|
|
|
|
منو چه به شيريني پختن ؟! سلام ...!
صبح باز با مامانم اول 2 قسمت از جومونگو ديديم ، بعد ناهار درست كرديم ... بعدش من رفتم حموم و كلي با ذوق و شوق آماده شدم برم بيرون ... وقتي بيشتر كارامو كرده بودم (تازه چشمامم خيلي خوشگل آرايش كرده بودم ...) تازه خبر رسيد كنسل شده !!! نميتونم بگم چقدر دپ شدم و اعصابم بهم ريخت ... فقط جلو اشكامو گرفتم ... واسه سرگرم كردن خودم خواستم شيريني بپزم تا به بيرون فكر نكنم ... اول مواد شيريني رو گذاشتم بيرون بعد يه قسمت ديگه جومونگ ديدم تا كره هم يه كم شل بشه ... بعد جومونگ رفتم سراغ شيريني ...من تاحالا شيريني درست نكرده بودم ، كيك زياد پخته بودم اما شيريني نه ! دستور اين شيريني رو ماتيلدا بهم داده بود. من همه ي مواد رو طبق دستور مخلوط كردم و سيني رو چرب كردم و طبق دستور گوله هاي كوچيك تر از گردو رو چيدم تو سيني و گذاشتم تو فر ... 2 دقيقه بعد اومدم تو فر رو نگاه كردم ، ديدم اين گوله ها دارن وا ميرن !!! 5 مين كه گذشت ديگه اثري از گوله ها نبود و انگار يه مايع رو به طور يك دست ريختم كف سيني ![]() !!! 15 مين تموم شد و شيريني قشنگم (!!!) رو از فر آوردم بيرون !!! خواستم با چاقو برش بدم و جداشون كنم اما همچين چسبيده بودن به سيني كه با كاردك هم كنده نميشدن !!! خلاصه شيريني پختم ديدني !!! يعني بايد تمام شيريني پز هاي دنيا ميومدن پيش من تا ياد بگيرن چه جوري شيريني بپزن !!! الانم ولش كردم رو ميز آشپزخونه ! مامانم ميگه خوشمزه شده (تيكه تيكه از سيني جدا ميشه اما زيرس چسبيده) اما من ميبينمش حالم از هر چي شيرينيه بهم ميخوره ! مزه اش اصلا مهم نيست !!! خيلي حال و حوصله داشتم امروز ! اين شيرينيه هم حسابي حالم رو گرفت ! نميدونم چرا اينجوري شد ولي هر چي كه بود باعث شد ديگه تو عمرم شيريني نپزم !!!پ.ن : هيچ جوري از دلم در نمياد ... خيلي ناراحت شدم ... خيلي ... خيلي ... خيلي ...
+ نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 20:58 به قلم .: *نگار* :.
|
من و جومونگ !!
سلامممممممم
فقط اومدم بگم بنده زنده و سالم ميباشم ! فقط توانايي بلند شدن از جلوي tv و نديدن جومونگ جونم رو ندارم ! از صبح كه چشمم رو باز ميكنم (ساعت 9) با مامانم ميشينيم پاي جومونگ تا .......![]() فردا 2 تا امتحان دارم كه يكيش فكر كنم الكيه اما يكيش بي نهايت مهمه ! اما مگه من ميتونم جومونگ عزيز دلم رو ول كنم و برم درس بخونم ؟! نه نت ميام ! نه وبلاگ ها رو ميخونم ! نه كامنتامو ميخونم ! نه ناهار و شام ميخورم ! نه اتاقم رو مرتب ميكنم ! نه حتي موهامو شونه ميكنم ! فقط و فقط صبح تا شب جومونگ ميبينم ! البته اين وسط گاهي هم از خستگي بيهوش ميشم ! مثلا ديروز از ساعت 2 ظهر تا 7:30 بعد از ظهر خوابيدم ! خلاصه اينكه نگرانم نشيد و بدونيد سر و مر و گنده نشستم پاي tv !پ.ن : نبينم به جومونگ جونم توهين بشه هاااااا ، فقط يه نفر حق داره هر چي دلش خواست به جومونگ بگه چون جومونگ شده هووش !! هر وقت ميگه چيكار ميكني ميگم دارم جومونگ ميبينم !!من برم يه كم درس بخونم تا بعد از ظهر كه باز برم جومونگ ببينم
+ نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 15:17 به قلم .: *نگار* :.
|
آزمايشگاه و يه خاطره ي خوب
سلام ...!
