تبليغاتX
ღ*فانا*ღ
   

 

 

 

 

سومين سالگرد ...
سلام ...!

امروز سومين سالگرد تولد وبلاگمه ...
سومين سالگرد يه چيز ديگه هم ميتونست باشه ، اما با اتفاقي كه 20 روز پيش افتاد ... امروز "فقط" سومين سالگرد تولد وبلاگمه ...

پ.ن : من حالم خوبه ... باور كن ...
پ.ن : خيلي حرف دارم اما انقدر كار دارم كه ..... فردا مهموني داريم ، ما هم كه ميزبان !! واي خدا خيلي كار دارم ... بعدا ميام ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 20:19  به قلم  .: *نگار* :.  | 

يه روز خوب
سلام ...!

صبح ساعت 8 از خونه زدم بيرون و رفتم سر خيابون سوار تاكسي شدم ، وقتي از تاكسي پياده شدم رفتم پشت چراغ قرمز تا برم اونور خيابون و تاكسي بعدي رو سوار شم ، يه دفعه يكي كنارم گفت : بهههه سلامممممممم ، برگشتم ديدم پگاهه ، يهو كلي ذوقيدم و يه سلام عليك گرمي با هم كرديم ... گفتم چه خبر ؟ كجا ميري ؟؟؟ گفت دانشگاه ، تو چي ؟ گفتم منم دارم ميرم دانشگاه ، گفت دانشگاه كجاس ؟ گفتم زعفرانيه ، تو چي ؟ گفت يه كم پايين تر از قدس ... پرسيد با چي ميري ؟ گفتم با ماشين هاي تجريش ، گفت منم با همونا ميرم ... خلاصه با هم رفتيم و تا برسيم به دانشگاه كلي با هم حرف زديم و از همه چي گفتيم ...


پگاه از دوستاي دوران راهنمايي من بود ، يه دختر شيطون و شر ، كه هميشه كلاس رو ميخندوند ، خنده هاش انقدر باحال بود كه ما حتي از خنده هاش هم خنده مون ميگرفت ! دقيقا مثل باباش (كه بازيگره و مطمئنم همه تون ميشناسينش چون بازيگر طنز هاي مهران مديريه و همه فيلم هاي مهران مديري رو ديدين ديگه) ، خلاصه با وجود پگاه و چند تا از بچه هاي شر و باحال ديگه سال سوم راهنمايي بهترين سال تحصيلي ما شد ... ما يه اكيپ 15-16 نفري بوديم كه كلي با هم آتيش ميسوزونديم و شيطنت ميكرديم ، ولي وقتي هر كي رفت يه دبيرستان ! اين اكيپ از بين رفت و با ابعضي اسباب كشي ها خيلي هامون همديگه رو گم كرديم !
حالا هم شماره و هم آيدي هامون رو به هم داديم ! تازه خونه هامون هم 2 كوچه فاصله داره !!! قرار شد ديگه هر يكشنبه با هم بريم دانشگاه ...
خلاصه انقذه خوشحال شدم پگاه رو دوباره ديدم ...

كلاس اولي (ميكروبيولوژي) رو من تنها بودم (شيوا و نازنين اين درس رو پاس كردن ، جاش انديشه 2 برداشتن كه من پاس كردم) ، وقتي رفتم تو كلاس ديدم چند تا از دوستام تو كلاسن و كلي خوشحال شدم ، وقتي هم استاد گفت واسه پروژه گروه بندي كنين تونستم با دوستام تو يه گروه باشم ... كلاسم 11 تموم شد و تا 1:30 بيكار بودم ! (بقيه كلاس هام مثل نازنين و شيواس) رفتم ببينم ثبت نام آزمايشگاها كيه ؟ ديدم آزمايشگاه ميكروب دقيقا بعد كلاس تئوريه ! يعني 11 تا 12:30 ! اينجوري ديگه زياد تا 1:30 كه شيوا و نازنين بيان تنها نميمونم ، بازم انقذه خوشحال شدم
بعدش رفتم طبقه چهارم آزمايشگاه شيمي آلي ثبت نام كنم ، كلاس ها بايد 16 نفري باشه ، يه كلاس كه ساعتش به ما ميخورد 14 نفر توش اسم نوشته بودن ، منم به زور اسم 3 تامون رو تو اون ساعت نوشتم و كلاسه 17 نفري شد ! اميدوارم به خاطر يه نفر حذفمون نكنن ! يا حد اقل يكي بياد ساعتش رو عوض كنه ! اين آزمايشگاه رو بين 6 ساعت بيكاري چهارشنبه ها ثبت نام كردم ، تازه ازمايشگاه شيمي آلي تو دانشكده شيمي (ظفر) برگذار ميشه و ما بايد بين كلاس ها از زعفرانيه بريم ظفر و دوباره برگرديم زعفرانيه !! يعني رسما ميميريم !!!

حالا كه اين همه از درسا گفتم بذاريد يه باره برنامم بگم ديگه !
شنبه ها : 10:05 تا 12:25 رسم فني (يه درس وحشتناك سخت) / 15:10 تا 16:40 شيمي آلي
يكشنبه ها : 9:20 تا 10:50 ميكروبيولوژي / 11 تا 12:30 آز ميكروبيولوژي / 13:30 تا 15 مساحي و نقشه برداري (اينم فوق العاده سخت !!!) / 15:15 تا 16:30 عكس هاي هوايي
چهارشنبه ها : 9:20 تا 10:50 مناطق حفاظت شده و پارك هاي ملي / 13 تا 15 آز شيمي آلي / 16:50 تا 18:20 هوا و اقليم
اولين ترميه كه فقط 3 روز تو هفته كلاس دارم !!!

بعد نازنين اومد (شيوا بيچاره امروز عمل داشت و تا يكي دو هفته دانشگاه نمياد !) و با هم رفتيم سر كلاس مساحي ، بعد كلاس رفتيم گفتيم استاد ما اين ترم مساحي و رسم فني رو با هم داريم (استادش يكيه) استاد هم خيلي ريلكس گفت فاتحه تون خونده اس !!!! گفتيم استاددددددددددد بريم حذف كنيم ؟ گفت اگه با كلاس پيش برين و هر جلسه بخونين لازم نيست برين حذف كنين ! ولي كيه كه هر جلسه بخونه ؟؟؟؟؟؟

بعدم رفتيم سر كلاس عكس هاي هوايي ، يه كم دير رسيديم (چيه خب ؟ رفته بوديم يللي تللي ) ديديم بچه ها دارن از نمره هاي كارتو گله ميكنن به استاد ! استاد گفت ولي من خوب نمره داده بودم ، 5-6 تا هم 20 داشتيم ، يهو نازنين گفت بله استاد ، يه بيست هم ايناها (اشاره به من ) ،‌حالا من داشتم چيكار ميكردم ؟ داشتم يه آدامس ميذاشتم دهنم ! استاد پرسيد اسمت چي بود ؟ (حالا منو با يه آدامسي كه فقط يه گاز بهش زده باشن ! تصور كنين كه ميخوام حرف بزنم ولي آدامسه تو لپم معلومه !!) گفتم "الف" گفت آها ، نگار "الف" ؟؟؟(همچنان تلاشم واسه قايم كردن آدامس سفتي كه هنوز جويده نشده رو تصور كن د ) گفتم ايول استاددددددددد ، اسمم بلدينااااا ، گفت به قيافه نميشناسم اما وقتي حاضر غايب ميكنم اسماتون رو حفظ ميشم ...

