تبليغاتX
ღ*فانا*ღ
   

 

 

 

 

پايان 87
سلام ...!

امروز بالاخره منم حس و حال عيد رو پيدا كردم و يه ذره خوشحال بودم ... شايد به خاطر سبزي پلو و ماهي شب عيد بود كه با غذاي روزاي عادي فرق داره !! ... شايد به خاطر خريدن سبزه و ماهي ... شايد به خاطر رنگ كردن تخم مرغ و شوخي هاي مامان سر اين تخم مرغه !! شايد به خاطر ديدن شلوغي خيابونا و عجله ي مردم واسه خريد ... و از همه مهمتر شايد به خاطر حرف هاي معلم كوچولوم كه ديشب كلي نصيحتم كرد و ازم خواست از زندگي لذت ببرم ...


به هر حال به خاطر هر چي كه بود من امروز خوشحال بودم ...

1.  هنوز 7سين رو كامل نچيدم ...

2. پارسال 4 تا تخم مرغ رنگي داشتيم كه مامان نگهشون داشته بود ، ولي چون از پارسال مونده بود توشون پوك شده بود ، مامان گفت يه تخم مرغ ديگه كه تازه باشه رنگ كنم ... منم با روان نويس اكليلي هام نشستم رنگ كردم ، خيلي خوشگل شد ... مامان ميگفت اين پنجمي فرد جديديه كه امسال قراره به خانواده اضافه شه !! گفتم مثل اينكه خيلي دلت ميخواد شوهرم بدي از دستم خلاص شي هاااااااا ...
كلي مامان سر به سرم گذاشت ...

3. لاك پشت بزرگم داره ميميره ، دعا كنيد حد اقل تو عيد نميره ، ميترسم اگه تو عيد بميره سال بدي داشته باشيم ...

4. هيچم خرافاتي نيستم !

5. منم ميخوام با گوگل ريدر كار كنم خب ! الان لينكام رو تو گوگل ريدر وارد كردم ، اكستنشن فاير فاكس هم نصب كردم كه هر وقت يكي آپ ميكنه اكستنشنه خبر ميده بهم !! ولي بلد نيستم لينكام رو به كد تبديل كنم و تو وبلاگ بذارم ، يكتا يه لينك بهم داد كه توضيح داده بود اما من درست ياد نگرفتم !! كسي ميتونه ساده تر بهم توضيح بده كه چه جوري ميتونم لينكام رو بذارم ؟

6. فكر كنم اين آخرين پست سال 87 باشه ...

7. اميدوارم امسال سال خوبي باشه ، هم واسه من ، هم واسه اون ، هم واسه همه ي شما ...

8. اميدوارم تو سال جديد بتونم با شرايط كنار بيام ، بتونم خيلي چيزا رو فراموش كنم و بتونم زندگي جديدي رو شروع كنم ... يه زندگي شاد و قشنگ ...

9. خدا جونم ، كمكم كن ... خودت كه از دلم خبر داري ... خودت كه ميدوني چي ميخوام ... پس تنهام نذار ... دوست دارم خدا جونم ...

10. پيشاپيش سال نو همه تون مبارك

شعر نوشت :
ميخواستم بهت بگم چقدر پريشونم
ديدم خود خواهيه ، ديدم نميتونم
تحمل ميكنم بي تو به هر سختي
به شرطي كه بدونم شاد و خوشبختي

احسان خواجه اميري - خوشبختي

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 0:47  به قلم  .: *نگار* :.  | 

بازم بهار ... بازم آلرژي !!

اه ... بازم اين بهار لعنتي داره مياد ... بازم آلرژي ... بازم سوزش و خارش چشم ... بازم التهاب چشم ... بازم آبريزش بيني ... بازم عطسه ... بازم قيافه مريض و حالت سرماخورده ...
من بهار رو دوست ندارم ... من آلرژي رو دوست ندارم ... من درختاي چنار (عامل آلرژي) رو دوست ندارم ... من عيد رو دوست ندارم ... من خريدن ماهي و كشتنشون رو دوست ندارم ... من مسافرت هاي تكراري رو دوست ندارم ... عيد ديدني ها رو دوست ندارم ... من نميخوام عيد بياد ...

1. دكتر هيچ كاري واسه آلرژيم نميتونه بكنه ! الكي پيشنهاد دكتر نديد ! سال هاي قبل دكتر رفتم ، آمپول زدم ... قرص خوردم ... شربت خوردم ... همه كاري كردم اما هيچ كدوم موثر نبود ...

2. عمو سهيل ببخشيد ... يادمه پارسال بهم گفتين به بهار نگم لعنتي ... ولي واقعا از بهار بدم مياد ...

3. از صبح چشمام باز نميشه ... يه ريز عطسه و آبريزش بيني و خارش و سوزش چشم ... به خاطر اين چيزا حتي نتونستم از جام بلند شم و حاضر شم برم بيرون ! هنوز كلي كار دارم كه انجام ندادم ...

4. مهسا برگشت ... وقتي بعد از ظهر بهم پي ام داد كلي ذوقيدم ... كلي بغل و ماچ و بوسه (از نوع مجازي) راه انداختيم ... خوشحالم اومده ...

5. اكثر بچه ها آخرين پست سال 87 رو گذاشتن ... اما من فعلا به آخرين پست نرسيدم ...

6. اس ام اس زدم 30009 ببينم قبضم تا الان چقدر شده ... كل ماه پيش تا امروز قبضم شده 2000 تومن !! در صورتي كه قبض دوره ي قبلم 24000 تومن شده بود !!! ميبيني ... همه ي زنگ ها و اس ام اس هام واسه تو بود ... اين 2000 تومن هم فكر كنم واسه 10 روز اول ماه پيش باشه !!


شعر نوشت :
به تو عادت كرده بودم ، رفتي و دلو شكوندي
با چشمام شدي غريبه ، خاطره هامونو سوزوندي
عاشق عشق تو بودم با چه احساس قشنگي
فقط فقط با تو بودم توي دنياي دورنگي
حالا من اينجا ، تك و تنها ، تو هم اون سر دنيا
ميزنه آتيش به قلبم غم و غصه هاي فردا
تلخي سكوت غربت تورو ياد من مياره
ابر بارونيه چشمام داره بدجوري ميباره

رضايا - به تو عادت كرده بودم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 21:1  به قلم  .: *نگار* :.  | 

چارشنبه سوري + كلاس آشپزي
سلام ...!

