تبليغاتX
ღ*فانا*ღ
   

 

 

 

 

بهترين روز زندگيم
<<پنج شنبه 30 آبان 1387 ساعت 5:40 دقيقه بعد از ظهر ....>>

امروز بهترين روز زندگيم بود ، نميتونم بگم چرا ... فقط ميخوام اين تاريخ و ساعت اينجا ثبت بشه تا هميشه يادم باشه كه بهترين روز زندگيم كي بوده .......

خدايا شكرت
به خاطر همه چيز ازت ممنونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 20:27  به قلم  .: *نگار* :. 

كانون آشنايي با حيات وحش
سلام ...!

امروز دختر استادمون با بچه هاي "كانون آشنايي با حيات وحش" اومده بودن دانشگاهمون و كلي حيوون آورده بودن ما ببينيم ، رفته بوديم سالن اجتماعات و اونجا راجع به زيستگاه هاي مختلف ايران صحبت كردن و از هر زيستگاه چند نمونه حيوون زنده آورده بودن و نشونمون دادن ...
كانون آشنايي با حيات وحش به وسيله دختر استادمون تشكيل شد و در سال 1382 به طور آزمايشي كار خودش رو شروع كرد ، هدف اصلي اين گروه آشنايي كودكان و نوجوانان با حيواناته و اينكه از همون كودكي ترس بچه ها رو نسبت به حيوونا بريزن و بچه ها در آينده حامي حيوانات باشن ... واسه اطلاعات بيشتر با اين كانون هم ميتونين روي لينكي كه دادم كليك كنيد

به طور كلي ، بر اساس پراكنش پستانداران ايران داراي 8 زيستگاه مختلفه :

1. زيستگاه خزري : از پستانداران خاص اين زيستگاه مرال ، شوكا ، اشگول و سمور جنگليه ، ببر مازندران هم واسه اين زيستگاه بوده كه حدود 50 سال پيش منقرض شده

از اين زيستگاه واسه ما قورباغه و وزغ آورده بودن ! واي خدايا ، اگه بدونين چه جوري بدون هيچ ترسي اينا رو ميگرفتن دستشون !!! وقتي اوردش جلو ميز من تا جاي ممكن خودمو عقب كشيدم و گفتم ببرش اونور ! اگه قورباغه از دستش ليز ميخورد و ميفتاد رو من از ترس ميمردم !!!!

2. زيستگاه كوهستاني : از پستانداران خاص اين زيستگاه ول برفي ، كل و بز ، پلنگ و هامستره ، پرنده اي به اسم دليجه هم واسه اين زيستگاهه ...

از اين زيستگاه هامستر و دليجه واسمون اورده بودن ، دليجه يه ريز جيغ ميزد ! خيلي دلم ميخواست پاشم برم خفش كنم ! هامستره هم از سر و كول دختره ميرفت بالا ! همچنان وقتي اينا رو هم سر ميزمون آوردن من خودمو عقب كشيدم و حاضر نشدم نزديكشون شم !

3. زيستگاه بياباني : از پستانداران خاص اين زيستگاه روباه شني ، گربه ي شني ، يوز ، جبير و گور هستش

از اين زيستگاه واسه مون بزمچه ، جربيل و مار آورده بودن ! 2 تا مار آورده بودن ، يه مار كوچولو و يه مار گنده كه وقتي اينو ميخواستن بيارن سر ميزمون شيوا پاشد در رفت ! ولي من موندم و تا جاي ممكن خودمو با صندليم كشيدم عقب ! از بدبختي دختره داشت با پشت سري من حرف ميزد ! حواسش نبود كه هي داره ماره رو به من نزديك ميكنه ! ديگه داشتم سكته ميكردم ! بعدش بزمچه رو آوردن ، اين بزمچه محكم دختره رو گرفته بود و از سر و كولش ميرفت بالا ! دوباره به ما كه رسيد دختره شروع كرد با پشت سريم به حرف زدن و بزمچه رو به من نزديك تر ميكرد ، 1 ثانيه ديگه ميموند جيغ ميزدم ! آخه دمش داشت ميخورد بهم ! بعدش هم جربيل رو آوردن كه زياد ترس نداشت ولي به هر حال من بدم اومد ازش !

4. زيستگاه بلوچي : از پستانداران خاص اين زيستگاه خرس سياه و سنجاب بلوچيه

واسه مون خارپشت  و تمساح (مرده بود خدا رو شكر ) آورده بودن ! واسه اولين بار از يه حيوون خوشم اومد و نترسيدم ! خارپشته خيلي بامزه بود ! وقتي دختره آوردش جلومون بهش دست زدم ببينم خاراش چقد تيزه ! اصلا تيز نبود ! تمساحه هم كه مرده بود و تو الكل بود ...

5. زيستگاه بيشه زار خوزستان : گوزن زرد ايراني ، حشره خور شوش از پستانداران اين زيستگاهن ، شير ايراني هم در اين زيستگاه بوده كه 70 سال پيش منقرض شده !

از اين زيستگاه خار دم بين النهرين (همون چيزي كه عرب ها ميخورن !!! ) رو آورده بودن ! اينم كلي چندش بود و تا از جلو ميزمون ردش كنه سكته كردم !