بعدم اومديم خونه ديگه ! منتظر چي هستين ؟ خب از كله سحر دانشگاه بودم خبببببببببببببب

پ.ن ها :
* من خيلي خوشحالم ، روحيه ام هم خوبه ، گريه هم نميكنم ، دختر خوبي هم هستم
* همين الان سپيده مس مس داد و گفت ترشيديم رفت پي كارش ! مرداد عروسي ياسمينه !!!!هنوز دهنم از تعجب بسته نميشه !!! واي خداااااااااا ياسمين از ما كوچيكتره آخههههههههه
* مامانم ميگه بيا ميخوام فيلم بذارم ، خب من فول هاوس رو ديدم ، مامانم كه نديده ، الان بايد برم نقش مترجم رو ايفا كنم
پس باي باي


بعد نوشت :::

تو آشپزخونه يه كاسه از دستم افتاد و هزار تيكه شد !! پودر شد !! يهو ديدم تمام پاهام خوني شد !! تيكه هاي شيشه با فشار پرت شده بودن رو پام و همه جاي پام رو زخم و زيلي كردن ! چشم خوردم ديگه ! از بس همه امروز گفتن چقدر خوشگل شدي (آخه بعد از اين همه مدت به خودم رسيده بودم و ديگه همينجور بي حوصله از خونه بيرون نرفته بودم) ... الان همه جاي پاهام ميسوزه :(

كم كم ميام واسه همه تون كامنت ميذارم ، يه چند روزي حس كامنتيدن نبود ولي وبلاگ هاتون رو خوندم :)

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 20:10  به قلم  .: *نگار* :.  | 

ديگه غصه بسه ...
سلام ...!

امروز صبح كلاس داشتم ، از خواب كه بيدار شدم ديدم حالم واقعا بده ، اس ام اس زدم شيوا گفتم حالم خيلي بده نميتونم بيام ،‌ شايد كلاس بعدي رو بيام ، بعد مامانم گفت برو بخواب شايد بهتر شي ، ساعت 8 صبح بود ، رفتم رو تخت ، تا سرم رو گذاشتم رو بالش خوابم برد ... بيدار كه شدم ديدم ساعت يه ربع به يكه !!!! كلاس بعديم ساعت 3 بود ... فوري بلند شدم و رفتم يه كم به سر و صورتم رسيدم و ناهار خوردم و يه ژلوفن هم باهاش خوردم و حاضر شدم اومدم دانشگاه ... با اينكه حالم خوب نبود اما دلم نميخواست تو خونه بمونم ... ساعت 4:30 كلاسم تموم شد و 5:15 خونه بودم ... تا رسيدم لباس هام رو عوض كردم و اومدم نت ... چند تا وبلاگ خوندم و يه كم با ديدن كلمه ي مزخرف و ل ن ت ا ي ن كه اين روزا شديدا اعصابم رو بهم ميريزه حرص خوردم و رفتم فروم ... ديدم اونجا هم حرفه امروزه ... يه نفس عميق كشيدم و خواسم مهم نباشه برام ... يه صفحه note pad باز كردم و شروع كردم به نوشتن ... يه نامه ي بلند بالا و طولاني ... قصد داشتم تو وبلاگم بذارم تا مخاطب نامه ام بياد و بخونتش اما بعد پشيمون شدم ، اولا كه هنوز نميدونم مخاطب نامه ام اينجا مياد يا نه ؟ دوما درست نبود خيلي از خواننده ها اون نامه رو بخونن ... پس فعلا سيوش كردم تا ببينم چيكارش كنم ؟! شايدم با يه كليك بفرستمش تو سطل آشغال ! نميدونم ...
بعدش رفتم يه وبلاگ ديگه ... ديدم اهنگ No Face No Name No Number-Modern talking رو تو وبلاگش گذاشته ... اول نميدونستم اين آهنگ كدومه چون هرگز به اسمش توجه نكرده بودم ... وقتي آهنگ رو play كردم انگار دنيا رو سرم خراب شد ... يادم اومد اين آهنگ رو كي بهم داده بود ... تا اشك اومد تو چشمام فوري آهنگ رو قطع كردم و يه نفس عميق كشيدم ... من نبايد گريه ميكردم ... لزومي نداره بيخودي اشك بريزم ...
يه صفحه note pad ديگه باز كردم ، فقط واسه اينكه حرف بزنم و سرگرم شم ، شروع كردم به نوشتن و حرف زدن ... تا همين الان ...
ببخشيد كه مجبوريد حرف هاي دل داغون من رو بشنويد ... ديگه فردا تموم ميشه ... من فقط تا امشب به خودم فرصت داده بودم ... گفتم فقط تا همين امشب منتظر ميمونم ... بعدش ديگه فراموشش ميكنم ...
پس همين امشب واسه آخرين بار اينجا اينجوري مينويسم ... ديگه سعي ميكنم هيچ وقت ناراحت نباشم ... سعي ميكنم يه زندگي تازه رو شروع كنم ، يه زندگي شاد و قشنگ ...
من ميخوام عوض شم ... ميخوام يه عالمه تغيير كلي تو زندگيم ايجاد كنم ... ميخوام هميشه شاد باشم ... ديگه دلم نميخواد انقدر گريه كنم ، از ناراحتي شام و ناهار نخورم ... ديگه دوست ندارم غصه ي كسي رو بخورم كه ....... من ميخوام تو زندگيم موفق باشم ... ميخوام طوري باشم كه به وجودم افتخار كنن ... نميخوام يه دختر مايوس و نا اميد باشم ...
كمكم ميكنين ؟

پ.ن ها :
* به "يه همراه قديمي" (خودش ميدونه كيه) : كامنت خصوصيت رو خوندم ، من ديگه از دست شما ناراحت نيستم ، از كامنتت هم ممنون ... مرسي كه با اون برخوردي كه باهات كردم هنوز اينجا مياي ...

