|
|
|
|
¤.:`·.¸¸.·رانندگي+بازي`·.¸¸.·´:.¤
سلام ...!
![]() ![]() 1. امروز صبح ديدم بابا ميخواد بره سركار ، زود از تخت پريدم پايين و گفتم من ميرسونمت ، ماشينو نبر ، با قيافه خواب آلود مانتو پوشيدم و يه شال انداختم سرم و رفتم سوار ماشين شدم ، خيلي وقت بود رانندگي نكرده بودم كلي دلم تنگيده بود ، بابا رو رسوندم ، قبل از پياده شدن از ماشين كلي نصيحت كرد گفت : كيفت رو نذار رو صندلي عقب ماشين ، بعضي موتر سوارا از قصد ميپيچن جلو ماشين خانوما و دعوا زرگري راه ميندازن تا كيف رو بدزدن و ... خلاصه بابا رفت و من خواستم برگردم ، اولين بارم بود كه مسير نسبتا طولاني رو "تنها" رانندگي ميكردم (هنوز قسمت نشده ماشين ببرم دانشگاه ) اما اصلا هم ترس نداشت و كلي كيف كردم كه تنهام ، واسه اينكه بيشتر با ماشين اين ور و اونور برم رفتم خريد هم كردم ، بعدش هم اومدم خونه و مامان گفت برو داروخونه فلان قرصا رو بگير (فقط 1 داروخونه اون اطرافه كه اين قرص ها رو داره ) خلاصه خوشحال و خندان (به قول معلم زيست پارسالمون ) باز سوار ماشين شدم و رفتم داروخونه ... خوشم مياد كه موقع رانندگي اصلا و ابدا نميترسم و با راننده ها مثل خودشون رفتار ميكنم اگه پر رو باشن منم پر رو بازي درميارم ولي اگه آدم باشن كاري به كارشون ندارم خلاصه امروز كلي خوش گذشت ، يكم ديگه تنها با ماشين برم اينور و اونور جرئت ميكنم ماشينو ببرم دانشگاه ،آخه تو كوچه دانشگاه اصلا جا پارك نيست ، جردن هم كه قربونش برم هميشه ترافيكه ! واسه همين فعلا حسش نيست ماشين ببرم دانشگاه ...2. محدثه عزيزم منو به يه بازي دعوت كرده ، توي اين بازي بايد يه عبارت 6 كلمه اي بنويسيم ، اينم عبارت 6 كلمه اي من :كاش آينده برايم تصويري مبهم نبود 3. دارم كتاب بادبادك باز رو ميخونم ، حدود 30-40 صفحه مونده تموم شه ، خيلي كتاب تاثير گذار و ناراحت كننده ايه 4. ما گشت ا ر ش ا د داريم ! طالبان گشت ريش داشته ! فك كن !!! (تو اين كتاب بادبادك باز خوندم كه طالبان نگاه ميكرده كه مردا ريش بلند تا سينه دارن يا نه !) 5. به استاد كامپيوتر ميل زدم ، نسبتا رسمي حرف زده بودم ، طوري خودموني جوابم رو داده كه انگار دوستشم !!! تازه تو مسنجر هم ادم كرده ! فك كن !!!!!! ترسيدم به ادش جواب ندم منو بندازه (آخه ترم پيش فقط 5-6 نفر رو پاس كرد و بقيه رو انداخت ) واسه همين ادش كردم اما چراغم رو براش خاموش ميكنم هميشه 6. هنوز نه جزوه كامپيوترم رو پاكنويس كردم و نه ژنتيك رو ! آخه سر اين كلاسا حالم بد بود و جزوه ننوشتم ، جزوه هاي بچه ها رو گرفتم اما هنوز پاكنويسش نكردم ...7. راستي ! از مگس سركه هم خبري نيست ! هنوز كه تو شيشه هيچ موجود زنده اي يافت نشده ! شك دارم اصلا مگسي بياد !8. توجه كردين چندين پست پشت سر همه كه من اينطور پراكنده و آشفته مينويسم ؟! تصميم داشتم امروز اينجوري ننويسم اما نشد ! دلم واسه اون پست هاي قديميم تنگ شده !9. اسمايل گذاشتم ، آخ جون 10. من برم ديگه موفق باشيد فعلا بابايييي ![]() ![]() ![]() + نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 16:13 به قلم .: *نگار* :.
|
¤.:`·.¸¸.·آپ!`·.¸¸.·´:.¤ سلام ...!
