|
|
|
|
پايان 87 سلام ...!
![]() ![]() ![]() امروز بالاخره منم حس و حال عيد رو پيدا كردم و يه ذره خوشحال بودم به هر حال به خاطر هر چي كه بود من امروز خوشحال بودم شعر نوشت : + نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 0:47 به قلم .: *نگار* :.
|
بازم بهار ... بازم آلرژي !! اه ... بازم اين بهار لعنتي داره مياد ... بازم آلرژي ... بازم سوزش و خارش چشم ... بازم التهاب چشم ... بازم آبريزش بيني ... بازم عطسه ... بازم قيافه مريض و حالت سرماخورده ... من بهار رو دوست ندارم ... من آلرژي رو دوست ندارم ... من درختاي چنار (عامل آلرژي) رو دوست ندارم ... من عيد رو دوست ندارم ... من خريدن ماهي و كشتنشون رو دوست ندارم ... من مسافرت هاي تكراري رو دوست ندارم ... عيد ديدني ها رو دوست ندارم ... من نميخوام عيد بياد ... 1. دكتر هيچ كاري واسه آلرژيم نميتونه بكنه ! الكي پيشنهاد دكتر نديد ! سال هاي قبل دكتر رفتم ، آمپول زدم ... قرص خوردم ... شربت خوردم ... همه كاري كردم اما هيچ كدوم موثر نبود ... 2. عمو سهيل ببخشيد ... يادمه پارسال بهم گفتين به بهار نگم لعنتي ... ولي واقعا از بهار بدم مياد ... 3. از صبح چشمام باز نميشه ... يه ريز عطسه و آبريزش بيني و خارش و سوزش چشم ... به خاطر اين چيزا حتي نتونستم از جام بلند شم و حاضر شم برم بيرون ! هنوز كلي كار دارم كه انجام ندادم ... 4. مهسا برگشت ... وقتي بعد از ظهر بهم پي ام داد كلي ذوقيدم ... كلي بغل و ماچ و بوسه (از نوع مجازي) راه انداختيم ... خوشحالم اومده ... 5. اكثر بچه ها آخرين پست سال 87 رو گذاشتن ... اما من فعلا به آخرين پست نرسيدم ... 6. اس ام اس زدم 30009 ببينم قبضم تا الان چقدر شده ... كل ماه پيش تا امروز قبضم شده 2000 تومن !! در صورتي كه قبض دوره ي قبلم 24000 تومن شده بود !!! ميبيني ... همه ي زنگ ها و اس ام اس هام واسه تو بود ... اين 2000 تومن هم فكر كنم واسه 10 روز اول ماه پيش باشه !! شعر نوشت : به تو عادت كرده بودم ، رفتي و دلو شكوندي با چشمام شدي غريبه ، خاطره هامونو سوزوندي عاشق عشق تو بودم با چه احساس قشنگي فقط فقط با تو بودم توي دنياي دورنگي حالا من اينجا ، تك و تنها ، تو هم اون سر دنيا ميزنه آتيش به قلبم غم و غصه هاي فردا تلخي سكوت غربت تورو ياد من مياره ابر بارونيه چشمام داره بدجوري ميباره رضايا - به تو عادت كرده بودم + نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 21:1 به قلم .: *نگار* :.
|
چارشنبه سوري + كلاس آشپزي
سلام ...!