* يكتا جان و نوا جان ، از شما هم خيلي ممنونم ...

* لازم بود يه سري وبلاگ هام حذف شن ... اصلا از حذف كردنشون ناراحت نيستم ... اون خاطرات بايد بميرن ... بايد از ذهنم پاك شن ... ديگه لزومي نداشت اون وبلاگ هاي خصوصي باشن تا من بخونم و ببينم يه زماني چه رنج هايي كشيده بودم !! خوندن اون وبلاگ ها فقط اشكم رو در مياورد ... خوب كردم پاكشون كردم ....

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 18:58  به قلم  .: *نگار* :.  | 

full house ost

1.  ديشب همه كه خوابيدن من خوابم نبرد ، رفتم فيلم full house رو گذاشتم ، قسمت 14 بودم ... قسمت 14 full house به نظرم قشنگترين قسمتش بود ... نميدونم چرا با ديدن اون صحنه ها بي اختيار اشكام ميومد ... كلي گريه كردم ... بعدش قسمت 15 و 16 رو هم ديدم و تمومش كردم ... آخرش همونجور كه دلم ميخواست تموم شد ، خيلي سريال قشنگي بود ، خيلييييييي .... واقعا توصيه ميكنم بخرين و ببينين ... يه فيلم فوق العاده لطيف و رمانتيك بود ...
چند تا از آهنگ هاش رو براتون آپلود كردم ، كلا نزديك 30 تا آهنگ بود كه من قشنگاش رو از نظر خودم آپلود كردم

Sha La La   /  اين آهنگ رو واقعا دوست دارم ...

chuh eum geu ja ri eh  /  اين آهنگ مخصوص قسمت هاي رمانتيك فيلمه كه من عاشقشم

I Think I Love You  /  اينم خيلي قشنگه

Amazing Love  /  يه آهنگ بي كلام خيلي آروم و قشنگ

2.  داشتم تو كمدم دنبال يه كاغذ ميگشتم كه چشمم خورد به اون جعبه ... درش رو كه باز كردم يه دنيا خاطره واسم زنده شد ... وقتي به خودم اومدم ديدم چشمام خيسه و ............

3.  ديروز خيلي خوش گذشت اما وقتي رسيدم خونه تازه فهميدم چقدر دپ شدم ... وقتي ميديدم .............. بي خيال ...

4.  دلم ميخواد زودتر امروز و فردا تموم شه ... شايد آروم تر بشم ...

5.  خسته شدم ... از خودم خسته شدم ... وقتي موبايلم قاطي ميكنه فرمتش ميكنم و درست ميشه ... حالا خودم قاطي كردم ... نميشه حافظه ام رو فرمت كنم ؟؟؟؟


پ.ن : ماماني گلم برگشت ...
پ.ن : خيلي جالبه ... وقتي چند روزي حوصله ندارم واسه كسي كامنت بذارم و فقط وبلاگ ميخونم كسي نمياد اينجا ...

+ نوشته شده در  جمعه 25 بهمن1387ساعت 15:59  به قلم  .: *نگار* :.  | 

19.75 !!
سلام ...!
واي اگه بدونين چقدر حرصم گرفته !! امروز بعد از قرن ها بالاخره آخرين نمره هم اومد و معدل ها معلوم شد !
اگه گفتين من چند شدم ؟! عمرا بتونين حدس بزنين !! استاد نامرد عقده اي بهم داده 19.75 !!!!
آخه من نميفهمم چطور روش شده تو ليست بنويسه 19.75 ؟!! خجالت نكشيد ؟! ميمرد 0.25 بده و 20 بذاره ؟ چيزي ازش كم ميشد ؟!!!
اگه بهم 20 ميداد معدلم 19 ميشد ، حالا شد 18.97 !! فقط 3صدم كم داشتم ...
خيلي اعصابم داغونه ! به خدا اگه بهم 19 ميداد انقدر حرصم نميگرفت كه با ديدن 19.75 ......!!
عقده اي نامرد ......

پ.ن : كلاس اول امروز تشكيل شد ، كلاس دومي رو نموندم و بعد از مقداري يللي تللي به قدري زير بارون خيس شده بودم كه از ترس سرما خوردن برگشتم خونه ... نازنين و شيوا برگشتن دانشگاه ولي نميدونم كلاس تشكيل شد يا نه ؟! آخه اس ام اس هام اصلا سند نميشه !

پ.ن: دلم خيلي شور ميزنه ، نميدونم چرا انقدر دلشوره دارم ... مامانم فردا ميره ... لطفا دعا كنين ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 17:37  به قلم  .: *نگار* :.  | 

نگار به دانشگاه ميرود !
سلام ...!

1. اين عنوانه منو ياد "صمد به مدرسه ميرود" انداخت !

2. فردا اولين روز ترم چهارمه ، چه زود بزرگ شدما

3. هه ! فردا يه كلاس 9:20 تا 10:50 دارم و يه كلاس 16:50 تا 18:20 !!!!!!!!!! عصبانی

4. اولين كلاسم با مدير گروهه !! احتمالا يه خون و خونريزي راه ميفته ! البته فكر كنم ما زورمون نرسه و مدير گروه همه مون رو بكشه !!

5. هنوز نميدونم دومين كلاس با كيه ؟! بايد برم برنامه رو حفظ كنم ! آخه من مامانم ! شيوا و نازنين هميشه ساعت ها و روز ها و شماره ي كلاس ها رو از من ميپرسن !

6. فكر نكنين مثل بچه مثبت ها از روز اول داريم ميريم دانشگاها ! انقدر تو خونه مونديم حوصله مون سر رفته و ميخوايم بريم ددر ! تازه اون 6 ساعت الافي بين 2 تا كلاسم ميريم ميگرديم ! بعدشم چون شيوا هفته ي ديگه عمل داره و كلي بايد غيبت كنه از الان ميريم كه حذف نشه !

7. هم فردا قراره ناهار بيرون بخورم و هم پس فردا قراره با 2 تا ديگه از دوستام برم بيرون ! اون وقت ميگم چرا معده ام انقدر داغون شده و هر چي ميخورم حالم بهم ميخوره !!

8. حسابي آشپز شدم ! بابام بدجنسانه ميگه پس مامانت ديگه غذا درست نكنه ديگه (از بس دست پختم خوبه) ، الانم ناهار رو من دارم درست ميكنم

9. سي سي كه ديگه نيست ... مهسا كه رفته اصفهان ... محدثه هم كه قراره خيلي كم بياد نت ... مامانم هم پنج شنبه ميره مسافرت (البته زود ميادا) من خيلي تنها ميشم خب ، دلم ميگيره ...

