|
|
|
|
دايره زنگي
سلام ...!
امروز ديدم فيلم دايره زنگي اومده واسه دانلود ، زدم دانلود شه ... ساعت 2:30 قسمت اولش دانلود شد ... يادم افتاد ديروز و پريروز ساعت 4 تا 6 برقامون رفت ... گفتم حتما امروزم ميره ديگه ! قسمت دومش رو نزدم دانلود شه (چون طول ميكشيد و وسطش برق ميرفت) گفتم صبر ميكنم و ساعت 6 ميزنم دانلود شه ... ساعت 4 كامپيوتر رو خاموش كردم و رفتم ... اما برق نرفت ! تا ساعت 5 صبر كردم ديدم برق نرفت ! اومدم باز كامپيوتر رو روشن كردم و زدم دانلود شه ... حجم قسمت دوم 158 مگ بود ، 100 مگ دانلود شده بود كه يهو ديسي شدم !! دلم ميخواست سرم رو بكوبم به ديوار !! 2 ساعت صبر كرده بودم دانلود شه ! 100 مگ هم از adslم پريد !! حالا الان دوباره زدم دانلود شه ! زده 2 ساعت و نيم طول ميكشه ! حالا خوبه برق بره !! اين بار ديگه خودم رو از پنجره پرت ميكنم پايين !!پ.ن1: عروسي هم خوب بود ، جريانات زيادي داشت كه اول ميخواستم تعريف كنم ولي بعدا پشيمون شدم ... پ.ن2: مهسا كجايي آخه ؟ بي معرفت حد اقل از كافي نت يه سر بزن ... خيلي دپم ... دلم واسه شيطنت ها و شوخي هامون تنگ شده ... موقع هايي كه باهات چت ميكردم و با هم مسخره بازي در مياورديم تمام غصه هام يادم ميرفت ... خيلي افسرده و غمگينم ... هيچي شادم نميكنه ...+ نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 19:43 به قلم .: *نگار* :.
|
اين روز ها اين روز ها نميفهمم چطور ميگذره ... واقعا سخته ... همش درگيرم ... يه روز نيست كه از صبح ها شب خونه باشم ... خيلي خسته شدم ... ولي فردا ديگه تموم ميشه ... تو اين هير و ويري سرما هم خوردم ! ديگه نور علي نور !
اين روز ها اتفاقايي افتاد كه سعي داشت شيريني عروسي رو به تلخي تبديل كنه ... سعي كردم جلوش رو بگيرم ولي نشد ! اميدوارم فردا كه تو جو شاد قرار ميگيرم اون اتفاقا فقط واسه چند ساعت از يادم بره ... فقط واسه چند ساعت ... اين روز ها همش دارم از اين آرايشگاه ميرم به اون آرايشگاه ! دنبال يه آرايشگاه خوب ميگشتم كه آدم رو مثل هيولا درست نكنه و مثل اجنه آرايش نكنه !! جالب اينجاس كه هر جا ميرم هم فكر ميكنن من عروسم !! يه آرايشگاه رفته بودم ، دختره گفت : نامزديته ؟! يه جا ديگه هم رفته بودم گفتم واسه عروسي يكي از آشناهامه ... گفت مجردي يا متاهل ؟!! منم گفتم آخه به قيافه من مياد متاهل باشم ؟!!! از آرايشگاهم كه اومديم بيرون به مامان گفتم ماماننننننننننن چرا اينا فكر ميكنن من شوهر دارم ؟!! تا ديروز كه همه ازم ميپرسيدم راهنمايي هستي يا دبيرستان ؟!!! حالا ميگن متاهلي يا مجرد ؟!!! اي بابا !!! از دست اين مردم آسايش نداريما !!! اين روز ها ... ؟!! بازم حرف دارم ولي حالم اصلا خوب نيست ... ببخشيد اگه سر ميزنم ولي كامنت نميدم ... سرم شلوغه ... فعلا ... + نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 21:0 به قلم .: *نگار* :.
|
¤.:`·.¸¸.·در شُرُف عروسي!`·.¸¸.·´:.¤
سلام ...!
