تبليغاتX
ღ*فانا*ღ
   

 

 

 

 

من اومدمممم
سلاممممممم

ببخشيد يهو بي خبر رفتم ! مسافرت بودم ، 1 ساعت پيش رسيديم تازه ، زنونه رفته بوديم شمال (آرش {داداشم} هم زن حساب كنيد :دييييي) ، جاتون خالي عاليييييييي بود ، حالا بعدا ميام تعريف ميكنم ، الان اصلا حسش نيست ... خيلي خستم ...
فقط ديدم بعضي از دوستام خيلي نگرانم شدن ، دلم نيومد همينجوري برم بخوابم و آپ نكنم !

* آف هام پريدن ! اگه آف مهمي واسم گذاشته بودين دوباره بذارين لطفا !
* يه كم استراحت كنم و حالم جا بياد دوباره ميام آپ ميكنم و ميام وبلاگاتون ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 15:36  به قلم  .: *نگار* :.  | 

نگار طفلكي :(
سلام ...!

(1) . پريروز يه جوش زدم ، تو عمرم جوش به اين بزرگي نزده بودم ناراحت !! خدا رو شكر جايي از صورتم نيست كه تو چشم باشه و ديده شه ، اما خيلي درناكه ناراحت ! هنوز كاملا نرسيده كه بتركونمش (نگين نتركونمااااا)
ديروز رو زانوم كبود شده بود ! نميدونم هم به كجا خورده بود ناراحت ، ديروز رنگش به سبز ميزد حالا بنفش پر رنگ شده ! خيلي خفنه گریه !! انگار با يه چيزي كوبيدن رو زانوم !! اما يادم نمياد به جايي خورده باشه ناراحت !
امروزم داشتيم با ماشين ميرفتيم ، يهو مامانم گفت اااا ، نونوايي سنگكي خلوته ، بپر چند تا نون بخر ، منم تاحالا نون سنگك نخريده بودم خب (از اين نون بدم مياد و عمرا لب نميزنم) چميدونستم توش سنگه خب ناراحت ؟! چميدونستم سنگاش داغن خب ناراحت ؟! اصلا چميدونستم سنگاش زيرشن خب ناراحت ؟! اومدم نون رو بلند كنم انگشتم رو گذاشتم رو سنگه داغ (نديدم سنگوناراحت ) انگشتم جزغاله شددددددددددد گریه هنوز كه هنوزه داره جلزولز ميكنه گریه ، پماد سوختگيمم تاريخش گذشته بود (!!!) آلوورا هم نداشتم ناراحت (ميگن واسه سوختگي هم خوبه) حالا همچنان انگشت بينواي من داره جلز ولز ميكنه گریه ...

(2) . امروز رفتم پول هام رو بريزم تو حسابم ، تو بانك انقدر خنگ بازي دراوردم كه آقاهه فكر كرد از پشت كوه اومدم خنده! نميدونم حواسم كجا بود نگران!! اولش كه عين خنگا تو قسمت مبلغ به حروف نوشتم 2 ميليون و پانصد هزار ريال نیشخند! يعني 2 رو به عدد نوشتم و بقيه اش به حروف قهقهه !! بعدشم كه بهش 3 تا تراول صدي دادم ، وقتي يه تراول پنجاهي بهم داد فك كردم يكي از تراولا خودمو پس داده بهم ! ميگم چيكارش كنم اينو سوال؟ ميگه خانوم بقيه پولتونه !! خب واسه چي هم تراول صدي هم پنجاهي صورتي هستن whistling؟! ايششششششش آدم قاطي ميكنه whistling!

(3) . آخ جون امروز يه شلوار جين خريدم كه كاملا اندازمه dancing! انقد ذوقيدم نیشخند(به خاطر كمر باريكم به ندرت شلوار اندازه پيدا ميكنم ! هميشه يه كم واسم گشادن)

پ.ن : انگشتم خيلي جلزولز ميكنههههههههههههههههههههههههگریه
+ نوشته شده در  شنبه 20 تیر1388ساعت 22:32  به قلم  .: *نگار* :.  | 

اي بابا ! عنوانم دردسريه ها !
سلام ...!