ديروز مامانم گفت بايد برم سبزي (قرمه + پلو) بگيرم ، عيد اگه مسافرت نريم مهمون داريم ، واسه شب عيدم كه بايد سبزي پلو و ماهي درست كنيم، بعد گفت البته سبزي قرمه رو آماده ميگيرم ، من يهو گفتم نههههههههههههه ، من سبزي آماده دوست ندارمممممممم ، هم معلوم نيست چجوري پاكش كردن و چجوري شستن !! هم درست خوردش ميكنن و من بدم مياد ، سبزي بخر خودم پاك ميكنم و ميشورم ، خلاصه مامان خانومي رو راضي كردم سبزي آماده نخره (منم كه وسواسسسسسسسسسسسسسسس) صبح قبل اينكه من بيدار شم (9 بيدار شدم) مامانم رفته بود سبزي خريده بود اومده بود ،‌ نشستم به سبزي پاك كردن ،‌مامانم هم اومد كمكم ، هر چي بهش گفتم اين آشيه كه خودم پختم ى خودم تنهايي پاك ميكنم گوش نكرد ، با هم سبزي ها رو پاكيديم ، بعد ظهر رفتيم خريد ، قارچ و سوسيس و بالاخره شير خريدم كه بعد قرني پنكيك درست كنم (بقيه چيزاش رو داشتيم)
بعد از ناهار ، مامانم رفت خوابيد ، منم اومدم بخوابم ديدم خوابم نميبره ، يه ذره پاي كامي نشيتم ، بعد ساعت 4 رفتم نصف كاراي پنكيك رو بكنم كه اگه خواستيم بريم بيرون خيلي دير نشه ، مواد نونش رو آماده كردم و دونه دونه نون ها رو آماده كردم ، مامانم هم سبزي رو كه شسته بود برد بيرون داد خورد كردن و اومد ، بعد مايه توي پنكيك رو آماده كردم ، سبزي قرمه رو هم گذاشتم سرخ شه
به مامانم گفتم الان هم بوي سبزي ميگيرم هم پيازداغ !!! برم بيرون همه ميگن عجب خانوم خونه اي هستم !!
بعدشم دونه دونه مايه پنكيك رو تو نونش پيچيدم و گذاشتمش تو يه ظرف ؛ ساعت 7:30 شده بود كه مامانم گفت حاضر شو يه كم بريم بيرون ببينيم چه خبره ...
تو محل خودمون كه خبر خاصي نبود ... رفتيم نزديك خونه قبليمون (نزديكه به اين خونه مونه) دم پارك (با تو هم اين پاركه ميرفتيما ...) يه عالمه آدم جمع شده بودن بزن و برقص ... هر سال اينجا همينجوريه ،‌ پارسالم تا قبل اينكه پلــ ـــيس ها بريزن و مردم رو پراكنده كنن همه اينجا بزن برقص ميكردن ، يه ذره اونجا مونديم بعد ديديم ديگه هي دارن نارنجك و ... ميندازن ، برگشتيم سمت خونه خودمون ،‌نزديك خونه مون چند تا پسر بزن و برقص راه انداخته بودن ، خيلي باحال بود ، انقدر از دستشون خنديديم تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com،‌ جوادي ميرقصيدن و كلي مسخره بازي در مياوردن تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com،‌ يه ذره هم اونجا مونديم و ساعت 9:30 برگشتيم خونه و من پنكيك هام رو سرخ كردم ، جاتون خالي انقدر خوشمزه شده بود ، به قول يه نفر حسابي چسبيد !

اممممم ، از بس پنكيك پنكيك كردم ، شايد دلتون بخواد درست كنيد ، پس يه كلاس آشپزي هم ميذارم
مواد لازم واسه نون پنكيك :
1 ليوان شير
1 ليوان آرد
5 عدد تخم مرغ
شير و آرد و تخم مرغ رو با هم مخلوط كنيد و يه ذره هم نمك بزنيد ، بعد توي يه مايتابه تفلون كوچيك (تفلون بودنش مهمه چون مايه نبايد بچسبه) به اندازه يه ملاقه كوچولو از مايه بريزيد (طوري كه مايه تو سطح تابه پخش بشه )و روي گاز بذارين (روغن نريزين ها) تا حدي كه خودش رو بگيره ، بعد برش دارين و بعدي رو بريزين ، همين طوري تا آخر نون ها رو آماده كنيد ...
واسه مايه پنكيك هر چيزي كه دوست داشته باشيد ميتونيد بريزيد ، من خودم گوشت چرخ كرده و قارچ و سوسيس ميريزم ، بعضي ها فلفل دلمه اي و نخود فرنگي و ... هم ميريزن كه من دوست ندارم
حالا توي هر نون ، يه مقدار از مايه بريزيد و مثل لقمه بپيچيد ، وقتي همه آماده شد توي يه مايتابه يه مقدار روغن بريزين و لقمه ها رو سرخ كنيد
بعدم نوش جان كنيد

اينم از چهارشنبه سوري و كلاس آشپزي

شعر نوشت :
ميبيني خراب و داغونت شدم ، سوختم
خوشي تو رو به تنهايي خود فروختم
اگه ارزون تورو دادم به يه دنيايي كه خود نيستم
چون كه من زاده ي دردم و با درد و غم غريب نيستم
غريب نيستم ... غريب نيستم ...

محسن يا حقي - درد تازه

پ.ن : بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ...................

هيچم كپي پيست نبود !! از ته ته دلم نوشتم ...


بعد نوشت ، ساعت 12:45
اينجا ، كنار پارك عشاق !! بزن برقص شده بود ، منم تلپ شده بودم پشت پنجره و داشتم ميديدمشون و روحم شاد ميشد !! :دي يهو پلــ ــيس ريخت همه فرار كردن !!! :|

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 23:51  به قلم  .: *نگار* :.  | 

گلي كه دست تو چيده ...
سلام ...!

بيشتر وبلاگ ها سال 87 رو تو يه نگاه خلاصه كردن و نوشتن ... اما من هر چي فكر كردم ديدم فقط خاطرات 2 ماه از اين سال برام پررنگ و واضحه ... يكي آبان 87 (دقيقا 30 آبان) و ديگري بهمن 87 (دقيقا 10 بهمن) ...
آبان ماه رو به خاطر خوبيش هرگز فراموش نميكنم
بهمن ماه رو به خاطر بديش هرگز فراموش نميكنم