چهارشنبه آزمايشگاه شيمي آلي داشتيم ، اين جلسه بالاخره تئوري ها تموم شد و عملي ها شروع شد ، بايد محلول ميساختيم و بعد ميذاشتيم بلور درست شه و شكل بلور ها رو ميگفتيم ! اولش بايد حموم آب جوش درست ميكرديم (يه كاسه آب رو ميذاشتيم رو شعله تا جوش بياد) بعد مواد رو تو لوله آزمايش ميريختيم و توي حموم آب جوش با همزن هم ميزديم تا شفاف شه ... سر اين مرحله كلي مسخره بازي در آورديم و خنديديم ، بالاخره با تموم خنده ها اين مرحله تموم شد و لوله آزمايش رو گذاشتيم كه بلور ها درست شه ، بعدي رو هم آماده كرديم و گذاشتيم ، بعد استاد رو صدا كرديم بياد ببينه ، اولي كه سوزني بود و قشنگ معلوم بود اما دومي اصلا معلوم نبود چه شكليه !! استاد گفت صفحه ايه ! ببينيد اينجا رو (لوله رو گرفت بالا سمت نور ) اين صفحه ها رو ميبينيد ؟ من معلوم بود الكي گفتم بله ! اما نازنين قاطعانه و مطمئن گفت بله بله ! بعد استاد لوله رو داد دستمون و رفت ! گفتم نازنين كو اين صفحه ها ؟! گفت من كه نديدممممممم !!!!!! اينو كه گفت مرديم از خنده ![]() ! بعد استاد يه دفعه اومد به شيوا گير داد كه اين 2 تا به چي ميخندن ؟! چرا تا من اومدم بهشون اشاره كردي نخندن ؟! (فكر كرده بود مسخره اش ميكنيم !!) بعد انقدر گير داد كه من آخر سر راستش رو گفتم ! اما باور نكرد و رفت !كلي خوش گذشت سر آزمايشگاه اما فكر اينو ميكنيم كه اين استاده از اين عقده اي هاي ديوونه اس و قراره نمره كم بده اعصابمون رو بهم ميريزه ... پ.ن1 : من همچنان سرم شلوغه ... واقعا از دوستام معذرت ميخوام ... اصلا وقت نميشه بيام كامنت بذارم ...پ.ن2: رفتم سينما فيلم سوپر استار ... قشنگ بود اما آخرش مونديم تو خماري !! نوشتهي خاص : وايستادنت تو دهن شير !! (جلو گشـ ـت ارشـ ـاد) ، نشستن تو اون آلاچيق با سقف پر از گل ، انداختن كتت رو شونه هام وقتي كه خيلي سردم بود ، بارون بهاري ، تگرگي كه مونديم زيرش !! ، پناه بردن به اون ساختمونه و عكس هايي كه اونجا ازت گرفتم ، راه رفتن تو اون همه آبي كه به خاطر بارون جمع شده بود ، شلوار بوت كات بلند من كه تا نزديكا زانو خيس شده بود ، كفش پاشنه بلندم كه ديگه واقعا نميتونستم باهاش راه برم ، آخرين تاكسي كه با هم سوارش شديم ... همه و همه و همه اش رو دوست دارم ...
+ نوشته شده در جمعه 21 فروردین1388ساعت 11:20 به قلم .: *نگار* :.
|
ha neul ee yuh je bal سلام ...!
سرماخوردگيم هنوز خوب نشده ، ولي اعصابم خيلي آروم تره ... ديروز سر سومين كلاسم ، انقدر خسته و مريض بودم كه نشسته رو صندلي خوابم برد !!! ديگه ببينين چي بوده كه مني كه انقدر رو جاي خوابم و سكوت حساسم ، سر كلاسي كه استادش يه ريز حرف ميزنه و روي صندلي هاي سفت دانشگاه به حالت نشسته خوابم برده بود !! يه دفعه نازنين برگشت سمت من يه چيزي بپرسه تا صدام كرد از خواب پريدم ، يه لحظه نگام كرد بعد جفتمون زديم زير خنده ! گفت ديگه جلو استاد آدم نميخوابه كههههههه (آخه با اينكه رديف هاي آخر نشسته بوديم اما چون استاد وايستاده بود و درس رو توضيح ميداد قشنگ ميتونست منو ببينه !)راستي تحقيقم هم صبح ساعت 8 پرينت گرفتم و تحويل دادم ... شانس آوردم ديروز رفتم تو همون مغازه ، آخه كل پاساژ ساعت 8 بسته بود ، فقط اين يه مغازه كه به من گفته بود از 8 هستيم ، اين درش باز بود (پاساژ 2 نبشه و مغازه هاي يه طرفش هم از توي پاساژ راه دارن هم از تو خيابون) خيلي وقت بود ميخواستم اين آهنگ رو آپلود كنم براتون ، امروز ديگه آپلود كردم ، يكي از آهنگ هاي عشقولي و فوق العاده قشنگ جومونگ كه تي وي مزخرف خودمون پخش نميكنه ! البته يه بار از دستشون در رفت اول آهنگ رو كه هنوز دختره نميخونه رو پخش كردن تا رسيد به جايي كه دختره ميخواست بخونه كلا آهنگو عوض كردن !!!دانلود آهنگ با فرمت mp3 (حجم 3.91 مگ) ha neul ee yuh je bal - Insooni دانلود آهنگ با فرمت wma (حجم 1.98 مگ) ha neul ee yuh je bal - Insooni شعر نوشت : kanun gon-gayo / tura-u-nayo nan turyowo-jyoyo… waen-ji majimag ka-teun noye sulpun dwinmoseub kkumi-optki-reul barae-jyo kkutdo omnun kidarine nomu himi tu-rodo no obshi bonael nalduri nan jashin omnunde… saranga, tto-nara / kaso nae mam jon-hae-jugo wa no dashi tura-unun gire nae nimdo tteryowa hanuriyo, jebal wemyon hajima ku obshin sumi kkunhojyo boril kasumul sesange nunul / tadaborin chae ta / ijuryo waejyo jakku tto-orujiman jiwojijin anhnun nol ottohke hae-ya hanunji… chonbon manbon sesang kkute nae mam borigo wado onu-sae no-neun chu-oguro nae ape itjyo saranga, tto-nara / kaso nae mam jon-hae-jugo wa no dashi tura-unun gire nae nimdo tteryowa hanuriyo, jebal wemyon hajima ku obshin sumi kkunhojyo boril kasumul sochung-haetdon uri manhun chu-okduri nega ttonandwe apun nunmul-lo chae-wojyomanka saranga, nae-sarang innun gose na-reul dderyoga nae nimdo monnae nareul gidarigo issul koya hanuriyo, jebal uril jikyojwo tto dashi mannal ku naren ibyol optki-reul
+ نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت 11:49 به قلم .: *نگار* :.