* ملكه برفي رو تموم كردم ، چون محدثه هم خريده و ميخواد ببينه نميگم حدسم درست بود يا نه نیشخند

* الان دارم "يوهي جادوگر" رو ميبينم ، فعلا 8 قسمتش رو ديدم ، كلا 16 قسمته ، اين سريال طنزه و باحاله

* فردا احتمالا آخرين نمره ها هم مياد و معدلم معلوم ميشه نگران! آخه اين روزا هي تعطيل ميشد هيچ نمره اي نيومده بودنگران

* بس كه يوني ما پيشرفتس من ترم ديگه ميفهمم اين ترم رتبه آوردم يا نه زبان!!!

* وسط امتحانا حس آپ كردنم بيشتر بود تا الان نیشخند!

* هي ميگم ديگه غلط بكنم سريال ايراني ببينم ! باز از بيكاري ميشينم ميبينم !! اه اه ! اين رستگاران چه اعصاب خورد كنه زبان!

* همينا ديگه ...


اينو گوش كنيد حتما ، قشنگه
+ نوشته شده در  جمعه 19 تیر1388ساعت 22:29  به قلم  .: *نگار* :.  | 

مواظب حرفي كه ميزني باش !
هميشه ديدم كه هر كي از هرچي بدش مياد اخرش سرش مياد ! يا هر حرفي ميزنه يه جوري به خودش برميگرده ! يا اگه يكي رو مسخره كنه عينا اون اتفاق واسه خودش ميفته !!

دختره ميگفت : هه ! من كه ميدونم اينا عروسي بگير نيستن ! يه عقد كنون گرفتن و اونم كه گردن خانواده عروس بوده !! مطمئنم اينا عروسي نميگيرن !! بس كه فلانن ! بس كه ......
حالا خود دختره فقط يه عقد كنون گرفته و شوهرش بهش گفته عروسي نگيريم جاش ماه عسل بريم خارج ! دختره هم مجبور شده قبول كنه !
اما همون پسري كه اين دختر مسخره اش ميكرد الان داره واسه عروسيش آماده ميشه !!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 10:7  به قلم  .: *نگار* :.  | 

قسمت آخر !

آخراي قسمت 13 ملكه برفي ، پسره به دختره گفت : اگه الان دستت رو بگيرم ديگه هيچ وقت ولش نميكنم ... راه سختي در پيش داريم و .... حالا ميذاري دستت رو بگيرم ؟ دختره هم با سر اشاره كرد آره و دست همو گرفتن و اين قسمت تموم شد ...
به مامانم گفتم : اين بايد قسمت آخر ميشد ديگه ! همه چي به خوبي و خوشي تموم ميشد و اينا هم به هم ميرسيدن ديگه !
مامانم هم خنديد ...

حالا فقط 3 قسمت ديگه مونده ... حدس ميزنم دختره بميره و اينا نتونن به هم برسن :( دوس ندارم آخر فيلمه غم انگيز ناك باشه :(
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 تیر1388ساعت 14:7  به قلم  .: *نگار* :.  | 

10 تايي ...
سلام ...!

1. همچنان سريال كره اي ميبينم نیشخند! قسمت 9 ملكه برفي هستم ... دوسش دارم ...

2. به غير از سريال كره اي هيچ سريالي هم نميبينم ! دهه زبان!

3. ديدين گفتم مساحي رو كم ميشم ناراحت! 16 شدم ناراحت!

4. اون درسه بود كه گفتم ترم پيش 29 نفر ازش افتادن و امتحانش با ميكروب تو يه روز بود (مناطق حفاظت شده) رو هم 18.5 شدم ناراحت...