ديروز مامانم گفت بايد برم سبزي (قرمه + پلو) بگيرم ، عيد اگه مسافرت نريم مهمون داريم ، واسه شب عيدم كه بايد سبزي پلو و ماهي درست كنيم، بعد گفت البته سبزي قرمه رو آماده ميگيرم ، من يهو گفتم نههههههههههههه ، من سبزي آماده دوست ندارمممممممم ، هم معلوم نيست چجوري پاكش كردن و چجوري شستن !! هم درست خوردش ميكنن و من بدم مياد ، سبزي بخر خودم پاك ميكنم و ميشورم ، خلاصه مامان خانومي رو راضي كردم سبزي آماده نخره (منم كه وسواسسسسسسسسسسسسسسس بعد از ناهار ، مامانم رفت خوابيد ، منم اومدم بخوابم ديدم خوابم نميبره ، يه ذره پاي كامي نشيتم ، بعد ساعت 4 رفتم نصف كاراي پنكيك رو بكنم كه اگه خواستيم بريم بيرون خيلي دير نشه ، مواد نونش رو آماده كردم و دونه دونه نون ها رو آماده كردم ، مامانم هم سبزي رو كه شسته بود برد بيرون داد خورد كردن و اومد ، بعد مايه توي پنكيك رو آماده كردم ، سبزي قرمه رو هم گذاشتم سرخ شه به مامانم گفتم الان هم بوي سبزي ميگيرم هم پيازداغ !!! برم بيرون همه ميگن عجب خانوم خونه اي هستم !!بعدشم دونه دونه مايه پنكيك رو تو نونش پيچيدم و گذاشتمش تو يه ظرف ؛ ساعت 7:30 شده بود كه مامانم گفت حاضر شو يه كم بريم بيرون ببينيم چه خبره ... تو محل خودمون كه خبر خاصي نبود ... رفتيم نزديك خونه قبليمون (نزديكه به اين خونه مونه) دم پارك ( !اممممم ، از بس پنكيك پنكيك كردم ، شايد دلتون بخواد درست كنيد ، پس يه كلاس آشپزي هم ميذارم مواد لازم واسه نون پنكيك : 1 ليوان شير 1 ليوان آرد 5 عدد تخم مرغ شير و آرد و تخم مرغ رو با هم مخلوط كنيد و يه ذره هم نمك بزنيد ، بعد توي يه مايتابه تفلون كوچيك (تفلون بودنش مهمه چون مايه نبايد بچسبه) به اندازه يه ملاقه كوچولو از مايه بريزيد (طوري كه مايه تو سطح تابه پخش بشه )و روي گاز بذارين (روغن نريزين ها) تا حدي كه خودش رو بگيره ، بعد برش دارين و بعدي رو بريزين ، همين طوري تا آخر نون ها رو آماده كنيد ... واسه مايه پنكيك هر چيزي كه دوست داشته باشيد ميتونيد بريزيد ، من خودم گوشت چرخ كرده و قارچ و سوسيس ميريزم ، بعضي ها فلفل دلمه اي و نخود فرنگي و ... هم ميريزن كه من دوست ندارم حالا توي هر نون ، يه مقدار از مايه بريزيد و مثل لقمه بپيچيد ، وقتي همه آماده شد توي يه مايتابه يه مقدار روغن بريزين و لقمه ها رو سرخ كنيد بعدم نوش جان كنيد اينم از چهارشنبه سوري و كلاس آشپزي شعر نوشت : ميبيني خراب و داغونت شدم ، سوختم خوشي تو رو به تنهايي خود فروختم اگه ارزون تورو دادم به يه دنيايي كه خود نيستم چون كه من زاده ي دردم و با درد و غم غريب نيستم غريب نيستم ... غريب نيستم ... محسن يا حقي - درد تازه پ.ن : بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ، بي معرفت ................... هيچم كپي پيست نبود !! از ته ته دلم نوشتم ... بعد نوشت ، ساعت 12:45 اينجا ، كنار پارك عشاق !! بزن برقص شده بود ، منم تلپ شده بودم پشت پنجره و داشتم ميديدمشون و روحم شاد ميشد !! :دي يهو پلــ ــيس ريخت همه فرار كردن !!! :| + نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 23:51 به قلم .: *نگار* :.
|
گلي كه دست تو چيده ...
سلام ...!