داشتم به اين فكر ميكردم كه من مدت هاس با اين وبلاگ غريبه شدم ... شايد از وقتي كه اولين وبلاگ خصوصيم رو ساختم ، وبلاگي كه فقط و فقط يه نفر آدرسش رو داشت و من ميتونستم حرف هاي ته ته دلم رو اونجا بنويسم ،‌اونجا احساس امنيت و آرامش ميكردم ، خيلي دوسش داشتم ، همش دلم ميخواست برم و اونجا بنويسم تا اينكه يه روز فهميدم اونجا لو رفته و چند تا از خواننده هاي اين وبلاگ اونجا رو پيدا كردن ... اون موقع من كنكوري بودم و اون روز كلاس كنكور بودم، كسي كه آدرسم رو داشت وقتي من نبودم اونجا رو حذف كرد ، كار درستي كرد چون اونجا پر بود از خصوصي ترين حرف هاي زندگيم ... خيلي برام سخت بود ، خيلي براش گريه كردم ...اما يه وبلاگ ديگه ساختم ، بازم فقط من و اون شخص آدرسش رو داشتيم ، اين بار واسه همه چي اسم مستعار گذاشتم تا كسي نتونه پيدام كنه ... اوايل خيلي غريبي ميكردم و دلم وبلاگ قبليم رو ميخواست اما كم كم تونستم اونجا هم احساس راحتي كنم و حرف هام رو بزنم ... چند ماه گذشت ... تو اين مدت اتفاقاي زيادي افتاد و من ديگه دلم نخواست اون شخص آدرس وبلاگ خصوصيمو داشته باشه ... اون وبلاگ رو همينجوري ول كردم و يه وبلاگ ديگه ساختم ... وبلاگ جديد رو به خاطر اسمش و به خاطر كاملا خصوصي بودنش خيلي دوست داشتم ... راحت اونجا حرف هاي دلم رو مينوشتم ... بعد چند ماه فهميدم اونجا هم ديگه كاملا خصوصي نيست و اون شخص آدرسش رو پيدا كرده ...باز چند ماه ديگه نوشتم اما كم كم حس كردم با اتفاقايي كه افتاده ديگه نميشه اونجا نوشت ، نميشه اونجا راحت بود ... خواستم باز يه وبلاگ تازه بسازم اما فكر كردم الان كه 7-8 ماه از وقتي كه اومدم اين وبلاگ گذشته ، پس شايد اون شخص وبلاگ قبليم رو يادش نباشه ... بهتره به جا ساختن وبلاگ تازه برگردم اونجا ... هنوز نميدونم اون شخص فهميده بود من اونجا مينويسم يا نه ... چند وقتي اونجا نوشتم اما ديدم نميتونم ... چون مطمئن نبودم آدرس اونجا خصوصيه يا نه احساس راحتي نميكردم ...آخر سر هم ماه پيش تصميمم رو گرفتم و چشمام رو بستم و اون 2 تا وبلاگ رو حذف كردم ... خيلي برام سخت بود اون همه خاطره رو حذف كنم اما كردم ، نميدونم پشيمونم يا نه اما اون خاطرات بايد از بين ميرفت ... يه وبلاگ تازه ساختم ... آدرس اونجا رو هيشكي نداره ... اما من هنوز اونجا احساس غريبي ميكنم ... هنوز نميتونم راحت حرف هاي دلم رو بزنم ...
ديشب وقتي دلم خيلي گرفته بود ... وقتي احتياج داشتم حرف بزنم ... خواستم بيام و بنويسم ... بي اختيار اومدم بلاگفا و اينجا رو باز كردم ... بعد ديدم اينجا وبلاگ اصليمه ... كلي دوست و آشنا اينجا رو ميخونن و من نبايد اينجا از اين حرف ها بزنم ... با اكراه صفحه رو بستم و رفتم تو اون وبلاگ اما نتونستم اونجا هم حرفم رو بگم ... اونجا رو دوست ندارم ... باهاش احساس راحتي نميكنم ...
نميدونم بايد چيكار كنم ... يه عالمه حرف تو دلمه ... يه عالمه بغض تو گلومه ... اما نميتونم حرف بزنم ... هيچ جا احساس راحتي و آرامش ندارم ... نه اونجا ... نه اينجا ... نه حتي پيش دوستايي كه دوسشون دارم ... حس ميكنم واسه همه تكراري شدم ...

خواهش ميكنم پيش خودتون فكراي بدي نكنين و نگين مگه ما دوستات نيستيم ؟ چرا ما رو قابل نميدوني و اينجا حرف نميزني و ...
چرا ! شماها دوستام هستين ، دوستاي عزيزم ، اما آدرس اينجا رو خيلي ها دارن كه من دلم نميخواد از خصوصي ترين حرف هاي زندگيم با خبر بشن ... شايد اگه هيشكي اينجا من رو نميشناخت خيلي راحت تر بودم و ميتونستم راحت حرف بزنم اما حالا ...

ببخشيد دم عيدي انقدر ناراحت و افسرده حرف ميزنم ... دلم خيلي گرفته ... دلم ميخواست برم يه جا كه تنهاي تنها باشم و كلي گريه كنم ... ديگه خسته شدم از بس به خاطر ديگران اشك هام رو قايم كردم و بغضم رو قورت دادم ... خسته شدم ... خسته شدم ...

شعر نوشت :
دلم اندازه ي اين ابرا گرفته
عشق تو خنده از اين لب ها گرفته
چي بگم ؟ هر چي بگم فايده نداره
غم عالم توي قلبم جا گرفته
بين ما هر چي بوده تموم شده
عشق اين دوره چه بي دووم شده

گوگوش

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 14:32  به قلم  .: *نگار* :.  | 

خونسرد ...
سلام ...!

1.  ديروز همه كُشتنم از بس زنگ زدن و گفتن اگه تنهايي پاشو بيا اينجا !! انگار اولين بارم بود خونه تنها ميموندم !! يا انگار بچه 3 ساله بودم !! آخرش انقدر اعصابم خراب شده بود كه به مامان گفتم لطفا از اين به بعد جايي ميخواين برين به كسي نگين من تنهام !! 2 دقيقه نذاشتن به حال خودم باشم !!

خودمم نميدونم واسه چي عصباني شده بودم !! خب دليلي واسه عصبانيت نداشت اما من كلا ديروز عصباني بودم ...
ظهرش كلي گريه كرده بودم و به خاطر يه كاري ، كلي خودمو دعوا كرده بودم !! نميدونم كاري كه كردم درست بود يا غلط ! اما واسه اين خودمو دعوا كردم چون آخه من كه جنبه اش رو نداشتم و پقي زدم زير گريه نبايد همچين كاري رو ميكردم ! نبايد خودمو اذيت ميكردم ...
واسه همين تا شب اعصابم داغون بود و اين تلفن هاي وقت و بي وقت هم حسابي كلافم كرد ...

2.  ديروز بعد از ظهر ياد مشقاي رسم فنيم افتادم ! انقدر زياد بود كه حتي وقت نكردم يكي از دي وي دي هام رو ببينم !! فقط نشستم مشق نوشتم !!