10. دلم ميخواد باز حرف بزنما ولي كلي كار دارم ، بايد سيب زميني سرخ كنم و سالاد درست كنم !
پس باي باي
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 12:43  به قلم  .: *نگار* :.  | 

نمی توانم !
نمی توانم !

كلاس چهارم "دونا" هم مثل هر كلاس چهارم ديگري به نظر مي رسيد كه در گذشته ديده بودم. بچه ها روي شش نيمكت پنج نفره مي نشستند و ميز معلم هم رو به روي آنها بود. از بسياري از جنبه ها اين كلاس هم شبيه همه كلاسهاي ابتدا يي بود، با اين همه روزي كه من براي اولين بار وارد كلاس شدم احساس كردم در جو آن، هيجاني لطيف نهفته است.

"دونا" معلم مدرسه ابتدايي شهر كوچكي در ميشيگان، تنها دو سال تا بازنشستگي فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب در برنامه "بهبود و پيشرفت آموزش استان" كه من آن را سازماندهي كرده بودم، شركت داشت. من هم به عنوان بازرس در كلاسها شركت مي كردم و سعي داشتم در امر آموزش تسهيلاتي را فراهم آورم.

آن روز به كلاس "دونا" رفتم و روي نيمكت ته كلاس نشستم. شاگردان سخت مشغول پركردن اوراقي بودند. به شاگرد ده ساله كنار دستم نگاه كردم و ديدم ورقه اش را با جملاتي كه همه با "نمي توانم" شروع شده اند پر كرده است.

"من نمي توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم."

"من نمي توانم عددهاي بيشتر از سه رقم را تقسيم كنم."

"من نمي توانم كاري كنم كه دبي مرا دوست داشته باشد."

نصف ورقه را پر كرده بود و هنوز هم با اراده و سماجت عجيبي به اين كار ادامه مي داد.

از جا بلند شدم و روي كاغذهاي همه شاگردان نگاهي انداختم.
همه كاغذها پر از "نمي توانم " ها بود.

كنجكاويم سخت تحريك شده بود. تصميم گرفتم نگاهي به ورقه معلم بيندازم. ديدم كه او نيز سخت مشغول نوشتن "نمي توانم " است.

"من نمي توانم مادر "جان" را وادار كنم به جلسه معلمها بيايد."

" من نمي توانم دخترم را وادار كنم ماشين را بنزين بزند."

"من نمي توانم آلن را وادار كنم به جاي مشت از حرف استفاده كند."

سر در نمي آوردم كه اين شاگردها و معلمشان چرا به جاي استفاده از جملات مثبت به جملات منفي روي آورده اند. سعي كردم آرام بنشينم و ببينم عاقبت كار به كجا مي كشد.

شاگردان ده دقيقه ديگر هم نوشتند. خيلي ها يك صفحه را پر كرده بودند و مي خواستند سراغ صفحه جديدي بروند. معلم گفت:

- همان يك صفحه كافي است. صفحه ديگر را شروع نكنيد.

بعد از بچه ها خواست كه كاغذهايشان را تا كنند و يكي يكي نزد او بروند.


روي ميز معلم يك جعبه خالي كفش بود. بچه ها كاغذ هايشان را داخل جعبه انداختند. وقتي همه كاغذها جمع شدند، "دونا" در جعبه را بست، آن را زير بغلش زد و همراه با شاگردانش از كلاس بيرون رفتند.

من هم پشت سر آنها راه افتادم. وسط راه، "دونا" رفت و با يك بيل برگشت. بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهاي زمين بازي كه رسيدند، ايستادند. بعد زمين را كندند.

آنها مي خواستند "نمي توانم" هاي خود را دفن كنند!

كندن زمين ده دقيقه اي طول كشيد چون همه بچه هاي كلاس چهارم دوست داشتند در اين كار شركت كنند. وقتي كه سه چهار متري زمين را كندند، جعبه "نمي توانم" ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روي آن خاك ريختند.

سي و يك شاگرد ده يازده ساله دور قبر ايستاده بودند. هر كدام از آنها حداقل يك ورقه پر از "نمي توانم" درآن قبر دفن كرده بود. معلمشان هم همين طور!

دراين موقع "دونا" گفت:

- دخترها! پسرها! دستهاي همديگر را بگيريد و سرتان را خم كنيد.

شاگردها بلافاصله حلقه اي تشكيل دادند و اطاعت كردند، بعد هم با سرهاي خم منتظر ماندند و "دونا" سخنراني كرد:

- دوستان! ما امروز جمع شده ايم تا ياد و خاطره "نمي توانم" را گرامي بداريم. او دراين دنياي خاكي با ما زندگي مي كرد و در زندگي همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا كه مي رفتيم نام او را مي شنيديم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتي در كاخ سفيد! اينك ما "نمي توانم" را درجايگاه ابدي اش به خاك سپرده ايم. البته ياد او در وجود خواهر و برادرهايش يعني "مي توانم"، "خواهم توانست" و "همين حالا شروع خواهم كرد" باقي خواهد ماند. آنها به اندازه اين خويشاوند مشهورشان شناخته شده نيستند، ولي هنوز هم قدرتمند و قوي هستند. شايد روزي با كمك شما شاگردها، آنها سرشناس تر از آنچه هستند، بشوند.

خداوند "نمي توانم" را قرين رحمت خود كند و به همه آنهايي كه حضور دارند قدرت عنايت فرمايد كه بي حضور او به سوي آينده بهتر حركت كنند. آمين!

هنگامي كه به اين سخنراني گوش مي كردم فهميدم كه اين شاگردان هرگز چنين روزي را فراموش نخواهند كرد. اين حركت شكوهمند سمبوليك چيزي بود كه براي همه عمر به ياد آنها مي ماند و در ضمير ناخود آگاه آنها حك مي شد.

آنها "نمي توانم" هاي خود را نوشته و طي مراسمي تدفين كرده بودند. اين تلاش شكوهمند، بخشي از خدمات آن معلم ستوده بود.

ولي هنوز كار معلم تمام نشده بود. در پايان مراسم، معلم شاگردانش را به كلاس برگرداند. آنها با شيريني، ذرت و آب ميوه، مجلس ترحيم "نمي توانم" را برگزار كردند. "دونا" روي اعلاميه ترحيم نوشت:

"نمي توانم : تاريخ فوت 28/3/1980"



و كاغذ را بالاي تخته سياه آويزان كرد تا در تمام طول سال به ياد بچه ها بماند. هر وقت شاگردي مي گفت: "نمي توانم"، دونا به اعلاميه اشاره مي كرد و شاگرد به ياد مي آورد كه "نمي توانم" مرده است و او را به خاك سپرده اند.