|
اعصاب داغون من !!! واي دارم از خستگي ميميرم ... از صبح دانشگاه ... همه كلاس ها هم تشكيل شدن ... وقتي اومدم خونه هم فوري نشستم تحقيق كردم واسه آز ميكروب فردا ... بعد ريختم رو فلش و برم پرينت بگيرم ، رفتم يه پاساژه كه همه ي مغازه هاش تو كار پرينت و تايپ و از اين جور چيزاس ... رفتم تو اولين مغازه ، بعد 2 ساعت لفت دادن پسره گفت خانوم فلشت باز نميشه ، ببر مغازه بغلي ببين اونا ميتونن ؟ منم رفتم مغازه بغلي ، اونا هم گفتن ويروس داشته و فايلت خراب شده ... منم دست از پا دراز تر برگشتم ... نميدونم پس اين nod32 گرامي تو كامپيوتر بنده چه غلطي ميكنه ؟! يعني عرضه نداره يه ويروس پيدا كنه ؟! ايششششششششششش حالا آقاهه گفت ساعت كاريشون از 8 صبحه ، كلاس منم 9 صبح ف اومدم خونه فلش رو فرمت كردم و دوباره فايلمو ريختم توش (ميدونم اگه كامپيوترم ويروسي باشه كار مسخره اي كردم !) بعدشم فايل تحقيق رو از اين ميلم فرستادم تو اون ميل كه اگه فلشم دوباره باز نشد از اونجا وصل شم نت و از ايميلم فايل رو باز كنم و پرينت بگيرم ، باز اگه نشد ديگه نميدونم چه غلطي بكنم !! پ.ن 1: هي ميخوام عصباني نشم ، هي ميخوام عصباني نشم ، هي ميخوام عصباني نشم ، هي ميخوام عصباني نشم ، هي ميخوام عصباني نشم ، هي ميخوام عصباني نشمممممممممممممممممممممممممممممم ، نميذاري كه .......... الان انقدر عصبانيم كه حد نداره .......................................... پ.ن 2: واسه بعضي وبلاگ ها كامنت گذاشتم اما واسه بقيه وقت نشد ، راستش انقدر اعصابم داغونه كه حوصله كامنت گذاشتنم ندارم ... ميدونم مثل هميشه دركم ميكنيد و توقع كامنت ندارين ... مرسي ... پ.ن 3: تو اين هاگير واگير سرما هم خوردم و نور علي نور .... پ.ن 4 : همين الان از مسنجرم پرت شدم بيرون ، با اين ارور : يكي ديگه از كامپيوتر ديگه اي وارد مسنجر شما شده !!!!!!!!!!! به به !! دستش درد نكنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اين كيه كه پسورد منو داره ؟!!! همين الان پسم رو عوض ميكنم !!!! پ.ن 5: چه آپ چرتي ... فقط نوشتم تا يه ذره اعصابم آروم شه ... كه نشد ............ بدترم شد ............ الان از عصبانيت قلبم انقدر تند ميزنه ........ اههههههههههههههههههههههههههههههههههههه ... + نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت 20:40 به قلم .: *نگار* :.
|
نحسي 13 ! سلام ...!
1. بالاخره قسمت شد و ما هم رفتيم اين فيلم اخراجي هاي 2 رو ديديم ! در كل خوب بود ولي من يه اخلاق بدي دارم ، وقتي بقيه زيادي از يه فيلمي تعريف ميكنن من همش منتظر جايي هستم كه خيلي قشنگ باشه !!! و آخر فيلمم به اونجا نميرسم و به نظرم فيلمه زياد قشنگ نمياد ... البته بعضي صحنه هاش واقعا خنده دار بود اما اون قدر كه همه ميگفتن تركيديم از خنده و خيلي باحاله و ... نه ... 2. عيد هم تموم شد ... و من هيچ كدوم از كارايي كه قصد انجامش رو داشتم رو انجام ندادم ... نه 1 كلمه درس خوندم و نه ... خيلي از دست خودم عصبانيم ! هميشه همينه ! 1 بار نشده من بخوام يه كاري بكنم و حتما انجامش بدم !! تازه مشقاي رسم فنيم رو هم هنوز ننوشتم ! هر چي مينويسم تموم نميشه كه ! از بس زياده ... شنبه هم رسم فني دارم !!! 3. اين چند روزه الكي الكي سرم شلوغه و زياد نت نميام ! شايد فقط وبلاگ ها رو بخونم ... ديگه نه وقت كامنت گذاشتن دارم و نه دل و دماغش رو دارم ... 4. اين نحسي 13 بدجور منو گرفته ! امروز از صبح دست هاپو !! رو از پشت بستم و هي بهونه ميگيرم و الكي غرغر ميكنم ! 5. اه ! دوباره از شنبه بايد بريم دانشگاه !! كاش زودتر تموم شه و بشينم تو خونه ! اصلا دلم ميخواد ترك تحصيل كنم ! فكر اينكه دوباره بايد بعضي استاد ها رو تحمل كنم عصبيم ميكنه !! (يادمه قبل عيد ميگفتم از تعطيلات بدم مياد و دلم دانشگاه ميخواد !!!) 6. تا دي وي دي 6 جومونگ دستم بود ، يعني تا قسمت 40 !! الان شديدا تو خماري بقيه اش موندم ! كاش خالم اينا زودتر از شمال برگردن و من برم بقيه اش رو بگيرم ! 7. اه اه ! حالم از اين سريال هاي آب دوغ خياري ايراني بهم ميخوره ! تا آخر سريال همه با هم عروسي نكنن كه تموم نميشه !!! الان خسرو شيوا ، شيرين و فرهاد ، اون يكي شيرين و امير ، جواهر و احمد آقا !!! با هم عروسي ميكنن و به خوبي و خوشي سريال رو تموم ميكنن !! اييييششششششششش ... يه ذره بياين از كره اي ها ياد بگيرين خب ! 8. من برم ... امروز حسابي بد اخلاقم ! با اين اعصاب داغون بيش از اين حرف نزنم بهتره ... + نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 17:46 به قلم .: *نگار* :.
