|
|
|
|
فني مهندسي ميباشيم ! سلام ...!
![]() ![]() 1. ايول ! امروز ديدم تابلوي "فني مهندسي" هم زدن بالاي در دانشكده مون ! دقيقا كنار تابلوي علوم فنون !!! از بس اعتراض و جيغ و ويغ كرديم بالاخره تابلومون رو پس دادن و ما همچنان فني مهندسي ميباشيم ، شيلات و زيست دريا هم علوم فنون دريايي هستن ! 2. انقذه كيف ميده آدم كلاس رو بپيچونه بعد دوستش اس ام اس بزنه و بگه برات حاضري زدم ! 3. امروز خيلي خوش گذشت ! الكي الكي كلي خنديديم ، هم سر كلاس و هم بيرون ... 4. كلاس جامعه شناسي رو خيلي دوست دارم ، استادش هم عشقه ! (همون خانوميه كه قبلا شونصد بار ازش تو وبلاگم تعريف كردم ) ... خيلي خوش ميگذره سر كلاسش ...5. الان مثلا من دارم آشپزي هم ميكنم ! وبلاگ هم آپ ميكنم !!6. ياد حرف يكي از وبلاگ نويس ها افتادم ! كه ميگفت من سابقه داشتم 9 ساعت مداوم پاي اينترنت بودم قابلمه غذام جزغاله شد !!! (ايشون يك خانم خانه دار بودن ، بچه هم داشتن !)7. الان قابلمه منم جزغاله ميشه !!!8. هنوز سرماخوردگيم كامل خوب نشده بود باز مريض شدم ! الان انگار وسط قطب نشستم ! يه لباس آستين بلند پوشيدم ، روش هم يه سوئيشرت ! و شلوار و از اين جوراب كلفت بلندا كه تا زانو ميان !!! همچنان دارم يخ ميزنم ! نميدونم چرا ؟! همه تو خونه ميگن گرمه !! اما من دارم منجمد ميشم !!!9. اممممم ، ميخوام حرف بزنم خب ! ولي حرف هام ته كشيد ! 10. آها ! راستي برگ هم جمع كردم ، حالا بايد بريم اسم علمي برگ هامون رو پيدا كنيم ، بعدش 2 صفحه راجع به هر كدوم تحقيق كنيم !!!11. من برم يه سر به غذا بزنم موفق باشيد فعلا بابايييي + نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت 19:24 به قلم .: *نگار* :.
|
غرغر نامه !! سلام ...!
![]() ![]() 1. من به كي بگم كه از اين استاده بدم مياد ؟؟؟؟؟؟ اه ! هر جلسه تا 2 نفر رو از كلاس بيرون نكنه و 1 ساعت بعدش داد و بيداد و نصيحت نكنه ول نميكنه كه !!! جلسه اول رو كه واستون تعريف كرده بودم ! جلسه بعدش هم 2 تا دختر رو بيرون كرد و كلي نصيحت كرد (موقع بيرون كردن دخترا هم كلي سرشون داد زد !) !!! اين جلسه هم باز 2 تا دختر رو بيرون كرد و 1 ساعت نصيحت كرد !!! وقت كلاس تموم شده بود ولي اين مگه بي خيال ميشد ؟!! بين اين كلاس و كلاس بعدي هم فقط 10 دقيقه وقت داشتيم كه پريد ! داشتيم از گشنگي هم ميمرديم ولي وقت نبود بريم چيزي بخوريم ! رفتيم سر كلاس دومي و دور از چشم استاد شروع كرديم به هاي باي خوردن ! حالا اين استاد هم عادت داره هي بين كلاس راه بره ! نميتونستيم با خيال راحت بخوريم كه ! خلاصه شنبه ها به خاطر اين استاده روز مزخرفيه ! توقع داره دست به سينه بشينيم سر كلاسش و حتي به همديگه هم نگاه نكنيم !!! حتي رو كاغذ هم واسه هم چيزي بنويسيم گير ميده ! كلاسش هم بي نهايت خسته كننده و اعصاب خورد كنه ! 2. فردا بايد بريم نقشه بخريم (واسه درس كارتوگرافي) ، واسه يه نقشه بايد بكوبيم بريم شريعتي ! تازه اونجا كارت شناسايي گرو بذاريم و بريم پول نقشه رو بريزيم بانك !!! بعد بيايم نقشه و كارتمون رو ببريم !!! من نميدونم مگه اين نقشه چيه كه اين همه دنگ و فنگ داره ؟!!!!3. من هنوز 5 نوع برگ جمع نكردم !!! برگ ها دارن زرد ميشن ! يكي بره واسه من برگ جمع كنه !!4. اممممم ، فعلا همينا ديگه ... غر غر بسه !موفق باشيد فعلا باباييييي
+ نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت 20:1 به قلم .: *نگار* :.
|
كد 5 رقمي كامنتينگ !
سلام ...!
![]() ![]() يادمه 3 سال پيش كم كم دوستاي پرشين بلاگيم از پرشين بلاگ به بلاگفا كوچ ميكردن ، منم وسوسه شده بودم بيام بلاگفا ، چون اون موقع ها به نظرم امكانات بلاگفا خيلي خوب بود ، پرشين بلاگ هم به خاطر كد 5 رقمي كه بايد موقع ثبت كامنت مينوشتيم اعصاب خورد كن بود ... خلاصه انقدر منو وسوسه كردن تا منم در وبلاگ پرشين بلاگم رو تخته كردم و كوچ كردن به بلاگفا ... اون موقع ها خيلي از اين كارم راضي بودم ... كم كم ديدم پرشين بلاگ هم داره به امكاناتش اضافه ميكنه ولي هنوز به نظرم بلاگفا بهتر بود چون لازم نبود موقع ثبت كامنت اون كد مسخره رو وارد كنيم ... بعد از يه مدت پرشين بلاگ هم اون كد رو برداشت ... حالا راحت تر واسه دوستاي پرشين بلاگيم كامنت ميذاشتم ...كم كم امكانات پرشين بلاگ خيلي خوب شد ... حالا بلاگفا اون كد مسخره رو گذاشته واسه كامنتينگ !!! مهم ترين دليلي كه به خاطرش از پرشين بلاگ به بلاگفا اومدم همين كد 5 رقمي بود (تو اولين پست اين وبلاگمم اينو نوشتم !) حالا نميدونم چطوري بايد با اين كد تو بلاگفا كنار بيايم ؟؟؟من امروز يه كامنت اعتراض آميز واسه آقاي شيرازي نوشتم ... شما هم اگه از اين موضوع ناراضي هستين اعتراض كنيد ، شايد آقاي شيرازي دوباره كامنتيگ رو مثل قبل كنن ...موفق باشيد فعلا بابايييي بعد نوشت : آقاي شيرازي جواب كامنتم رو دادن ، تا حدي قانع شدم ولي هنوزم دلم ميخواد اين كد نباشه ! + نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 12:7 به قلم .: *نگار* :.