5. حالا فقط مونده نمره آزمايشگاه شيمي و هوا و اقليم بياد ... هوا اقليمم زياد خوب ندادم ناراحت... تازه من 2 واحد تئوري شيمي رو 20 شدم ، اين 20 ضرب در 2 ميشه و با نمره آزمايشگاه جمع ميشه و تقسيم بر 3 ميشه و بعدش مياد تو كارنامه ... فك كنم آزمايشگاه بهم كم بده ناراحت...

6. تا الان معدلم 18.73 ميشه ... ديدين گفتم مساحي كه بياد يهو معدلمو ميكشه پايين ناراحتناراحت! اونم نه يه ذره 2 ذره ! اين همه !!

7. فك نكنم رتبه اول بشم ناراحت... شايدم بشم ... نميدونم ...

8. عمو سهيل از شيريني دور شدين whistling...

9. دپرس شدم امروز ناراحت...

10. همينا ديگه ...
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت 21:25  به قلم  .: *نگار* :.  | 

عنوان ندارد
سلام ...!

* اگه گفتيد چرا زياد نميام نت whistling؟؟ خب معلومه ديگه ! دوباره شروع كردم به ديدن سريال هاي كره اي خنده، الان دارم "ملكه برفي" رو ميبينم نیشخند، حالا چند قسمت ديگه كه ببينم ميام راجع بهش حرف ميزنم نیشخند

* ديروز به مامانم گفتم بريم مانتو بخريم ، تو هر مغازه كه من ميرفتيم مانتو سايز من نداشت ، يعني اكثر مدلاي قشنگ ، كوچيكترين سايزاشون هم واسه من يه كم گشاد بودن ! منم كه از لباس گشاد متنفرم ، فقط يكي 2 تا مانتو اندازم بودن كه هم خيلي ساده بودن و هم خيلي بلند ! منم خوشم نيومد و آخرش هيچي نتونستم بخرم ناراحت! اما مامانم 3 تا مانتو خريد نیشخند، خوش به حالش راحت مانتو گيرش اومد ، اين لاغري زيادي هم دردسريه ها ! هميشه تو خريد مانتو و شلوار مشكل داشتم ناراحت! كفشم به زور گيرم مياد ! ايش !

* امروز نمره ي عكس هاي هوايي اومد ، اينم 20 شدم نیشخند، نازنين ميگه تو خجالت نميكشي هي 20 ميگيري ؟ بابا مثلا دانشجويي ها خنده!!!

* چرا نمره مساحي نمياد نگران؟؟؟ دارم از استرس اون دق ميكنم ! اگه نيفتاده باشم عمرا نمره ام بالاتر از 11-12 شده باشه !! حيف اين همه 20 ! نمره مساحي كه بياد معدلمو يهو ميكشه پايين ناراحت، چند بار رفتيم كه با رئيس دانشگاه راجع بهش حرف بزنيم و بگيم حد اقل نمره ها رو بذارن رو نمودار ! اما رئيس كوفتي اين دانشگاه ما هيچ وقت تشريف نداشت کلافه!!!

* ديشب ميز آيينه و كشو اولي دراورم رو مرتب كردم ! انقدر بهم ريخته بودن كه وقتي ميديدم خودم حالم بد ميشد نیشخند!! يه طبقه از كمدمو هم مرتب كردم ، حالا امروز اگه حال داشته باشم بايد اون يكي طبقه رو هم مرتب كنم (2 طبقه از كمدم دفتر كتابامه و فقط اين 2 طبقه رو خيلي بهم ميريزم !) بعدشم بايد برم سراغ كشو ها و كمد لباسام نگران!

* چرا جديدا انقدر دير به دير آپ ميكنيد منتظر ؟؟ بچه هاي بد زبان نكنه شماها هم دارين سريال كره اي ميبينيد ؟؟؟ قهقهه
+ نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 15:41  به قلم  .: *نگار* :.  | 

نفس ميكشيم !
سلامممممممم ...!