|
من و افتخاراتم !! چند روزه هر جا ميرم پستي به اسم "افتخارات من" ميبينم ، تي تاپ جونم هم اينو نوشته بود و بعدش منو دعوت كرده بود ، منم از خدا خواسته مينويسم ![]() 1: بابام ميخواست اسمم رو بذاره سپيده اما مامانم نگار دوست داشت ، مامانم پيروز شد (البته اين افتخار مامانمه)2: بچه كه بودم يه بار وقتي مامانم خواب بود سنجاق هاي سرم رو كردم تو پريز برق !! هنوز زنده ام !3. يه بار واسه اينكه خوشگل كنم جلو موهامو با قيچي چيدم و با يه رژ قرمز حسابي خوشگل كردم !!!!4. تاحالا تو خيابون گم نشدم ! 5. مهد كودك نرفتم و فقط 6 ماه آمادگي رفتم 6. روز اول مدرسه گريه نكردم ! 7. تمام دوران تحصيلم شاگرد اول بودم ، چند سال هم شاگرد دوم ... 8. يه عالمه تقدير نامه دارم ... 9. دبستان جزء گروه سرود بودم (با تست خوانندگي از بين داوطلب ها بچه ها رو انتخاب كردن )10. هميشه نور چشمي معلم رياضي بودم 11. هميشه معلم ها ورقه هاشون رو ميدادن من صحيح كنم ، منم يه حالي به بچه ها ميدادم ![]() 12. سوم راهنمايي به خاطر يه دفتر عقايد (بردن دفتر خاطرات و عقايد به مدرسه جرم بزرگي بود !) 1 هفته مامانم هر روز مدرسه بود ! 13. معلم حرفه و فن سوم راهنمايي عاشقم بود و دفترش هميشه دست من بود ، حتي وقتي از كسي درس ميپرسيد من نمره اش رو وارد دفتر ميكردم ، هميشه هم چند نمره به بچه ها ميدادم ...14. هر 3 سال دبيرستان رو با مدرسه رفتم مشهد 15. ناظم دبيرستانمون منو خيلي دوست داشت و با وجود شيطنت ها و قانون شكني هام ، نمره انظباتم هميشه 20 بود ![]() 16. اول دبيرستان المپياد رياضي قبول شدم ، ادامه دادم اما سال دوم خر شدم و المپياد رو ول كردم و رفتم رشته تجربي !! (هنوز كه هنوزه يادم ميفته افسوس ميخورم) 17. به خاطر درسم همه فكر ميكردن رتبه ام تو كنكور 2 رقمي ميشه !!! (هي روزگار ...) 18. دانشگام جردن بود ! حالا هم زعفرانيه !19. ترم اول دانشگاه كه همه معمولا مشروط ميشن من شاگرد اول شدم !! 20. هرگز وسط ترم حتي 1 صفحه درس نخوندم ! 21. آشپزيم خيلي خوبه و اكثر غذا ها رو بلدم درست كنم 22. تا قبل كنكور اتاقم هميشه مثل دسته ي گل بود اما حالا ... (شلخته هم خودتي !)23. اگه بخوام خيلي خوب ميتونم پول هام رو جمع كنم 24. قبض موبايلم هيچ وقت خيلي زياد نيومده و هميشه نسبتا معقول بوده 25. تاحالا هيچ لباسي رو پاره يا خراب نكردم و اگه لباسي رو ديگه نپوشم به معني اينه كه ديگه دوسش ندارم ى وگرنه سالم ميمونه 26. تمام اسباب بازي هاي بچگيم رو سالم نگه داشتم (آرش زد همه رو داغون كرد !! )27. امكان نداره بتونم يه صحنه ي عشقولي گريه دار ببينم و اشك نريزم ! 28. عاشق فيلم و سريال هاي عشقولي كره ايم ![]() 29. تا حالا چند بار تلوزيون نشونم داده !! 30. بازيگر ها و خواننده هايي رو از نزديك ديدم اما هرگز از اين لوس بازي ها در نياوردم كه برم امضا بگيرم !!! (از اين كار متنفرم) 31. شنام خيلي خوب بود و تا نزديك هاي مربي گري پيش رفتم اما يهو ولش كردم به خاطر يه موضوعي ترسيدم و ديگه پام رو تو استخر هاي عمومي نذاشتم ! (الانم چند ساله استخر عمومي نميرم) 32. سه سال و دو ماهه كه به وجود يه نفر افتخار ميكنم ![]() 33. نزديك چهار ساله وبلاگ مينويسم ، كلي دوست خوب پيدا كردم 34. جزء وبلاگ هاي برتر بودم و تقديرنامه گرفتم 35. به وبلاگمم افتخار ميكنم چون نقطه عطف زندگيم همين وبلاگ بود + نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 16:16 به قلم .: *نگار* :.