6. زيستگاه دريايي : از پستاندارانش ميشه انواع دلفين و انواع نهنگ رو نام برد

از اين زيستگاه واسه مون لاك پشت خشكي و لاكپشت بركه و يه خرچنگ آورده بودن (اينم خدا رو شكر مرده بود !) از اونجايي كه خودم لاكپشت داشتم از اينا نترسيدم ! ولي لاكپشت من در مقابل اينا خيلي ني ني بود !

7 و 8 هم زيستگاه هاي زاگرس و استپي هستن كه هيچي واسه مون نياورده بودن !

البته ما داريم در مورد پستانداران ايران ميخونيم ولي حيووناي كانون بيشتر خزنده بودن ! به نظرم اگه 1000 بار ديگه هم اين حيوونا رو بيارن ترس من از حيوونا نميريزه !

بعدش هم رفتيم موزه ي حيات وحش دار آباد (واسه تهيه گزارش) اونجا هم كلي عكس گرفتيم ولي حسش نيست آپلود كنم ، خودتون پاشين برين ببينين

پ.ن : اين نوشته واسه يكشنبه اس ! منتها بنده تنبليم اومد عكس بذارم واسه همين امروز پستش كردم !

پ.ن2: فكر كنم معلومه كدوم عكسا رو خودم گرفتم و كدوما رو از نت پيدا كردم براتون ...

پ.ن3: يكشنبه يه چيزي به شيوا گفتم دقيقا اتفاق افتاد ! شبش زنگ زد بهم گفت فردا چي ؟ بهش يه چيزي گفتم دقيقا همونجور اتفاق افتاد ! واسه همينم امروز ذرت چيچو مهمونم كرد
پيشگو بودم خودم خبر نداشتم ؟


+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت 18:36  به قلم  .: *نگار* :.  | 

من و غرغر ؟ :دي
سلام ...!

1.  باز من اومدم با يه عالمه غر غر !!! بابا اين چه وضعشه ؟! ساعت 6 كلاسم تموم شد ، تا ساعت 6:40 منتظر تاكسي بودم ! هر ماشين خط داري كه جلوم ترمز ميكرد تا مسيرم رو ميگفتم گازش رو ميگرفت و ميرفت ! هر ماشين غير خط داري هم كه ترمز ميكرد بنده جرئت نميكردم مسيرم رو بگم !‌در كل هم تعداد ماشين هاي بي خط 100 برابر تعداد ماشين هاي خط دار بود ! خلاصه قنديل بستم تا ماشين گيرم اومد ! ساعت يه ربع به 8 هم رسيدم خونه !!!

نكته : ماشين خط دار يعني تاكسي كه وسطش خط كشيده شده  ! ماشين بي خط هم يعني مسافركش هاي غير رسمي !

2.  يه جورايي با خانوم صورتي (حراست ) تريپ دوستي ريختيم ! تا ميبينيمش ميگيم سلام خانوم گل بخش ! (پشت سرش هم بنده گل پري جون صداش ميكنم !) امروز 3 تامون مانتوهامون يه كم كوتاه بود ! بعد به من و نازنين هيچي نگفت ! به شيوا گفت مانتوت رو با دوستت (نازنين) مقايسه كن ببين چقدر كوتاس !! حالا مانتو هاي اونا با پالتوي من دقيقا يه اندازه بودا ! زيادم كوتاه نبود ! فقط يه ذره بالاي زانو بود ! بعد از جلوش در رفتيم ولي خيلي از مقايسه اش خنديديم !

3.  اون روز تو دستشويي دانشگاه بوديم ، از اونجايي كه من عمرا دستشويي بيرون نميرم فقط منتظر دوستم بودم كه بياد بريم سر كلاس (فك كنم آبروت رو بردم )  بعد ديدم شير يكي از دستشويي ها كنده شده و همينجوري آب داره هدر ميره ، به شيوا گفتم من روحم آشفته شده ميبينم آب داره هدر ميره ! گفت اگه ناراحتي برو درستش كن ! منم يهو به فكرم رسيد از زير شيرش رو ببندم كه آب هدر نره ، آقا چشمتون روز بد نبينه ! بنده شير رو برعكس پيچوندم ، يهو آب با فشار ريخت روم و تو سرما خيس خالي شدم ! شيوا و نازنين مرده بودن از خنده ! منم عصباني گفتم ! اصلا به من چه آب هدر ميره ! كي گفته روح من آشفته شده ؟!