3.  آخرشم شير نخريدم و پنكيك درست نكردم ! واسه شام خواستم سيب زميني خلال كنم و با سوسيس سرخ كنم ... چند وقت پيش يه رنده خريده بودم ، از اينا كه تيغه هاش عوض ميشه و به شكلاي مختلف ميشه رنده كرد ... دفعه قبل تيغ شطرنجيش رو گذاشته بودم و دستم رو با اون بريدم !! اين بار تيغ خلال رو گذاشتم ، چشمتون روز بد نبينه ! همچين دستم رو خلال كردم كه ......... فقط دلم ميخواست بشينم گريه كنم !! دستم به طرز وحشتناكي رنده شد !! از ديروز روش چسب زخم زدم ، هنوز ميسوزه !! دل اينو ندارم چسب رو باز كنم و دستم رو ببينم !! از يه طرفم ميترسم عفونت كنه ...

4. ديشب ساعت 12 اينا بود يه عروس و داماد و چند تا از فاميلاشون اومدن نزديك خونه مون ، جايي كه من بهش ميگم پارك عشاق !! (آخه شبا خيلي خوشگل ميشه ، فقط هم دختر و پسرها ميرن اونجا ...) چند تا عكس گرفتن و يه ذره بزن برقص كردن و رفتن ... وقتي رفتن ، من هنوز پشت پنجره بودم ... ياد اون شب افتادم كه ...

5.  صبح رفتيم دانشگاه ، كلاس رسم فني تشكيل شد ، همه هم اومده بودن !! تازه استاد يه عالمه مشق واسه عيد بهمون داده !! (به قول خودش پيك شادي !!) كي حال داره اين همه مشقو بنويسه ؟!

6.  اممممم ... دلم ميخواست 6 تا باشه اما هر چي فكر ميكنم چيز ديگه اي به ذهنم نميرسه ! پس همينا ديگه ...

شعر نوشت :
تو با خونسردي منو ترك كردي
تنهام گذاشتي و ديوونه ام كردي
تو كه منو هرگز دوسم نداشتي
چرا گل عشق رو تو دلم كاشتي


پ.ن : فكر كنم ديگه فهميدين كه همه ي پستام يه شعر نوشت داره و عنوان پستم اسم آهنگيه كه شعر رو ازش مينويسم ... اگه خواستين از پست بعد اسم خواننده رو هم مينويسم

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 16:38  به قلم  .: *نگار* :.  | 

تو كجايي ؟
سلام ...!

1. مامانمينا رفتن و من خونه تنهام ، راستش رو بخواين يه ذره پشيمون شدم از اينكه تنها موندم خونه !

2. آلبوم جديد مجيد خراطها رو دانلود كردم ! فكر كنم مجيدخراطها يه زن داشته كه زنش رفته بوده بيرون و به اون نگفته بوده كجا ميره و مجيد ميزنه تو گوشش (آهنگ 1 ) بعد زنش قهر ميكنه ميره و مجيد آواره ميشه !! (آهنگ2) بعدش مجيد پشيمون ميشه اما خطاب به زنش ميگه ديگه مجبور نيستي به سوال جوابا من گوش كني و ميتوني هر چي دلت ميخواد بپوشي و .... (آهنگ3) بعدش بهش ميگه حالا كه داري قهر ميكني و ميري ديگه نگو قسمت نبود ! خب ميتوني نري ! (آهنگ4) بعد انگار زنه دلش به حال مجيد ميسوزه اما مجيد خودش رو لوس ميكنه و به زنه ميگه برو ! (آهنگ5) زنه ميره و مجيد از عشقش ميميره (آهنگ6) بعدم ميگه چند روز خاكم نكنيد زنم با گل سرخ بياد با جسمم وداع كنه !(آهنگ7)
اين بود كل زندگي مجيد خراطها تو اين آلبوم !

3. دارم آلبوم 7th band رو هم دانلود ميكنم ، هنوز 10 مگ ازش مونده ... اينم داستان داره ؟؟؟

4. كاش شير داشتيم ناهار پنكيك درست ميكردم ! اگه به جا شير ، آب بريزم چي ميشه ؟ حوصله ندارم برم شير بخرم !

5. اه ! كاش آلبوم اين مجيد خراطها رو دانلود نميكردم ها ! كلي خاطره برام زنه شد كه اعصابم رو داره بهم ميريزه ! امروزم كه جمعه اس و جمعه ها همينجوري دل من گرفته هست !! ديگه چه برسه به اينكه بخوام ياد اون چيزا هم بيفتم !!

6. چهل و سه روز خيلي زياده ... مگه نه ؟ نميدونم چرا روزا رو ميشمرم ...

مخاطب خاص (ميدونم هنوز اينجا رو ميخوني) : ميدونستي "ناصر ع ز ي ز ي" همون استاد مزخرف رياضي عمومي ما تو ترم 2 بود ؟ بهت گفته بودم 70-80% بچه ها رو انداخت ؟ حتي با نمره 9.5 !!! خيلي حواست باشه ... يا از همين الان بشين هر چي ميگه رو بخون يا برو درست رو حذف كن ...

كار خدا رو ميبيني ؟ من اون ترم به خاطر تو از اين استاد نمره ي خيلي كمي گرفتم ... حالا اين ترم تو دقيقا با همين استاد كلاس داري ... اما من دلم نميخواد نمره ات كم بشه يا بيفتي ...


شعر نوشت :
باز اومدي با من و دل سر آشتي نذاري
بار غم و غصه رو باز توي دلم بكاري
چه شب هايي تا به سحر اين دل برات تپيده
دل خونم بدون تو يه روز خوش نديده
واي تو كجايي ؟
تنها شده دل دباره
بارون خون از چشمام جاي اشك ميباره

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت 11:13  به قلم  .: *نگار* :.  | 

گناهي ندارم ...
سلام ...!

1.  ديروز صبح باز مامان خانومي بيچاره رو دنبال خودم كشيدم و رفتيم خريد ، اين دفعه طلسم شكست و من تونستم همون كفشي كه تو نظرم بود رو بخرم ، با اين كه يه ذره گرون خريدم اما مهم اينه كه همون چيزيه كه از اول ميخواستم ، بعدش هم رفتم چند تا شال و روسري خريدم ، يه انگشتر و يه گردنبند و گوشواره بدلي جينگيلي هم خريدم ، گوشواره و گردنبنده سته اما انگشتره فرق داره ...  تازه پشيمون شدم كه چرا اون يكي گردنبند و گوشواره هه رو نخريدم ؟! اين دفعه رفتم حتما ميخرمش

2.  اگه ميشد مانتو هم بخرم خيلي خوب ميشد اما الان اصلا مانتو ها به درد نميخورن ! عاقلانه ترين كار اينه كه صبر كنم بعد از عيد بخرم اما واقعا دلم مانتو ميخواد !

3.  به تازگي خبردار شديم كه يكشنبه عقدكنون دختر عمومه ! من نميدونم اين دختر عمو پسر عمو هاي من هولن ؟ چه خبره خب ؟! يهو بي مقدمه خبر ميدن عقد كنونشونه ! حالا باز واسه پسر عموم رو از يه ماه پيش ميدونستيم اما دختر عموم خيلي غافلگير كننده بود ! فكر نكنم بتونم از زير اين يكي هم در برم و نرم (عقد كنون كرجه ! من نميدونم چرا هي مهموني ها ميفتن جاهايي كه ..............اي خدا ...)