|
جومونگ هي ميخوام بذارم حد اقل يه روز از پست قبلي بگذره و بعد آپ كنم اما هي يه چيزي ميشه كه دلم ميخواد و بيام بنويسم
!ديروز مهمون داشتيم و نشد جومونگ رو ببينيم ، شب ساعت 12 دي وي دي رو گذاشتم و با مامان نشستيم ديديم ، بعد 2 قسمت بعديشم ديديم ، انقدر حساس شده كه آدم هي دلم ميخواد بشينه و ببينه ، تازه ديگه تو تي وي هم نميشه ديد از بس سانسور داره
حتي آهنگ هاي فيلمم سانسور ميكنن ! اما نميدونم چرا تي وي خودمون آهنگ ها رو هم سانسور ميكنه ؟!يا حتي يه جاي فيلم مامان جومونگ بهش ميگه اون موقع ها هر وقت واسه ارتش دامول كار ميكردم ، وقتي بابات دستامو تو دستاش ميگرفت همه خستگي هام يادم ميرفت ، حالا تو منو ياد پدرت ميندازي ، بعد اينجا جومونگ دستاي مامانش رو ميگيره تو دستاش ، يه صحنه ي فوق العاده عاطفيه اما تي وي اينم نشون نداد !!! يعني حق نداره دستاي مامانشم بگيره
؟!!!كلا من فيلم و سريال كره اي زياد ميبينم ، فيلماشون به هيچ وجه صحنه ي بدي نداره ، نهايت عشقولياشون بغل كردن همديگه اس ... اونم بدون هيچ چيز ديگه اي ... تازه موقعي كه همو بغل ميكنن يه آهنگ هاي عشقولي ميذاره و انقذه رمانتيك ميشه ![]() ... (عاشق عشقولي هاي كره ايام )نميدونم تي وي ما با اين كاراش ميخواد چي رو ثابت كنه !من كه ديگه عمرا جومونگ رو از تي وي نگاه نميكنم ، حدودا تا قسمت 50 دي وي دي هاش دستمه ، بقيه هم خونه خاله ام هستش كه بعدا ميگيرم و ميبينم ، واقعا اين تي وي حرص آدمو در مياره ... كشته مرده ي اين برنامه ي كانال kbs (كانال كره اي) شدم ، يه چيزي مثل كنسرته كه به ترتيب گروه هاي مختلف خواننده (كره اي) ميان و آهنگ هاشون رو ميخونن ، بعد آخرش به نظر مردم بهترين گروه انتخاب ميشه ... انقذه آهنگ هاشون قشنگههههههههههه ![]() فقط بديش اينه نميدونم چه روزا و ساعت هايي ميده ! هر وقت كانالا رو عوض ميكنم و ميبينم داره ميده ميشينم پاش .... شعر نوشت : پاييزو مجبور ميكنم به خاطرت بهار بشه بهار به عشق ديدنت هميشه بي قرار باشه ماهو اشاره ميكنم از تو شبا جُم نخوره خورشيدو گوش مالي ميدم اگر دلت ازش پره زندگيمو ميدم برات اگه بگي دوست دارم جونمو ميذارم به پات اگه بگي دوست دارم هر جا بري ميام باهات ميشم يه رويا تو شبات يه خواب شيريت تو چشمات اگه بگي دوست دارم نويد و اميد - اگه بگي دوست دارم
+ نوشته شده در یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 15:0 به قلم .: *نگار* :.
|
چگونه لينك دوني گوگل ريدري بسازيم ؟
سلام ...!
هوراااااااااااااااااا ، بالاخره منم صاحب يه لينكدوني گودري (گوگل ريدري) شدمممممممممم ، با توضيحات وبلاگ يك پزشك و توضيحات چند تا از دوستام بالاخره منم تونستم لينكدوني گودري بسازم و تو وبلاگم بذارم ...براي اين كار احتياج به يه اكانت جيميل و يه اكانت ياهو داريد 1. اول با اكانت جيمل وارد گوگل ریدر بشوید. 2. روي گزينه add a subscription كليك كنيد و در نوار آدرس ، فيد يا آدرس سايت يا وبلاگ مورد نظرتون رو وارد كنيد (اگه آدرس فيد رو وارد كنيد بهتره اما با آدرس اصلي سايت هم كارتون راه ميفته ! خود من آدرس اصلي رو وارد كردم) همه ي لينك هاتون رو به همين صورت وارد كنيد
3. حالا به قسمت Manage subscriptions » كه پايين لينك هاتون قرار داره بريد و از جلوي هر لينك change folder رو بزنيد و تمام لينك هاتون رو وارد يه فولدر خاص بكنيد (اگه هنوز فولدري نساختيد اول new folder رو بزنيد و يه فولدر بسازيد و بعد بقيه لينك هاتون رو وارد همين فولدر كنيد)
4. از همون صفحه وارد قسمت folders and tags بشيد (بالاي صفحه ميبينيدش) و
فولدري كه لينك هاتون داخلشه رو از حالت private درآورید و public کنید . خب ، از اونجايي كه من بعد از مرگ بلاگرد خدابيامرز ديگه لينكدوني نداشتم ، شرمنده ي خيلي از دوستان شدم كه منو لينك كرده بودن
بعد نوشت : واسه اضافه كردن لينك لازم نيست تمام مراحل رو از اول بريد ، فقط لينك مورد نظرتون رو اد كنيد و وارد اون پوشه اي بكنيد كه ميخواين تو وبلاگ نمايش داده بشه ، اينجوري خود لينك به وبلاگتون اضافه ميشه و نيازي به تكرار مراحل نيست ... بعد نوشت 2 : اگه همه ي مراحل رو رفتين و وقتي كد رو تو ويرايش قالب وبلاگتون ميذارين و تغييري نميبينين ، يا گزينه هاي توليد كد رو اشتباه زدين و يا همه اش رو نزدين !! و يا كد رو جاي مناسب قرار ندادين ! خواهشن هي نياين بگين كد رو گذاشتم هيچي نشد ! حالا چيكار كنم ؟! و خواهشن سوال هاي الكي نپرسين ! فكر ميكنم توضيحاتم كامل بود ! يه كم باهاش ور بريد ، خودتون جواب 90% سوال هاتون رو پيدا ميكنيد ! من در همين حدي اينجا توضيح دادم بلد بودم ! ديگه در اون حد نيستم كه بتونم به هر سوالي راجع بهش جواب بدم ! + نوشته شده در شنبه 8 فروردین1388ساعت 12:47 به قلم .: *نگار* :.
|
من و قوانين زندگيم !!!
سلام ...!