![]() ![]() 1. اممممم ، الان ساعت بيست ديقه به 3 هستش ! و تازه از بيرون تشريف آورديم خونه ! تا وارد خونه شديم بنده يادم اومد كه نون نداريم ! يعني فقط نون سنگك تو خونه داريم كه منم از نون سنگك متنففففففر !! از گشنگي بميرم هم حاضر نيستم نون سنگك بخورم ! اصلا از ريختش خوشم نمياد ! سياه و كلفت و زشت ! نون بايد سفيد و نازك باشه (نون لواش) تا بنده بتونم بخورم ! خلاصه هيشكي هم الان نميره نون بخره ! (من موندم پسر چيه اصلا ؟؟؟ يه موجود اضافه ي مفت خور ! كه هيچ مسئوليتي هم تو خونه نداره ! و فقط و فقط مايه ي آزار خواهرشه !! )2. ديروز از ساعت 8:30 صبح با سپيده جونم رفتيم دنبال صندل ! هي گشتيم ! هي گشتيم ! آخرش هيچي پيدا نكرديم ! ديگه داشتيم برميگشتيم خونه كه سپيده گفت بيا اين مغازه رو هم ببينيم و بعد بريم ! رفتيم تو مغازه و بالاخره پس از قرن ها تلاش و انتظار صندل مورد نظر رو خريديم و اومديم بيرون ! اصلا انگار اين صندل رو واسه لباس من ساخته بودن !! ساعت 3 هم رسيدم خونه ، بابام گفت سپيده زنگ زده بود (يه سپيده ديگه !) زنگيدم بهش گفت كجا بودي ميخواستم بيام خونه تون ! قرار شد فردا يا پسفردا بياد 3. با سپيده كه بيرون بوديم فقط قصدمون خريد صندل بود ، اما من لباس شب ها رو هم نگاه ميكردم ببينم اگه از لباسايي كه خريدم خوشگل تر پيدا كردم باز بخرم ! يه لباس ديديمممممممم ، وايييييييييييي ، انقدر گوگولي بودددددد ، يه لباس فانتزي و بامزه (كه 100 البته به درد عروسي دايي نميخورد !) بالاش تنگ بود ، بعد يه دامن كوتاه پفي داشت ، خيلي با نمك بود ، رفتم پوشيدمش ، تنها مشكلش بالاش بود كه زياد خوب واينميستاد (البته اگه ميدادم خياط ميشد درستش كنه)... حالا شايد برم بخرمش واسه يه مهموني دخترونه ... آخه خيلي فانتزي بود و به درد جشن عروسي نميخورد !4. به مامان ميگم : مامان نميشه آرايشگر رو با خودمون ببريم كرج ؟؟ مامان ميگه : امر ديگه اي ندارين ؟؟ ميگم خب خراب ميشه همه چيمون !! آخه عروسي تو يه باغ تو كرجه ... ما هم كه فاميل درجه 1 هستيم و قبل از همه بايد اونجا باشيم ...5. تصميم گرفتم كه اصلا به روي خودم نيارم كه ناراحتم ... اصلا به غصه ها فكر نكنم و حتي شده در ظاهر شاد باشم ! نميخوام اصلا و ابدا به چيزايي كه ناراحتم ميكنه فكر كنم ... ميخوام افكارمم عوض كنم ... ميخوام ...اميدوارم موفق شم ...6. يه چيزي رو ميخوام ، دعا كنين بشه ... خيلي برام مهمه ... فعلا نميتونم راجع بهش حرف بزنم ... فقط برام دعا كنين ...7. فعلا خبر ها تموم شد !موفق باشيد فعلا بابايييي
+ نوشته شده در جمعه 25 مرداد1387ساعت 15:8 به قلم .: *نگار* :.