|
ادامه پست قبل ! سلام ...!
![]() ![]() 1. ديروز باز من كلاسم دير تموم ميشد ، باز ترافيك بود ، باز رفتم خونه خاله ام شب موندم و امروز از اونجا رفتم دانشگاه ، تا عصر هم كلاس داشتم ... 2. امروز تا رسيدم خونه اومدم نت ببينم چه خبره ... ديدم كلي عكس و فيلمو و ... از جشن پخش شده ... خوشبختانه مسائل امنيتي رو رعايت كردم و تو هيچ كدوم از اين عكسايي كه رو سايتا و وبلاگا ميبينم نيفتادم ... از بابت اين موضوع بي نهايت خوشحالم (مامانم ميگه چه اشكالي داره خب ؟! اما خب من دوست نداشتم عكسي ازم رو نت باشه ...) 3. از اينجا و اينجا ميتونيد عكس هايي از جشن رو ببينيد و از اينجا ميتونيد مطالبي كه وبلاگ نويس هاي ديگه راجع به جشن نوشتن رو بخونيد ... 4. هميشه از بهاره رهنما خوشم ميومد ... بعد از اين جشنه بيشتر ازش خوشم اومد ... خيلي خانوم مهربون و خونگرمي بود ... اصلا هم خودش رو نميگرفت و كلاس نميذاشت ... با هر كسي كه دوست داشت عكس مينداخت ، بدون اينكه ذره اي ناراحت يا كلافه بشه ...تازه ايشون وبلاگ نويس هم هست ... اينم آدرس وبلاگشه ... 5. يادم رفت اينو بگم : به چند تا از وبلاگ هاي برتر محيط زيستي هم هديه دادن ... به دليل اينكه خودم يه محيط زيستي هستم خيلي از اين كارشون خوشم اومد ...6. يه اعترافي بكنم ؟ از بعد جشن باز ديد هاي وبلاگم به طور قابل ملاحظه اي افزايش يافته ! خيلي خوشحالم ... اميدوارم اين افزايش دائمي باشه ... 7. هنوز سرماخوردگي من خوب نشده ها ! هر روز هم بدتر از ديروز ميشم !!! 8. فعلا همينا ديگه ...موفق باشيد فعلا بابايييي
+ نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387ساعت 23:46 به قلم .: *نگار* :.
|
جشن وبلاگ هاي برتر بانوان
سلام ...!
![]() ![]() با اينكه خيلي خستم و هنوز سرماخوردگيم داره منو ميكشه ولي دلم نيومد الان از جشن وبلاگ هاي برتر ننويسم ... منم كه عادت دارم با كلي جزئيات و ... بنويسم ! پس يه پست طولاني در انتظارتونه ...صبح دانشگاه كلاس داشتم ، ساعت 12:15 رسيدم خونه ، فوري ناهار خوردم و كارامو كردم و حاضر شدم ، ساعت 1:30 از خونه زدم بيرون ، با سپيده يه جا قرار داشتم ، ميخواستيم با هم بيايم جشن ... سپيده دير كرد ، ساعت 2 رسيد ، بعد رفتيم سوار ماشين شديم و رفتيم سمت دانشگاه تهران ... ساعت يه ربع به 3 رسيديم ، به مسئول دبيرخانه رتبه ام رو گفتم ، گفت بريد رديف هاي اول ، روي صندلي هاي ويژه بشينيد ... خلاصه رفتيم اونجا و رديف دوم نشستيم ، كم كم بقيه هم ميومدن ... ولي من هيشكي رو نميشناختم ... يه دختر هم اومد كنار من نشست كه با هم آشنا شديم و بعدا فهميدم "نيلوفر" نويسنده ي وبلاگ "دانشگاه با طعم باران" هستش ... يه كم كه گذشت ويولت و گيلاس خانومي و آني دالتون و ... هم اومدن ... بعد "فرزاد حسني" و "بهاره رهنما" اومدن ... فرزاد حسني اومد نشست صندلي جلويي من ! بعد يهو دختر ها ريختن سرش كه امضا و عكس بگيرن ! يه دختره اومد پيش نيلوفر ، با ذوق به ماها گفت وايييييييييي باورم نميشه !!! من همين الان از فرزاد حسني امضا گرفتممممممم ، باهاش عكس گرفتمممممممممم وايييييييييييييي ، من يه نگاه به سپيده كردم ، يه نگاه به نيلوفر ، بعد يهو زديم زير خنده !! بعد باز دختره رفت جلو فرزاد حسني و 200 تا عكس تكي ازش انداخت !!! منم كه دقيقا پشت فرزاد حسني بودم ! هي سعي ميكردم تو عكس ها نيفتم ، ميرفتم پشت فرزاد حسني قايم ميشدم !!! نيلوفر گفت خوبه اينا رو تو وبلاگامون بنويسيم !! گفتم من حتما مينويسم (نوشتم ) ...بعد مدير مسئول مجله چلچراغ و خانوم منيژه حكمت و نازنين احمدي اومدن ... و چند نفر ديگه ...خلاصه ساعت 3:35 برنامه شروع شد ... قرار بود فقط 25 وبلاگ برتر برن رو سن و جايزه بگيرن ... از شماره 25 شروع كردن تا 1 ... اول شماره ي 25 تا 11 رو خوندن ... كه بهاره رهنما و فرزاد حسني رفتن رو سن ، و ما از دست بهاره رهنما جايزه هامونو گرفتيم ...