4.  من كلا 3-4 قسمت از مرگ تدريجي يك رويا رو ديدم ولي واقعا دوست داشتم ببينم اين شوهره و آراس چجوري دست تنها به جنگ اون همه مرد با اسلحه ميرن و مارال و هستي رو نجات ميدن ! كه ديروز يادم رفت ببينم و فقط اونجايي كه مارال تو بيمارستان بود و داشت با شوهرش حرف ميزد رو ديدم ، امروزم دانشگاه بودم و نشد تكرارش رو ببينم ، ‌اگه كسي ديده ميشه بگه چجوري نجاتشون دادن ؟

5.  اين بار جمله ي خاصم رو به زبون هندي ميگم : kuch kuch hota hai

6.  من برم شام بخورم كه دارم تلف ميشم از گشنگي
موفق باشيد
فعلا باباييييي
+ نوشته شده در  شنبه 25 آبان1387ساعت 19:17  به قلم  .: *نگار* :.  | 

ارتباط مجازي

چهار سال بيشتره كه توي اين دنياي مجازي ام ... هيچ وقت نخواستم دنياي مجازي رو با دنياي واقعيم قاطي كنم ! هميشه سعي كردم اين 2 تا از هم جدا باشن ، بارها شده دوستاي خوبم تو اين دنياي مجازي ازم شماره خواستن ، ولي من سعي كردم جوري كه ناراحت نشن از زير اين كار در برم ! شايدم گاهي ناراحت شدن ... ولي من هرگز به كسي از دنياي مجازي شماره ام رو ندادم ... (جز يكي 2 نفر كه لازم بوده شماره بدم)

چند وقت پيش داشتم مجله ميخوندم ، دختري به اسم مريم با دختري به اسم سارا چت ميكرد (اسما رو يادم نيست ، مستعار مينويسم) سارا ميگفت كه قصد خودكشي داره و شديدا افسرده اس ... مريم هم سعي ميكرد با حرف هاش اونو به زندگي اميدوار كنه و از خودكشي منصرفش كنه ... خلاصه بعد از چند ماه ، اينا شماره به هم ميدن و قرار ميشه همديگه رو ببينن ، همه چيز خيلي خوب پيش ميره ، بعد از قرار هم رابطه شون صميمي تر ميشه ، تا حدي كه مريم سارا رو به خونه شون هم ميبره و به مامانش معرفي ميكنه ... بعد از چند بار كه مامان مريم با سارا صحبت ميكنه به مريم ميگه كه سارا همچين هم افسرده نيستا ! خيلي هم حالش خوبه ! فكر ميكنم دروغ ميگه ! سعي كن رابطه ات رو باهاش كمتر كني ، مريمم قبول ميكنه ... وقتي مامانش باز بهش هشدار ميده به مامانش ميگه با سارا قطع رابطه كرده ولي پنهاني با سارا رابطه داشته ...
يه روز يه دختر زنگ ميزنه خونه ي مريم و به مريم ميگه من خواهر سارام ، سارا خودكشي كرده ، ما نجاتش داديم ولي خودش رو تو اتاقش حبس كرده و در رو باز نميكنه ! تو كه انقدر باهاش صميمي هستي بيا ببين ميتوني راضيش كني در رو باز كنه و چيزي بخوره و ...
خلاصه مريم ميره گل و شيريني ميخره و ميره خونه ي سارا اينا ، خواهر سارا در رو براش باز ميكنه ، ميگه سارا تو اون اتاقه ، من برم يه چيزي بخرم بيام ... خواهر سارا از خونه ميره بيرون و ميرم ميره پشت در اتاق سارا هي بهش ميگه در رو باز كنه و ...
يه دفعه در باز ميشه و جاي سارا 3 تا پسر تو اتاق بودن و .......................................................
بعدا معلوم ميشه اون دختر خواهر سارا نبوده ! سارا هم خودش از همين طريق گول خورده بوده و مجبور به همكاري با پسرا بوده ... پسرا هم با فيلمي كه از مريم تهيه كرده بودن همش تهديدش ميكردن و پول ميخواستن ...
آخرشم مريم به مامانش ميگه و ميرن پيش پليس و ......

دلم خيلي واسه مريم سوخت ! خيلي بدجور گول خورد ، درسته اشتباه كرد و پنهان از مامانش به رابطه با سارا ادامه داد ولي مطمئنم هرگز فكر نميكرده همچين اتفاقي براش بيفته ...


پ.ن : اين بلاگفا هم بد ضد حال ميزنه ها ! همچين اينجا نوشته رتبه ي شما در نظر سنجي و قرمزش كرده كه آدم فكر ميكنه اول شده !!! بعد ميره ميبينه چند تا دونه راي بيشتر نيست ... 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 9:46  به قلم  .: *نگار* :.  | 

بازديد از دماوند و ...
سلام ...!

1.  همين الان از بازديد اومدم ... خيلي خستم ... رفته بوديم دماوند ، به نظرم بازديد مسخره اي بود !
هوا بس ناجوانمردانه سرد بود ! با ابنكه من يه تاپ ، روش يه بليز آستين بلند ، روش يه بافتني ، روش يه مانتو ، روش يه كاپشن و ساق شلواري ، جواراب و روش يه جوراب پشمي تا زانو روش شلوار جين و بوت پوشيده بودم (رسما منو آدم آهني تصور كنين ) باز داشتم ميمردم از سرما ... تازه خوبه الان آبانه ! زمستون من چيكار كنم ؟؟؟؟
تو بازديد چيز جالبي اتفاق نيفتاد كه بخوام تعريف كنم ! كلا انقدر مسخره بود كه موندم تو گزارش چي ميخوام بنويسم ؟! حتي 1 عكس هم نداريم ! به قول شيوا عكس هايي كه از خودمون انداختيم رو بايد بذاريم تو گزارش ...