|
¤.:`·.¸¸.·صبر و صندل !!`·.¸¸.·´:.¤
ديروز قرار بود برم صندل بخرم ... تا نشستم تو ماشين يهو عطسه كردم ، مامان يه جوري نگام كرد
فوري گفتم : مامان خانوم من خرافاتي نيستما !! اول رفتيم اون مركز خريده كه مدنظرمون بود هر چي گشتم هيچي پيدا نكردم !! همش كفش هاي گل منگلي بود !! انقدرم زشت بودن !!! با اون پاشنه هاي بيريختشون !! رنگ هاشون كه ديگه بدتر !! با اينكه عاشق رنگ نارنجيم ولي بكشنم حاضر نيستم كفش نارنجي بپوشم !! آخه كي اينا رو ميخره ؟؟؟؟من يه صندل تقريبا ساده مشكي ميخواستم كه پاشنش نازك و بلند باشه ... ولي اصلا همچين چيزي پيدا نكرديم !خلاصه از مركز خريد اومديم بيرون ، مامان گفت بريم اون مغازه هه كه صندل داره ... گفتم بريم ولي ميدونم اونجا هم چيزي پيدا نميشه ! رفتيم اونجا ، يك عدد صندل ديدم كه خوشگل بود و شيك ، به آقاهه گفتم سايزپامو بياره ، گفت نداريم ! تموم كرديم !!خلاصه دست از پا دراز تر برگشتيم خونه ، مامان گفت : حالا بگو خرافاتي نيستم و صبر چيه و ... گفتم : امممم ... چيزه ... خب .... پ.ن1 : مامانم هم خرافاتي نيستا ! شوخي بود همش ...پ.ن2: امروز باز دارم ميرم دنبال صندل ... دعا كنين يه چيز به درد بخور گير بيارم ...پ.ن3: اين روزا شديدا كلافه و عصبيم ....
+ نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 14:56 به قلم .: *نگار* :.
|
سلام ...!
![]() ![]() دلم واسه پست هاي طولاني و شماره دارم تنگ شده 1. هفته ي ديگه عروسي دايي جونمه ، واي كه چقدر كار دارمممممم ، بايد برم لباس بخرم (هنوز چيز به درد بخوري پيدا نكردم) ، كفش بخرم ، زلم زيمبو ! (گوشواره و گردنبند و دستبند و ....) بخرم ! آخه اين زلم زيمبوهام تكراري شده ! ديگه دوسشون ندارم ! امممم ! تازه چون هنوز لباس نخريدم و نميدونم چه رنگي ميخرم نميدونم مدل ناخن هام چي باشه ؟! و چه رنگ لاك و چه طرحي استفاده كنم ! تازه 2 تا از ناخن هامم شكسته ، اميدوارم تا عروسي اينا بلند بشه و ناخن ديگه اي نشكنه ! چون از ناخن مصنوعي متنفرم ! بعدش بايد برم آرايشگاه وقت بگيرم ، اونم 2 بار ! يكي واسه يكي دو روز قبل از عروسي و يكي هم واسه روز عروسي ! هنوز نميدونم مدل موهام چه شكلي باشه ؟! واييييييييييييييي ! استرس ميگيرم راجع بهش حرف ميزنم !! پس بريم سراغ شماره ي بعد !2. بگم با خودم چيكار كردم ؟؟؟؟ منِ ديوونه ! اومدم گردو پوست كندم ، با دستكش ها !! ولي اين گردوها زيادي تازه بودن و پوستشون آبدار بوده ، از دستكش هم رد شده و دستم كلي سياه شده !! (چند روز پيش اين اتفاق افتاد) الان كمرنگ شده ولي هنوز جاش معلومه !! دعا كنين تا عروسي جاش كاملا پاك بشه راه حلي هم داريد ممنون ميشم بگين فقط نگين وايتكس !! چون يه صبح تا شب دستم تو وايتكس بود !!! اما هيچ فرقي نكرد ! فقط دستم پوسيد ! 