|
|
|
|
سلام ...!
¤ خاله ام حالش خوب نيست ، دكتر گفته 2 هفته بايد استراحت مطلق داشته باشه و اصلا تكون نخوره ! فعلا تبسم اينجاس ، نميدونم چرا انقدر بي حوصله شدم ، تبسمم كه يه ريززززززززز حرف ميزنه و مخ ميخوره ! اصلا حوصله اش رو ندارم ... الانم مامانم بردش پارك ...¤ سرم به شدت درد ميكنه ! امروز ظهر نخوابيدم و خيلي كلافه شدم ...¤ اين فيلم كره ايه كه دارم ميبينم (گرگ و ميش) اصلا قشنگ نيست ! كلا از فيلماي پليسي خوشم نمياد ! فعلا به زور (!!!) 7 قسمتشو ديدم (هر كي ندونه فك ميكنه چاقو گذاشتن دم گلوم و ميگن حتما بايد ببينيش ) ¤ اممممم ، 4 تا سريال كره اي ديگه هم دستمه تازه ، از اين 4 تا دوس دارم زودتر bad love رو ببينم ¤ تاريخ انتخاب واحد معلوم شد ! 16 شهريوره !! ساعت 1 نصفه شب !!!! من و شيوا و نازنين هم كه هميشه واسه ثبت نام ميريم خونه ي يكيمون و از استرس پر شدن درسا موقع انتخاب واحد انقدر جيغ جيغ ميكنيم !! اون دفعه ساعت 8 صبح بود ، اومدن خونه ي ما ، بابام كه سر كار بود ، آرشم مدرسه ، راحت با جيغ و داد و ... انتخاب واحد كرديم (آخرشم برنامه مون افتضاحححححححححح شد) حالا اين دفعه نصفه شبه و همه خوابن خب !! تازه اون كسايي كه خونه شون اينترنت ندارن بايد چيكار كنن ؟ بايد تا صبح صبر كنن و وقتي همه درسا پر شد برن كافي نت ؟!!! واقعا دانشگاه باحالي داريم !!!!!!¤ اكثر دانشگاها از اين ترم ثبت نامشون بر اساس معدل بود ، يعني معدل بالا ها زودتر از بقيه دسترسيشون به انتخاب واحد باز ميشد ! اما دانشگاه مسخره ما اين كارو نكرده و ماها كه معدلمون بالاس بايد با بقيه يكي باشيم !!!! تازه شاسم نداريم كه ! هر چي واحد خوبه به اونا ميرسه و بداش به ما !!!! ¤¤ خاكستر ؟؟ تو كي هستي ؟؟ من ميشناسمت ؟ چرا راحت باهام حرف نميزني ؟ از حرفات حس ميكنم دختري ... اگه چيزي تو دلته خب بهم بگو ... خصوصي بگو ، فقط خودم ميخونم ... باهام راحت باش ، شايد بتونم كمكت كنم ![]() + نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 20:33 به قلم .: *نگار* :.
|
وقايع اتفاقيه
سلام ...!
