاحالا هنوز از شوك خارج نشدم !
يه دفعه جيغ ميزنم ميگم من زبان 19.5 شدم (ديوونه شدم !)
واييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي
باورم نميشه


پ.ن1 : خدا جونم خيلي دوست دارم
پ.ن2: چقدر اسمايل گذاشتم
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 16:20  به قلم  .: *نگار* :.  | 


[ صفحه نخست | نوشته هاي قديمي ]

window.setTimeout( "document.getElementById ('adss').style.display='none'" ,100);