من كه موقع بالا رفتن مردم از خجالت ... انقدر هم هول شده بودم ، زود جايزه رو گرفتم و اومدم پايين !!! (البته كسي هم ازم نخواست بمونم و راجع به وبلاگم حرف بزنم ! همينجا بگم كه من از دست خانوم اقليما پولادزاده ناراحت شدم ، چون همه رو بالا نگه داشت و ازشون راجع به وبلاگ هاشون پرسيد ! حتي يكي ديگه هم كه مثل من زود داشت ميرفت پايين بهش گفت كجا در ميري ؟ و ... ولي بالاخره راجع به وبلاگش حرف زد ! حالا من هول شده بودم و زودي خواستم بيام پايين ! شما چرا هيچي نگفتين ؟! از اون 25 نفر فقط من بودم كه راجع به وبلاگم حرف نزدم ! خلاصه بعدش كلي ناراحت شدم )بعد از من هم نيلوفر رفت بالا و راجع به وبلاگش حرف زد و بعد تا رتبه 11 يكي يكي رفتن بالا ... بعدش بهاره رهنما و فرزاد حسني هم از سن اومدن پايين ، به جاشون منيژه حكمت و نازنين احمدي رفتن بالا و رتبه هاي 10 تا 4 جايزه هاشون رو از دست اونا گرفتن ... واسه رتبه هاي 3 تا 1 هم مدير مسئول مجله چلچراغ و بهاره رهنما و منيژه حكمت رفتن بالا و مدير مسئول مجله چلچراغ جايزه هاشون رو داد ... البته رتبه 3 كه نيومده بود (زهرا hb ) ... رتبه 2 هم آني دالتون بود و رتبه ي 1 هم ويولت ....ويولت خيلي خوشگل تر از عكس هاش بود ، به نظرم خيلي با عكس هاش فرق داشت ... بقيه رو هم كه تاحالا نديده بودم ... ولي كلا تجربه خيلي جالبي بود ، مثلا آني دالتون اصلا اوني نبود كه تو ذهنم تجسم كرده بودم ... خيلي جالب بود برام ...وسط اين اهداي جوايز و معرفي وبلاگ ها ، وبلاگ هاي برتر محيط زيستي هم معرفي شدن ، و آموزگار ها هم اومدن بالا ، يكيشون يه خانوم 62 ساله بود كه من خيلييييييييي ازش خوشم اومد ، حتما بايد بگردم وبلاگشون رو پيدا كنم ، ديگري هم ياسمن خانوم مامان نگار72 بود ، تا خودش رو معرفي كرد من گفتم حتما نگار هم اومده ، منتظر بودم بعد از جشن ببينمش كه خود نگار اومد دم صندليم و گفت تو واقعا نگار فانا هستي ؟ گفتم آره ، اول من نشناختمش ، آخه عكسي كه از نگار ديده بودم واسه چند سال پيش بود كه خيلي خيلي با اين دختري كه امروز ديدم فرق داشت ! بعد خودش گفت من نگار 72 هستم ، بازم ذوقيدم كه حد اقل يه آشنا ديدم ! يكي كه منو بشناسه !!! حالا يه سري خورده ريز كه وسط مطلب يادم رفت بنويسم رو ميگم :* آني دالتون موقعي كه بالاي سن بود يه شعر خوند كه خيلي باحال بود ، حالا شايد تو وبلاگش بذاره و بعدا بتونين بخونين ...* پگاه آهنگراني هم قرار بود بياد ولي نشده بود ... * مراسم قرار بود ساعت 5 تموم شه اما تا 7 طول كشيد !* طي مراسم مردم از سرما ! سالن وحشتناك سرد بود !* سرما خوردگيم خيلي بدتر شد ، طوري كه آخر مراسم كه داشتم با مامان نگار حرف ميزدم صدام اصلا در نميومد !!! الانم گلوم انقدر ملتهبه كه به سختي نفس ميكشم ! (سرما خوردم خب ! از بيني هم نميتونم نفس بكشم !) خيلي هم درد ميكنه ...* خيلي خوش گذشت ، كاش جشن قبلي رو هم ميرفتم ... * خيلي دلم ميخواست بقيه دوستامم ميديدم ، كاش ميشد بيان ... * جايزه شامل : يه تقدير نامه از طرف پرشين بلاگ ، يك سي دي آنتي ويروس كاسپر اسكاي ، يك قاب عكس براي بعضي و يك مجسمه براي بعضي ديگه بود ... البته جايزه 3 نفر اول فرق داشت ...* فك كنم همه چي رو گفتم ديگه ... * من برم واسه گلوم عسل و آبليمو بخورم شايد يه كم بهتر شه ...موفق باشيد فعلا بابايييييي اينو يادم رفته بود بگم : وسط هاي برنامه تيزر تبليغاتي فيلم 3 زن پخش شد ، من كه خيلي خوشم اومد توصيه ميكنم حتما بريد و اين فيلمو ببينيد ، خود منم در اولين فرصت ميرم سينما
+ نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 22:9 به قلم .: *نگار* :.
|
سلام ...!