بيشتر وبلاگ ها سال 87 رو تو يه نگاه خلاصه كردن و نوشتن ... اما من هر چي فكر كردم ديدم فقط خاطرات 2 ماه از اين سال برام پررنگ و واضحه ... يكي آبان 87 (دقيقا 30 آبان) و ديگري بهمن 87 (دقيقا 10 بهمن) ... آبان ماه رو به خاطر خوبيش هرگز فراموش نميكنم بهمن ماه رو به خاطر بديش هرگز فراموش نميكنم داشتم به اين فكر ميكردم كه من مدت هاس با اين وبلاگ غريبه شدم ... شايد از وقتي كه اولين وبلاگ خصوصيم رو ساختم ، وبلاگي كه فقط و فقط يه نفر آدرسش رو داشت و من ميتونستم حرف هاي ته ته دلم رو اونجا بنويسم ،اونجا احساس امنيت و آرامش ميكردم ، خيلي دوسش داشتم ، همش دلم ميخواست برم و اونجا بنويسم تا اينكه يه روز فهميدم اونجا لو رفته و چند تا از خواننده هاي اين وبلاگ اونجا رو پيدا كردن ... اون موقع من كنكوري بودم و اون روز كلاس كنكور بودم، كسي كه آدرسم رو داشت وقتي من نبودم اونجا رو حذف كرد ، كار درستي كرد چون اونجا پر بود از خصوصي ترين حرف هاي زندگيم ... خيلي برام سخت بود ، خيلي براش گريه كردم ...اما يه وبلاگ ديگه ساختم ، بازم فقط من و اون شخص آدرسش رو داشتيم ، اين بار واسه همه چي اسم مستعار گذاشتم تا كسي نتونه پيدام كنه ... اوايل خيلي غريبي ميكردم و دلم وبلاگ قبليم رو ميخواست اما كم كم تونستم اونجا هم احساس راحتي كنم و حرف هام رو بزنم ... چند ماه گذشت ... تو اين مدت اتفاقاي زيادي افتاد و من ديگه دلم نخواست اون شخص آدرس وبلاگ خصوصيمو داشته باشه ... اون وبلاگ رو همينجوري ول كردم و يه وبلاگ ديگه ساختم ... وبلاگ جديد رو به خاطر اسمش و به خاطر كاملا خصوصي بودنش خيلي دوست داشتم ... راحت اونجا حرف هاي دلم رو مينوشتم ... بعد چند ماه فهميدم اونجا هم ديگه كاملا خصوصي نيست و اون شخص آدرسش رو پيدا كرده ...باز چند ماه ديگه نوشتم اما كم كم حس كردم با اتفاقايي كه افتاده ديگه نميشه اونجا نوشت ، نميشه اونجا راحت بود ... خواستم باز يه وبلاگ تازه بسازم اما فكر كردم الان كه 7-8 ماه از وقتي كه اومدم اين وبلاگ گذشته ، پس شايد اون شخص وبلاگ قبليم رو يادش نباشه ... بهتره به جا ساختن وبلاگ تازه برگردم اونجا ... هنوز نميدونم اون شخص فهميده بود من اونجا مينويسم يا نه ... چند وقتي اونجا نوشتم اما ديدم نميتونم ... چون مطمئن نبودم آدرس اونجا خصوصيه يا نه احساس راحتي نميكردم ...آخر سر هم ماه پيش تصميمم رو گرفتم و چشمام رو بستم و اون 2 تا وبلاگ رو حذف كردم ... خيلي برام سخت بود اون همه خاطره رو حذف كنم اما كردم ، نميدونم پشيمونم يا نه اما اون خاطرات بايد از بين ميرفت ... يه وبلاگ تازه ساختم ... آدرس اونجا رو هيشكي نداره ... اما من هنوز اونجا احساس غريبي ميكنم ... هنوز نميتونم راحت حرف هاي دلم رو بزنم ... ديشب وقتي دلم خيلي گرفته بود ... وقتي احتياج داشتم حرف بزنم ... خواستم بيام و بنويسم ... بي اختيار اومدم بلاگفا و اينجا رو باز كردم ... بعد ديدم اينجا وبلاگ اصليمه ... كلي دوست و آشنا اينجا رو ميخونن و من نبايد اينجا از اين حرف ها بزنم ... با اكراه صفحه رو بستم و رفتم تو اون وبلاگ اما نتونستم اونجا هم حرفم رو بگم ... اونجا رو دوست ندارم ... باهاش احساس راحتي نميكنم ... نميدونم بايد چيكار كنم ... يه عالمه حرف تو دلمه ... يه عالمه بغض تو گلومه ... اما نميتونم حرف بزنم ... هيچ جا احساس راحتي و آرامش ندارم ... نه اونجا ... نه اينجا ... نه حتي پيش دوستايي كه دوسشون دارم ... حس ميكنم واسه همه تكراري شدم ... خواهش ميكنم پيش خودتون فكراي بدي نكنين و نگين مگه ما دوستات نيستيم ؟ چرا ما رو قابل نميدوني و اينجا حرف نميزني و ... چرا ! شماها دوستام هستين ، دوستاي عزيزم ، اما آدرس اينجا رو خيلي ها دارن كه من دلم نميخواد از خصوصي ترين حرف هاي زندگيم با خبر بشن ... شايد اگه هيشكي اينجا من رو نميشناخت خيلي راحت تر بودم و ميتونستم راحت حرف بزنم اما حالا ... ببخشيد دم عيدي انقدر ناراحت و افسرده حرف ميزنم ... دلم خيلي گرفته ... دلم ميخواست برم يه جا كه تنهاي تنها باشم و كلي گريه كنم ... ديگه خسته شدم از بس به خاطر ديگران اشك هام رو قايم كردم و بغضم رو قورت دادم ... خسته شدم ... خسته شدم ... شعر نوشت : دلم اندازه ي اين ابرا گرفته عشق تو خنده از اين لب ها گرفته چي بگم ؟ هر چي بگم فايده نداره غم عالم توي قلبم جا گرفته بين ما هر چي بوده تموم شده عشق اين دوره چه بي دووم شده گوگوش + نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 14:32 به قلم .: *نگار* :.