4.  مامانم رفته آرايشگاه واسه 5شنبه وقت گرفته ... خودش ميخواد موهاش رو كوتاه و رنگ كنه ، ميگه تو هم بيا موهات رو كوتاه كن ! (كوتاه كه نه ! مدل بده) ولي من اصلا دلم نميخواد ... آخه من كه ميدونم آرايشگرا حرف گوش نميدن ! هر چقدرم من بگم موهام رو كوتاه نكنه و فقط مدل بده باز 5 سانت كوتاه ميكنن !! من الان موهام خيلي بلند شده ، هيچ دلم نميخواد كوتاه شه ... حالا نميدونم چيكار كنم ؟! به هر حال كه 5شنبه ميرم آرايشگاه ولي نميدونم ريسك كنم و موهام رو مدل بدم يا نه ؟!

5.  گفتم مو ! يادم افتاد راجع به كچلي بايد صحبت ميكردم ! دكتر به من و مامانم گفت واسه ريزش مو قرص زينك بخوريم ، منم از روزي كه اين قرص رو ميخورم ريزش موهام بي نهايت كمتر شده ، واسه مامانم هم همينطور ... اگه خواستين بخرين حتما آلمانيش رو بگيرين (ايراني و آمريكايي هم داره آخه) تازه علاوه بر اين من دارم تقويت كننده ي مو هم ميزنم (هم alma oil ميزنم هم تونيك سينره ) موهام خيلي خيلي بهتر از قبل شدن ...

6.  سينما خانگيمون از بيمارستان مرخص شد ! گفتن توش دي دي دي مثبت آر نذاريم ! فقط منفي آر بذاريم ! من نميدونم اين منفي مثبت ها يعني چي ؟! اما خدا رو شكر بيشتر دي وي دي هايي كه الان دارم منفي آر هستن و ميتونم جمعه كه خونه تنهام بشينم اونا رو ببينم !

شعر نوشت :
سر از كار چشمات كسي در نياورد
كه هركي تورو خواست يه روزي بد آورد
براي دل من ، واسه جسم خستم
مني كه غرورو تو چشمات شكستم
واسه من كه برعكسه كار زمونه
يكي نيست كه قدر دلم رو بدونه
گناهي ندارم ولي قسمت اينه
كه چشماي كورم به راهت بشينه

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 13:55  به قلم  .: *نگار* :.  | 

بنويس از سر خط ...

سلام ...!

1.  امروز آزمايشگاه ميكروبيولوژي داشتيم ! واي انقذه بد بود ! همش با ميكروب ها سر و كار داشتيم ! اين جلسه رنگ آميزي باكتري ها رو انجام داديم ! با اينكه 200 بار دستامو شستم اما حس ميكنم تمام جونم ميكروبيه !
بچه ها هر مرحله رو انجام ميدادن هي ميگفتن بيچاره بچه هاي رشته ي ميكروبيولوژي !
دبيرستان كه بودم يه معلم زيست داشتيم كه ميكروبيولوژي خونده بود . هميشه بهمون ميگفت هر رشته اي كه دوست دارين برين فقط ميكروبيولوژي نرين !! ميگفت من تا چند سال وسواس شديد گرفته بودم و ناراحتي اعصاب پيدا كرده بودم ! زندگي عاديم مختل شده بود ! همش احساس ميكردم همه جا ميكروب و باكتري مضره !
خلاصه اينكه اصلا اين آزمايشگاه رو دوست ندارم ! همش ميترسم اين باكتري ها بريزن روم !!

2.  خيلي ستمه كه ما شنبه ي هفته ي ديگه هم بايد بريم دانشگاه !! تازه رسم فني هم داريم و عمرا نميشه غيبت كنيم !

3.  از يه نظر خوبه كه بايد بريم دانشگاه‌! چون جمعه اش عقد كنون پسر عمومه و من به بهونه ي دانشگاه فردام ميتونم مامان بابام رو راضي كنم و نرم !

4.  پسر عموم دانشگاش يكي از شهرستان ها بود ، اونجا از دختره خوشش اومد و حالا داره با اون ازدواج ميكنه ! منم كلا از اون استان متنفرم !! عقد كنون هم كه با دختره و واسه همين همونجا برگزار ميشه ... اصلا دلم نميخواست پام رو تو اون استان بذارم ! تازه با اينكه تاحالا اون استان نرفتم اما چون منو ياد يه چيزايي ميندازه اصلا دلم نميخواد حتي اسمش هم بشنوم ! چه برسه به اينكه برم اونجا !!! واي كه چقدر واسه مسافرت هاي وقت و بي وقت يه نفر به اون استان مسخره حرص مي خوردم !!

5.  خوشبختانه دوست وبلاگي و غير وبلاگي از اون استان ايران ندارم ! لطفا فكر بدي نكنيد .

6.  چقدر اوضاع خريد قاراشميشه !! جنسا همه بنجل و آشغال ! قيمتا نجومي !! باز اگه يه چيز خوشگل پيدا ميشد قيمتش مهم نبود اما مشكل اينجاس كه هيچي پيدا نميشه !! 1 هفته اس دنبال يه كفش خوشگل پاشنه بلند دخترونه ميگردم اما مگه پيدا ميشه ؟! يا مدل هاش زنونه اس ( از اين نوك تيزا !!) ، يا پاشنه هاش كوتاس ، يا بدتر از اين 2 تا يه گل يا يه پاپيون گنده چسبوندن جلوش !!!! منم كه حالم از اين مدلا بهم ميخوره !! خلاصه موندم تو كف يه كفش پاشنه بلند ساده ي دخترونه !
حالا بماند كه اين وسط 2-3 بار كفش مورد نظرم رو پيدا كردم اما سايز پام رو تموم كرده بودن !!

7.  تو دانشگامون 2تا آكواريوم گذاشتن ، يكش آبش حسابي گنديده و داغونه !! فكر كنم بچه هاي شيلات و زيست دريا ابتكار به خرج دادن !!
تازه دارن با شيشه يه آكواريوم خيلي بزرگ هم درست ميكنن ، فكر كنم اون تو ميخوان كوسه بندازن !!

8.  چيه خب ؟ بعد مدت ها دلم خواسته بيام حرف بزنم ! اون وقت هي ميگين چرا انقدر حرف ميزني ، بسه ديگه ؟!!