3. تو شمال كه بوديم هي فيوز ميپريد ! بار آخر يهو 3 راهي با صداي بلندي تركيد و كلي دود ازش در اومد و باز فيوز پريد ! اين بار فيوز اصلي كه بيرون ويلا بود پريده بود ، بابا كه رفته بود فيوز رو درست كنه همسايه مون بهش گفت باز فيوزتون پريد ؟ بابا هم گفته بود آره ، خلاصه همسايه با بابا اومده بود تو كه ببينه چرا هي فيوزه ميپره (احتمالا به خاطر كولر گازي بود) من تو اتاق بودم ، از اتاق اومدم بيرون ، همسايه كولر رو زد به يه پريز ديگه ، ميخواست روشنش كنه ببينه باز فيوز ميپره يا نه ؟! همزمان با اينكه اون دكمه ي روشن رو زد من در اتاق رو بستم ! يهو 1 متر پريد بالا !! گفت نگار سكته كردممممممممم ، فكر كرده بود صداي بسته شدن در اتاق مثلا صداي تركيدن يه چيزيه !! عكس العملش خيلي باحال بود ! تا يه ساعت داشتم ميخنديدم بهش ...4. اين آهنگ جديد رضايا خيلي باحاله ، ميگه " دلبر ، دلبر ، بگو كيه از من بهتر ؟ برو برو رو تاقچه ي دلم وايسا و از روش بپر ، بپر تو بغل منو بگو دستات تو دستا منه ..."اين تيكه اش رو خيلي ميدوستم : " تو كه مهربوني ، واسم عزيز جوني ، تو اصلا بگو ببينم تا كي با من ميموني ؟ من دل نگرونم ، به لب رسيده جونم ، ميخوام از تو بشنوم تا كي باهات بمونم "5. اممممم ، حرف هام يادم رفت خب ! از اين به بعد هر حرفي يادم بياد و دلم بخواد بنويسمش بايد همون موقع بيام و بنويسم كه ديگه اينطوري نشه ! 6. حالا فعلا حرف هام تموم شد !موفق باشيد فعلا بابايييي
+ نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 12:54 به قلم .: *نگار* :.
|
¤.:`·.¸¸.·هميشه پاي يك زن در ميان است`·.¸¸.·´:.¤
نميدونم چرا همه ميگن فيلم "هميشه پاي يك زن در ميان است" قشنگ بود ؟! والا ما كه قشنگي توش نديديم !! چند تا تيكهي خنده دار توش داشت ولي در كل داستانش چرت بود به نظرم ! با اينكه خيلي گلشيفته رو دوس دارم ولي تو اين فيلم اصلا ازش خوشم نيومد ، از مهران مديري هم كه متنفرم ! مهران رجبي هم كه فقط يه سكانس كوچولو توش بازي كرده بود ... در كل ارزش سينما رفتن نداشت ...
2* يه قالب ميخوام كه ساده باشه ، سبك باشه(از نظر حجم) ، خوشگل باشه ، رنگش سبز يا نارنجي باشه و از همه مهمتر با فايرفاكس هم سازگار باشه ... همسايه ها لطفا ياري كنيد + نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 23:41 به قلم .: *نگار* :.
|
¤.:`·.¸¸.·؟؟؟`·.¸¸.·´:.¤
پاي ملت بي فرهنگ ايران به هر جا كه باز بشه ديگه از اونجا هيچي باقي نميمونه !!