![]() ![]() 1. دوشنبه ها ساعت 4 تا 6:15 كلاس داريم ، كه استاد معمولا ساعت 5:30 كلاس رو تعطيل ميكنه ... پريروز كلاس كه تعطيل شد راه افتاديم سر خيابون ، اول نازنين رو راهي كرديم (سرماخورده بود و حالش بد بود) بعد منو شيوا مونديم ، يهو خيابون قفل شد ! يه ترافيكي شد كه بيا و ببين !!! ماشينا 10 سانت 10 سانت حركت ميكردن ! من از قبل تصميم داشتم كه اگه خيلي ترافيك بود برم خونه ي خاله ام كه به دانشگاه خيلي نزديك تره (خونه ي خاله ام خيابون فرشته اس و به زعفرانيه نزديكه) ولي نميخواستم شيوا رو هم تنها بذارم ! يه كم صبر كرديم ديديم ماشينا اصلا حركت نميكنن ! گفتم شيوا مياي پياده بريم تا پارك وي ؟ اونجا راحت تر ماشين گير مياد ! گفت بريم ... خلاصه ما پياده راه افتاديم ، يه اتوبوس آبي هم كنارمون بود كه تو ترافيك مونده بود ، وقتي ما رسيديم پارك وي ، 10 دقيقه بعد اتوبوسه رسيد !!! اونجا هم ديديم ماشين واسه شيوا گير نمياد !!! خلاصه شيوا زنگ زد از خونه بيان دنبالش ... يه كم صبر كردم ديدم خيلي داره دير ميشه ، زنگ زدم خاله ام بياد سر خيابون فرشته دنبالم (آخه خيلي راه بود اگه ميخواستم پياده برم ، تاكسي هم كه تو كوچه پس كوچه هاي فرشته نميره ...) به خاله ام گفتم داشت ميرسيد سر خيابون بهم زنگ بزنه كه من اينجا پيش شيوا بمونم (فرشته از پارك وي بالاتره ، من بايد يه كم از اين مسيري با شيوا اومده بوديم رو برميگشتم بالا) خلاصه يه كم بعد خاله ام زنگ زد ، من رفتم ، شيوا هم موند تا بيان دنبالش ... اگه اون شب ميخواستم برگردم خونه ساعت 10 شب هم نميرسيدم با اين ترافيك !!! شب هم موندم خونه ي خاله ام كه فردا صبحش با دختر خاله ام بيام دانشگاه (جفتمون ساعت 7:40 كلاس داشتيم) 2. ديروز هم اولش كلي روز خوبي بود ، خيلي خوش گذشت ، قرار بود ناهار هم بريم بيرون ... قبل اينكه بريم شيوا گفت سرم خيلي درد ميكنه ، بريم يه داروخونه من يه استامينوفني چيزي بخرم ، اول رفتيم داروخونه شيوا قرص خريد ،بعد رفتيم سوپر استار ... شيوا گفت بچه ها من سرم گيج ميره ، درد هم ميكنه و ... غذا رو گرفتيم ولي شيوا هي حالش بدتر ميشد ... بعد از غذا شيوا گفت من ديگه كلاس جامعه شناسي رو نميام ، ميرم خونه ، من و نازنين گفتيم با اين حالت كجا ميخواي بري تنها ؟؟؟ بيا حد اقل پيش ما باش ، بعد كلاس بگو بابات بياد دنبالت ... گوش نكرد ، گفت حالم بده و نميتونم بمونم و ... خلاصه واسش ماشين گرفتيم بره ، من و نازنينم برگشتيم دانشگاه ، شيواي بيچاره هم تا برسه خونه پدرش درومده بود (هي يا ما زنگ ميزديم يا خودش زنگ ميزد ) خلاصه كوفتمون شد ...3. يكشنبه بعد از 4 ماه نشستم پشت فرمون ... حالا اينكه چرا 4 ماه نشسته بودم يه دليلي داشت كه فعلا بي خيالش ... قصد داشتم از اين به بعد هر روز بشينم كه يه كم تمرين كنم بتونم تنها ماشين ببرم دانشگاه ... اما از شانس مزخرف من ديروز ماشين خراب شد !! اونم چه خراب شدني !! آب روغن قاطي كرده و داغون شده ! فعلا بابام برده تعميرگاه موتورش رو باز كردن ، هنوز معلوم نيست موتور چقدر آسيب ديده ... شانس ندارم من كه !!! حالا كه بعد از 4 ماه بالاخره تصميم گرفتم باز رانندگي رو از سر بگيرم بايد ماشين خراب ميشد ؟!!!4. جشن وبلاگ هاي برتر روز يكشنبه 21 مهرماه ، ساعت 3 تا 5 بعد از ظهره ، مكانش هم تالار فردوسي دانشکده ادبيات دانشگاه تهرانه ... 5. اين ترم بايد درس بخونم !!! مخصوصا اون 2 درسي كه امتحاناش تو يه روزه ... بقيه درسامونم خيليييييي سخته اين ترم ، مخصوصا بيولوژي حيوانات شكاري كه خيلي خيلي سخته ... ولي نميدونم چرا هنوز حس درس خوندنم نمياد ؟!! 6. تاريخ 2 تا از بازديدهامون معلوم شده ، يكي 7 آبان و يكي 4 دي ، من از اين 7 آبانيه ميترسم ، استاد ميگه ممكنه پلنگ هم ببينيم ، اگه بعد از 7 آبان منو نديدين بدونين پلنگه منو نوش جان كرده (استادمون جلسه ي اول كلي خودش رو كشت كه بگه هيچ حيووني بي دليل به انسان حمله نميكنه ! حالا من ميگم پلنگه ميخواد بياد منو بخوره ) 7. راستي ، دستمم تقريبا خوب شده ، فقط اون ناخنم كه زيرش يه خط باريك خون جمع شده هنوز درد ميكنه ... 8. فعلا همينا ديگه ... موفق باشيد فعلا باباييييي
+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 11:34 به قلم .: *نگار* :.
|
دست مجروح + جاييزه و ... سلام ...!