با اينكه سالها قبل من معلم "دونا" و او شاگرد من بود، ولي آن روز مهمترين درس زندگيم را از او گرفتم.

حالا سالها از آن روز گذشته است و من هر وقت مي خواهم به خود بگويم كه "نمي توانم" به ياد اعلاميه فوت "نمي توانم" و مراسم تدفين او مي افتم.
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 17:50  به قلم  .: *نگار* :.  | 

وقتي ...

وقتي 10 روز همه چي رو تو خودت بريزي ... وقتي تظاهر كني شادي و خوشحال ... وقتي از اون روز بي دليل شب ها بترسي ... از تاريكي ، از تنهايي ، از شب .... وقتي چيز هاي ديگه هم بهش اضافه شه ، وقتي استرس انتخاب واحد رو هم داشته باشي ... وقتي هي عصبي بشي ... وقتي دلت چيز هايي رو بخواد كه ديگه نداري ... وقتي با خودت قهر كني ... وقتي دلت بگيره ، بشكنه ، داغون شه ... وقتي تنها شي ... خب معلومه كه مريض ميشي ...

* حالم اصلا خوب نيست ...
* فقط 17 واحد بهمون رسيد ... هم روز ها و ساعت هاش افتضاحن و هم روز هاي امتحانا ... فعلا حوصله ندارم راجع بهش حرف بزنم ...
* حالم اصلا خوب نيست ...


+ نوشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 12:21  به قلم  .: *نگار* :.  | 

.-.
سلام ...!

1. عصباني : هنوز 2 روز به نوبت ما واسه ثبت نام مونده و اكثر درسا پر شده ! عموميا كه همه پر شدن ! تخصصي ها هم 70% پر شدن ! ما نميدونيم چه خاكي به سرمون بريزيم ! الان همينجوري 8 تا درسي كه ظرفيت خالي داره رو از رو اجبار انتخاب كردم ، همه شون واحد عملي دارن !! 8 تا درس 80 هزار تومني !!!! تازه شهريه ثابت هم كه 270 تومنه ! بيچاره بابام !! تازه ميترسم همين درسا هم تا پس فردا پر شن ! اون وقت ما چيكار كنيم ؟؟؟ خيلي اعصابم داغونه ! آخه اين چه وضعشه ؟! تازه برنامه امتحان اين 8 تا درس دقيقا 8 روز پشت سر همه !!!!

2. پشيمون : دارم دوباره رمان دالان بهشت رو ميخونم ... اين بار با خوندن كتاب خودم رو ميذارم جاي مهناز و ميفهمم كه منم چقدر تو زندگيم اشتباه كردم ... پشيمونم ...

3. خوشحال : خونه تنهام و آهنگ زيبا و آرامش بخش سريال full house رو با صداي بلند گذاشتم ، غرق آرامشم ...

4. عشقولي : چقدر اين سريال هاي كره اي عشقولي هاي قشنگي دارن ... خيلي دوس دارم ... يه دوچرخه سواري يا پاتيناژ معموليشون انقذه عشقوليه ... حتي تو سر و كله ي هم زدناشونم عشقوليه !

5. ناراحت : منم دلم عشقولي ميخواد ، مثل full house ، مثل I am sorry I love you ، مثل jumong ، مثل ......

پ.ن ها :
* فول هاس رو تازه گرفتم ، يه سريال كره اي ديگه ! با زير نويس انگليسي ! فعلا 5 قسمت از 16 قسمت رو ديدم ، الان ميرم و احتمالا تا فردا تمومش ميكنم ، خيلي دوسش دارم ...
* آهنگش هم بعدا براتون ميذارم
* پر از احساس هاي مختلفم ! ولي ناراحتي و دپسردگي به بقيه احساسام غلبه كرده ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1387ساعت 18:49  به قلم  .: *نگار* :.  | 

نگار عصباني ميشود !
سلام ...!

امروز رفته بوديم بيرون ، خاله ام و دوستشم بودن ، حرف جومونگ شد ، گفتم ساعت 8 بايد خونه باشيماااااااا ، من ميخوام جومونگ ببينم ، دوست خاله ام گفت آرهههه راستي ميدونيد آخرش فلان ميشه و ....... (يهو آخر جومونگ رو گفت !!)
من و مامانم يه نگاه به هم كرديم بعد كه اومديم خونه كلي غرغر كرديم ! آخه اين چه وضعشه ؟ خب اول ميپرسيدي ميخوايم آخرش رو بشنويم ؟ بعد اگه گفتيم آره ميگفتي !!!! همين جور سر خود آخر فيلمو تعريف ميكني كه چي بشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خيلي حرصم گرفته ! من واقعا بدم مياد يكي آخر فيلم رو برام تعريف كنه ! صبحم مهسا به شوخي گفت ميخواي آخرش رو بگم ؟؟؟ گفتم نهههههههههههه !! حالا اين جوري اين زنه ...
بعدشم كه فيلما رو ديدم اومدم وبلاگ ليمو و ديدم اونم آخر مسابقه مردان درجه 2 رو نوشته و گفته كي برنده ميشه ! ديگه ميخواستم سرم رو بكوبم به سقف ! خيلي عصبي شدم !
الانم اعصابم خورده !

پ.ن1: رفتم كلي لباس خريدم
پ.ن2: چرا نمره هاي بوم شناسي نمياد ؟؟
پ.ن3: سرويس شاتلم رو 3 ماهه كردم ، شد ماهي 9.900 ... خيلي برام به صرفه تره ، چون من هر ماه كلي ترافيكم الكي ميسوخت ! الان به نظرم بهتره :^...
پ.ن4: اين سري شاتل خيلي زود كارم رو راه انداخت ! باورم نشد كه 3 سوته و بدون هيچ اذيتي كارم راه افتاد !!
پ.ن5: نداريم !
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 23:11  به قلم  .: *نگار* :.  | 

:دي
سلاممممم ...!
1.  هورا هوراااااااا ، من كارتوگرافي هم 20 شدم ، همون امتحاني كه نيم نمره غلط داشتم ! استاد گرامي لطف كرده و بهم 20 داده ! حالا سرنوشت من به نمره ي بوم شناسي {مهره داران} بستگي داره ! اگه اونم 20 شم معدلم 19 ميشه ... تا الان 3 تا از درسام 20 بوده ... اميدوارم بوم شناسي هم 20 شم ... من كه خوب نوشتم ، اميدوارم استاد خوب نمره بده ...