تا چند سال پيش كه هنوز اين مردم بي فرهنگ و دهاتي اينجا نيومده بودن ، خيلي خوشگل بود ... نشستن رو سنگ ها و نگاه كردن به دريا بهم آرامش ميداد ... هيشكي نبود ... فقط من بودم و دريا ... منظرهاش هم عالي بود ... حالا اومدن راه باز كردن واسه ماشينا ... ماشينا ميان تو و اونجا چادر ميزنن ... اونجا شده زباله دوني !! اين مردم كه شعور ندارن آشغالاشون رو نريزن اونجا ... ديگه قابل رفتن نيست !! هر داهاتي مياد چادر ميزنه و به اندازه چند گوني آشغال توليد ميكنه و ميريزه و ميره !! حاليشون هم نميشه كه بابا !! خودتون هم شايد خواستيد دوباره بيايد اينجا ! خودتون حالتون بهم نميخوره ؟! پاميشن ميرن تو آب ! اونم با چادر و مقنعه !! كه مثلا اسلام به خطر نيفته !!! مثلا اينا خيلي مومنن !! بابا به جا اين كارا يه كم آدم باشين و انقدر زباله توليد نكنين !! اه اه اه ... حالم از اين آدما بهم ميخوره ... . . پ.ن1: شهرك ما رو به دريا نيست ،اون سمت خيابونه ... اينجا هم ساحل رو به روي شهرك بود كه ديگه نميشه رفت سمتش ... پ.ن2: كاش ميشد مثل بستن كمربند واسه آشغال ريختن هم جريمه داشته باشيم ... جريمه هاي سنگين ... + نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 11:27 به قلم .: *نگار* :.
|
¤.:`·.¸¸.·باز هم كنكور`·.¸¸.·´:.¤
جوِ كنكوره ... حرف انتخاب رشتهس ... بحث آيندهس ... ياد پارسالم ميفتم ... ياد اشتباهام تو انتخاب رشته ... سعي ميكنم به دوستام بفهمونم تا اونا اشتباهاي منو تكرار نكنن ... ولي كسي نميخواد گوش بده ... همه مثل پارسال من حرف خودشون رو ميزنن و نميخوان گوش بدن ... باز ياد پارسال خودم ميفتم ... منم حرف كسي رو گوش ندادم ... حالا پشيمونم ... كاش اينا پشيمون نشن ... من خوبيشون رو ميخوام ...
پ.ن: نگرانم ... پ.ن: فردا ميرم شمال ... چند روزي نيستم ... + نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 11:16 به قلم .: *نگار* :.
|
¤.:`·.¸¸.بيخانمان`·.¸¸.·´:.¤
1. مدرسهي آرش اينا منحل شد
!! مامان كلي عذا گرفته كه كجا بنويستش ؟ آخه مدرسهاش خيلي خوب بود ...2. ما رو منتقل كردن زعفرانيه ! آخرش هم اعتصاب و اعتراض هيچ نتيجه اي نداشت و ما رو از جردن شوت كردن زعفرانيه !! ثبت ناممون هم اونجاس ! حالا كه ما بريم ببينم از دانشگاهشون چي ميمونه ؟!!! آخه ما 4 تا آزمايشگاه تو اين دانشگاه داشتيم و تمام طبقات پر بود از ويترين هايي كه بچه هاي ما درست كرده بودن از اكوسيستم هاي مختلف و پرنده هاي تاكسيدرمي شده و ....! كل دانشگاه پر بود از وسايل ما !! اون وقت رشته ي ما رو متنقل كردن !! رشته هاي صنايع و مهندسي شيمي كه هيچي تو دانشگاه ما نداشتن !! (آزمايشگاه هاي شيمي ها تو دانشكده شيمي برگذار ميشد) رشتهي كامپيوتر هم فقط 1 سايت داشت !! اون وقت ما رو با اين همه بار و بنديل آواره كردن و فرستادن زعفرانيه !!خوب من دوس ندارم برم زعفرانيه !3. اساس كشي داريم تو اين هير و ويري ! 4. رسما از همه جا آواره شديم !!پ.ن: دوست جونم هم بالاخره عروس شد و امروز از عروسيش برامون نوشت ... ايشالا خوشبخت شين پ.ن: پست قبلي رو دوس دارم چون كلي خاطره هامو زنده كرد ... ياد خونه قديمي و همسايه ها ... آيدا، دلارام، شيما، مهسا، نازكا، مهري و ... يادش بخير ...
+ نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت 12:8 به قلم .: *نگار* :.
|
يادي از بازيهاي قديمي ...
يهو بحث سر بازي هاي قديمي شد ...