|
خونسرد ... سلام ...!
1. ديروز همه كُشتنم از بس زنگ زدن و گفتن اگه تنهايي پاشو بيا اينجا خودمم نميدونم واسه چي عصباني شده بودم !! خب دليلي واسه عصبانيت نداشت اما من كلا ديروز عصباني بودم
+ نوشته شده در شنبه 24 اسفند1387ساعت 16:38 به قلم .: *نگار* :.
|
تو كجايي ؟
سلام ...!
1. مامانمينا رفتن و من خونه تنهام ، راستش رو بخواين يه ذره پشيمون شدم از اينكه تنها موندم خونه 2. آلبوم جديد مجيد خراطها رو دانلود كردم ! فكر كنم مجيدخراطها يه زن داشته كه زنش رفته بوده بيرون و به اون نگفته بوده كجا ميره و مجيد ميزنه تو گوشش (آهنگ 1 ) بعد زنش قهر ميكنه ميره و مجيد آواره ميشه !! (آهنگ2) بعدش مجيد پشيمون ميشه اما خطاب به زنش ميگه ديگه مجبور نيستي به سوال جوابا من گوش كني و ميتوني هر چي دلت ميخواد بپوشي و .... (آهنگ3) بعدش بهش ميگه حالا كه داري قهر ميكني و ميري ديگه نگو قسمت نبود ! خب ميتوني نري ! (آهنگ4) بعد انگار زنه دلش به حال مجيد ميسوزه اما مجيد خودش رو لوس ميكنه و به زنه ميگه برو ! (آهنگ5) زنه ميره و مجيد از عشقش ميميره (آهنگ6) بعدم ميگه چند روز خاكم نكنيد زنم با گل سرخ بياد با جسمم وداع كنه !(آهنگ7) اين بود كل زندگي مجيد خراطها تو اين آلبوم 3. دارم آلبوم 7th band رو هم دانلود ميكنم ، هنوز 10 مگ ازش مونده ... اينم داستان داره 4. كاش شير داشتيم ناهار پنكيك درست ميكردم ! اگه به جا شير ، آب بريزم چي ميشه ؟ حوصله ندارم برم شير بخرم ! 5. اه ! كاش آلبوم اين مجيد خراطها رو دانلود نميكردم ها ! كلي خاطره برام زنه شد كه اعصابم رو داره بهم ميريزه ! امروزم كه جمعه اس و جمعه ها همينجوري دل من گرفته هست !! ديگه چه برسه به اينكه بخوام ياد اون چيزا هم بيفتم !!6. چهل و سه روز خيلي زياده ... مگه نه ؟ نميدونم چرا روزا رو ميشمرم ...مخاطب خاص (ميدونم هنوز اينجا رو ميخوني) : ميدونستي "ناصر ع ز ي ز ي" همون استاد مزخرف رياضي عمومي ما تو ترم 2 بود ؟ بهت گفته بودم 70-80% بچه ها رو انداخت ؟ حتي با نمره 9.5 !!! خيلي حواست باشه ... يا از همين الان بشين هر چي ميگه رو بخون يا برو درست رو حذف كن ... كار خدا رو ميبيني ؟ من اون ترم به خاطر تو از اين استاد نمره ي خيلي كمي گرفتم ... حالا اين ترم تو دقيقا با همين استاد كلاس داري ... اما من دلم نميخواد نمره ات كم بشه يا بيفتي ...
+ نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت 11:13 به قلم .: *نگار* :.
|
گناهي ندارم ... سلام ...!
1. ديروز صبح باز مامان خانومي بيچاره رو دنبال خودم كشيدم و رفتيم خريد
، با اين كه يه ذره گرون خريدم اما مهم اينه كه همون چيزيه كه از اول ميخواستم ، بعدش هم رفتم چند تا شال و روسري خريدم ، يه انگشتر و يه گردنبند و گوشواره بدلي جينگيلي هم خريدم
2. اگه ميشد مانتو هم بخرم خيلي خوب ميشد اما الان اصلا مانتو ها به درد نميخورن
!3. به تازگي خبردار شديم كه يكشنبه عقدكنون دختر عمومه
! من نميدونم اين دختر عمو پسر عمو هاي من هولن ؟ چه خبره خب ؟! يهو بي مقدمه خبر ميدن عقد كنونشونه ! حالا باز واسه پسر عموم رو از يه ماه پيش ميدونستيم اما دختر عموم خيلي غافلگير كننده بود ! فكر نكنم بتونم از زير اين يكي هم در برم و نرم (عقد كنون كرجه ! من نميدونم چرا هي مهموني ها ميفتن جاهايي كه ..............اي خدا
...) 4. مامانم رفته آرايشگاه واسه 5شنبه وقت گرفته ... خودش ميخواد موهاش رو كوتاه و رنگ كنه ، ميگه تو هم بيا موهات رو كوتاه كن ! (كوتاه كه نه ! مدل بده) ولي من اصلا دلم نميخواد ... آخه من كه ميدونم آرايشگرا حرف گوش نميدن ! هر چقدرم من بگم موهام رو كوتاه نكنه و فقط مدل بده باز 5 سانت كوتاه ميكنن
!! من الان موهام خيلي بلند شده ، هيچ دلم نميخواد كوتاه شه ... حالا نميدونم چيكار كنم ؟! به هر حال كه 5شنبه ميرم آرايشگاه ولي نميدونم ريسك كنم و موهام رو مدل بدم يا نه ؟! 5. گفتم مو ! يادم افتاد راجع به كچلي بايد صحبت ميكردم
! دكتر به من و مامانم گفت واسه ريزش مو قرص زينك بخوريم ، منم از روزي كه اين قرص رو ميخورم ريزش موهام بي نهايت كمتر شده ، واسه مامانم هم همينطور ... اگه خواستين بخرين حتما آلمانيش رو بگيرين (ايراني و آمريكايي هم داره آخه) تازه علاوه بر اين من دارم تقويت كننده ي مو هم ميزنم (هم alma oil ميزنم هم تونيك سينره ) موهام خيلي خيلي بهتر از قبل شدن
... 6. سينما خانگيمون از بيمارستان مرخص شد شعر نوشت : سر از كار چشمات كسي در نياورد كه هركي تورو خواست يه روزي بد آورد براي دل من ، واسه جسم خستم مني كه غرورو تو چشمات شكستم واسه من كه برعكسه كار زمونه يكي نيست كه قدر دلم رو بدونه گناهي ندارم ولي قسمت اينه كه چشماي كورم به راهت بشينه + نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 13:55 به قلم .: *نگار* :.
|
بنويس از سر خط ... سلام ...! شعر نوشت : + نوشته شده در یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 17:57 به قلم .: *نگار* :.
|
روستايي گربه فروش عتيقه فروشي در روستايي به منزل رعيتي ساده وارد شد ، ديد روستايي ؛ تغار(ظرف) نفيس و قديمي دارد که در گوشه اي افتاده و گربه اي از آن آب مي خورد . با خود فكر كرد و گفت : اگر قيمت تغار را بپرسد ، دهاتي ملتفت مطلب گرديده ، قيمت گراني بر آن مي نهد ، لذا گفت : عمو جان ! چه گربه قشنگي داري آيا حاضري آن را به من بفروشي ؟ دهاتي با قيافه اي که حاکي از صداقتش بود پرسيد : چند مي خري ؟ گفت يک درهم. دهاتي گريه را گرفته و به دست عتيقه فروش داد و با کمال سادگي گفت : خيرش را ببيني.