2.  چند روزه نازنين ميخواست پول دانشگاه رو بريزه ولي همه اش بانك ملي ارور ميداد و ميگفت مقدور نيست و ... ديشب ديگه عصبي شده بود ساعت 12 زنگ زد من گفت چيكار كنم ؟ من فردا هم دارم ميرم شمال !! گفتم بريز به حساب پارسيان من ، من فردا برات ميريزم ، انگار پارسيان فعال شده ! خودمم چند روز بود بابام پول آورده بود من تنبليم ميومد برم بانك ! خلاصه صبح پول خودم رو بردم بانك ، آقاهه تا پول هام رو گرفت يه نگاهي به يه تراول 200 تومني كرد و گفت شما همينجا بشين من الان ميام ! منم يه لحظه ترسيدم ! فكر كردم شايد تراوله تقلبيه ! الان آقاهه مياد منو دستبند ميزنه ميبره ، بعد خندم گرفت از اين فكرام ، آقاهه اومد گفت تاريخ تراولت گذشته ! بايد ببري بانك سپه نقدش كني ! منم پاشدم رفتم بانك سپه ، انقذه شلوغغغغغغغغغغغغغغ بود ! شونصد ساعت معطل شدم تا تراولم رو نقد كرد ، بعد برگشتم بانك پارسيان ديدم اونجا هم غلغله شده ! رفتم به اون آقاهه گفتم من همونم كه گفتين برم بانك سپه تراولم رو نقد كنم ، بايد دوباره برم تو نوبت ؟ آقاهه گفت نه ! بمون الان كارت رو انجام ميدم ، خلاصه 3 سوت پولم رو ريخت به حساب بعد اومدم خونه اول پول نازنين رو ريختم ، بعد پول خودمو ... خلاصه خيالمون راحت شد ...

3.  الان بيشتر از 2 ماهه گواهي نامه من تاريخش گذشته ! هنوز نرفتم تمديد كنم ! مال مامانم هم حدود 1 ساله تاريخش گذشته !! صبح وسط اين بانك رفتنا ! رفتيم پلس + 10 ! انقذه شلوغ بود ، فقط مدارك رو خونديم و اومديم ، خوشبختانه واسه من عكس نميخواد ! فقط شناسنامه و كارت ملي و كپي هاشون رو ميخواد و 3500 تومن كه بايد برم بانك ملي ... واي كه چقدر از اين بانك ملي بدم مياد !!

4.  صبح بعد از كار هاي بانكي كلي با مامانم رفتم خريد ، وسايل لازانيا هم خريدم ، آخ جون شب لازانيا درست ميكنم ، من هر روز هم لازانيا بخورم باز سير نميشم

5.  برنامه هاي اسمايليم خراب شدن ! اسمايل ها رو باز نميكنن ! پست بدون اسمايل هم دوست ندارم ! حالا مجبورم از همسايه ها اسمايل بدزدم

6.  پلنگ صورتي جم تي وي رو چند وقته ساعت 8:30 ميده ! خيلي بده ! اگه بخوام اونو ببينم بايد از خواب نازنينم بزنم ! صبح ساعت 8:30 بيدار شدم ! واسه همين الان دارم بيهوش ميشم !! من برم لالا !

باي باي
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 14:27  به قلم  .: *نگار* :.  | 

سلام ...!

1. اين دكور اتاق رو كه عوض كردم ، تختم رو گذاشتم كنار پنجره (همون بالكن ! اتاق هاي ما همه بالكن دارن) حالا از اون شب همش ميترسم برم رو تختم بخوابم ! هي احساس ميكنم پرده رو كه بزنم كنار ميبينم يه نفر با چاقو يا اسلحه وايستاده !!! (آخه بعد اون فيلم ترسناكه يه فيلم تو ام بي سي پرشيا ديدم ، اونم توش يه نفر بود كه هي ميرفت دختر پسرا عشقولي ! رو ميكشت بعد زنگ ميزد به پليس ميگفت من فلان جا 2 نفر رو كشتم !!) خلاصه نميدونم كي اين صحنه هاي خشن ميخواد از ذهن بنده پاك شه ؟!
آخه از وقتي امتحانام تموم شده خيلي حوصله ام سر ميره ! مجبور ميشم بشينم پاي فيلم هاي ام بي سي پرشيا ! جديدا هم تو همه فيلماش قتل و خونريزي داره ! اه ! خب من چيكار كنم حوصله ام سر نره ؟؟؟

2. دلم يه نيني تپل با نمك (ترجيحا 6 تا 18 ماهه!) ميخواد كه كلي باهاش بازي كنم و بچلونمش ! بعد كه گريه اش درومد بدمش به مامانش !! ولي هيشكي اين اطراف نيني نداره !

3. كسايي كه اهل فوتبال هستن اگه دوست دارن برن تو اين فرومي كه تو تبليغات كنار وبلاگم گذاشتم عضو بشن ! فروم خوبيه ! منم مدير بخش بازيش هستم ! (اگه عضو شدين معرف رو بزنيد negar-sana )

4. از اونجايي كه حوصله ام خيلي سر رفته ! پاشم برم تلفن بازي و به دوستام بگم از فردا بريم بيرون ! بعدش هم برم آشپزي !

باي باي

پ.ن: اسمايل ها قاط زدن !! فعلا نميذارم تا درست شه !
+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 18:10  به قلم  .: *نگار* :.  | 

يه نگار پر انرژي
سلام ...!

صبح ساعت 9:30 از خواب بيدار شدم ! تا چشمم رو باز كردم ويرم گرفت دكور اتاقم رو عوض كنم !! زود بلند شدم و باز مثل اون بار تنهايي شروع كردم به كشيدن تخت و ميز و ... روي زمين !! بعدم رفتم جارو برقي و طي و دستمال آوردم ، كل اتاق رو جارو زدم ، اون قسمت از سراميك ها كه بيرون فرش بود رو طي كشيدم ، آيينه و ميز و ... رو هم دستمال كشيدم ! بعدش رفتم يخ آوردم گذاشتم رو اون قسمت هاي فرش كه قبلا زير چيز هاي سنگين بود و فرو رفته بود ! (اين رو تو نكات ريز خانه داري تو مجله خونده بودم !) بعدم رفتم كلي چيزاي بيخود و به درد نخور كشوي لوازم آرايشم رو ريختم دور و مرتبش كردم !
الانم ميخوام برم كشو هاي لباس ها رو مرتب كنم (چند وقته همه چي رو شلخته گذاشتم تو كشو !) بعدم برم سراغ كمد و دفتر كتابام رو مرتب كنم و هر چي دور ريختنيه بريزم دور !