داشتيم يكي يكي بازي ها رو نام ميبرديم و تجديد خاطرات ميكرديم ...- آليسا آليسا جينگيلي آليسا ، هي ... دستاي هم رو ميگرفتيم و ميچرخيديم و اين شعر رو ميخونديم - بالا بلندي ... يه نفر گرگ ميشد و هر كي رو زمين صاف بود رو دنبال ميكرد ، تا طرف ميرفت روي يه پله گرگه ديگه نميتونست بگيردش - پي پي پينوكيو ، پدر ژپتو ، هي ! گو گو گربه نره ، روباه مكار ، هي ... به صورت دايره جمع ميشديم و يه پامون رو ميذاشتيم وسط ، بعد از هر "هي" پا رو عوض ميكرديم ، تا آخر شعره كه يهويي بايد پاي اون يكي رو لقد ميكرديم ، اگه جا خالي ميداد كه هيچي ، اگه پامون بهش ميخورد ميرفت بيرون ...- زوووووووووو ... دو گروه ميشديم ، تا موقعي كه توان داشتيم بگيم زووووووو ميتونستيم به گروه مقابل حمله كنيم و ياراشون رو بكشيم بيرون از قلمرو ... - گانيه دست به سينه ، لي لي ميكرديم و انقدر به اون يكي ظربه ميزديم تا يا دستاش باز شه و يا پاش رو بذاره زمين و بسوزه !- قايم باشك يكي چشم ميذاشت و بقيه ميرفتن قايم ميشدن ... - استپ هوايي هر كي يه اسم داشت ، يكي توپ رو مينداخت هوا و يه اسم رو ميگفت ، كسي كه اسمش رو گفته بودن بايد توپ رو ميگرفت ، اگه رو هوا ميگرفت ميتونست دوباره توپ رو بندازه بالا و يه اسم ديگه رو بگه ولي اگه توپ ميخورد زمين و بعد ميگرفتش بايد توپ رو ميزد به يكي از افراد گروه و اگه توپ بهش نميخورد امتياز منفي ميگرفت ... - قلعه دو گروه ميشديم ، يه گروه قلمرو داشت و اونجا در امان بود ، ولي به محض بيرون اومدن از قلمرو يكي از افراد گروه مقابل دنبالش ميكرد و .... - هفت سنگ (پسرونه بود ولي خب گاهي ما هم بازي ميكرديم !)7 تا سنگ رو هم ميچيديم و با توپ ميزديم تا همه ي سنگ ها بريزه ... - دختره اينجا نشسته گريه ميكنه .... (وسطش يه همچين چيزي هم داشت : تخم مرغ گنديده ، بوي گلابي ميده !)درست حسابي يادم نمياد ، دايره وار ميشستيم و يكي دورمون ميچرخيد و يه چيزي ميذاشت تو دست يكي ، اون شخص هم بايد دنبال اون نفر ميكرد تا بگيردش ... - شمع ، گل ، پروانه - سوسن ، سنبل ، افسانه ... (طناب بازي) دو نفر ، دو سر طناب رو ميگرفتن و ميچرخوندن ، نفر سوم بايد از رو طناب ميپريد و سعي ميكرد پاش به طناب نخوره ... - كش بازي ! دو نفر پاهاشون رو تو كش ميكردن ، اول كش تا مچ پا بود ، نفر سوم بايد با حركات ژانگولري (كه قادر به توصيفش در اينجا نيستم !) از رو كش ميپريد ، هر مرحله اين 2 نفر كش رو بالا تر ميبردن ، تا جايي كه شخص سوم نتونه حركات ژانگولري رو انجام بده و بسوزه !!- سلام سلام ، خاله بزغاله ؟ بچه داري خاله بزغاله ؟ نه ندارم ، خاله بزغاله ، پس اينا چين خاله بزغاله ؟ دسته گلن خاله بزغاله ... اين بازيه رو هر چي فكر ميكنم درست حسابي يادم نمياد چجوري بود ! فقط يادمه يكي گرگ ميشد ، يكي خاله بزغاله و بقيه هم بچه بزغاله !! گرگه بايد اسم بچه ها رو حدس ميزد تا ميگرفتشون ؟؟ نميدونم چجوري بود دقيق ! هر كي يادشه بگه !- شاه دزد وزير يادمه چجوري بودا ! نميدونم چطور توضيح بدم !- شنبه ، يكشنبه ..... دو نفر دست همو می گرفتن بعد بقیه به ترتیب از زیر دستشون رد می شدن و اون دوتا می گفتن : شنبه..یکشنبه..دو شنبه...تا به جمعه می رسید و هر کی زیر دستشون بود زندانی می شد بین دستشون و تکونش می دادن ...- عمو زنجير باف اينو ديگه همتون بلدين ! - لي لي نميشه توضيح داد خب ! - وسطي يه گروه وسط وايميستادن ، يه گروه هم به دو دسته تقسيم ميشدن و 2 سمت اينا وايميستادن و با توپ بايد كسايي كه وسط بودن رو ميزدن (من انقدر دوس داشتم نخودي باشم )- نون بيار كباب ببر به نظرم خيلي مسخره بود و اصلا دوس نداشتم !!- يه قل دو قل تا حالا بازي نكردم !- گل يا پوچ از بازي هايي بود كه تو مدرسه ، گروهي بازي ميكرديم !! (2 نفري حال نميداد !)- چشمك والا تو مدرسه زياد بازي ميكرديم ولي يادم نمياد چجوري بود !- اسم فاميل يه حرف انتخاب ميكرديم و با اون حرف اسم و فاميل و حيوان و ميوه و ... مينوشتيم ! - تاب تاب خمير فقط آخرش رو يادمه كه ميگفتن سوزن ميخواي يا قيچي ! منم كه قلقلكيييييييييي ! واي !!! اصلا دوس نداشتم !! - آسیاب بشین، میشینم، آسیاب پاشو ، پانمیشم .. جون من پاشو .... دست هم رو میگرفتیم و یک دایره تشکیل میدادیم، بعد شعر میخوندیم و هر چی میخوندیم انجام میدادیم. از نشستن گرفتن تا پا شدن .. یا اینکه میگفتیم پا نمیشیم و پا نمیشدیم ... در آخر هم میخوندیم : آسیاب تندترش کن، تندتر و تندرش کن ... و شروع میکردیم به چرخیدن تا اینکه سرعت اونقدر زیاد میشد که دستامون از هم باز میشد. - خر پلیس و ... پ.ن ها : * خير سرم 19 سالمه !! فكر نكنم هرگز بزرگ شم !!* الانم بچه ها از اين بازي ها ميكنن ؟ يا هر كي پاي كامپيوتر خودشه و .... ؟* اگه بازي ديگه اي بود كه من ننوشتم بگين تا به پست اضافه كنم ...* از "شيرين" عزيز و جناب "نيني ژاپني" كه به تكميل ليست كمك كردن هم تشكر ميكنم
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 17:28 به قلم .: *نگار* :.
|
¤.:`·.¸¸.·كوزت؟!`·.¸¸.·´:.¤
مامان : بايد يه خونه تكوني درست حسابي بكنيم
من : بله ؟؟؟ مامان دارن صدام ميكنن !! مامان : خوبه فقط من و تو خونهايم ها ! كي صدات ميكنه ؟؟؟من : چيزه ! خب ! جن ها !!! * از دست اين مامان ها ! بابا خونه تكوني ديگه چه صيغهايه ؟؟ من برم خونه خودم عمرا حتي يه ميزو دستمال بكشم !! (در اين مواقع مامان ميگه : خواهيم ديد !!)
+ نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 11:43 به قلم .: *نگار* :.
|
[ صفحه نخست | نوشته هاي قديمي ] |
امكانات
پروفايل منمعرفي نامه
سلام...!
من نگارم ، متولد 16مرداد خوش اومدي وقتي كوچولو بودم
همسايه ها
پشتيباني وبلاگ
POWERED BY
BLOGFA.COM |