9.  وقتي يادم ميفته عير داره مياد از غصه افسردگي ميگيرم !! آخه 15 روز تعطيلي چيكار كنيم ؟؟؟ خب حالا گيرم بريم شمال !! اونجا چيكار كنيم ؟؟؟ اي خداااااااا ، من به كي بگيم از اين تعطيلي هاي اينجوري بدم مياد ! تو خونه دق ميكنم خب !

10. پارسال شاتل واسه عيد سرعتم رو 3-4 برابر كرده بود ! اما چه فايده ؟ عيد حتي تو نت هم خبري نيست  !!

11. تازه سينما خانگيمون خراب شده !! الان بيمارستان بستريه !! گارانتيش هم گم شده !! كل خونه رو زير و رو كرديم پيدا نشد ! هنوز 6 ماه نشده بود خريده بوديمش ! نميدونم چرا انقدر زود خراب شد !شايد از بس من نشستم پاش سريال كره اي ديدم !!  كلي دي وي دي داشتم كه بشينم ببينم اما فعلا كه نميتونم ...

12. حوصله ام سر رفته خب !

13. شما هم ريزش مو دارين ؟ من يه هفته اس يه كاري ميكنم ريزش موهام خيلييييييي كمتر شده ...

14. كسي ميدونه با چه برنامه اي ميتونم ويدئو ها رو به 3gp تبديل كنم كه تو موبايلم بخونه ؟! چند تا كليپ به فرمت wma دانلود كردم ، با jet audio به mp4 تبديلشون كردم (گوشيم mp4 رو ميخونه ) اما وقتي ريختم تو گوشيم فايل ها رو نخوند !! وقتي بلوتوث كردم تو گوشي شيوا (e65 ) اونجا خوند !! نميدونم چرا ؟! حالا فكر كنم تنها راهش اينه كه به 3gp  تبديلشون كنم !

15. فعلا همينا ديگه ...

شعر نوشت :
ديگه گريه نكن ، آخه اشكت باعث شادي اونه
ديگه به پاش نسوز ، آخه اون واسه تو ديگه دل نميسوزونه
اگه ميخواست ميموند
حالا كه رفت و غصه اش رفته ز يادم
اگه پيشم ميموند ديگه جز اون به هيشكي دل نميدادم

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 17:57  به قلم  .: *نگار* :.  | 

روستايي گربه فروش
 عتيقه فروشي در روستايي به منزل رعيتي ساده وارد شد ، ديد روستايي ؛ تغار(ظرف) نفيس و قديمي دارد که در گوشه اي افتاده و گربه اي از آن آب مي خورد . با خود فكر كرد و گفت : اگر قيمت تغار را بپرسد ، دهاتي ملتفت مطلب گرديده ، قيمت گراني بر آن مي نهد ، لذا گفت : عمو جان ! چه گربه قشنگي داري آيا حاضري آن را به من بفروشي ؟ دهاتي با قيافه اي که حاکي از صداقتش بود پرسيد : چند مي خري ؟ گفت يک درهم. دهاتي گريه را گرفته و به دست عتيقه فروش داد و با کمال سادگي گفت : خيرش را ببيني.
عتيقه فروش پيش از آنکه از خانه روستايي خارج شود ، نگاهي به تغار کذايي کرد و مشغول خواندن خطوط و ديدن نقاشي اطراف آن شد ، در اين حال با خونسردي گفت : عمو جان ! اين گربه ممکن است در راه تشنه اش بشود ، خوب است من اين تغار را هم با خودم ببرم ، قيمتش را هم حاضرم بپردازم.
دهاتي رو به جانب عتيقه فروش کرد و گفت : قربان ! من به اين وسيله ، تا به حال پنج عدد گربه فروخته ام !....
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 10:23  به قلم  .: *نگار* :.  | 

سه تار مو
يک روز صبح ، زني از خواب برخاست و پس از نگريستن به خود در آينه ، متوجه شد که سه تار مو بيشتر روي سرش باقي نمانده. او بدون آنکه آرامش خود را از دست دهد فکري کرد و با خود گفت : امروز موهايم را مي بافم. سپس سه تار موي خود را بافت و روزي فوق العاده را پشت سر گذاشت . روز بعد که از خواب بيدار شد و به تصوير خود در آينه نگريست ، متوجه شد که دو تار مو بيشتر روي سرش نيست . فکري کرد و با خود گفت : امروز موهايم را از وسط فرق باز ميکنم و دورم مي ريزم. آن کار را کرد و روزي فوق العاده را پشت سر گذاشت . روز بعد كه از خواب بيدار شد در آيينه ديد كه فقط يك تار مو روي سرش باقي مانده ، با خود گفت : امروز موهايم را دمب اسبي ميكنم. آن كار را كرد و روزي فوق العاده را پشت سر گذاشت . روز بعد که از خواب بيدار شد ، پس از ديدن تصوير خود در آينه ، دريافت که هيچ مويي روي سرش باقي نمانده است . فکري کرد و گفت :  اوه بهتر از اين نميشود چون امروز مجبور نيستم موهايم را درست کنم. !

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 10:46  به قلم  .: *نگار* :.  | 

برميگردم ، حتما !
باشه ، باشه ، چشم ! وبلاگمو حذف نميكنم ، به زودي هم ميام و آپ ميكنم ...

مرسي دوست جونام قلب

پ.ن : حالم خيلي بهتره

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 18:19  به قلم  .: *نگار* :. 

اندر احوالات چهارشنبه
سلام ...!

امروز صبح زود نازنين اينا كلاس داشتن ، بعد ساعت 9:20 با هم كلاس داشتيم ، شيوا ديروز هي ميگفت من ميخوام بيام ! اما من و نازنين گفتيم اين چند روز هم بمون خونه و از شنبه بيا ...