برنامه هر روز من : صبح ساعت 11 به بعد از خواب بيدار ميشم ، تا از رو تخت بلند شم ميشه 12 !!! ميرم دست و صورتم رو ميشورم و ميام پاي كامپيوتر ، يه ساعت يا 2 ساعتي ميشينم پاش و بعد ميرم ناهار ميخورم ، بعد ناهار ميرم دوباره ميخوابم تا ساعت 6:20 !!!! بعد ميرم جومونگ ميبينم ، بعد يه كم اين كانال ، اون كانال ميكنم يا باز ميام پاي كامپيوتر ، ساعت 8 كلاه قرمزي ميبينم ، اما اگه فيلم سينمايي كانال 3 قشنگ باشه ميزنم كانال 3 ! بعد ساعت 9:30 ماه عسل ميبينم و ساعت 10به بعد يه فكري به حال شام ميكنيم !!! ممكنه آرش در اين فرصت از نبود من سو استفاده كنه و بزنه كانال 3 و بخواد سريال مزخرف اين مردك دلقك (مهران مديري) رو ببينه ! كه در اين صورت يا باز ميام تو اتاقم پاي كامپيوتر و يا در صورت وجود شام مجبوري جلوي تي وي شام ميخوريم و من اين مردك رو تحمل ميكنم ! تا ساعت 12 رو پاي كامي ميگذرونم تا كم كم بقيه رو خواب كنم !! بعد ميرم دي وي دي هام رو ميارم و ميذارم ميبينم ، احتمالا اين كار تا ساعت 3 طول ميكشه ! بعدش دوباره ميام پاي كامي ! اگه تو نت خبري باشه كه احتمالا تا 5 هستم و بعد لالا ، اگه خبري نباشه 3:30 ميرم لالا و دوباره صبح ساعت 11 به بعد بيدار ميشم و ... از جمله كار هاي مهمي كه اين وسط انجام ميدم : يك. اس ام اس بازي !دو. چيدن ظروف داخل ماشين ظرف شويي !سه. هله هوله و آب خوردن !چهار. به تلفن هاي احتمالي جواب دادن ![]() پنج. عيد ديدني ناگهاني رفتن ! (كه اين مورد كل برنامه هاي زندگيم رو به هم ميزنه ! چون هم از خواب ظهرم ميفتم و هم از سريال هام !)خانوم تي تاپ عزيزم منو به بازي دعوت كرده و ازم خواسته قوانين زندگيم رو بنويسم !والا زندگي من زياد قانون مانون نداره ولي حالا چند تا قانون مينويسم نكته : نوشتن اين قانون ها دليل بر اين نيست كه حتما تو زندگيم ازشون پيروي ميكنم ، خب گاهي هم ممكنه قانون رو زير پا بذارم ! 1. ساده نباش و هر چيزي رو باور نكن 2. با همه مهربون باش و كسي رو آزار نده 3. براي هر كسي سفره دلت رو باز نكن (يكي بياد منو آدم كنه كه به اين عمل كنم !!) 4. به همه احترام بذار 5. به هيچ وجه دروغ نگو (الان شديدا به اين قانون عمل ميكنم اما قبلا بچه بدي بودم) 6. شكاك و بد بين نباش (بايد كم كم اين قانون هم رعايت كنم) 7. به حرف مردم توجه نكن ! 8. وقتي عصباني ميشي حرف نزن ، از اون محيط واسه 1 ساعت هم كه شده فاصله بگير ... 9. اعتماد به نفس داشته باش و به خودت انرژي مثبت بده ، تو ميتوني هر كاري رو انجام بدي 10. خدا رو فراموش نكن فعلا همينا يادم بود ديگه خب اول از همه نيلوفر جونم رو دعوت ميكنم كه بچه ي خوبي شده و برگشته سر وبلاگش و تازه دلشم بازي ميخواد ، بعد محدثه ، عمو سهيل و ليلا و هر كي دوست داشت هم ميتونه بازي كنه ديگه ...== : امسالم مثل پارسال منتظر بودم شاتل سرعتم رو زياد كنه اما نكرد ! فكر كردم امسال كلا هيچ كاري نكردن اما پريروز فهميدم ترافيك مصرفيم رو رايگان كردن ! يعني تو عيد هر چي مصرف كنم از ترافيك اصليم كم نميشه و جزء ترافيك رايگان واسم محسوب ميشه == : ديشب چه شبي بود ، تا ساعت 5:30 صبح ... + نوشته شده در جمعه 7 فروردین1388ساعت 11:27 به قلم .: *نگار* :.
|
ازدواج در قهوه خانه + شروع دوباره سلام ...!
ساعت نزديك 8 بود از خونه زديم بيرون ، ساعت 8:30 با اون آشنامون كه قرار بود باهاشون بريم تئاتر قرار داشتيم ... ساعت 9 گذشته بود كه شروع شد ... تئاتر "ازدواج در قهوه خانه" كه يه جورايي ادامه ي "قهوه خانه ي زري خانم" بود ... فقط از شانس بد ما ! اين ارشـ ـادي ها هم اومده بودن تو سالن و زياد نميذاشتن اينا بزن برقص كنن !! اما با وجود اينا باز هم بزن برقص و دست و موزيك شاد و ... داشت و كلي روحيه همه مون عوض شد ... اين "بهزاد محمدي" هم كلي خندوندمون ... تا ساعت 11:45 طول كشيد ، آخرش بهزاد محمدي گفت تازه امروز روز سومه ! ايشالا تا يكي 2 هفته ديگه حسابي جا ميفته و كلي تيكه طنز ديگه هم بهش اضافه ميشه و خيلي بهتر ميشه ... در كل به نظر من ارزش رفتن رو داشت ، به من كه خيلي خوش گذشت ... *** گفتم : حالا اصلا خودمون 2تا به كنار ! بقيه چي ؟! دوستامون نميگن اين 2 تا ديوونن ؟! گفتي : خب ديوونه ايم ديگه !! گفتم : بابا آبروم پيش همه رفته !!! گفتي : خب واسه چي به همه ميگي ؟! گفتم : خب ميفهمن ديگه ! من نميتونم تو خودم بريزم ! گفتي : به بقيه كاري نداشته باش ! مهم خودمونيم ... گفتم : (تو دلم !) ديوونه ايم ديگه ! ديوونه !!! بعد 5 روز بالاخره تونستي راضيم كني ! مهره ي مار داري تو بچه ... فقط يادت باشه قول داديا ... منم قول ميدم ... باشه ؟؟؟ *** خدايا ، ازت خواستم بهترين راه رو نشونم بدي ، تو اين راه رو جلو پام گذاشتي ... فال تاروت هم اينو تاييد كرد ... منم قبول كردم ... بعد 5 روز بالاخره راضي شدم ... خدايا ازت خواهش ميكنم بهم نگو اشتباه كردم ... خورشيد تاروت برام درومد ... سر همون نيت ... منم بالاخره كوتاه اومدم و راضي شدم ... پس بهم بگو كار درستي كردم ... نااميدم نكن ... باشه ؟؟؟ *** انگار خود نويسنده ي اون وبلاگ حقيقت رو به يكي از بچه ها گفته بود و ازش خواسته بود وبلاگش رو حذف كنه ... نميدونم از اين كار چي گيرش اومد ... به هر حال اينم تجربه اي بود تو دنياي مجازي كه ديگه به هر كسي اعتماد نكنيم و هر چيزي رو باور نكنيم ... *** قرار نيست همه ي پستام شعر نوشت داشته باشه كه ، بعضي پست ها ندارن خب ! *** يكي دو ساعت بعد از سال تحويل لاك پشت بزرگه مرد ... سر سال تحويل چشماش رو باز كرده بود (چند روز بود چشماش رو باز نميكرد) قسمتش اين بود كه بميره ... نميخوام بگم به خاطر اين سال بدي در پيشه ! نه ! هيچم قرار نيست سال بدي برام باشه ... ميخوام امسال سال خوبي باشه ... پس همه ي تلاشم رو ميكنم ... امسال ميخوام عوض شم ... ميخوام خصوصيت هاي بدم رو ترك كنم ... واسه اين كار هم يه ذره به دوستام احتياج دارم كه يادم بدن چيكار كنم ... خانوم معلم ، الان كه رفتي پيش امام رضا ، واسه منم دعا كن ، باشه ؟؟؟ + نوشته شده در چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 0:12 به قلم .: *نگار* :.