![]() ![]() 1. دستم مونده لاي در ماشين !! انقدر درد ميكنه و ميسوزه ! رفتم بشورمش جيغم رفت هوا ! نتونستم بهش دست بزنم و خون هاي لخته شده رو از روش پاك كنم !! الانم دارم با انگشت شصت و اشاره تايپ ميكنم ! بقيه انگشتام مجروحن !2. سه شنبه هفته ي پيش نزديك افطار كلاسمون تعطيل شد ، ديديم يه خانومه (كه بعدا فهميديم مسئول دفتر فرهنگه ) اومد و گفت بچه ها بمونين دانشگاه برنامه افطاري داره ، چند تا برگه هم بهمون داد و گفت تو مسابقه هم شركت كنين ، جاييزه بگيرين ! خلاصه ما سوالاي مسابقه رو جواب داديم و با اصرار هاي فراوون خانومه واسه افطاري مونديم ...امروز صبح ساعت 8:30 موبايلم زنگ خورد ، منم كه خوابِ خواب !!! خانومه گفت از دفتر فرهنگ زنگ ميزنم ، شما برنده ي مسابقه شدين ! منم انقدر خوابم ميومد كه درست حسابي نفهميدم چي گفت ! فقط يادم موند گفت بيا جاييزه ات رو بگير ...3. با شيوا و نازنين رفتيم دفتر فرهنگ جاييزه ام رو گرفتيم ! 5 هزارتومن وجه نقد !!! حالا قراره 3شنبه كه ناهار ميريم بيرون خرجش كنيم ، بقيه پول ناهارو خودمون بديم ...4. پرشين وبلاگ باز انتخاب وبلاگ هاي برتر داشت ، اين بار 100 وبلاگ برتر بانوان ! منم رتبه 23 شدم (از 1040 وبلاگ معرفي شده ) ، اون بار كه نرفتم جشن پشيمون شدم ، اين بار شايد برم ، هنوز زمان و مكانش معلوم نيست ! معلوم شه ميفهمم حتما ميرم يا نه ! 5. دستم هنوز درد ميكنه 6. فردا بايد بريم برگ جمع كنيم ! چند وقت ديگه برگا ميريزن و دستمون ميمونه تو حنا !! آخه واسه درس درختان و رختچه هاي ايران 5 نوع برگ بايد ببريم ، با اسم علمي و اسم خانواده و 2 صفحه تحقيق راجع به هركدوم ! مشكل اينجاس كه ما اسم فارسي برگ ها رو نميدونيم !!! اگه اسم فارسيشو بدونيم از نت ميشه اسم علمي و خانواده رو پيدا كرد ! حالا بايد بريم با باغبون هاي پارك ها صحبت كنيم ، اگه بلد بودن بهمون بگن ...7. ظهر واسه اينكه وقت نداشتم بمونم تا ناهار آماده شه ، ناهار خام خوردم !!! برنج هنوز دم نكشيده بود ! گوشتش هم جا داشت بپزه !! (باقالي پلو با گوشت داشتيم) ، خيلي بده كلاس هاي ظهر ! نه ميشه ناهار خورد و نه ميشه نخورد !!8. فعلا قالب قبليمو ميذارم تا جشن وبلاگستان تموم شه ... آخه همه منو با اون قالب سبزه ميشناسن ... 9. بسه ديگه ! با اين دست مجروح و دردانگيز ناكم اين همه تايپ كردم !!!10. موفق باشيد فعلا بابايييييييييي + نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 20:46 به قلم .: *نگار* :.
|
شانس يا اقبال ؟! سلام ...!
امروز 3 تا كلاس داشتيم ، يكي 3 واحدي (يعني 3 واحد نظري !!!) كه ساعتش هم طولاني بود ، اون 2 تا هم 2 واحدي بودن ... صبح دختر خاله ام رو تو دانشگاه ديدم ، آخه اونا رو هم از دانشكده شون منتقل كردن دانشكده ما ! بعدش دوستم تكتم رو ديدم ، بعدش ديدم يكي صدام ميكنه و باهام باي باي ميكنه ! يه كم به ذهن مبارك فشار آوردم تا يادم اومد از دوستاي پيش دانشگاهيمه ! كه پارسال رو بي خيال شده بود و امسال دوباره كنكور داده بود و رشته من قبول شده بود ، از دوست صميميش پرسيدم ، گفت پرستاري شهيد بهشتي قبول شده (روزانه) ، گفتم جدي ميگي ؟؟؟ (پارسال قبول نشده بود) گفت آره ! گفتم رتبه اش چند شده بود ؟ گفت 5000 !!! اينو گفت ديگه 6 تا شاخ رو سرم سبز شد ! با 5000 پرستاري روزانه بهشتي ؟؟؟؟؟؟؟ من پارسال با 5000 هيچي قبول نشدم !!!!!!!!!!!!!! هيچيييييييي !!!!!!! اونوقت اون ........ نه كه فكر كنين دارم حسودي ميكنما ! ولي خب حرص آدم در مياد ديگه ! من پارسال با 5000 هيچي قبول نشدم ! اونوقت امسال با همين رتبه بهشتي قبول شده ... درسته كه پرستاري {از نظر من} رشته مزخرف و حال به هم زنيه و اگه قبول ميشدم هم نميرفتم ! ولي خب حقم نبود رشته هاي پايين مثل مدريت ها و ... رو تو بهشتي قبول شم ؟!! (منظورم اين نيست كه مدريت رشته پايينيه ها ! اتفاقا من دوست داشتم مدريت جهانگردي يا هتلداري قبول شم ) و با اينكه 1 سال از درسم گذشته هنوز حسرت اينو بخورم كه چرا آزاد ؟! چرا سراسري نه ؟! ميدونم با اين حرف هام كسايي مثل ندا و ليلا و ...رو كه كلي دلداريشون دادم و گفتم آزاد خيلي هم خوبه رو دلسرد ميكنم ولي واقعا امروز با شنيدن اين خبر دپ شدم ! از كشوري كه انقدر راحت سوابق و تلاش هاي يه نفر رو بي خيال ميشه و شانسي به يكي مقام ميده متنفرم ! من تو مدرسه درسم خيلي از اون بهتر بود ... نمره هام باهاش قابل مقايسه نبود ! اون وقت ....!!! بي خيال .... 2. ديشب من 1.5 ساعت خوابيدم ! شيوا هم كم خوابيده بود ، جفتمون بي نهايت خوابمون ميومد ! سر كلاس شناخت{محيط زيست} شيوا سرش رو گذاشته بود رو ميز ، خوابش برده بود ، يهو سرش از رو ميز يه كم ليز خورد و يه دفعه از خواب پريد !! من و نازنين تركيده بوديم از خنده ! هي ميخواستيم نخنديم (آخه استاد خيلي بد اخلاق بود) ولي تا چشممون به هم ميفتاد يهو منفجر ميشديم ! آخه نميدونين چه صحنه اي بود كه ! يه كم ديرتر ميپريد با مخ ميرفت تو زمين ! =)) 3. باز برگشتني پدرم درومد ! ديگه تو دلم التماس ميكردم كه يه تاكسي منو ببره خونه !!! نزديك افطار بود ، خفن ترافيك بود ، ماشينم گير نميومد ! آخرش پدرم درومد تا رسيدم خونه ! 4. راستي ، ديروز نت نداشتم واسه همين نيومدم ، جواب كامنتا رو هم تو كامنتينگ خودم دادم ، از اين به بعد هم همينجا جواب ميدم ... 5. من برم كمك مامانم شام درست كنم ... موفق باشيد فعلا بابايييي + نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت 21:52 به قلم .: *نگار* :.