جمعه رفتيم بيرون ، خياطي كه بسته بود و نشد شلوارامو بدم كوتاه كنه ، اما به جاش به طور اتفاقي يه مانتو ديدم خوشم اومد ، رفتم پوشيدم ديدم سايزشم تو تنم خوبه و خريدمش ، انقد حال ميده وقتي به قصد خريد نميري بيرون و انقدر راحت يه چيزي گيرت مياد و ميتوني بخري ...شنبه از خواب بيدار شدم ديدم برق نداريم ! مامان گفت حالا كه برق نداريم و نميتوني بري پاي كامي پاشو بيا خونه تكوني !!! تا ساعت 12 ظهر همچنان برق نداشتيم ! زنگيدم بابام ، گفتم بابا صبح ميرفتي سركار برق بود ؟ گفت من 5 صبحم يه بار بيدار شدم برق نبود !!! خلاصه معلوم شد اومدن كابل برق كوچه رو دزديدن !!!! منم قرار بود عصر با دوستم برم بيرون ، اما وقتي برق نبود نه ميشد برم حموم ، نه سشوار نه ... اس ام اس دادم دوستم كه نميتونم بيام ، بعد همچنان به ايفاي نقش كوزت ادامه دادم تا ساعت 3 و خورده اي كه برق اومد ، اس ام اس زدم دوستم كه برقا اومد ، ميام ! تا شب بيرون بوديم ،خوب بود يكشنبه هم از صبح مامان گفت بيا ادامه ي خونه تكوني !! (عيد قراره بياد من خبر ندارم ؟؟؟) باز وارد نقش كوزت شديم و اين بار اتاق مامان بابامو تكونديم ! (روز قبلش حال و پذيرايي رو تكونده بوديم !) بعد دوباره من عصر قرار بود برم بيرون ! از زير ادامه ي خونه تكوني در رفتم و با دوستم رفتيم سينما ! فيلم پسر تهروني ! بدك نبود اما همچين جالبم نبود ! ولي خب انگار از فيلماي ديگه كه الان رو اكرانه بهتر بود ... خب هر چي باشه فيلم ايرانيه ديگه ! چرت و مسخره ! آخ كاش تو سينماها فيلم كره اي ميذاشتن ... خلاصه بازم تا شب بيرون بوديم و بعدم اومدم خونه ديدم مامان جونم ته چين مرغ درست كرده و كلي ذوقيدم ![]() امروزم كه مامانم رفت آرش رو مدرسه ثبت نام كنه ، آرشم نيست و من تنهام ، دختر خاله ام (تبسم كه 6 سالشه)زنگيد گفت ميخوايم بيام خونه تون ، گفتم باشه ، بعد خاله ام گوشي رو گرفت گفت حالا شايد بيايم ، ببينم اگه حال داشتم ، تبسم گير داده كه بريم خونه خاله ! گفتم باشه و قطع كردم ، بعد يهو يادم افتاد ديشب خاله ام با مامانم حرفيده بود گفته بود دندونم خيلي درد ميكنه ، هيچي نميتونم بخورم ، خيلي هم دلم سوپ ميخواد ! منم يهو محبت خواهرزادگيم گل كرد و زنگيدم خاله ام گفتم خاله برات سوپ درست ميكنم ، حتما بيا ! خب ني ني گولوي درون خاله ام دلش سوپ خواسته ديگه (الان لو دادم اون ني ني كه گفتم داره مياد واسه خاله ام هستش ) تازه از دست اين ني ني كوشولوي درون ، خاله ام نميتونه بره دندونش رو درست كنه ، چون بايد از دندونش عكس بگيره و به خاطر ني ني نميتونه ! الان رفتم سوپ رو بار گذاشتم ، فقط رشته سوپ نداريم كه اونم زنگيدم مامانم بخره ، بعدم گفتم بيام يه آپي بكنم و از وقايع اخير خبر بدم ![]() پ.ن ها : 1. چرا تاريخ ثبت نام دانشگاه ما معلوم نميشه ؟! نصف دانشگاها ثبت نام هم كردن تموم شد !!! اما واسه ما حتي تاريخش هم معلوم نيست ! !+ نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 12:24 به قلم .: *نگار* :.
|
خوبم ... سلام ...!