عتيقه فروش پيش از آنکه از خانه روستايي خارج شود ، نگاهي به تغار کذايي کرد و مشغول خواندن خطوط و ديدن نقاشي اطراف آن شد ، در اين حال با خونسردي گفت : عمو جان ! اين گربه ممکن است در راه تشنه اش بشود ، خوب است من اين تغار را هم با خودم ببرم ، قيمتش را هم حاضرم بپردازم. دهاتي رو به جانب عتيقه فروش کرد و گفت : قربان ! من به اين وسيله ، تا به حال پنج عدد گربه فروخته ام !.... + نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 10:23 به قلم .: *نگار* :.
|
سه تار مو يک روز صبح ، زني از خواب برخاست و پس از نگريستن به خود در آينه ، متوجه شد که سه تار مو بيشتر روي سرش باقي نمانده. او بدون آنکه آرامش خود را از دست دهد فکري کرد و با خود گفت : امروز موهايم را مي بافم. سپس سه تار موي خود را بافت و روزي فوق العاده را پشت سر گذاشت . روز بعد که از خواب بيدار شد و به تصوير خود در آينه نگريست ، متوجه شد که دو تار مو بيشتر روي سرش نيست . فکري کرد و با خود گفت : امروز موهايم را از وسط فرق باز ميکنم و دورم مي ريزم. آن کار را کرد و روزي فوق العاده را پشت سر گذاشت . روز بعد كه از خواب بيدار شد در آيينه ديد كه فقط يك تار مو روي سرش باقي مانده ، با خود گفت : امروز موهايم را دمب اسبي ميكنم. آن كار را كرد و روزي فوق العاده را پشت سر گذاشت . روز بعد که از خواب بيدار شد ، پس از ديدن تصوير خود در آينه ، دريافت که هيچ مويي روي سرش باقي نمانده است . فکري کرد و گفت : اوه بهتر از اين نميشود چون امروز مجبور نيستم موهايم را درست کنم. !
+ نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 10:46 به قلم .: *نگار* :.
|
برميگردم ، حتما ! باشه ، باشه ، چشم ! وبلاگمو حذف نميكنم ، به زودي هم ميام و آپ ميكنم
...مرسي دوست جونام پ.ن : حالم خيلي بهتره + نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 18:19 به قلم .: *نگار* :.
اندر احوالات چهارشنبه
سلام ...!
امروز صبح زود نازنين اينا كلاس داشتن ، بعد ساعت 9:20 با هم كلاس داشتيم ، شيوا ديروز هي ميگفت من ميخوام بيام ! اما من و نازنين گفتيم اين چند روز هم بمون خونه و از شنبه بيا ... اولين كلاس با مدير گروهمون بود كه يه خانومه نسبتا هم جوونه ... اين استاد وقتي ميخنده ما ميميريم از خنده بعد نوشت : شايد تصميم حذف وبلاگم يه تصميم زودگذر باشه ، نميدونم ... فقط اينو ميدونم كه از نظر روحي داغونم ... دارم ديوونه ميشم ... هميشه فكر ميكردم گذشت زمان باعث ميشه خيلي از زخماي دل بهتر شن و آدم آروم تر شه ... اما فكرشم نميكردم اين گذر زمان باعث بدتر شدن حالم شه و بعد 28 روز به جا آروم تر شدن بي قرار تر شم !! :(( فعلا واسه يه مدت از اينجا ميرم تا حالم بهتر شه ... شايد همين فردا برگشتم ، شايد هفته ي ديگه و شايد چند ماه ديگه ! شايدم هيچ وقت ! هنوز هيچي نميدونم ... فقط ميرم تا حالم بهتر شه ... ديگه نميتونم هر جاي نت كه ميرم با ديدن بعضي چيزا .............. بهم فرصت بدين و دركم كنيد ممنون + نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 20:8 به قلم .: *نگار* :.