الان من سرشار از انرژيم ، حالا واقعيت داره يا من دارم تلقين ميكنم نميدونم ؟! فقط ميدونم كلي انرژي اومده تو اتاقم
پ.ن : از اين به بعد سعي ميكنم زياد آپ كنم و با انرژي  ! تازگيا دليل كم شدن بازديد ها و كامنتام رو فهميدم ! كسايي كه ميان اينجا دوست ندارن پست هاي غمگين و كسل و بي انرژي بخونن ، دوست دارن وقتي تو وبلاگي ميرن انرژي بگيرن ... منم ميخوام حد اقل اينجا بشم همون نگار شاد و پر انرژي


+ نوشته شده در  جمعه 11 بهمن1387ساعت 11:14  به قلم  .: *نگار* :.  | 

مهسا :دي
سلام ...!

ايول ! بالاخره جواب كنكور مهسا هم اومد ،‌ همون رشته اي كه دوست داشت قبول شد ! "طراحي صنعتي" دانشگاه هنر اصفهان ... البته هر 2 تامون دوست داشتيم تهران قبول شه كه بياد پيش خودم كلي با هم شيطوني كنيم ! ولي قسمتش اصفهان بود ...
خيلي خوشحال شدم مهسا جونممممممممم

پ.ن : اين پست افتخاري بود !

+ نوشته شده در  جمعه 11 بهمن1387ساعت 0:0  به قلم  .: *نگار* :.  | 

امتحانا تموم شد !
سلام ...!

1.  من الان يك عدد نگار آزاد ميباشم ! بالاخره اين امتحاناي لعنتي تموم شد و تونستيم يه نفسي بكشيم ! هر چند ديروز وقتي فهميدم نيم نمره غلط دارم بدجور حالم گرفته شد ! آخه اگه 2تا امتحان آخر رو 20 ميشدم معدلم 19 ميشد ! ولي حالا فكر كنم معدلم 18.90 يا تو اين حدودا بشه !

2.  ديروز آخرين امتحانمون ساعت 3 بود ! ساعت 4:30 از دانشگاه اومديم بيرون و خواستيم به مناسبت آخرين امتحان جشن بگيريم ! همينجوري بي هدف وليعصر رو رفتيم پايين ... رفتيم يه جا پيتزا خورديم و اومديم خونه ...

3.  ديروز صبح تو اتاق داشتم درس ميخوندم ، مامانم از بيرون اومد گفت بيا اينم جاييزه ات !(اين جاييزه خودش يه داستاني داره ... !!) گفتم چيه ؟ (نميتونستم ببينم تو دستش چي ه!) اومد جلو و ديدم واسم توت فرنگي خريده ! انقذه ذوقيدم ! آخه من عاشق توت فرنگيم ! زندگيم توت فرنگيه ! (ديدي مهسا خانوم ! وسط زمستونم توت فرنگي هست !)

4.  ديشب قبل خواب به عادت هميشه داشتم آلارم موبايلو تنظيم ميكردم صبح بزنگه !! بعد يهو يادم اومد امتحانام تموم شده كلي ذوقيدم !

5.  احتمالا از امروز ، هر روز با شيوا بريم خريد ! خريد امروز كه يه چيز خاصه ! ولي از روزاي بعد بايد بريم لباس بخريم !

6.  انتخاب واحدمون 19 بهمن و شروع كلاسا 23 بهمنه ! دوست داشتم مثل پارسال 6 اسفند كلاسا شروع شه !

7.  فعلا همينا ، من هنوز خستم !
باي باي
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 11:50  به قلم  .: *نگار* :.  | 

روزمرگي
سلام ...!

1. خسته شدم خب ! چرا اين امتحاناي ما انقدر كش مياد ؟! همه امتحاناشون تموم شده !! ترجيح ميدادم پشت سر هم باشه و زود تموم شه بره ! آدم وقتي واسه يه امتحان وقت زياد داشته باشه كلافه ميشه ! تازه احتمال اينكه امتحان رو بد بده هم ميره بالا !
امتحان فردا هم يكي از سخت ترين درسامونه ! شيوا كه يه ريز ميگه من ميفتم ! (چرت و پرت ميگه !) نازنينم ميگه من هيچي بلد نيستم ! منم دچار تناقض شدم ! از يه طرف فكر ميكنم همه رو بلدم و از يه طرف حس ميكنم هيچي بلد نيستم ! (آخ آخ ! عمو سهيل با چوب اومد !)
به هر حال ديگه خسته شدم و نميتونم بخونم ... فوقش صبح 1 ساعت زودتر بيدار ميشم و يه نگاه بهش ميندازم ديگه !

2. دو تا ديگه از نمره هامون اومد ! آمار (كه بهتون گفته بودم چه بي دقتي مسخره اي كردم بودم !!) و شناخت محيط زيست ... آمار دلش برام سوخت و كل نمره رو كم نكرد ! نصفش رو كم كرد ... شناخت هم خيلييييييييييي بد نمره داده بود ! از اولش ميدونستيم اين زنه عقده ايه ! آخه اين چه طرز نمره دادنه ؟! تازه ما معمولا بالاترين نمره هاييم ! وقتي ما انقدر كم شديم ببين چند نفر رو انداخته !!!

3. چقدر بده امسال نمره ها رو تو سايت ميزنن ! ديگه نميتونيم بريم فضولي كنيم ببينيم بقيه چند شدن !

4. سرم به شدت درد ميكنه ، تمام علائم سرماخوردگي رو هم دارم ، ولي همچنان دارم تلقين ميكنم كه من سرما نخوردم !!

5. ديشب خيلي خوب بود ، خيلي ...

6. دوس دارم زودتر 3شنبه بشه و آزاد شم ! اون وقت ديگه تا خرداد لازم نيست درس بخونم

7. با اين 2 تا نمره معدلم از 19 اومد رو 18 ! اميدوارم با 3 تا نمرده ي بعدي رو 17 نياد !! معدل واسم اصلا مهم نيست ولي رو اون 140 هزار تومن حساب كردم ! ( حسابي مزه كرده )

8. من برم ببينم شام چي داريم ؟!

موفق باشيد

فعلا بابايييي




بعد نوشت : اي خدا !! عجب غلطي كردم نشستم اين فيلمه رو ديدما ! ساعت 9 جم تي وي يه فيلم گذاشت ، منم نشستم ديدم ! بعد از 1 ساعت از فيلمه گذشت يهو فيلمه ترسناك شد ! آقاهه همه دخترا رو ميكشت و جسد هاشون رو ..... واي ! از دفعه قبل كه بعد از ديدن اون فيلم ترسناكه اونقدر سكته كردم و همه اش فكر ميكردم الان آقاهه مياد منو ميكشه قسم خوردم ديگه فيلم ترسناك نبينم ! باز عين ديوونه ها نشستم پاي اين فيلمه ! هرچي بوم شناسي خونده بودم پريد !! حالا تا صبح مگه خوابم ميبره ؟! من اعصابم ضعيفه ... همه اش حس ميكنم الان آقاهه مياد منو ميكشه ! تازه بعد اينكه فيلمه تموم شد زنه اومد راجع بهش حرف زد ! گفت از قصد يه جور ساخته كه 50 دقيقه اولش لطيف و عشقي باشه و بعدش قتل و خونريزي !! مرض داشته ؟!