1. تو اين هفته چند بار خواستم بيام آپ كنما ! اما يا حسش نبود و يا وقت نشد ! شانس نداريم كه ! تو اين هفته همه اش خوشحال بودم ، حالا كه باز خواستم بيام اينجا بنويسم ناراحتم ! اما سعي ميكنم واسه چند دقيقه ناراحتي ها رو بذارم كنار و بنويسم :) 2. اخيرا فهميدم كه اگه adsl يك ساله (يا حتي 6ماهه و 3ماهه) ميگرفتم خيلي برام ارزونتر در ميومد ، من الان واسه adsl+2 ا سرعت 128 و ترافيك 2.5 گيگ دارم ماهي 14.500 ميدم ، اگه همين 128 رو 1ساله ميگرفتم ميشد ماهي 7.300 تازه ترافيكش هم ميشد 12 گيگ در ماه !!! فك كن ! من 10 ماهه دارم هر ماه اين همه پول ميدم ! نزديك 80.000 تومن ضرر كردم ! حيف :( تازه سرعت 512 با ترافيك 12 گيگ ماهي 9.500 در مياد (1ساله) ... كلي دلم سوخت ، حيف پول هام :( 3. اون روز رفتم داروخونه ، گفتم يه شربت فلان و يه بسته قرص فلان و يه بسته قرص فلان بدين ، دكتر داروخونه با كلي تعجب پرسيد كي اينا رو ميخوره؟؟؟؟ گفتم خودم !!! گفت همه اش رو با هم؟؟؟ گفتم آره ،اين آلرژي ديوونه ام كرده ، مجبورم ! گفت خوابت نميگيره؟ (خواب آورن مثلا !) گفتم نه ! گفت خب باشه و بهم داد :دي منم هر شب قبل خواب اينا رو با هم ميخورم ، خدا رو شكر ، بزنم به تخته ، گوش شيطون كر (:دي) مثل اينكه اين بار واقعا اثر كرد ، 2-3 روزه آب ريزش بينيم قطع شده ... 4. واييييييي ، هميشه تو ميدون ونك 2-3 تا گشت ا ر ش ا د هست ، هر سمت ميدون يكي وايميسته ، اون روز داشتيم با دوستم ميومديم خونه ، پياده داشتيم ميومديم ونك ، هميشه ميون بر ميريم و از يه پاركي ميريم كه ميخوره به يه كلانتري و پايينش ميدون ونكه و ... خلاصه يه كم مونده به كلانتري ديديم يكي از اين بنز پليسا داره مياد سمت ما و پشت سرش هم يه ون داره مياد ، پليسه كه رسيد نزديكمون گفت خانوم شما تشريف بيارين اينجا ! منو شيوا سكته كرديم ،گفتيم الان ما رو ميبرن ، برگشتيم ديديم با ما نبوده و با يه دختر ديگه بوده ، من كه فك كنم فشارم به 6 رسيد اون لحظه :دي شيوا گفت بريم ، و ما با سرعت تمام اون محل رو ترك كرديم :دي البته تيپ ما هيچ مشكلي نداشتا ، بيخودي ميترسيم ! اما به خدا خيلي ترس داره !!! 5. امروز فارسي عمومي داشتيم ، استاد اول يكم روان شناسي درس داد تا بعدش بتونيم از ديدگاه فرويد داستان "بچه مردم" جلال آل احمد رو بخونيم ، روانشناسي رو دوست دارم ، خيلي جالب بود ، اما ناراحتم كرد ، خيلي روم تاثير بدي گذاشت ، مخصوصا قسمت لغزش زباني ! همه اش يه حرف از يه نفر تو ذهنمه و به اين فكر ميكنم كه نكنه اينم لغزش زباني بوده ؟ اه ، از صبح اعصابم خورده !!! 6. دور ميدون ونك يه مجتمع قضايي خانواده هست ، كه ما هميشه از جلوش رد ميشيم ، ديروز يه مرده داشت پسر بچه 4-5 ساله اش رو به زور سوار ماشين ميكرد و ميبرد ،پسره گريه ميكرد و جيغ ميزد : مامانييييييييي ، مامانيييييييي جونمممممم ، توروخدا نذار منو ببره ، ماماننننننن ..... باباش به زور سوارش كرد و بردش ، اون سمت هم يه خانمه داشت گريه ميكرد و چند تا زن ديگه دورش جمع شده بودن ... خيلي ناراحت كننده بود ، چطور دلشون مياد با آينده يه بچه ي بي گناه اينطور بازي كنن ، دلم خيلي واسه بچه سوخت :( 7. امممم ، ديگه همين ديگه موفق باشيد فعلا بابايييي + نوشته شده در سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 16:55 به قلم .: *نگار* :.