2.  شنبه كلاسم 6:10 تموم شد ، انقدر ترافيك بود كه باز رفتم خونه خالم ، رسما فكر كنم بايد اتاق مهمانشون رو صاحب شم

3.  من اين ترم شونصد تا تحقيق و گزارش بايد تحويل بدم ! هنوز راجع به 5 نوع برگم تحقيق نكردم ، يه تحقيق راجع به يه گونه ي گياهي ، يه تحقيق راجع به بررسي انواع روش هاي تنوع گونه اي ، يه گزارش از بازديد خوجير ، يه گزارش از بازديد امروز ، يه گزارش از بازديد پارك ملي گياه شناسي (هنوز نرفتيم اينو) ، يه گزارش از دار آباد ، يه گزارش از باغ وحش ، يه گزارش از موزه ي پارك پرديسان هم بايد تحويل بديم ! رسما بيچاره شدم ! منم كه از تحقيق محقيق متنففففففففر ! اه ! بدم مياد استادا هي ميگن بايد تحقيق كنيد وگرنه بيكار ميمونين ! بابا به شما چه آخه ؟! شايد من اصلا دلم نخواد كار كنم ! شايد دلم بخواد مدركم رو بذارم در كوزه و آبش رو بخورم ! چرا رشته ي ما انقدر سخته ؟؟؟

4.  ديشب داشتم به اين فكر ميكردم بيام يه چيزايي رو بنويسم اينجا ، ولي الان هر چي فكر ميكنم اصلا يادم نمياد ! پس برم استراحت كنم تا جومونگ شروع شه ، بعدشم بخوابم كه فردا هم باز كلاس دارم ...

5.  يه چيزي بگم ؟ يادتونه يه بار گفته بودم دچار دوگانگي شخصيت شدم ؟ خب الان باز اون حس رو دارم ! دارم سعي ميكنم همچنان اينجا ناراحتي هامو بروز ندم ! مثلا شاد باشم ! و طوري وانمود كنم كه انگار همه چي خيلي عالي داره پيش ميره ! در صورتي كه از درون دارم داغون ميشم ... اعصابم شديدا خرابه ... حالم اصلا خوب نيست ...


فعلا باي 


+ نوشته شده در  سه شنبه 21 آبان1387ساعت 17:20  به قلم  .: *نگار* :.  | 

سه شنبه ها !
سلام ...!

1. سه شنبه ها كانال 3 ساعت 8 سريال جومونگ رو ببينين حتما ، من كه عاشقشم ، يعني كلا عاشق سريال هاي كره اي هستم ، جمعه ها هم icc داره سريال تاجر پوسان رو ميده (معمولا ساعت 10 شروع ميشه) كه اونم ميبينم ، مثل اينكه تي وي خودمونم اينو داده ولي من نديده بودم ، حالا تو ما.ه.واره ميبينم

2. سه شنبه رفتيم "پيتزا قيفي" خورديم (جل الخالق ! چه چيزا كه نمياد !)

3. سه شنبه ي هفته ي پيش كه بازديد بوديم استاد درس جامعه واسه اولين بار !!! حاضر غايب كرده بود !

4. سه شنبه هفته ي ديگه هم بازديد داريم ، دل همه تون بسوزههههههههههههه ، ميريم دماوند ، خود استادمون باهامون نمياد ، به جاش با يكي ديگه از استادا ميريم كه خيلييييييي باحاله ، معلومه زمان دانشجويي خودش خيلي شر و شيطون بوده ، از الان ميدونم كه خيلي بهمون خوش ميگذره ...

5. چقدر سه شنبه ، سه شنبه كردم !!!

6. ديروز با يه نفر چت كردم ، فوق العاده روم تاثير گذاشت و باعث شد 1 ساعت و نيم درس بخونم و از اونجايي كه هيچ چيزي خواب آور تر كتاب و جزوه ي درسي وجود نداره وسط درس خوندن خوابم برد و ساعت 9 خوابيدم !

7. يه سري كامنتاي پست قبلي رو همونجا جواب دادم ...

8. من هنوز حس كامنت گذاشتن ندارم ، ببخشييييييييييييييييييييد


ويژه ها :

* مهسا جونم ايشالا كه قبول ميشي ،‌ همون رشته و همون دانشگاهي كه دوست داري ، برات دعا ميكنم فردا امتحانت رو خوب بدي عچيچم

** جناب "يك دوست" عزيز كه خودتونو معرفي نكردين ، قبل از اينكه شما اون كامنت رو واسم بذارين من اين كار رو كرده بودم ، از دوستامم خواسته بودم كه اين كار رو بكنن ، فكر نكنين فقط خودتون دوست دارين اين اتفاق بيفته ، منم خيلي دوست دارم كه ..........

*** يه خواهش از عمو سهيل و آقاي اميد يگانه ، ميشه تو تحقيق هاي زمان دانشجوييتون بگردين ببينين راجع به يكي از گونه هاي چوبي گياهي (درخت يا درختچه) تحقيق دارين يا نه ؟


فعلا همينا ديگه
موفق باشيد
فعلا بابايييي
+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 10:54  به قلم  .: *نگار* :.  | 

رودروايسي ؟!
سلام ...!