|
همه مون سر كار بوديم !!!
ديروز من تنها مونده بودم خونه و بقيه رفته بودن عيد ديدني ، داشتم جومونگ ميديدم كه مامانم زنگ زد گفت حاضر شو ميايم دنبالت بريم خونه خاله ات ... گفتم حالا الان بايد بگين
؟؟؟؟ من دارم جومونگ ميبينممممممممم ، گفت خوبه دي وي دي هاش رو داري !!! خب شب بيا دي وي دي بذار ببين ! حاضر شو ...منم آماده شدم ، ديگه 25 دقيقه آخر جومونگ رو نشد ببينم ، مامانم اينا اومدن و با عموي مامانم رفتيم خونه خاله ام (با اينكه خونه عموي مامانم نرفته بودم بهم عيدي داد ، كلي خجالت كشيدم نرفتم خونه اش !! {اين كسي نبود كه گفتم پارسال عيدي نداده هااااا}) اونجا يه فال تاروت گرفتم ، كارتايي در ميومد كه خشكم ميزد !!! نميدونم چيكار كنم ... اين كارتا كه درومد خيلي منو به شك انداخت راجع به كاري كه ميخواستم بكنم ... همه كارتا خوب در ميومدن ! حتي 1 كارت بد هم در نيومد .......خلاصه تا آخر شب اونجا بوديم و بعد اومديم خونه (بازم عيدي گرفتم )ساعت 1 بود دي وي دي جومونگ رو گذاشتم و قسمت 25 رو ديدم ، تازشم يه جا جومونگ سوسونو رو بغل كرده بود تي وي نشون نداد ! :دي بعد كه تموم شد نشستم قسمت 26 رو هم ديدم كه امشب كه ميخوام حاضر شم برم تئاتر از جومونگ جونم عقب نمونم ! ساعت 3:15 بود كه تموم شد و تي وي رو خاموش كردم اومدم پاي كامپيوتر ...اومدم وب يكي از بچه ها ... واي خدا ، چيزي ديدم كه داشتم شاخ در مياوردم ...باورم نميشد حقيقت داشته باشه ... موقع خوندنش دستام ميلرزيد ... باورم نميشد 1 سال تمام همه مون سر كار بوديم ! با احساس همه مون بازي شده بود .... 1 سال تمام همه ي ما مطالبي رو ميخونديم كه اصلا اتفاق نيفتاده بود ... واسه چيزايي اشك ريختيم كه اصلا وجود نداشت ... وقتي يادم مياد موقع مرگ پدرش چقدر گريه كرده بودم .................... حالا ميبينم پدرش زنده اس و همش دروغ بوده .... واي خدا ... اصلا نميتونم باور كنم ... نميتونم باور كنم كه همه ي اينا خيال بافي هاي ذهن يه دختر همسن من بوده ؟! چطور ممكنه يه دختر 19 ساله كه اصلا ازدواج نكرده كه بخواد بچه اي هم داشته باشه 1 سال تمام همه مون رو سر كار گذاشته باشه و الان به همه مون بخنده ؟؟ مگه ميشه آخه ؟؟؟ يعني اين دنياي مجازي انقدر كثيفه ؟ من هنوز نتونستم باور كنم ... آخه چطور يه نفر ميتونه اين كار رو بكنه ؟؟؟؟ پ.ن : نميخواستم راجع بهش تو وبلاگم حرف بزنم ، ولي انقدر شكه شدم كه نتونستم ... ديشب تا صبح خوابم نبرد ! نزديك ساعت 6 بود كه خوابيدم ... از صبح هم همش تو فكرمه ... پ.ن : لطفا تو كامنتينگ به اسم اين وبلاگ و نويسنده اش اشاره اي نكنيد ... دنبال دردسر و جنجال نميگردم + نوشته شده در سه شنبه 4 فروردین1388ساعت 11:34 به قلم .: *نگار* :.
|
اولين پست 1388
سلام ...!