بالاخره امتحانام تموم شدن و از ديروز تاحالا دارم نفس ميكشم هورا ، ديروز همش گيج و خواب آلود بودم خمیازهو اصلا نتونستم بيام آپ كنم ... آخه واسه آخرين امتحانم فقط 2 ساعت خوابيده بودم نگران...
حالا امروزم كه اومدم آپ كنم هيچ حرف خاصي ندارم خنده! فقط همين كه امتحانام تموم شده ديگه نیشخند

پ.ن ها :
1. ميكروبيولوژي هم 20 شدم نیشخند! هنوز بقيه نمره ها نيومدن
2. امروز سعي ميكنم به جبران اين همه مدت ، واسه همه كامنت بذارمنیشخند
3. بعد از قرن ها تو پستم اسمايل گذاشتم نیشخند
4. من برم بيرون هله هوله بخرم نیشخند
5. باي باي نیشخند
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 11:3  به قلم  .: *نگار* :.  | 

دختر بد !
سلام ...!

امروز من خيلي دختر بدي بودم و اصلا درست حسابي درس نخوندم !! صبح ساعت 9 بيدار شدم كه درس بخونم ، از اتاقم رفتم بيرون ديدم مامانم داره صبحونه ميخوره ، منم رفتم واسه خودم چاي ريختم و اومدم پيش مامانم ، بعد همينجور كانالا رو عوض ميكردم ديدم "ديدار" فيلم گذاشته ، فيلم خواهران غريب :دي !! اولِ اولشم بود :دي ! منم به ياد دوران كودكيم نشستم فيلمه رو ديدم و كلي ياد بچگي هام افتادم :دي ! مخصوصا با آهنگاش ... يادمه نوارش رو خريده بودم اما نميدونم چرا گم و گور شد :)) !
خلاصه تا ساعت 11 اونو ديدم ، بعدش اومدم تا 12:30 درس خوندم ، يه دور كل جزوه ام رو خوندم و نمونه سوالايي كه استاد داده بود رو حل كردم ، بعدش رفتم ناهار خوردم و ظهرم اومدم نت و بعدشم به زور خودمو مجبور كردم بشينم درس امتحان چهارشنبه رو بخونم ، 1 ساعت هم اونو خوندم اما بعدش خسته شدم و رفتم حموم ، بعدش باز يه كم اومدم نت و يهو بهم الهام شد كه نمره اومده :دي ! رفتم سايت دانشگاه و ديدم بعله ! نمره رسم فني من و انديشه ي شيوا اينا اومده ، رسم فني 19.5 شدم :ديييييييييي ولي استادمون خيلي بدجنسه كه بهم 20 نداده ! چون از اول ترم اين همه براش مشق برده بودم و اكثر مواقع 10 از 10 شده بودم و گاهي هم 9 از 10 ! اگه بهم 20 ميداد نميمرد !! :| بعدشم تلفن زدم به شيوا و نازنين و نمره انديشه ي اونا رو هم گفتم و بعدش يه كم رفتم تي وي ديدم و الانم كه اومدم نت !
ميدونم فردا پدرم در مياد و احتمالا مجبور ميشم كل شب رو بيدار بمونم و درس بخونم ! اما هر كار كردم امروز حوصله ام نگرفت بشينم درس چهارشنبه رو بخونم ! تازه درس فردا رو هم يه دور خوندم فقط و الان بايد برم يه دور ديگه بخونم تا خيالم راحت شه ! اما حوصله اين كارم ندارم ! آخه امتحان فردا خيلي راحته ... ولي ميترسم از آسوني خرابش كنم و نمره ام كم شه ! :دي

همينا ديگه ! نميدونم چرا من تو امتحانا انقدر حرف ميزنم ؟ :))
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 19:40  به قلم  .: *نگار* :.  | 

نگار خسته ميشود !
سلام سلام ...!