1. مدرسه ي جديد آرش زياد به خونه نزديك نيست ! با ماشين نزديكه ولي پياده واقعا دوره ! مامانم هميشه آرش رو ميبره و مياره ، يكي از دوستاي آرش خونه شون نزديك خونه ي ماس و پياده هم تا خونه ميره ! مامانم 2 -3 بار بهش گفته بود كه اگه ميخواي بيا برسونمت ، اونم هر بار ميگفته مرسي خودم ميرم ! بعد از چند بار مامانم ديگه هيچي بهش نگفته !
تا اينكه چند وقت پيش جلسه بود ، بعد از جلسه يكي از مادرا اومد پيش مامانم و گفت شما مامان آرش هستين ؟ مامانم هم گفته بود آره و ... خانومه هم گفته بود من مامان فلاني هستم (همون پسره) ديروز پسرم بهم گفت شما چند بار ميخواستين لطف كنين و برسونينش ، ولي ميگه روم نشده باهاتون بيام ، حالا از ديروز تاحالا هي داره التماسم ميكنه مامان توروخدا تو برو به مامان آرش بگو منم باهاشون بيام ! من روم نميشه !!
مامانم هم گفته خب من كه چند بار بهش گفته بودم ، از فردا با ما بياد
فرداش آرش يكي از دفتراش رو جا گذاشته بود ، مامانم رفته بود براش ببره ، زنگ اول بود و ورزش داشتن ، وقتي دفتر رو به آرش داد اون پسره رو هم ديد و بهش گفت امروز با آرش بيا ، پسره هم فورييييييي گفت "چشم"

مامانم كه اينو واسم تعريف كرد مرده بودم از خنده ! 1 ماه پياده رفته ديده واقعا مصيبته ! حالا پشيمون شده .... آخه يه روز من با مامانم رفته بودم دنبال آرش ، يعني رفته بوديم بيرون ، ديگه موقع تعطيل شدن آرش بود با هم رفتيم دم مدرسه اش ، من اين پسره رو ديده بودم ، تا مامانم بهش گفت بيا برسونمت گفت نه مرسي ، راهي نيست كه ، خودم ميرم !!!

2. دو هفته پيش رفته بوديم كتابخونه ي بوستان گفت و گو يه سري كتاب گرفته بوديم (آخه يه كتابخونه داره كه مخصوص رشته ي ماس و 99% كتابهاش مربوط به درس هاي تخصصي ماس ) امروز رفته بوديم كتاب ها رو پس بديم ، كتاب ها هم هر كدوم 1000 صفحه اي و سنگييييييينننن ! پدرمون درومد تا تونستيم كتاب ها رو از دانشگاه برسونيم كتابخونه ! واقعا مصيبتي بود !

3. يك ماه و نيمه داريم ميريم دانشگاه ! يك ماه و نيمه كه كلي درس رو هم تلنبار شده ! يك ماه و نيمه كه من ميدونم 2 تا امتحان سختم تو يه روزه ! و بالاخره يك ماه و نيمه كه 1 كلمه هم درس نخوندم ! من موقع امتحانا چه خاكي تو سرم بريزم ؟! اگه فورمول هاي آمار رو وقت كنم حفظ كنم ! اسم علمي درختان (يه عالمه اس !) رو چيكار كنم ؟! اگه اسم هاي علمي رو حفظ كنم فورمول ها رو چيكار كنم ؟! تازه همه ي اينا يه طرف ! كتاب 400 صفحه اي بيولوژي حيوانات شكاري رو چيكار كنم ؟! شونصد هزار گونه خفاش و جونده و گوشت خوار و كوفت و زهرمار(در كل 196 گونه !!!) كه هر كدوم يه قيافه ي خاص داره ! هر كدوم تو يه منطقه خاص زندگي ميكنه ! هر كدوم يه چيزي كوفت ميكنه ! هر كدوم يه سري رفتار هاي خاص داره ! تعداد دندوناشون ! اندازه سر و دم و تنه و ....شون !! وضعيت فعليشون و 1000 تا چيز سخت ديگه رو من چيكار كنم ؟! كارتوگرافي كه امتحانش فرداي بوم شناسي مهره دارانه رو چيكار كنم ؟! شناخت محيط زيستو كه امتحانش فرداي بيولوژي حيوانات شكاريه رو چيكار كنم ؟! اون كتاب 200 صفحه اي كذايي رو چيكار كنم ؟
يكي به من بگه من اين ترم اينا رو پاس ميكنم دانشجو ممتاز شدن (مثل ترم پيش )بخوره تو سرم !

4. حال و روز روحيم اصلا تعريفي نداره ! ميام وبلاگا رو ميخونم اما گاهي واقعا حوصله كامنت گذاشتن ندارم ، كلي هم كامنت دارم كه هنوز وقت نشده جواب بدم ... اصلا حالم خوب نيست ... يه كوچولو ببخشيد و دركم كنيد

5. من برم به كارام برسم ....
موفق باشيد
فعلا بابايييي

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آبان1387ساعت 18:20  به قلم  .: *نگار* :.  | 

بازديد نامه !!
سلام ...!