|
عنوان ندارد ! 1. يكي از مزاياي adsl اينه كه ، وقتي تلفن خونه قطعه adsl من وصله ! از صبح تلفن خونه بي دليل قطعه (بدهي هم نداره) ، هر چي هم زنگ ميزنيم 17 ميگه همچين شماره اي وجود نداره ! (جل الخالق!!) 2. امروز ساعت 7:40 كلاس داشتيم ! من 6 راه افتادم !!! از خونه كه زدم بيرون هيشكي تو خيابون نبود !!! پرنده پر نميزد تو خيابونمون ، رفتم سر خيابون سوار يكي از خطي ها شدم ، حالا مگه مسافر ميومد كه تاكسي راه بيفته ؟! خلاصه بعد از يه كم يه دختره اومد ، شانس آوردم راننده ديگه منتظر كس ديگه اي نشد و راه افتاد ، بعد رفتم مسير دوم ، سوار يه ماشين ديگه شدم ، خيابونا خلوت بود و يه ربع به 7 رسيدم دانشگاه ، نازنينم اومده بود ، اون بيچاره كه از ترس ترافيك ساعت 5:30 راه افتاده بود !!! ساعت 6:30 هم رسيده بود دانشگاه !!! مشكل اينه كه يه كم ساعت اينور اونور بشه همه ميريزن بيرون و ترافيك ميشه !! حالا من دفعه ديگه 6:15 راه ميفتم ببينم اون موقع هم خلوته يا ترافيكه؟! 3. استاد درس "زيست شناسي و شناخت حيوانات شكاري" خيلي باحاله ! و البته كمي ترسناك ! اين درسمون هم بازديد داره ، گفت تو ماه ديگه ميريم كه هوا زياد سرد نشده باشه ، چون 5-6 ساعت بايد راه بريم ! (از الان ميتونم پيام هاي تسليتتون رو بپذيرم :دي) كلا اين ترم 5 تا از درسامون بازديد داره ! يعني 5 بار از صبح تا شب ميريم دَدَ !! :دي 4. انقدر از بحث هاي آزاد سر كلاس بدم مياد ! امكان نداشته سر اين بحث ها دعوا نشه !! خب طبيعيه عقايد فرق داره ! هر كسي هم ميخواد نظر خودش رو تحميل كنه ! آخرش هم ماها كه تو بحث ها شركت نميكنيم سرسام ميگيريم !! 5. امروز خانوم صورتي هي تو حياط راه ميرفت به همه گير ميداد ! چه جوري تحملش كنيم ؟؟؟ اي خداااااا 6. يه چيزي بگم ؟؟ :دي اين ترم اولي ها چقدر تابلوئن !!!! :دي يعني ما هم پارسال اينطوري بوديم ؟؟؟ عمو سهيل حالا به وضوح حرف هاي شما رو درك ميكنم :دي =)) 7. اين دانشگاه رو اصلا دوست نداريم ! دانشگاه قبليمون رو ميخوايم ! :( خدا كنه زودتر عادت كنيم ... موفق باشيد فعلا بابايييي + نوشته شده در دوشنبه 8 مهر1387ساعت 1:22 به قلم .: *نگار* :.
|
وقايع دانشگاهيه !! سلام ...!