من يك عدد نگار خسته‌ي گشنه‌ي خوابالو ميباشم كه از ساعت 3 بيدار شدم درسيدم (يعني درس خوندم ديگه !) و بعدم رفتم 2 تا امتحان دادم ! امتحانام خيلي خوب نبود اما بد هم نبود ، اگه استادا خوب نمره بدن خوب ميشم ... تازشم استاد شيمي آلي رو ديديم و ازش نمره هامون رو پرسيديم ، 3 تامون (من و شيوا و نازنين) 20 شديم ، هوراااا :دي اما هنوز هيچ نمره اي رو تو سايت نزدن ...

فقط 2 تا امتحان ديگه مونده ، سه شنبه و چهار شنبه ... امروز كه دارم از خستگي تلف ميشم و فكر نكنم درس بخونم ! اما فردا بايد حسابي بدرسم و اگه شد امتحان چهارشنبه رو هم يه ذره بخونم ! آخه 90 صفحه جزوه ي تاحالا خونده نشده رو كه نميتونم تو نصف روز تموم كنم !! تازه آخرين امتحانم ساعت 8 صبحه ! حالا همه آسونا و اونا كه وقتاشون زياد بود ساعت 12:30 بودنا !! اين آخري كه اصلا وقت نداره 8 صبحه ! :|

خيلي خستمه ... برم ناهار بخورم و بخوابم ....
+ نوشته شده در  یکشنبه 7 تیر1388ساعت 12:38  به قلم  .: *نگار* :.  | 


ساعت 8 كه ميشه مغز من تعطيل ميشه و ديگه نميتونم درس بخونم !! با اينكه هيچ كدوم از درسامو خوب بلد نيستم اما ديگه بي خيال شدم تا صبح زود بيدار شم و يه دور ديگه بخونمشون ...
اولين بارم نيست كه 2 تا امتحان تو يه روز دارم ! اما اولين باره كه 2 تا امتحان حفظي تو يه روز دارم !! ترم اول فيزيك و جانور شناسي تو يه روز بود ، فيزيك مساله بود ، اونو خوندم تموم شد و بعدش تمام وقتم واسه جانور شناسي بود ... ترم 3 هم آمار و درختان و درختچه ها تو يه روز بودن ، آمار مساله بود و باز اونو اول خوندم تموم شد و بعد درختان خوندم ... اما حالا 2 تا درس حفظي تو يه روز دارم !! تا ميومدم ميكروب بخونم فكرم ميرفت سمت مناطق و استرس اونو ميگرفتم ! تا مناطق ميخونم ياد انواع باكتري ها ميفتادم و فكرم ميرفت سمت اينكه فلان باكتري گرم مثبت بود يا گرم منفي ؟!!!
ظهر انقدر اعصابم خورد شده بود كه به مامانم گفتم ميخوام بشينم گريه كنم !! مامانم گفت : من كه ميدونم اعصابت از يه جا ديگه خورده و مرضت اينه بشيني گريه كني !!!! مامان چه خوب منو ميشناسه و فهميده اعصابم از چي خورده ! گفت به خاطر همونم هست نميتوني درست درس بخوني و هي ميگي نميتونم حفظ كنم !!! گفتم آره و بغض كردم :(  بعد واسه اينكه گريه نكنم زودي رفتم به صورتم آب زدم ... بعد باز اومدم سر درسم ... اما آخرش هيچ كدوم از درسا رو نتونستم درست حسابي حفظ كنم و اميدوارم نمره ام زياد كم نشه ... :(


پ.ن : دپسردگي مزمن گرفتم دوباره !! :(
پ.ن : هنوز هيچ نمره اي نيومده ! ترم پيش نمره ها خيلي زود زود ميومدن ! اما اين ترم ...
پ.ن : ديروز اصلا نت نيومدم ، امروزم فقط همين الان اومدم ، هنوز به كامنتا پست قبلي جواب ندادم ، فردا ميام جواب ميدم ، ببخشيد ...