قرار بود ساعت 7:30 از جلو در دانشگاه حركت كنيم ، ساعت 6 از خونه راه افتاديم ، 7 دانشگاه بوديم ، تك و توك بچه ها اومده بودن ، تا ساعت 7:30 همه اومدن ، استاد هم اومده بود ولي هنوز 2 تا از ماشين ها نيومده بودن !! (3 تا ماشين بودن كه يه چيزي بين ون و ميني بوس بودن ! نميدونم اسمشون چي بود خب ؟! )
خلاصه انقدر معطل كردن و ماشينا دير رسيدن كه تازه ساعت 8:30 سوار ماشين شديم ، تو ماشين ما همه با هم دوست بوديم و يه اكيپ باحال ! يكي از بچه ها با موبايلش آهنگ گذاشته بود ، آهنگ سعيد پانتر كه ميگه "بيا اينجا ، بيا !" همون دقيقه يه خانومه كه يه چيزي تو مايه هاي حراست بود ( )اومد سمت ماشين ما كه رضايت نامه هامونو بده امضا كنيم ! بچه ها هم همراه با آهنگه ميخوندن : "نيا اينجا ، نيا !"
خلاصه از اونجايي كه ما بسيار بسيار بدشانس تشريف داريم اين زنه اومد تو ماشين ما !!! قبل اينكه اون بياد ما با راننده هماهنگ كرده بوديم كه آهنگ بذاره ! از اونجايي كه راننده هم پايه بود گفت اگه سي دي دارين بدين بذارم ! يكي از بچه ها هم يه سي دي داشت ، داد دست راننده ...
ولي وقتي اين زنه پاش رو گذاشت تو ماشين گفت آروم و ساكت ميشينين ! شلوغ هم نميكنين !! نذاشت سي دي هم بذاريم ! ميگفت هندزفري بذارين تو گوشتون و خودتون گوش بدين !!! خلاصه ما هي يواشكي به راننده ميگفتيم ضبط رو روشن كن ولي فوري زنه ميگفت آقاي راننده خاموشش كن !!! (آهنگ اول اون سي دي هم نازي جون بود ! تا ضبط رو روشن ميكرد يهو با آخرين صدا داد ميزد نازييييييييييي جوووووووونننننن ) خلاصه انقدر رو مخ خانومه راه رفتيم تا گفت سي دي مجاز بذارين و صداش رو هم زياد نكنين !! خودتونم شلوغ نكنين ! آقاي راننده هم يه سي دي خواجه اميري داشت ، همونو گذاشت (باز بهتر از هيچي بود !) بعد يكي از بچه ها كه خيلي شيطونه هي يواشكي پشت سر اين زنه ميرقصيد ! ما مرده بوديم از خنده !!! خلاصه خون به جيگر شديم تا رسيديم "پارك ملي خوجير" ! (البته خدا رو شكر زياد دور نبود و ساعت 9:15 رسيديم )
اونجا با ماشين تا باغ شاه (كه الان اسمش رو كردن باغ شاد !!!) رفتيم ، از اونجا به بعد رو بايد پياده ميرفتيم ! استاد گفت هر كي به هر دليلي نميتونه راه بياد بمونه اينجا تا ما بريم باغ انگوري و برگرديم ، ولي هيشكي نموند و همه راه افتاديم به سمت باغ انگوري ...
مسير همش تپه و صخره مانند بود ! البته يه جاهايي هم هموار بود و ما از اونجاها ميرفتيم ، تو مسير بعضي جاها استاد وايميستاد و راجع به يه چيزايي توضيح ميداد ، تا استاد دهن باز ميكرد يهو 200 تا موبايل و mp3 پلاير و ... ميومد جلو دهنش كه صداش رو ضبط كنيم !!!
يه جا رد پاي گرگ ديديم ، يه جا هم آثاري از تشي پيدا كرديم !(يه سوراخ بود كه توش چند تا از خار هاي تشي با شاخ كل و ... بود ) ولي استاد ميگفت چون 1 ساعت معطل شديم و دير اومديم كل و بز ها و قوچ و ميش ها رفتن ! (آثاري از وجودشون بود {خودتون حدس بزنيد چي بود ديگه !!!} كه تازه هم بود ! معلوم بود صبح اينجا بودن !) ولي هيچ حيووني نديديم ...