اولين كلاس با مدير گروهمون بود كه يه خانومه نسبتا هم جوونه ... اين استاد وقتي ميخنده ما ميميريم از خنده ( نه كه فكر كنيد مسخره ميكنيمااااااا ، نهههههههه ) امروز هم جاش شيوا واقعا خالي بود كه خاطره تعريف كردن استاد رو ببينه و بخنده ...
بعد اين كلاس رفتيم تو سلف ، هنوز نميدونستيم بريم ظفر يا نه ! جفتموم مطمئن بوديم آزمايشگاه شيمي تشكيل نميشه !! اما پاشديم رفتيم و ديديم تشكيل نميشه !!
وقتي داشتيم از اونجا برميگشتيم دانشگاه ، تو راه يه پسر بچه ي حدودا 2 ساله ديديم ، نازنين گفت اين پسرم ....ه ها ! (اسم پسرش ! رو گفت ! آخه نازنين 2 تا پسر داره ، منم 2 تا دختر 2قلو !!) بعد يه كم با بچه هه بازي كرديم ، يهو مامانش اومد گفت "...." بيا بريم ! (همون اسمي رو گفت كه مثلا اسم پسر نازنينه !) تا اسم بچه رو صدا كرد من و نازنين مرديم از خنده ! نازنين ميگفت ديدي گفتم پسرمه !!!
بعد تو دانشگاه كلي علاف بوديم تا كلاس بعدي شروع شه !! كلاس بعدي ساعت 4:55 شروع ميشه ! ساعت 4:35 يكي از بچه ها اومد گفت بچه ها بياين بالا ! استاد اومده و داره درس ميده !! ما رفتيم تو كلاس ديديم بيشتر بچه ها اومدن و استاد هم پاي تخته چيز ميز نوشته ! نازنين به من گفت كجا بشينيم ؟ همون موقع استاد بلند گفت ! بشينيد ديگه ! چيه هي نگاه نگاه ميكنيد ؟! بعد نازنين ساعتش رو نگاه كرد ، يهو باز استاد گفت ساعتت هم نگاه نكن !! ميدونم كلاس رو زود شروع كردم ! شما بايد زود ميومدين !!!!!! منم گفتم ! استاد خب ما كه خبر نداشتيم زود شروع ميشه !! يهو استاد گفت : واااااااااااااااا تو روزنامه ها نوشته بودن كه !! همه زدن زير خنده !!!
خلاصه استاد تا تونست ما 2 تا رو ضايع كرد ! منم كلي ازش بدم اومد ! استاد ِ بد !
بعدشم اومديم خونه ديگه !

پ.ن ها :
1. نميدونم اينا رو واسه چي مينويسم ! خودم ميدونم وبلاگم خيلي مسخره شده ... شايد همين روزا حذفش كنم و كلا بي خيال وبلاگ نويسي شم ...
2. هنوز حال خوبي ندارم
3. مهسا ؟! نميخواي يه اس ام اس بدي ؟؟؟ از وقتي رفتي اصفهان يادت رفته يه دوستي هم به اسم نگار داشتي ها !


بعد نوشت : شايد تصميم حذف وبلاگم يه تصميم زودگذر باشه ، نميدونم ... فقط اينو ميدونم كه از نظر روحي داغونم ... دارم ديوونه ميشم ... هميشه فكر ميكردم گذشت زمان باعث ميشه خيلي از زخماي دل بهتر شن و آدم آروم تر شه ... اما فكرشم نميكردم اين گذر زمان باعث بدتر شدن حالم شه و بعد 28 روز به جا آروم تر شدن بي قرار تر شم !! :((
فعلا واسه يه مدت از اينجا ميرم تا حالم بهتر شه ... شايد همين فردا برگشتم ، شايد هفته ي ديگه و شايد چند ماه ديگه ! شايدم هيچ وقت ! هنوز هيچي نميدونم ... فقط ميرم تا حالم بهتر شه ...
ديگه نميتونم هر جاي نت كه ميرم با ديدن بعضي چيزا ..............
بهم فرصت بدين و دركم كنيد
ممنون


+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 20:8  به قلم  .: *نگار* :.  | 

..-..

جمعه كه رفته بودم خونه ي شيوا اينا فقط يه بليز نازك تنم بود ، روش هم پالتو ... بارون ميومد و خيلي سرد بود ... فرداش هم كه ميخواستم برم دانشگاه مامانم گفت هوا گرمه ، اين بافتني رو نپوش ميپزي !! منم نپوشيدم اما يهو هوا سرد شد !! سر كلاس رسم فني هم خيلي سرد بود و من از همونجا عطسه هام شروع شد !! تا آخر كلاس هم كاملا حالم بد بود ... بعد كلاس با نازنين رفتيم داروخونه ي كنار دانشگاه و من قرص سرماخوردگي و ويتامين ث خريدم و برگشتيم دانشگاه ... اما ديدم اصلا حالم خوب نيست ... (تا كلاس بعني 3 ساعت بيكار بوديم)
زنگ زدم خاله ام و گفتم من دارم ميام اونجا ... رفتم خونه شون يه لباس از دختر خاله ام گرفتم و خاله ام هم برام سوپ درست كرد ، حالم يه كم بهتر شد ، بعد زنگ زدم آژانس و برگشتم دانشگاه ...
تا پام رو تو دانشگاه گذاشتم باز عطسه ها و آبريزش بينيم شروع شد !! به زور اين كلاس هم گذشت و برگشتم خونه ...
تا رسيدم خونه (ساعت 7) واسه خودم يه سوپ درست كردم ... هر چي جلو دستم بود ريختم توش !! تازه حوصله نداشتم صبر كنم مرغ بپزه ! واسه همين از تو يخچال مرغ پخته ريختم تو سوپم ! با گندم و هويج ... نيم ساعت بعد هم يه كم رشته ي سوپ و شيويد ! (سبزي سوپ نداشتيم خب !) ريختم توش و ساعت 10 دقيقه به 8 سوپم آماده شده ! با اينكه خيلي هول هولي درستش كرده بودم اما خيلي خوشمزه شده بود ...
بعدشم قرص خوردم و خوابيدم ! قبل خواب هم به پگاه اس ام اس زدم و گفتم كلاس صبحم رو نميرم ، منتظرم نباشه ...
صبح يكشنبه با حال خيلي بدي از خواب بيدار شدم ، هر چي مامانم گفت بريم دكتر گفتم نه ! (ميدونين كه با دكترا ميونه ي خوبي ندارم !!) يه كم قرص و "عسل + آبليمو" و ... خوردم و حاضر شدم برم دانشگاه ! (كلاس مساحي رو نميشد غيبت كنم !!)
سر كلاس هم انقدر مريض بودم نميتونستم جزوه بنويسم ، فقط رفته بودم تا غيبت نخورم ! بعدم كه برگشتم خونه فقط خوابيدم ...
ديروزم همش ولو بودم و اصلا نميتونستم از جام بلند شم ! همش يا رو تخت بودم يا با پتو و بالشم جلوي تلوزيون !
امروز حالم يه كم بهتر شده بود ، گفتم مامان پاشو بريم من يه شلوار بخرم ! قول ميدم اذيتت نكنم و از همون مغازه يكي رو انتخاب كنم و بخرم ! (از بس تو خريد اذيت ميكنم مامانم ديگه باهام نمياد خريد !) خلاصه به زور مامان رو راضي كردم و اين بار مثل بچه هاي خوب از 7-8 تا شلواري كه پوشيدم يكي رو انتخاب كردم و خريدم و اومديم خونه ...
الانم بايد برم مشقامو بنويسم !! واسه "رسم فني" كلي مشق داريم ! مشق دفعه ي قبلم رو استاد قبول نكرد !! نميدونم چرا ! حالا اين دفعه رو بايد با دقت بنويسم ! تازه واسه شيوا رو هم من ميخوام بنويسم !
فردا هم كه آزمايشگاهمون تو ظفر تشكيل ميشه و بايد از زعفرانيه بريم ظفر و دوباره برگرديم زعفرانيه !!