|
¤.:`·.¸¸.·اه! اين عنوان چي ميگه ديگه؟!`·.¸¸.·´:.¤
سلام ...!
1. امروز باز هلك هلك ! ساعت 7:30 صبح رفتيم دانشگاه ! و باز كلاس تشكيل نشد !!! از اين حرص ميخورم كه ديروز به استاده گفتيم كه آزمايشگاه فردا تشكيل ميشه؟! گفت آره ،گفتيم استاد حتما؟! گفت مطمئن باشيد ! 100% تشكيل ميشه ! بعد صبح زنگ زده دانشگاه و گفته من نميام !!! مسخره ! تازه ديروز ازمون امتحان هم گرفت !! فك كن ! اولين روز بعد از عيد بري كلاس و امتحان بدي !!! 2. وقتي ديديم آزمايشگاه تشكيل نميشه رفتيم تو سلف ، من خيلي گشنه ام بود ، اما شيوا و نازنين گفتن ما صبحونه خورديم (من هرگز صبحونه نميخورم !) خلاصه من رفتم چاي و شوكوكيك خريدم و اومدم نشستيم پشت ميز ، داشتيم حرف ميزديم منم ليوان چايي تو دستم بود ، يه دفعه ليوان چايي از دستم ول شد و چايي ريخت روم و روي صندلي و ... كل مانتو و شلوارم خيس خالي شد ! حالا اين 2تا ميخنديدن ، خودم هم خنده ام گرفته بود اما به اين 2تا ميگفتم زهر مار ! نخندين ! حالا شانس آوردم رنگ مانتوم طوري بود كه اصلا معلوم نبود خيسه و چايي ريخته روش وگرنه آبروم ميرفت تو دانشگاه ! فك كن !! خلاصه 2 ساعت طول كشيد تا كاملا خشك شدم :دي 3. بعدش رفتيم كلاس ژنتيك ، واي كه چقدر باحاله اين كلاس ، مخصوصا استادش كه عشق منه (همون خانمه كه گفتم شوهرش فوت كرده و ... ! قبلا گفتم ديگه !) از اول تا آخر اين كلاس خنده اس ، يه ريز شوخي ميكنه و ميخنده و .... اما كلاس اكولوژي (با همين استاد) خيلي خسته كننده اس ! من واقعا خوابم ميگيره سر اكولوژي ! قرار شده يه ميوه بذاريم توي يه شيشه تا مگس سركه دورش جمع شه ! مگس ها رو ببريم دانشگاه ! فك كن !! :دي (واسه آزمايشگاه ژنتيك) 4. از دانشگاه كه برگشتم رفتم دفتر كلاسوري بخرم (يكي دارما ! اما ديگه از ريختش خوشم نمياد :دي) نزديك خونه مون يه ميدونچه !! هست طوري كه به صورت دايره چند تا (البته يه خورده بيشتر از چند تا!) مغازه كنار هم داره ، اينجا 2تا لوازم تحريري داره كه يكيشون خيلي گرون فروشه و اون يكي خيلي خوبه ، من از وقتي فهميدم كه اون خيلي گرون فروشه ديگه مغازه اش نرفتم فقط يكي 2بار كه دستگاه كپي مغازه خوبه خراب شده بود با اكراه رفته بودم اون مغازه ! خلاصه رفتم از مغازه خوبه دفتر خريدم بعد ياد حرف مامانم افتادم كه گفت فروشنده مغازه بده ! خيلي عوض شده ، ببيني نميشناسيش و .... رفتم به هواي نگاه كردن ويترين مغازه بغلي تو مغازه اش رو نگاه كردم ، واقعا باورم نميشد كه اين همون مرد سرحال و قبراق (بلد نيستم ديكته اش چطوره؟!) چند وقت پيش بود !! قبلا ها صورت تپل و موهاي يكدست و لختي داشت ، توي قيافه اش غرور و اعتماد به نفس موج ميزد و ... حالا اين مردي كه ميديدم يه پير مرد خميده ، بدون مو با صورتي بسيار لاغر بود كه با اون مردي كه من ميشناختم زمين تا آسمون فرق داشت ، اول فكر كردم شايد خودش نباشه اما وقتي با مشتري كه تو مغازه اش بود حرف زد از صداش فهميدم كه خودشه .... اومدم خونه و به مامانم گفتم ديدمش ، گفتم مطمئني خودشه؟ گفت آره ديروز تو مغازه اش بودم ، لحن حرف زدنش و صداش باعث شد بشناسمش .... نميدونم چي بگم ... شايد داره تقاص گرون فروشي بيش از حدش رو پس ميده ... با ديدن اون قيافه خيلي ناراحت شدم ، حتي پشيمون شدم كه يه زماني ميگفتم خدايا اين چطوري ميتونه اين پولا رو بخوره؟ من كه حلالش نميكنم و ..... اه ... از صبح تا حالا واقعا اعصابم خراب شده ... دلم براش سوخت ... 5. قرارگاه مسكوني رو از نت دانلود كردم و ديدم ، ديشب ديدم ماهواره هم داره ميده :دي بدك نبود ، خيلي هم خوب نبود ، از مهران مديري كه خيليييييييييي بهتر بود (بازم از هواداران مهران مديري عذر ميخوام :دي) 6. اي واي ! فردا فارسي عمومي دارم ! گلستان معني نكردم ! آخه من معني گلستان از كجا بيارم :(( 7. سحري جونم ببخشيد ديگه ! حس شكلك گذاشتنم نمياد باز ! 8. موفق باشيد فعلا بابايييييييي + نوشته شده در دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 21:45 به قلم .: *نگار* :.
|
سلام ...!
1. هلك هلك ! پاشديم رفتيم دانشگاه ! بعد از كلي معطلي ديديم استاد گرامي ! تشريف نياوردن و اومديم خونه !! ميبيني توروخدا ! 2. شمال كه بوديم نميدونم كدوم از خدا بي خبري شايعه كرد كه ورودي نارنجستان شده نفري 10.000 تومن ! ما هم گفتيم خب حالا كه انقدر گرون كرده حد اقل جمعه بريم كه يكم شلوغ باشه و ... جمعه رفتيم ديديم نفري 3.500 بود ! فك كن !!! اين همه روز خودمون رو از نارنجستان محروم كرديم به خاطر يه شايعه دروغي ! :دي 3. موبايلم همچنان قطعه ! پنج شنبه رفتم پولشو دادما ! اما وصل نميكنن نامردا ! 4. از نگراني درومدم ! خدا رو شكر ..... 5. كاملا غير قابل تحمل شدم؟ ميدونم ! از نيومدنتون معلومه ! :-< 6. فردا از صبح بايد برم دانشگاه ، آز ژنتيك هم داريم ، آخ جون :دي احساس ميكنم خوش ميگذره :دي 7. اين همه مدت تعطيل بوديم ! يه نگاه به كتاب ها و جزوه ها ننداختم ! حالا يهو يادم اومد بايد گلستان سعدي (يه مقداريش رو) ميخونديم و معني ميكرديم و .... حالا من معني گلستان سعدي رو از كجا بيارم ؟!!! :(( 8. حوصله ام سر رفته ! دلم ميخواد همه اش بنويسم ! اما حرف خاصي ندارم ! نميدونم باز هم ميتونم اون نگار شاد گذشته بشم يا نه ! فعلا كه اصلا حس شادي و ... ندارم ! هر چي كه هست بغض و ناراحتيه ! 9. سال موش ! از اسمش كه معلومه سال بديه ! از خبر هايي كه ميشنوم هم معلومه ! سال خوبي نيست ! موشه هي داره ميره اينور و اونور ! (همون ضرب المثله كه ميگه "يكي داره موش ميدوونه !") از هر كي ميپرسم ميگه سال بديه ! همه اش دعوا بوده .... 10. واي ! الان يادم افتاد فردا گياه شناسي ميپرسه ! منم جزوه ندارم ! چه خاكي تو سرم كنم حالا؟! استاده خيلي هم سختگيره ! واي ...... 11. من برم ديگه ! كامنتيگ رو ميبندم كه مجبور شيد واسه كامنت گذاشتن پست پاييني رو هم بخونيد :دي زوره :دي 12. راستي يكي به من پينگ كردن تو بلاگ رولينگ رو ياد بده لطفا ! 13. موفق باشيد فعلا باباييييييييييي + نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 19:24 به قلم .: *نگار* :.