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 20:23  به قلم  .: *نگار* :.  | 

امتحان مساحي !
سلام ...!

صبح ساعت 5:30 موبايلم زنگ زد ، طبق معمول دوباره تنظيمش كردم رو 6 و گرفتم خوابيدم !!! 6 باز زنگ زد ، با اينكه داشتم از خواب ميمردم اما چون كلي درس داشتم بيدار شدم ، رفتم صورتم رو شستم و اومدم رو تخت و شروع كردم به درسيدن !
ساعت يه ربع به 7 از مدرسه نزديك خونه مون صدا اومد كه يكي با ميكروفون گفت ، داوطلباي عزيز سريع تر بياين داخل ، فهميدم اينجا هم حوزه ي كنكوره ، يه دفعه ياد سال كنكورم افتادم و كلي استرس گرفتم ! :)) انگار من قرار بود برم كنكور بدم :))
دوباره رو درسم متمركز شدم و تا 9 درس خوندم ، بعد ديدم مامانم بيدار شده ، رفتم صبحونه خوردم و يه ذره اومدم اينترنت ، بعد دوباره يه ذره جزوه ام رو ورق زدم و ساعت 11 از خونه اومدم بيرون ... قبل امتحانم يه ذره جاهاي مهم جزوه رو با شيوا و نازنين مرور كرديم و رفتيم سر كلاس ... ورقا رو دادن ، چشمتون روز بد نبينه !!! سوالا رو ديدم رنگم پريد !!! مرتيكه .......... (هر چي دوس دارين ميتونين اينجا بذارين) ورداشته بود يه عالمه سوالاي طولاني و سختتتتتتتتتتتتت داده بود ، هر كدوم از جوابا يه ورق آ4 ميخواست !!!! ورق اضافه هم بهمون نميدادن !! بعد تازه واسه تمام سوالا نوشته بود با رسم شكل !!!! بعد يه سوال مساحي داده بود ، يه صفحه و نيم جواب اون ميشد !!! يه جدولي هم تو جزوه داريم ، من پيش خودم فكر ميكردم فوقش اگه از اين بخواد سوال بده ، جدول رو ميده و 3-4 تا خونه اش رو خالي ميذاره ديگه ! جدول به اين گندگي رو نميده كه !!! اما تو سوال آخر گفته بود اين جدوله رو رسم كنيم !!!!!!!!!!!!!!!!!!! وقت امتحانم 2 ساعت بود !!!!!
من كه 2 تا سوالم رو خالي گذاشتم ، هم بلد نبودم و هم وقت نبود روش فكر كنم ! فقط مثل ... داشتيم مينوشتيم !!! آخرشم همه مون شك داريم پاس شيم !!! درسشم 3 واحديه !!! بعد اينكه وقت تموم شد و به زور برگه ها رو از دستمون گرفتن رفتيم پيش رئيس دانشگاه شكايت كنيم !! اما دانشگاه بي صاحاب ما كي رئيس توش بوده كه حالا باشه ؟!!! آخرش دست از پا دراز تر برگشتيم اما يكشنبه حتما ميريم شكايت ! حداقل اگه هيچ كاري هم نكنن بايد نمره ها رو ببرن رو نمودار ! آخه اين چه وضعه امتحانه ؟!!!!!!!!

برگشتني هم تو راه خانوم "ع" رو ديديم (مسئول آموزش دانشكده كه بي نهاييييييييييييت مهربون و دوست داشتنيه) چون با من و شيوا هم مسيره و چندين بار تو راه ديديمش ما رو ميشناسه ، گفت بچه ها امتحان چطور بود ؟ 2 تايي گفتيم افتضاح !!! بعد يه ذره براش درد دل كرديم و آروم تر شديم :دي

بعدشم اومدم خونه ، اومدم نت ، يه كم وبلاگ خوندم و سايت و فروم رفتم و الانم اومدم آپ كنم :دي