* خب مشكلم كه مثل هميشه سرجاشه ... اما من حالم خيلي بهتره ... مرسي از همه ي كامنتاتون و مرسي از كسايي كه اين چند روز بهم پي ام دادن و سعي كردن با حرف زدن راجع به يه موضوع شاد حالمو بهتر كنن !خوشحالم كه دوستاي به اين خوبي و مهربوني دارم ...* امروز صبح بعد از قرن ها تصميم گرفتم كمدم رو مرتب كنم (از امتحانا تصميم به اين كار داشتم ! بعد مامانم گفت برو ناهار درست كن ... منم يه غذاي من دراوردي درست كردم ، خوب شد ، يه عالمه چيز ريختم توش ![]() بعدم يه كم تلفن بازي و بهونه گيري و گريه و اينا بعدم رفتم به زور بخوابم اما خوابم نبرد ! واسه همين اومدم آپ كنم * احتمالا عصر بريم بيرون ! ديگه بعد قرن ها ميخوام شلوار جين هام رو بدم خياط كوتاه كنه ! آخه يه كم بلند بودن ، من همش با كفش پاشنه بلند ميپوشيدمشون ، حالا يه كفش تخت خريدم ، به خاطر كفش نو هم كه شده بايد برم شلوارامو كوتاه كنم ![]() * امممم ، من كيف ميخوام ، مانتو ميخوام ، يه كفش ديگه ميخوام ، اما هفته ديگه ماه رمضون مياد و نميشه رفت خريد ! الانم حوصله خريد ندارم ! نميشه اينا از آسمون واسه من بيان ؟ * بد اخلاق شدم ؟ + نوشته شده در جمعه 23 مرداد1388ساعت 16:21 به قلم .: *نگار* :.
|
زندگي تلخ ترين خواب من است ،،، خسته ام خسته از اين خواب گران ميدوني ؟
خيلي بده كه آدم نتونه دردش رو به كسي بگه ... خيلي بده كه نتونه مشكلش رو با كسي در ميون بذاره ... خيلي بده كه نتونه با كسي درد دل كنه ... خيلي بده كه تو خيابون بزنه زير گريه ... خيلي بده كه نتونه جلو هق هق گريه اش رو بگيره ... خيلي بده كه با وجود تمام تلاش هاش نتونه وضع رو تغيير بده ... خيلي بده كه كاملا نا اميد شه و باور كنه هيچي عوض نميشه ... خيلي بده كه تو خونه نتونه گريه كنه كه مبادا مامانش با ديدنش ناراحت شه ... خيلي بده كه جلو بقيه نقاب بزنه ... خيلي بده كه وانمود كنه كاملا برعكس اون چيزيه كه هست ... خيلي بده كه رنج عزيزترين كسش رو ببينه و نتونه هيچ كاري بكنه ... خيلي بده كه مجبور شه همه چي رو تو خودش بريزه ... خيلي بده كه روز به روز افسرده تر شه اما نذاره كسي بفهمه و جلو بقيه شاد باشه ... خيلي بده كه ....................... خدايا ؟ چرا صدامو نميشنوي ؟ نميبيني دارم داغون ميشم ؟ نميبيني ديگه طاقت ندارم ؟ نميبيني ديگه بريدم ! ديگه نميتونم ! خدايا خسته شدم ... ديگه نميتونم اين وضع رو تحمل كنم ... خدايا كمكم كن خواهش ميكنم كمكم كن .... پ.ن: موضوع عشق و عاشقي و اين بچه بازيا نيست ... موضوع خيلي جدي تر از ايناس ... اما نپرسيد چي شده ... من هيچي نميتونم بگم ... همونطور كه تو اين 20 سال نتونستم به كسي بگم ... فقط برام دعا كنيد ... پشت اين صورت به ظاهر شاد و خوشبخت يه دختر غمگين و شكست خوردس كه هميشه سعي داشته اين موضوع رو مخفي كنه ... فقط برام دعا كنيد .... به زودي با همون نقاب مسخره ي شاد برميگردم .......... + نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 21:16 به قلم .: *نگار* :.
|
تابستانه ... سلام ...!