¤.:`·.¸¸.·...`·.¸¸.·´:.¤ سلام ...!
1. من برگشتم ... شايد اگه بودم اون پست پاييني رو پاك ميكردم ، تا اول سالي دوستام رو ناراحت نكنم ولي نبودم ، پس ببخشيد اگه ناراحتتون كردم ، مخصوصا از عمو سهيل معذرت خواهي ميكنم ... 2. شبي كه قرار بود فرداش بريم شمال ، قبل از خواب تازه به عمق فاجعه پي بردم ! قرارگاه مسكوني رو شبكه تهران ميداده و شمال شبكه تهران نداره !!! و من نتونستم اين سريال رو ببينم ! حيف شد ! اميدوارم واسه دانلود بياد رو نت ، فعلا كه فقط سريال مزخرف مهران مديري واسه دانلود اومده ! (بازم ببخشيد راجع به بازيگر و كارگردان محبوبتون اينطور حرف زدم ! من واقعا ازش بدم مياد !) 2-3 قسمت اخير پيامك از ديار باقي رو به طور نصفه نيمه ديدم ، بدك نبود ... ميشد نگاش كرد ... 3. نگرانم ، تا حد مرگ ، تو عمرم انقدر بي خبر نمونده بودم ، از 4 فروردين تاحالا ! اگه اين نگراني نبود ميتونست عيد خوبي باشه ، ميتونست شمال خوبي باشه ، ميتونست فقط خوش بگذره ، ميتونست .... اما نشد ، نگرانم ، نگران ... 4. به مناسبت اولين عير عروس (زن داييم) كلي عيدي گرفتيم ، آي حال داد ، مخصوصا تراول هاش ... بيشترين حالش به اين بود كه فكر ميكرديم از عيدي خبري نيست ، اما خبري بود ، خيلي هم خبري بود (آخه پارسال اصلا عيدي نگرفتيم) ولي كلي پول گيرمون اومد ... تازه هنوز هيچ جا نرفتم عيد ديدني ! فقط خونه مامان بزرگم رفتم ! اين عيدي ها رو شمال گرفتم ! 5. موبايلم قطعه ! يعني يه طرفه اس ! از تير ماه پارسال تاحالا پولش رو ندادم ! (خسته نباشم) حالا مقداري از عيدي ها رو بايد بدم واسه قبض موبايل ! 6. چرا فردا تعطيل نيست؟ اه ! من كه نميرم دانشگاه ، 5شنبه هم كه كلاس ندارم ، بي خيال ... 7. شرمنده كه اول سالي بايد همه اش منو اينطور كسل و بي حوصله و بد اخلاق تحمل كنيد ! فقط اومدم بنويسم كه سرم گرم شه و نگراني از يادم بره ، اما يادم نرفت ... فقط يه كم وقت تلف كردم ... 8. فعلا حس كامنت گذاشتن واستون رو ندارم ، اما وبلاگ هاتون رو خوندم ، ببخشيد ... 9. موفق باشيد فعلا بابايييي + نوشته شده در سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 15:27 به قلم .: *نگار* :.
|
¤.:`·.¸¸.·اولين سلام87 `·.¸¸.·´:.¤ سلام ...!