واي تازه 3 روز از فروردين گذشته و من انقدر كلافه ام !! 10 روز ديگه رو چه جوري تحمل كنم آخه ؟؟؟؟؟؟؟ جمعه از صبح رفتيم بيرون تا بقيه خريد هامون رو بكنيم ، فقط 4 تا سين داشتيم ! ماهي هم نخريده بوديم ، همه چيزا رو خريديم بعد رفتيم سراغ ماهي ! ساعت نزديك 1 بود !!!! همه جا ماهي هاش تموم شده بود ، آخر سر از يه جا 2 تا ماهي زشت !! خريديم و اومديم خونه ! (به قول مامانم فقط اين دختر ترشيده ها مونده بودن تند تند ناهار خورديم و من رفتم حموم و اومدم ، فقط يه ذره جلو موهامو سشوار كشيدم و يه تاپ نو پوشيدم با يه دامن (رسمه كه سر سال تحويل حد اقل يه لباس نو بپوشيم ) بعد تندي 7 سين رو كامل كردم و روي ميز ناهار خوري چيدم و شمع ها رو روشن كردم و بعد يهو يادم افتاد پارسال سكه طلا گذاشته بودم سر سفره 7 سين و كلي وضع ماليم توپ شده بود !! زود رفتم سكه طلام رو آوردم ، بعد اونجا چشمم به سكه هاي خارجيم افتاد و اونا رو هم ورداشتم آوردم ، مامانم گفت اينا چيه آوردي ؟ گفتم طلا واسه اينه كه پول گيرم بياد ! اينا هم واسه اينه كه تابستون بريم آلمان و فرانسه ديگه ) بعدش هم رفتيم تلفن بازي و تا ساعت 4 هي به اين و اون زنگ ميزديم ...تلفن بازي ها كه تموم شد اومدم تو اتاقم ، ياد موبايلم افتادم كه از وقتي از بيرون اومده بودم تو كيفم مونده بود ، با اينكه مطمئن بودم خبري از زنگ و اس ام اس نيست درش آوردم و با كمال تعجب ديدم 5 تا اس ام اس دارم ، بازشون كردم ، 2تاش از يه نفر بود كه فكرشم نميكردم بهم اس ام اس بده ... ساعت ارسال رو نگاه كردم و ديدم دقيقا ساعتيه كه سال تحويل شده !!! خيلي شكه شده بودم ... اول به اس ام اس بقيه جواب دادم ، بعد اومدم سر اون اس ام اس ها ... 2باره و 3باره و 100باره اون اس ام اسا رو خوندم ... هنوز نميدونستم بايد جواب بدم يا نه ... آخر سر گفتم عيده و نبايد كسي رو ناراحت كنم ، جواب دادم و ......................روز اول عيد مثل هر سال رفتيم خونه مامان بزرگم اينا ... اونجا هم عيدي گرفتم بعد رفتيم خونه عموم اينا و بازم عيدي گرفتم و عصر اومديم خونه ...روز دوم عيد حسابي حالم خراب بود و بد اخلاق شده بودم ! يه ذره با مامانم بحثم شد و كلي گريه كردم ! اونم ناراحت كردم .... در كل روز خيلي بدي بود ........... امروز مامانم گفت تو خونه ي فلاني مياي ؟ گفتم نخيـــــــــــــــــــــــــــر !! بيام كه چي بشه ؟! پارسال 1 ساعت از وقت نازنينم رو گذاشتم اومدم خونه اش آخر سر فقط به آرش عيدي داد :| !!!!!!!! حالا مگه عقلم كمه كه بيام خونه اش ؟ تا پارسال هم فقط به خاطر عيدي ميومدم ! حالا هم نميام ! (البته نصف حرف هام شوخي بودا ! من انقدر پولكي نيستم بابا ! اما حوصله ندارم خونه هر كسي برم )الانم مامانم اينا رفتن عيد ديدني و من خونه تنهام ... منتظرم جومونگ عزيزم شروع بشه و برم ببينم ...پ.ن ها : 1. خير سرمون با شيوا قرار گذاشته بوديم از روز اول عيد هر روز يكي ماشين بياره و 2تايي راه دانشگاه رو بريم و بيايم تا اين ترس بيخودمون بريزه و ماشين ببريم دانشگاه ! 3 روز گذشته و هنوز .......... 2. خدا جونم ؟ ميشه نشونم بدي كدوم راه به نفعمه ؟ ميشه يه جوري راهنماييم كني كه بفهمم چيكار كنم ؟ من نميخوام دوباره اشتباه كنم ... 3. اين امكانات جديد بلاگفا خيلي مسخره شدن ! من از آقاي شيـ ـرازي خواستم كه امكان رمز گذاشتن واسه نوشته ها رو برامون بذاره كه بچه ها هي وبلاگ هاشون رو ول نكنن و برن پرشين بلاگ !! (البته اسم پرشين بلاگ رو واسه ايشون نبردم !) اما حتي كامنتم رو تاييد هم نكرد !!!!! چه برسه به اينكه جوابم رو بده ! خيلي بهم برخورد :| ... 4. نت بي نهايت سوت و كوره ... هم وبلاگستان و هم فروم ها ... 5. با اينكه صبح تا شب حوصله ام سر ميره اما حسش نيست مشقامو بنويسم يا روم به ديوار درس بخونم !!! 6. بليط تئاتر گرفتيم واسه فردا (تئاتر گلريز) ، با يه سري از آشناها ميريم ، ميام راجع بهش مينويسم ...شعر نوشت : عيد اومد ، بهار اومد ، تو دوري اما ... هميشه با اينكه اين دل نگرونه يه بهار پشت زمستون و خزونه ميدونم خداي ما كه مهربونه ما رو باز به هم دوباره ميرسونه آريان - عيد اومد ، بهار اومد + نوشته شده در دوشنبه 3 فروردین1388ساعت 17:10 به قلم .: *نگار* :.
|
[ صفحه نخست | نوشته هاي قديمي ] |
امكانات
پروفايل منمعرفي نامه
سلام...!
من نگارم ، متولد 16مرداد خوش اومدي وقتي كوچولو بودم
همسايه ها
پشتيباني وبلاگ
POWERED BY
BLOGFA.COM |