* يه شنبه 2 تا امتحان با هم دارم !! ميكروبيولوژي و مناطق حفاظت شده ! ميكروب فك كنم آسونه اما مناطق خيلييييييييي سخته ! تازه اولين جلسه استاد گفت ترم پيش 29 نفر از اين درس افتادن !!! من امشب خيلي خستم و نميتونم درس بخونم ، به نظرتون ميرسم فردا و پس فردا اين 2 تا درس رو بخونم ؟؟ تازه جزوه ميكروبم ناقصه و 2 صفحه رو ندارم :( خيلي حيف شد ! چون ميكروب درسيه كه ميشه ازش 20 گرفت اما وقتي جزوه ام ناقصه ... :(

* انقد حرصم ميگيره همه رفتن پرشين بلاگ و واسه نوشته هاشون پسورد گذاشتن ! اين چه كاريه آخه ؟! نميگين آدم فوضول مرگ ميشه ؟!! :دييييييي

* ميخوام برم بخوابم اما ميترسم شب خوابم نبره ! نميدونم چيكار كنم ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 18:23  به قلم  .: *نگار* :.  | 

درس ! درس ! درس !
سلام ...!

* واييييييييييييييييييييييي ، خسته شدممممممممممممممممممم ، اين درس خوندن هم مصيبتيه ها !!!
20 صفحه مونده ، اينم امشب ميخونم و صبح ساعت 5-6 بيدار ميشم و اگه خوابم نبره (!!) دوره اش ميكنم ! حالا نمره ام هر چي شد مهم نيست ! واقعا خسته شدم و ديگه نميتونم درس بخونم ! مدت ها بود اينجوري يه سره نشسته بودم درس بخونم ! الان انگار كوه كندم :دي

* ديروز و امروز اصلا نه به وبلاگ ها و سايت هاي سـ ـياسـ ـي رفتم و نه كانال v o a رو نگاه كردم ، اصلا از هيچ چيز جديدي خبر ندارم (به جز اينكه ميدونم جمعه ميخوان بادكـ ـنك بازي كنن :دي) واسه همين روحيه ام خيلي بهتره و راحت تر تونستم درس بخونم ...

* فردا ، پسفردا و شنبه ، يه سري از دوستان كنكور دارن ، از جمله پرديس و سارا و سحر و خانومي و تي تاپ و فرزانه و مريم و... (ببخشيد اگه كسي اسمش جا افتاد ، از بس درس خوندم الان فقط مساحي تو ذهنمه :دي ) بچه ها ايشالا موفق بشيد و هر رشته اي ميخواين قبول شين :)

* اين روزا خيلي به وبلاگم نزديك تر شدم ! همش دوس دارم تند تند آپ كنم :دي


* اس ام اس ها قطعه ، موبايلا كه قطع نيستن !!!! ناراحتم از دستت .....
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 19:19  به قلم  .: *نگار* :.  | 

...
توضيح راجع به پست قبل :

تناقض هايي بين سايت هاي مختلف راجع به ندا وجود داره ، بعضي جاها نوشتن اون شخص پدرش بوده ، بعضي جاها نوشتن استاد دانشگاهش بوده و بعضي جاها نوشتن معلم موسيقيش بوده ...
حتي فاميليش هم هر جا يه چيزي نوشته و محل اصابت تير هم بعضي سايت ها نوشتن قلبش بوده و بعضي جاها نوشتن گردنش بوده ...
نميدونم كدوم اينا درسته اما مهم اينه ندا رفته .......

پ.ن : امتحان شيمي رو دادم ، بي نهايت سخت بود و من تمام جواب ها رو با شك نوشتم ! نميدونم درستن يا غلط ... الان بايد برم ناهار بخورم و مساحي رو شروع كنم ، احتمالا امروز و فردا نميام نت ، يا شايدم فقط بيام و كامنتام رو بخونم و اگه شد جواب بدم ...
بعضي كامنتا رو جواب دادم ، كامنت دوني اينجا رو هم ميبندم اما كامنت دوني پست قبلي بازه ... كامنت "من و تو" رو هم بخونيد و اگه شد اطلاع رساني كنيد ....