+ نوشته شده در  یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 20:28  به قلم  .: *نگار* :.  | 

من و حيوانات شكاري !
سلاممممممممممممممممممم

واي خدا جونم باورم نميشههههههههههههههههههه
من حيوانات شكاري ، همون درس وحشتناك سخت 3 واحدي ! همون كتاب 400 صفحه اي ، همون امتحاني كه قبلش با پررويي به جا درس خوندن رفتم مهموني !! همون امتحاني كه همه سرش بيدار مونده بودن !!
.
.
.
رو 20 شدممممممممممم


* الان خيلي خوشحالم ، خيليييييي ... حالا ميتونم برم واسه امتحان بعديم درس بخونم

+ نوشته شده در  شنبه 5 بهمن1387ساعت 10:52  به قلم  .: *نگار* :.  | 

يه روز كسل كننده !


صبح هنوز ساعت 9 نشده بود كه با صدا زنگ اس ام اس از خواب بيدار شدم ، جواب دادم و طبق معمول بعد از اس ام اس زدن به ايرانسل ! يه تك هم زدم كه يعني من اس ام اس دادم ! (آخه به ايرانسل اس ام اس ميدم دليوريش نمياد و من نميفهمم رسيده يا نه !) باز چشمامو رو هم گذاشتم ، چند دقيقه گذشت ديدم خبري از جواب نشد ! دوباره تك زدم و تو دلم اين ايرانسل رولعنت كردم ! فهميدم اس ام اسم نرسيده ! دوباره فرستادمش و باز تك زدم ... اس ام اس اومد كه هيچ اس ام اسي ازت نمياد ! باز تو دلم يه كم اين ايرانسل رو مورد لطف و رحمت !! قرار دادم و موبايلو گذاشتم زير بالش و باز چشمامو بستم ! چشمام ميسوخت ولي ديگه خوابم نميبرد ... بلند شدم رفتم بيرون از اتاق ! ديدم همه خوابن ! آرشم مدرسه نرفته و خوابيده !(البته وقتي من بيدار شدم بقيه هم بيدار شدن!) رفتم پيش لاك پشت هام ، بزرگه خواب بود ولي طبق معمول كوچيكه تندي اومد پيشم و خودشو واسم لوس كرد ، منم چند تا دونه غذا براش ريختم و رفتم دست و صورتم رو شستم و اومدم تي وي رو روشن كردم و زدم gem tv و منتظر پلنگ صورتي شدم !! (هر روز صبح ساعت 10 تا 10:30 gem tv كارتون ميده ! فقط هم تام و جري و پلنگ صورتي ! بين اينا هم گاهي از عمو پورنگ و اون پسر كوچولوئه يه آهنگ ميذارن !) منم عاشق اين 2تا كارتون مخصوصا پلنگ صورتيم ! خوبي اين كانال اينه كه وسطش يه سري مجري لوس و ننر نميان حرف بزنن و رو نروت (nerv) موتور سواري كنن ! (خاله شادونه رو تجسم كنيد ! اوه اوه بدتر از اون خاله نرگس !!) وقتي كارتونم !! تموم شد ديدم اصلا حال ندارم برم درس بخونم ! هر وقت بين امتحانام زياد فاصله اس اينجوري ميشم ! خواستم برم زنگ بزنم دختر خاله ام بياد بريم شلوار بخريم (آخه ديروز گفت شلوارت خيلي خوشگله {چند روز پيش خريدم} بيا بريم منم از همونجا بخرم) ديدم حوصله بيرون رفتن هم ندارم ! بعدش اومدم نت و ديدم اينجا هم خبري نيست ! خواستم آپ كنم ، ديدم حوصله آپ كردنم ندارم ! رفتم تو چند تا فروم و يه كم چرخيدم بعد يهو دلم خواست بيام آپ كنم ! (تعادل ندارم !!) حالا هم كه اومدم آپ كردم ديگه !

پ.ن: به قول يه نفر ! چه آپ لوسي شد !

پ.ن: چرا بقيه نمره ها نميان ؟ ديوونه شدم ! روزي n بار ميرم سايت دانشگاه !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 12:4  به قلم  .: *نگار* :.  | 

لاك پشت هاي ما !

هر روز صبح وقتي ميرم سراغ لاك پشت ها ، كوچولوئه تا منو ميبينيه تند تند شنا ميكنه و مياد طرفم طوري دست و پا ميزنه و دهنش رو باز و بسته ميكنه كه هر كي ندونه فكر ميكنه 100 ساله گشنه مونده ! وقتي هم براش غذا ميريزم اصلا نميذاره 1 ثانيه اين غذا تو آب بمونه ! فوري قورتش ميده و دوباره مياد جلو من و دهنش رو باز و بسته ميكنه و دست و پا ميزنه ! تا 5-6 تا براش نريزم ول نميكنه ! بعد وقتي مامانم ميره بالاسرش هم خودش رو همينجوري واسه مامانم هم لوس ميكنه و كلي هم غذا از دست مامانم ميگيره !
انقدر حركاتش موقع غذا خوردن بامزه اس كه اگه 1000 بار هم غذا بخواد باز بهش ميدم (ميترسم زياد غذا بخوره مريض شه ! آخه همه ميگن از اين غذا روزي 1 دونه بايد بهشون بدي !!! )
ولي بزرگه نه تنها اين كارا رو نميكنه بلكه تا ميريم جلوش فوري ميره تو لاكش و قايم ميشه ! (ترسوي بدبخت !) اصلا هم غذا نميخوره !

كوچولوئه حسابي خودش رو تو دل همه مون جا كرده ! ولي بزرگه ....

آدما هم دقيقا همينجورن ! بعضي ها با كاراشون خودشونو تو دل جا ميكنن ولي بعضي ها يخن !

فكر كنم من تو زندگي واقعيم مثل اين لاكپشت بزرگه باشم !!!


پ.ن: هنوز 2 تا امتحان مونده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 14:28  به قلم  .: *نگار* :.  | 


[ صفحه نخست | نوشته هاي قديمي ]

window.setTimeout( "document.getElementById ('adss').style.display='none'" ,100);