واي ! دارم از خستگي ميميرم ! همين الان از دانشگاه اومدم ، تازه دلمم شديدا شكلات گلاسه ميخواد ولي اين مغازه دم خونمون بستني شكلاتي نداشت ! منم فقط شير كاكائو و اسمارتيسش رو خريدم اومدم ! معده ام هم خفن درد ميكنه ! حالا اينا رو بي خيال ... بشنويد از اولين روز دانشگاه ! :دي ديشب تلفني با شيوا حرف زدم ، گفتش با نازنين قرار گذاشتيم سر كوچه دانشگاه منتظر هم وايستيم ، گفتم خب من دفعه اولمه اين راه رو از خونه ميام ! نميدونم چقدر طول ميكشه برسم ! شيوا گفت عيب نداره ! نازنينم همينو گفت ، ولي حالا روز اولي منتظر ميمونيم (لازم به ذكره كه خيابون سرلشكر فلاحي كه خيابون دانشگاهمونه ، يه طرفه هستش و ما بايد تا دانشگاه پياده بريم ! واسه همين ميخواستيم تنها پياده نريم !) خلاصه گفتم باشه ، بعد بهش گفتم البته فكر نكنم زياد از دانشگاه قبلي دورتر باشه ها ، فوقش 10 دقيقه فرقشه ! شيوا گفت نه بابا ! مسافرتيه واسه خودش ! خلاصه يه كم ديگه حرفيديم و قطع كرديم امروز ساعت 2:40 كلاس اولمون شروع ميشد ؛ منم 1:25 از خونه زدم بيرون ، ولي موندم تو ترافيك ! ساعت 2:35 رسيدم سر خيابون دانشگاه (شيوا و نازنين 10 دقيقه از من زودتر رسيده بودن) تا رسيدم بهشون بي مقدمه گفتم : شيوا خجالت نميكشي ؟؟؟ دفعه آخرت باشه رو حرف من حرف ميزني ها !!! هي من ميگم راهش يه مسافرته تو ميگي 10 دقيقه با اون دانشگاه فرق ميكنه ! بي ادب ! :o =)) خلاصه رفتيم به سمت دانشگاه و تو حياط كلي دوستامون رو ديديم و وايستاديم به سلام و عليك ! انگار نه انگار كه كلاس شروع شده !!! ساعت 10 دقيقه به 3 رفتيم سمت كلاس ، از پنجره ديديم همه سر كلاسن و استاد داره حرف ميزنه ! نازنين رو فرستاديم جلو ، در رو باز كرد و اجازه گرف بريم تو ، استاد اجازه داد ، ولي تنها صندلي هاي خالي رديف اول بود ! تو حلق استاد !!! مجبوري رفتيم نشستيم ، 2 دقيقه بعد از ما يه پسره اومد ، استاد به اونم اجازه داد بياد تو ، ولي يه تيكه بهش انداخت ، بعد 2-3 دقيقه ، يهو استاد به پسره گفت حرف نزن ! خودتم باد نزن ! صاف بشين ! پسره گفت خودمم باد نزنم ؟! خب گرمه ! استاد يهو عصباني شد و گفت پاشو برو بيرون !!! پسره تا خواست حرف بزنه استاد داد زد برو بيرون ! اصلا دير هم اومدي ! برو بيرون ! پسره هم گفت من اصلا مال اين ساعت نيستم ! مال ساعت بعدي هستم ! استادم گفت پس بيخود كردي اين ساعت اومدي ! بيرون ! خلاصه پسره رو بيرون كرد ، ما هم همه گرخيده بوديم از اخلاق استاده ! بعد 2-3 دقيقه يه دختره اومد در زد ، استاد راهش نداد تو ! گفت آخه استاد .... استاد گفت بيرون ! (ماها همچنان سكته !!) باز بعد از چند دقيقه دختره اومد در زد گفت ، استاد ميشه حد اقل بيام كيفم رو بردارم ؟ گفت بيا ! بعد گفت حالا اشكال نداره ، اين جلسه رو بيا بشين ولي از دفعه بعد زود بيا ، برو اون پسره رو هم صدا كن بياد !! بعد يهو مهربون شد استاد ! ولي در كل حسابي ترسوندمون ! يه خروار هم تحقيق و پروژه و كار عملي و ... بهمون گفت ! (كار عملي : بايد 5 نوع برگ گياه همراه با ميوه يا گل يا ... اون رو جمع كنيم و بچسبونيمش رو كاغذ ، راجع به هر گونه هم تحقيق كنيم و كليه مشخصاتش رو بنويسيم !) بعد كه كلاس تموم شد زود رفتيم سر كلاس بعديمون كه به اون دير نرسيم ، با اين استاده قبلا هم كلاس داشتيم و ميدونستيم با كسي شوخي نداره ! همراه با خودشم برسيم راهمون نميده تو !! رفتيم دم كلاس ديديم هيشكي توش نيست ، يعني فقط يه دختره بود ! گفتيم نيومده ؟ گفت ساعت قبلي كه تشكيل نشده بود ! ما هم 5 دقيقه صبر كرديم ديديم خبري نيست پاشديم رفتيم تو حياط ! اگه گفتين تو حياط چي ديديم ؟؟؟؟؟ عمرا اگه باورتون بشه !!!!!!! خانوم صورتييييييييي !!! حراست دانشگاه قبليمون !!!!! همون كه روزي n بار به من و بقيه گير ميداد !!!!!! با ديدنش درجا خشكمون زد !!!!! فك كن !!!!!! ما شانس نداريم !!!! اين واسه چي با ما پاشده اومده اينجا ؟؟؟؟؟؟؟؟ تازه اتاق حراست اين دانشگاه طوريه كه به طور كامل به كل حياط دانشگاه اشراف داره !!!! عمرا اگه بشه از دستش فرار كرد !!!! اتاق حراست اون دانشگاه طوري بود كه بعدش وارد يه راهرو ميشديم ، بعد حياط ! ولي اينجا اتاقش رو به حياطه !!! حالا چه خاكي تو سرمون كنيم ؟؟؟؟؟ از ما بدشانس تر وجود نداره !!!! بعدش هم اومديم بيايم خونه ، ولي مونديم تو ترافيك دم افطار ! بعدش هم من سر خيابونمون پياده شدم ، ولي هيچ ماشيني نبود منو بياره خونه ! كل خيابون رو مجبور شدم پياده بيام ! كاش اين خيابونمون خطي داشت ! خلاصه اين بود ماجراهاي امروز ! فردا هم ساعت 7:40 كلاس داريم !!! فك كنم بايد 4 صبح راه بيفتيم كه تو ترافيك نمونيم !!! :-" :دي موفق باشيد فعلا باباييييي + نوشته شده در شنبه 6 مهر1387ساعت 20:8 به قلم .: *نگار* :.
|
جوجه هاي طلاق ... از اين كتاب هايي كه ريخته بودم تو موبايلم ، يكيش مربوط به يه وبلاگ بود ، وبلاگ "نوشي و جوجه هايش" ... كتاب خاطرات يه مادر و پسر و دختر كوچيكش رو نوشته بود ، خاطرات جالب و خنده دار ... وقتي كتاب رو تموم كردم اومدم نت و يه سر رفتم اين وبلاگ قديمي ... ديدم 3 ساله اين وبلاگ آپ نشده ، وقتي آخرين پست وبلاگ رو خوندم خشكم زد ... آخرين پست هاي اون وبلاگ مربوط به طلاق و جدايي بچه ها از مادرشون بود ... حالم خيلي بد شد ... دلم گرفت ... از اون موقع فكرم شديدا مشغول شده ... يعني الان نوشي و بچه هاش كجان ؟ پ.ن : مامان اومد گفت دارم ميرم خونه ي باباحميد ، مياي ؟ ميدونستم خيلي وقته خونه ي باباحميدم نرفتم ، ميدونستم از دستم دلخور ميشه ، ولي واقعا حوصله نداشتم از خونه برم بيرون ... دلم شديد گرفته ... + نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 18:11 به قلم .: *نگار* :.
|
من و قالب جديد
سلام ...!