كلي راه رفتيم تا رسيديم به يه جايي ! استاد 2 تا از دانشجوهاي قديميش رو هم با خودش آورده بود (كه فارغ التحصيل شدن) اسم يكيشون فرشاد بود و يكي ديگه محدثه ! (استاد به اسم صدا ميكردشون) اونجا استاد گفت فرشاد ميخواد بره اون بالا ها !! هر كي ميخواد باهاش بره ، هر كي هم نميتونه راه بره بمونه اينجا پيش من كه از پايين بريم ...خلاصه اكثرمون با فرشاد رفتيم بالا تپه ها ، چند نفري هم با استاد موندن ، استاد هم چند بار تاكيد كرد كه مسير سخته ! اگه تجربه كوهنوردي ندارين الكي نرين بالا ! ما هم با كمال پررويي با اينكه تاحالا كوه نرفتيم پاشديم رفتيم بالا !!!
اول از يه شيب تند رفتيم بالا ، ما يه كم عقب مونده بوديم ، پريچهر هم از همه عقب تر مونده بود كه استاد از پايين صداش كرد و گفت بياد پايين ! خلاصه ما كه ديديم پريچهر داره ميره پايين ، ترسيديم استاد به ما هم بگه بريم پايين و زود رفتيم سمت اكيپ كه يه كم جلوتر منتظرمون وايستاده بودن ، از اونجا مسير هي سخت تر ميشد ، واقعا طاقت فرسا بود !! من راحت تر ميرفتم ، واسه همينم دست نازنين رو گرفته بودم كه اونم بتونه راحت بياد ، هي هم اين آقاي فرشاد ميومد ميگفت به هيچ عنوان دست همديگه رو نگيرين !!! (آخه اكثر بچه ها دست همديگه رو گرفته بودن !) باز تا ميرفت ما دست همو ميگفتيم !
خلاصه كلي رفتيم اون بالا ها ، چند تا كل و بز اون دور دورا بودن كه ما نديديمشون (بعضي ها دوربين چشمي داشتن تونستن ببينن ) بعدش قرار شد برگرديم پايين كه با استاد اينا بريم سمت باغ انگوري و اونجا ناهار بخوريم
رفتيم پايين فهميديم پريچهر موقعي كه ميخواسته برگرده پايين خورده زمين و حسابي زخمي شده (شلوار جينش پاره پوره شده بود !!) واسه همين استاد گفت نميريم باغ انگوري ، يه كم ديگه ميريم جلو ، بعد برميگرديم همون باغ شاد ، اونجا نهار ميخوريم
هر كي هم نميخواد بياد جلو ، بمونه همينجا تا ما برگرديم ، من و شيوا و نازنين با چند تا ديگه از بچه ها مونديم و بقيه رفتن ...
نشسته بوديم وسط بيابون !! كلي هله هوله خورديم و گفتيم و خنديديم تا استاد اينا برگشتن و بعد دوباره همون شونصد هزار كيلومتري كه اومده بوديم رو برگشتيم تا رسيديم باغ شاد ! ديگه داشتيم از خستگي و پادرد ميمرديم !! اونجا ناهار خورديم و يه كم بعد قرار شد برگرديم ...
چند تا از بچه هاي ماشين ما رفتن به استاد گفتن كه اين زنه رو نفرسته تو ماشين ما !! به جاش محدثه بياد ! محدثه هم گفت با استاد كار دارم و ميخوام تو اون ماشين باشم و نيومد !
ما هم با كلي غم و غصه و اندوه !! رفتيم سوار ماشين شديم ، يهو ديديم آقاي فرشاد داره مياد سمت ماشين ما ، فهميديم به جاي اون زنه استاد فرشاد رو فرستاده تو ماشين ما !(تو هر ماشين يكي رو بايد ميذاشتن ديگه !) خلاصه بچه ها كلي جيغ و ويغ و ابراز خوشحالي كردن
فوري به راننده گفتن اون سي دي نازي جون رو بذار عقده اي شديم !! راننده ي بيچاره هم هر چي ميگفتيم گوش ميكرد ! تو اين سي دي كلي آهنگ جواد بود ! (آهنگ هايي كه به موقع خودشون قشنگ بودن ولي حالا ؟!!)
آقاهه نشسته بود پيش راننده و پشت رو نميتونستن ببينن (يعني بايد برميگشتن تا ببينن !!! ) واسه همينم بچه ها كلي بزن برقص كردن ، اون دختر شيطونه و يكي ديگه از دوستامون ميرقصيدن ، ما هم دست و جيغ و .......
خلاصه برگشتني كلييييييييييييييي خوش گذشت ، هي ماشينمون از بغل اون ماشينه كه زنه توش بود رد ميشد ، زنه چپ چپ نگامون ميكرد !! (حالا خوبه فردا كميته انضباطيمون كنه !)
ساعت 3:15 رسيديم دانشگاه (ما 3 شنبه ها تا ساعت 4 كلاس داريم ، ولي ديگه دير بود و نميشد بريم سر كلاسه ، ميشد هم نميرفتيم !! البته جامعه شناسي بود و حيف شد !) يه كم تو دانشگاه مونديم و چايي و ... خورديم بعد برگشتيم خونه ...
در كل خيلي خوش گذشت ، خيلي خنديديم ...


* تشي يه حيوونيه كه مثل خارپشت ، پشتش خار داره ولي بزرگتر از اونه ، خار هاش هم خيلي خوشگلن !

* من زياد عكس ننداختم ، چون شيوا و نازنين دوربين آورده بودن ، و مسلما كيفيت دوربين اونا خيلي بهتر از كيفيت دوربين موبايل من بود !! هنوزم عكس ها به دستم نرسيده ... ولي در هر صورت عكس زيادي هم واسه گذاشتن نداريم ! چون ما كه نتونستيم هيچ حيووني رو ببينيم !!! (فقط عقاب ديديم كه يادم رفت بگم !)