راستي ، حالمم خوبه ، نگرانم نباشيد ، دوستون دارم :*

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 تیر1388ساعت 15:11  به قلم  .: *نگار* :. 

آه ...

وقتي فهميدم اون مردي كه بالاسر اون دختر بود و داد ميزد "ندااااااا بمونننننننننن" باباش بوده ، حالم خيلي بد شد ... حتي بدتر از وقتي كه اين ويدئو رو ديدم ... فكر كن دختره جلوي باباش پر پر شد ... يه ويدئو ديگه ديدم ، واسه قبل از مرگ ندا بود ، كنار باباش بين جمعيت وايستاده بود ... ندا زنده بود ، نفس ميكشيد ، كلي شور و هيجان داشت ، اما فقط چند دقيقه بعدش ديگه ندا زنده نبود ...
جيغ هاي باباش وقتي خون از دهن و بيني ندا اومد ، قلبمو فشرده ميكنه و اشكمو در مياره ... بيچاره الان چي ميكشه ؟!
حتما صبح مامانش كلي اصرار كرده بود از خونه نره بيرون ، يا وقتي ميخواست بياد كلي سفارش كرده بود مواظب خودش باشه ... شايدم وقتي باباش باهاش رفته بود خيال مامانش راحت شده بود كه باباش كنارشه ... اما حالا باباش جواب اون مادر رو چي ميده ؟!

ميدوني جنازه ها رو تحويل خانواده ها نميدن ؟! از 5 ميليون تا 10 ميليون پول ميخوان تا جنازه ها رو بدن !!! هه ! بچه هاي نازنين مردم رو ميكشن و تازه پول هم ازشون ميگيرن !!!
ميدوني گفتن اين خانواده ها حق عزاداري ندارن ؟! گفتن فقط ميريد جنازه ها رو چال (!!) ميكنيد ميايد ! حق نداريد مجلس ختم واسه شون بگيريد !!! هه ! گل هاي مردم رو پرپر ميكنن و اجازه گريه و عزاداري هم نميدن !!!

اون يكي ويدئو هم اشكمو در آورد ... همون كه واسه شيراز بود ، به پسره تير زده بودن ، بعدش داشتن مامانش كه يه پيرزن بود رو با باتوم ميزدن !! پسره بيچاره تير خورده بود و نميتونست تكون بخوره ، همش داد ميزد ، نزنيد پيرزن رو ، نزنيدششششش .....

اگه اينا رو اينجا ننويسم كه دق ميكنم ... ديگه واسم مهم نيست وبلاگم فيـ ـلـ ـتـ ـر بشه يا نه ؟! اين همه آدم دارن جونشون رو از دست ميدن ، وبلاگ من چه ارزشي داره ؟!

پ.ن : نفهميدم چه جوري شيمي رو خوندم ... حس ميكنم هيچي بلد نيستم ... همش قيافه ندا مياد جلو چشمم ... همش تو گوشم صداي الله اكبر مياد ... همش يه دفعه اشك تو چشمام جمع ميشه و ديگه جزوه رو نميبينم ...
امتحان بعديم مساحيه (پنجشنبه) ، واي خدايا من چه جوري مساحي بخونم ؟ يعني ميرسم تو يه روز و نصفي 200 صفحه رو حفظ كنم ؟ اونم با اين اعصاب داغون ؟؟ اصلا فردا اعتـ ـصابـ ـه ... شايد امتحانامون كنسل شه ... اما دانشگاه ما خيلي بي بخاره ! عمرا امتحانا كنسل شه ...

پ.ن : سرم داره منفجر ميشه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 22:42  به قلم  .: *نگار* :.  | 


[ صفحه نخست | نوشته هاي قديمي ]

window.setTimeout( "document.getElementById ('adss').style.display='none'" ,100);