1. نميدونم اولين پست 87 بايد چه جوري باشه ! بايد 2 ساعت از عيد حرف بزنم؟ از بوي بهار و .... ! نه بابا ! حوصله اين حرف ها رو ندارم ! اصلا چه فرقي داره كه اين اولين پست سال جديده؟! اينم يه پست مثل بقيه پست هاس ديگه ! 2. بازم بهار اومد ! اين بهار لعنتي ! آره لعنتي ! به خاطر اين آلرژي لعنتي تر ! با شروع فصل بهار چشمام قرمز ميشه ! ميسوزه و ميخاره ! مدام عطسه ميكنم و آبريزش بينيم به راهه ! انقدر هم قرص خوردم كه ديگه هيچ قرصي روم اثر نميكنه ! پارسال هم به خاطر كنكور رفتم دكتر ،2-3 تا آمپولم زدم ! اما فقط 2 روز اثر داشت ! بعدش باز همين آش و همين كاسه ! واسه همين از بهار متنفرم ! به خصوص فروردين ! 3. ديروز بود يا پريروز ؟! خيلي دلم ميخواست آپ كنم ! يه سري حرف ها بود كه دلم ميخواست بگم ! اما نگفتم ! حالا كه فكرش رو ميكنم ميبينم بهتر كه نگفتم ! 4. دلم ميخواست اون 2 نفر آشتي ميكردن ! واقعا دلم ميخواست ! حيف ! بچه كه نيستن ...! بي خيال ! 5. اين چند روزه نت خيلي سوت و كور بود ، افسردگي مزمن گرفتم !!! از بس اومدم و ديدم هيچ وبلاگي به روز نيست ! هيچ چراغي تو مسنجر روشن نيست ! و هيچ پست جديدي تو فروم ها نيست ! 6. اه ! حالم از مهران مديري بهم ميخوره ! مرده شور خودش و سريال ساختنش رو ببرن ! فكر ميكنه ديگه آخرشه !!! فيلم هاي چرت و پرت ميسازه ! نقش اصلي رو هم ميده به خودش :-& اه اه اه !!! 7. قرارگاه مسكوني رو دوست دارم ، تنها چيزيه كه از تلوزيون نگاه ميكنم ، حد اقل 4تا آدم طنز توشن ! جواد رضويان و علي صادقي و شهرام قائدي و مهران رجبي و ... خلاصه قابل نگاه كردنه ! 8. فردا صبح زود دارم ميرم شمال ، معلوم نيست كي برميگردم ، شايد تا بعد از 13 مونديم ، شايدم ....... به هر حال چند روزي نيستم ، محدثه جان تو بيشتر از همه باهام در ارتباط بودي ، الانم كه نيستي ، نگران من نباش ، من خوبم !!! 9. ببخشيد انقدر عصبي و بي حوصله نوشتم ! من همينم ديگه ! عوض بشو هم نيستم ! حتي سال جديد هم نتونست منو عوض كنه ! 10. هنوز وسايلم رو جمع نكردم ! يه عالمه لباس ريختم رو تخت ! كي ميخواد اينا رو جمع كنه؟! 11. دلم نمخواد پاشم برم ! دلم ميخواد همينجوري چرت و پرت بنويسم ! اما شما چه گناهي كردين كه چرت و پرت بخونين؟ 12. نميخوام باز بگم عيدتون مبارك ! عيد كيلو چنده؟ سال نو ديگه چيه ؟! مسخره اس ! 13. من رفتم ، هواي اينجا رو هم داشته باشين ، مجبورم كامنت ها رو تاييدي كنم تا در نبود من اتفاق بدي نيفته ! 14. فعلا باي + نوشته شده در یکشنبه 4 فروردین1387ساعت 20:24 به قلم .: *نگار* :.
|
[ صفحه نخست | نوشته هاي قديمي ] |
امكانات
پروفايل منمعرفي نامه
سلام...!
من نگارم ، متولد 16مرداد خوش اومدي وقتي كوچولو بودم
همسايه ها
پشتيباني وبلاگ
POWERED BY
BLOGFA.COM |