* اولش خيلي سرد بود ولي وقتي از تپه ها رفتيم بالا گرممون شد ، من كه كاپشنم رو در آوردم و بستم به كمرم ! وقتي رسيديم پايين باز سرد شد و پوشيدم !

* با وجود اينكه خسته بودم چقدر نوشتمااااا !!! تازه كلي از چيزا رو الان يادم اومد كه ننوشتم !! ولي جزئيات الكيه و زياد مهم نيست

* پاهام خيلي درد ميكنن !!! يكي نيست بگه آخه مگه مرض داشتي رفتي اون بالا ؟! (ولي خداييش خيلي خوش گذشت )

* موفق باشيد
فعلا باباييييييي



بعد نوشت :
عكس تشي رو گذاشتم كه با خارپشت اشتباه نگيرينش !


+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آبان1387ساعت 18:42  به قلم  .: *نگار* :.  | 

قمري داغدار !
سر كلاس بيولوژي{و شناخت حيوانات شكاري} يه دختره يه قمري آورده بود ، ميگفت 7 ساله اينو نگه داشته ...
من نميدونستم كلاغ ها قمري ها رو ميخورن !! (اصلا مگه كلاغ گوشتخواره ؟!!!) ولي استاد هم تاييد كرد ...
دختره ميگفت اين قمري با جفتش (اين ماده بود) تو بالكن خونه ي ما زندگي ميكردن ، ماده تخم گذاشته بود ، يه روز يه كلاغ مياد تخم ها رو ميخوره و نره رو هم ميبره ! اينم فرار ميكنه تو خونه ي دختره ...
از اون موقع هي از چشماش يه چيزي مثل اشك ميومده ، دختره هم پيش چند تا دامپزشك برده بودش ولي هيچ كاري نتونستن براش بكنن و قمري همچنان اشك ميريخته ! تا اينكه جاي چشماش خالي ميشه !! و كور ميشه ...
از اون روز هم دختره پرنده رو ميذاره تو قفس و بهش آب و غذا ميده ...


* يه جوري شدم وقتي اينو شنيدم ... بيچاره پرنده هه ...

* توتي عزيزم ، از صميم قلب بهت تسليت ميگم ... با خوندن پستي كه شوهرت امروز گذاشته بود خيلي گريه كردم ...
خدا بهت صبر بده ...
+ نوشته شده در  دوشنبه 6 آبان1387ساعت 11:18  به قلم  .: *نگار* :.  | 

...ندارد...
سلام ...!

1. عكس دخترم رو گذاشتم رو صفحه دسكتاپ ! هر بار ميبينمش 1 ساعت قربون صدقه اش ميرم ، آخه ببينينش جيگر منوووووووووووو ، فداش شمممممم ، تازه ناخن هاشم مثل منه !!! منم يه مدت ناخن هامو فرنچ طلايي زده بودم ، مثل اين !
اگه اين عروسك رو ببينم حتمااااااااااا ميخرمش ! (باور كنيد اين عروسكه و بچه نيست )

2. كسايي كه خونه شون طرف هاي غرب تهرانه حتما واسه 1 بارم كه شده ذرت چيچو رو خوردن ! اوايل من از ذرت خوشم نميومد ، ولي يه بار ذرت اينجا رو خوردم عاشقش شدم ! واسه هيچ جا به خوشمزگي چيچو نيست ! كلي سس و پنير ميريزه توش ... وايييييييي عاشقشممممممم

3. 3شنبه همين هفته ميريم بازديد ، اسم جايي كه ميخوايم بريم "خوجير" هستش ! با اينكه اطراف تهرانه ولي من تاحالا اسمش رو نشنيده بودم !!!

4. نكات ايمني از زبون استاد :
* كفش پاشنه بلند نپوشيد !
* زياد آرايش نكنيد !
* اصلا عطر نزنيد چون حيوونا از عطر خوششون نمياد !
* آمادگي داشته باشين چون خيلي بايد راه بريم !

5. بعد از بازديد ميام تعريف ميكنم چه خبر بود و .... اگه عكي گرفتم هم ميام ميذارم !

6. دچار 2 گانگي شخصيتي شدم ! نميدونم بايد چيكار كنم ؟

7. جديدا از تعطيلي متنفرم ! تو خونه موندن ديوونم ميكنه !!!

8. امروز يه نفر ، بدون اينكه ازم بپرسه چمه و بخواد دليل ناراحتيم رو بدونه ، خيلي آرومم كرد ... حتي 1 ذره هم كنجكاوي نكرد ... فقط باهام حرف زد ... خيلي آروم شدم ...

9. نميدونم چرا انقدر پراكنده مينويسم ؟! شما ميدونين ؟؟؟

10. موفق باشيد
فعلا بابايييييييييي
+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 21:9  به قلم  .: *نگار* :.  | 


[ صفحه نخست | نوشته هاي قديمي ]

window.setTimeout( "document.getElementById ('adss').style.display='none'" ,100);