* نميدونم چرا ؟! اما اعصابم داقعا داغــــــــــ ــــــــو نه !

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 14:52  به قلم  .: *نگار* :.  | 

يه هفته پركاري !
سلام ...!

بالاخره اين مهموني هم تموم شد و يه نفسي كشيديم ...

دوشنبه صبح مامانم ،‌بابام و آرش رو از خونه بيرون كرد (آخه خيلي اذيت ميكنن) بعد با هم شروع كرديم خونه تكوني ... بعد از ظهر ساعت 5-6 بود كه بابام اينا اومدن ، ما هم هنوز كلي از كارامون مونده بود ، يهو زنگ زدن ! عموم و زن عموم و 2 تا پسرا و عروساشون بودن !!! حالا از يه طرف خونه كاملا تكونده !!!! بود و از يه طرف هم من قيافه ام داغون !! (آخه يكي از عروس هاش رو تا حالا نديده بودم چون نامزديشون نرفته بودم ، دوست نداشتم بار اول منو اينجوري ببينه !) تا اينا از پله ها بيان بالا پريدم تو اتاق و اولين بليز شلواري كه گيرم اومد و پوشيدم و اومدم بيرون سلام عليك و... !! ديگه وقت نشد يه كم به خودم برسم و اون صورت خسته و رنگ پريده رو درست كنم ...

كلي حرص خوردم !! آخه آدم سرزده ميره جايي ؟؟؟؟؟؟؟؟

تازه 25 اسفند هم عقد كنونشونه ، منم نامزدي كه نرفتم ، عقد كنون هم دلم نميخواد برم ! اما مامانم ميگه زشته نياي ! خب دوست ندارم برممممممممممممم

سه شنبه صبح هم ادامه ي خونه تكوني رو انجام داديم و خونه كاملا تميز شد

چهارشنبه هم كه من رفتم دانشگاه ... شيوا كه به خاطر عملش كل هفته ي ديگه رو هم نميتونه بياد ! فقط من و نازنين بوديم ، تو اون 6 ساعت بيكاري رفتيم ييلي تتلي !! اول رفتيم تجريش كار نازنين رو انجام داديم ، بعد موقع برگشتن ديدم يه آقاهه داره روان نويس رنگي ميفروشه ! 12 رنگ ، 2000 تومن !!!! منم ديدم كاملا مفته و يكي خريدم (ميدونين من عاشق لوازم تحريرم ديگه ) بعد يه كم گشتن برگشتيم دانشگاه ... رفتيم تو سلف جزوه هامون رو پاكنويس كنيم (اي واي الان يادم اومد مشقاي رسم فنيم رو ننوشتم !! ) منم عين بچه كوچولو ها هي با روان نويساي رنگي رنگيم مينوشتم ، ديگه نزديك بود نازنين بزنتم از بس رنگي رنگي نوشتم ! (قبلا هم با خودكار رنگي جزوه هام رو رنگي مينوشتم ولي حالا كه اين روان نويسا رو خريدم ديگه خودكار رنگي هام رو دوست ندارم )
بعدم رفتيم سر كلاس هوا و اقليم ، انقدر سر كلاس خنديديم كه هر لحظه منتظر بودم استاد از كلاس پرتمون كنه بيرون !! ولي چون استاد درس نداد ، زياد سخت نگرفت !
بعد اومديم خونه و ديدم مامان خانومي با اين كه كلي بهش سفارش كرده بودم زياد كار نكنه و صبر كنه من بيام ، كلي خودش رو خسته كرده ! منم اومدم ميوه هايي كه خريده بود رو شستم و بعد رفتم گردو ها رو چرخ كردم (فسنجون هاي مامان من معروفه و هميشه تو مهموني ها يكي از غذاهاش فسنجونه ) بعدم يادم نمياد چيكارا كردم !! ولي خيلي كارا بود ...

پنج شنبه هم كه از صبح كلي كارا كرديم و تا ظهر همه غذا ها و سالاد و ... رو آماده كرديم (جز برنج) بعدش هم من رفتم ميز رو چيدم (بشقاب و ليوان و قاشق چنگالا رو جينگيلي چيدم رو ميز) بعدش هم رفتم به خودم رسيدم و آماده شدم مهموني بيان
ساعت 2:30 شب مهمونا رفتن ، منم با اينكه داشتم از خستگي ميمردم ولي سعي داشتم آشپزخونه رو مرتب كنم (چون امروز قرار بود برم عيادت شيوا) واسه همين بي توجه به مامان كه هي ميگفت برو بخواب ، ظرف ها رو از ماشين ظرف شويي در آوردم و چيدم سر جاشون ، فنجون هاي چايي و پيش دستي ها رو هم شستم و ميز رو جمع كردم و ساعت 3:30 رفتم خوابيدم  ...

امروز هم ساعت يه ربع به 12 از خواب بيدار شدم ! ولي خيلي خسته بودم و سرم درد ميكرد ، اگه به شيوا قول نداده بودم نميرفتم خونه شون ولي ديگه بايد ميرفتم ، يه ذره ناهار خوردم و آماده شدم ، بعد مامان منو رسوند خونه ي شيوا اينا ، نازنين قبل من اومده بود ...
حالا باز ما 3 تا با هم افتاده بوديم و مگه ميشد نخنديم ؟؟؟ ولي شيوا به خاطر عملش نبايد ميخنديد ! ما هم كه نميتونستيم نخندونيمش ! آخه با كوچكترين حرفي خنده مون ميگرفت !! ديگه خلاصه كلي خوش گذشت ...
ساعت 6:30 هم اومديم بيرون كه بريم خونه هامون ... بارون ميومد و راننده تاكسي هه دلش برام سوخت و تا دم در خونه مون منو آورد !! (راننده خطي بود ها !! معمولا تاكسي هاي خطي از اين كارا نميكنن)

الانم كه اومدم اينجا و اينا رو نوشتم ...

پ.ن ها :
1.  آلبوم جديد احسان خواجه اميري رو دوست دارم ... همه اش دارم گوش ميدم ... خيلي قشنگه ...
2.  من جلسه اول رسم فني رو غايب بودم ! نميدونم مشقمون چيه ؟! آخه يعني چي بشينيم خط خطي كنيم و خط هاي افقي عمودي و مورب با خط كش بكشيم ؟!! خيلي مسخره اس ...
3.  ديروز خيلي اعصابم داغون بود ... داغـــــــــــــــ ــــــــــــون !
4.  هنوزم داغـــــــــ ــــــــــونم !!

+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 20:46  به قلم  .: *نگار* :.  | 


[ صفحه نخست | نوشته هاي قديمي ]

window.setTimeout( "document.getElementById ('adss').style.display='none'" ,100);