محدثه يه بازي اختراع كرده و از منم دعوت كرده بازي كنم ، منم چون بچه مون ذوقش كور نشه بازي ميكنم ![]() 1) چه برنامه هایی برای تابستون داشتید ودارید؟ آخه كجاي من شبيه آدم هاي با برنامه اس ؟ ولي خداييش 2 تا برنامه واسه تابستون داشتم ، يكي اينكه برم كلاس رقص و ديگري اينكه بعد از قرن ها باز بشينم پشت فرمون و اين ترس بيخودي از رانندگي كه افتاده به جونم رو از بين ببرم كه از مهر ماشين ببرم دانشگاه ... (خاك بر سرم ! مني كه تو اولين جلسه گواهي نامه گرفتم و رانندگيم انقدر عالي بود به خاطر يه چيز مسخره ترسيدم و ديگه نشستم پشت فرمون ! ميدونم اشتباه ميكنم ، ميدونم بايد اين ترس بيخودي و مسخره رو بذارم كنار اما ......)ديدن فيلم و سريال كره اي هم كه خب برنامه نميخواست 2) کدوم برنامه ها رو انجام دادید؟ ديدن فيلم و سريال كره اي رو 3) کدوم برنامه ها رو انجام ندادید؟ خب كلاس رقص نرفتم چون مربي خوبي پيدا نكردم ! حتي 1 بارم پشت فرمون نشستم و اصلا سعي نكردم از اول رانندگي رو شروع كنم ! نميدونم چرا دلم ميخواد يكي بياد كنار دستم بشينه ... اما نه مامانم حوصله داره نه بابام ! كس ديگه اي هم نيست ... مثل بعضي ها هم از اين دوست پسرا ندارم كه هر روز بياد ديدنم و بتونم باهاش برم تمرين رانندگي ! (بيشتر كسايي كه ميشناسم رانندگي رو از دوست پسراشون ياد گرفتن ! )4) چه برنامه هایی خارج از برنامه انجام دادید و میخواید انجام بدید؟ هيچ كار مفيدي تو اين تابستون انجام ندادم ! پ.ن : هر كي دوست داشت بازي كنه :) پ.ن : ايلجيما ميبينم ... قشنگه ... ميدوستمش + نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 15:56 به قلم .: *نگار* :.
|
داستان كوتاه مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت.
دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش ساده اى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله 4 مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنيد همين کار را در فاصله 3 مترى تکرار کن. بعد در 2 مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.» آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد. بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً 2 متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار ميگم: خوراک مرغ !!! پ.ن : از همه ي دوستايي كه تولدمو تبريك گفتن ممنونم ، من يه مقدار تو حفظ كردن تاريخ تولدا خنگم ! اگه تولداتون رو يادم رفت تورو خدا ناراحت نشين
+ نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 22:35 به قلم .: *نگار* :.
|
بازي بازي ! سلام ...! پاستيل جونم منو به بازي "عادات نامتعارف" و عمو سهيل منو به بازي "5 نفر از كسايي كه دوست دارم ببينم" دعوت كردن ، منم 2تاشو بازي ميكنم ![]() عادات نامتعارف : 1. خيلي زود عصباني ميشم و اصلا نميتونم خودمو كنترل كنم ! 2. وقتي مهموني يا جايي ميريم ، اگه كسي اونجا نباشه كه من باهاش مچ باشم شديدا اخمام ميره تو هم و كاملا از حالت صورتم معلومه از اونجا خوشم نيومده ! 3. بعضي وقت ها يه حرفايي ميزنم و تيكه هايي ميندازم كه طرف مقابل بي نهايت ناراحت ميشه ! خودم هم بعدش پشيمون ميشم اما اصلا اهل معذرت خواهي نيستم ! البته با رفتارم نشون ميدم پشيمونم اما نميتونم بگم ببخشيد ! 4. جديدا خسيس شدم ! البته تو خوردن اصلا خسيس نيستما ! يعني حاضرم كل پولمو بدم هله هوله و خوراكي بخرم اما دلم نمياد واسه لباس و ... زياد پول بدم ! 5. عادات غذايي بسيار نامتعارفي دارم ! اگه از غذايي خوشم نياد يا خداي نكرده توش پياز ببينم عمرا به غذا لب نميزنم ! اصلا هم مهم نيست صاحبخونه ناراحت شه ! خب چيكار كنم ؟ خوشم نمياد ديگه ![]() 6. كلا روابط اجتماعي ضعيفي دارم و خيلي يخم ! دوس ندارم اينجوري باشم ولي خب عادت كردم ديگه ! 7. وقتي لاك ميزنم ، اگه از اين شمعي ها باشه (اينا كه راحت كنده ميشه) فوري ميكنم ، اصلا نميذارم يه روز رو دستم لاك باشه ! بعد مرض دارم ، ميرم دوباره لاك ميزنم !!! 8. اتاقم هميشه بهم ريخته اس ! حتي اگه الان پاشم مرتبش كنم ، يه ساعت بعد باز همون آش و همون كاسه اس !9. خدا نكنه هوس چيزي بكنم ! حتما بايد بخرمش يا اگه غذاس بپزم بخورم ، به هيچ وجه كوتاه نميام ! 10. وقتي دپرسم از 100 كيلومتري معلومه ! اصلا آدم خود داري نيستم ! 11. وقتي مريض ميشم انقدر آه و ناله ميكنم كه دل سنگ واسم كباب ميشه ![]() فعلا فقط همينا يادم بود ! ***
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 12:58 به قلم .: *نگار* :.