![]() ![]() الان 1 عدد نگار هنرمند با شما صحبت ميكند ، در و ديوار اينجا رو ببينين ، خودم ساختمش هاااااااا ديروز خيلي دلخور و دپ بودم ، بعد يهو به سرم زد بيام قالب بسازم ! نشستم پاي كامي و شروع كردم به باروندن هنر ها از انگشتانم (باز من پر رو شدم !) خلاصه سرگرم قالب بازي شدم و غم و غصه از يادم رفت ، با ديدن رنگ نارنجي هم كلي شارژ شدم (همه ميدونن من عاشق نارنجي هستم ) ، تازه كلي هم ذوقيدم كه تونستم قالب بسازم ، خلاصه اين شد نتيجه ي كار ...چون مبتدي بودم و دفعه ي اولمه قالب ميسازم واسه همين ساده ساختمش ، اينجوري حجمش هم كمتره و زود تر لود ميشه و شماها ديگه غر غر نميكنين ! (چطوري سكوت ؟) البته تو فكرم كه يه قالب سبز بسازم كه زياد غريبي نكنم ، ولي هيچ عكسي به عنوان header توجهم رو جلب نكرد و زياد خوشم نيومد ! همين عكس بالايي رو هم سبز كردم و امتحان كردم ولي زياد خوشم نيومد ! حالا يه چند روزي اين قالبه اينجا باشه تا ببينيم چي ميشه پ.ن1: چند قسمته دارم سريال كانال2 رو هم ميبينم ، انقذه دلم واسه اين اشرف ميسوزه ، اگه دستم به شوهرش برسه خودم خفه اش ميكنم ، مردك ....... پ.ن2: حتما حتما حتما ، نظرتون رو راجع به قالبم بگين ، لطفا راستش هم بگين ، من ناراحت نميشم پ.ن3: الان فهميدم قالبم با ie يه كم مشكل داره و اسمايل ها سر جاشون نيستن !! از چند نفر پرسيدم چيكار كنم ، شايد بشه درستش كرد ، ولي تا اون موقع همه تون بايد با فايرفاكس بياين وبلاگم (با اپرا هم اشكال نداره ) چه معني داره شماها هنوز از ie زشت و بي ريخت و بدقواره و قالب خراب كن استفاده ميكنين ![]() ؟؟؟ من 1سال و نيمه كه اصلا به ie نگاهم نكردم !! واسه همين تا قبل اينكه بچه ها بهم بگن نفهميدم قالبم با ie مشكل داره ... موفق باشيد فعلا باي باي!
+ نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 15:13 به قلم .: *نگار* :.
|
قاطي پاتي ! سلام ...!
![]() ![]() 1. ديروز ظهر از شركت شاتل زنگ زدن گفتن سرويستون آماده اس ! كي بيايم نصب كنيم ؟!!! گفتم زحمت نكشيد ! خودم وصلش كردم !! خسته نباشن واقعا !2. همين الان دكمهي "ك" كيبوردم خراب شد ! هر بار روش ميزنم ميره تو گير ميكنه ! بايد با ناخنم بيارمش بالا ! دوباره كه ميخوام تايپ كنم ميره تو گير ميكنه ! اينم مثل صاحبش ديوونه شده !3. چرا روز حسرت رو نميده ديگه ؟! همين يه سريال رو نگاه ميكرديم كه پريد !4. چند روز پيش 2 تا فيلم ديدم ، يكي high school كه بدك نبود ! مثل فيلم هندي از اول تا آخرش رقص و آواز داشت ! يكي هم Aquamarine كه اينم قشنگ بود ، آكوامارين اسم يه پري درياييه كه از خونه فرار ميكنه و مياد تا به پدرش ثابت كنه عشق وجود داره ، پري دريايي ها تا وقتي خورشيد تو آسمونه اگه از آب بيان بيرون پا در ميارن ، وقتي نور ماه بهشون ميخوره دوباره دم در ميارن !(البته تو اين فيلمه اينجوري بودا ) كلا خوشم اومد ، 2 بار ديدمش ، بار اول حتي وقتي افطار شد هم از جلوش بلند نشدم برم روزه ام رو باز كنم !!! 25 دقيقه از اذان گذشته بود كه رفتم افطار كردم ...5. يه عالمه كتاب با فرمت جاوا دانلود كردم كه شب ها تو موبايلم ميخونمش ... انقذه خوببببببهههه 6. از شنبه بنده بايد ميرفتم دانشگاه ها ! ولي ديگه ترم اولي نيستم كه ! با كلاس شدم ! از هفته ديگه ميرم ! 7. دلم ميخواد برم تو يه مغازه لوازم تحريري و يه عالمه لوازم تحرير جينگيل بينگيل بخرم ، واي من عاشق لوازم تحريرم ، مخصوصا پاك كن ! از اين پاك كن جينگيلي خوشبو ها ، يه عالمه هم دارما ، ولي بازم دوس دارم ... حيف كه بزرگ شدم ...8. امممم ، فعلا همينا ديگه ! يهو نصفه شبي دلم خواست آپ كنم ! موفق باشيد فعلا باي باي!
+ نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 0:36 به قلم .: *نگار* :.
|
[ صفحه نخست | نوشته هاي قديمي ] |
امكانات
پروفايل منمعرفي نامه
سلام...!
من نگارم ، متولد 16مرداد خوش اومدي وقتي كوچولو بودم
همسايه ها
پشتيباني وبلاگ
POWERED BY
BLOGFA.COM |