|
..-.. جمعه كه رفته بودم خونه ي شيوا اينا فقط يه بليز نازك تنم بود ، روش هم پالتو ... بارون ميومد و خيلي سرد بود ... فرداش هم كه ميخواستم برم دانشگاه مامانم گفت هوا گرمه ، اين بافتني رو نپوش ميپزي !! منم نپوشيدم اما يهو هوا سرد شد !! سر كلاس رسم فني هم خيلي سرد بود و من از همونجا عطسه هام شروع شد !! تا آخر كلاس هم كاملا حالم بد بود ... بعد كلاس با نازنين رفتيم داروخونه ي كنار دانشگاه و من قرص سرماخوردگي و ويتامين ث خريدم و برگشتيم دانشگاه ... اما ديدم اصلا حالم خوب نيست ... (تا كلاس بعني 3 ساعت بيكار بوديم) زنگ زدم خاله ام و گفتم من دارم ميام اونجا ... رفتم خونه شون يه لباس از دختر خاله ام گرفتم و خاله ام هم برام سوپ درست كرد ، حالم يه كم بهتر شد ، بعد زنگ زدم آژانس و برگشتم دانشگاه ... تا پام رو تو دانشگاه گذاشتم باز عطسه ها و آبريزش بينيم شروع شد
!! به زور اين كلاس هم گذشت و برگشتم خونه ...تا رسيدم خونه (ساعت 7) واسه خودم يه سوپ درست كردم ... هر چي جلو دستم بود ريختم توش !! تازه حوصله نداشتم صبر كنم مرغ بپزه ! واسه همين از تو يخچال مرغ پخته ريختم تو سوپم ! با گندم و هويج ... نيم ساعت بعد هم يه كم رشته ي سوپ و شيويد ! (سبزي سوپ نداشتيم خب !) ريختم توش و ساعت 10 دقيقه به 8 سوپم آماده شده ! با اينكه خيلي هول هولي درستش كرده بودم اما خيلي خوشمزه شده بود ... بعدشم قرص خوردم و خوابيدم ! قبل خواب هم به پگاه اس ام اس زدم و گفتم كلاس صبحم رو نميرم ، منتظرم نباشه ... صبح يكشنبه با حال خيلي بدي از خواب بيدار شدم ، هر چي مامانم گفت بريم دكتر گفتم نه ! (ميدونين كه با دكترا ميونه ي خوبي ندارم سر كلاس هم انقدر مريض بودم نميتونستم جزوه بنويسم ، فقط رفته بودم تا غيبت نخورم ! بعدم كه برگشتم خونه فقط خوابيدم
...ديروزم همش ولو بودم و اصلا نميتونستم از جام بلند شم ! همش يا رو تخت بودم يا با پتو و بالشم جلوي تلوزيون ! امروز حالم يه كم بهتر شده بود ، گفتم مامان پاشو بريم من يه شلوار بخرم ! قول ميدم اذيتت نكنم و از همون مغازه يكي رو انتخاب كنم و بخرم ! (از بس تو خريد اذيت ميكنم مامانم ديگه باهام نمياد خريد !) خلاصه به زور مامان رو راضي كردم و اين بار مثل بچه هاي خوب از 7-8 تا شلواري كه پوشيدم يكي رو انتخاب كردم و خريدم و اومديم خونه ...الانم بايد برم مشقامو بنويسم !! واسه "رسم فني" كلي مشق داريم
!! نميدونم چرا
! حالا اين دفعه رو بايد با دقت بنويسم ! تازه واسه شيوا رو هم من ميخوام بنويسم ! فردا هم كه آزمايشگاهمون تو ظفر تشكيل ميشه و بايد از زعفرانيه بريم ظفر و دوباره برگرديم زعفرانيه * نميدونم چرا ؟! اما اعصابم داقعا داغــــــــــ ــــــــو نه + نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 14:52 به قلم .: *نگار* :.
|
يه هفته پركاري ! سلام ...!
بالاخره اين مهموني هم تموم شد و يه نفسي كشيديم ... دوشنبه صبح مامانم ،بابام و آرش رو از خونه بيرون كرد كلي حرص خوردم !! آخه آدم سرزده ميره جايي
+ نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت 20:46 به قلم .: *نگار* :.
|
[ صفحه نخست | نوشته هاي قديمي ] |
امكانات
پروفايل منمعرفي نامه
سلام...!
من نگارم ، متولد 16مرداد خوش اومدي وقتي كوچولو بودم
همسايه ها
پشتيباني وبلاگ
POWERED BY
BLOGFA.COM |