|
امپراطوري بادها سلام ...!
1. چيكار كنم خب ؟ آپم نمياد ! يعني هيچ سوژه اي واسه نوشتن ندارم ! همش تو خونه نشستم و فيلم ميبينم و بازي ميكنم و آشپزي ميكنم ! هيچ اتفاق خاصي هم نيفتاده بيام تعريف كنم خب !2. امپراطور بادها رو تموم كردم ، واقعا قشنگ بود ، جومونگ در برابر اين اصلا قشنگ نيست !! 3. اگه فكر كردين حالا ديگه سريال كره اي ندارم ببينم ، كور خوندين ، 2 تا فيلم ديگه الان دارم ، ايلجيماي و گرگ و ميش (اينم كره ايه ها) ، البته هنوز شروع نكردم ببينم 4. خسته شدم از بس اين غذاهاي تكراري رو درست كردم ، دوس دارم چند تا غذاي جديد و خوشمزه ياد بگيرم ![]() 5. ديگه حرفي ندارم خب ![]() ![]() + نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 16:59 به قلم .: *نگار* :.
|
ني ني ! سلام ...!
1. اين تراوين ما رو از كار و زندگي انداخته ! 3 روزه كه عضو شدم ! صبح كه از خواب بيدار ميشم با چشم بسته ميام پاي كامي و اول از همه صفحه تراوين رو باز ميكنم ! تا ساعت 3 شب كه به زور برم بخوابم ! خيلي باحاله ... تا الان 2 بار بهم حمله شده كه دوميش خيلي ناجور بود ! خودمم تا حالا 5 بار حمله كردم ! آي حال ميده ! آي حال ميده ! ![]() 2. يه ني ني تو راهه ، احتمالا اوايل فروردين به دنيا مياد ، الان يه ماهشه ، واي قربونشششششششششش برم مننننننننننننننننننننننننن 3. خواهر كوچولوي ني ني هم خيلي ذوق مرگه ، فقط خدا كنه وقتي ني ني به دنيا مياد حسوديش نشه ، خودش وقتي ني ني بود انقدر با نمك و توپولو بودددد كه ميديديش ميخواستي قورتش بدي ، هر جا ميرفتيم محال بود يكي ببينه و قربون صدقه اش نره ... خدا كنه اين ني ني دومي هم اينجوري باشه يه كم بچلونيمش ![]() 4. ديروز رفته بودم خريد ، واي چقدر خريد سخت شده !! لباس ها واقعا زشت و مسخره شدن ! اين چه مدل هاي مزخرفيه آخه ؟ به من پول هم بدن حاضر نميشم اون لباسا رو بپوشم !!!5. امپراطور باها ميبينم همچنان ![]() + نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 11:49 به قلم .: *نگار* :.
|
سفرنامه (2) سلام ...!
شدم عين اين خانوماي خونه دار ، عصري رفتم خريد ، بعد اومدم شام درست كردم ، حالا هم اومدم اينجا كه ادامه ي سفر نامه ام رو بنويسم :***
يكشنبه شب دايي و بابابزرگم اومدن ، دو شنبه هم داييم رفت دو تا قايق واسه عصر كرايه كرد ، منم به ياد اون سال كه وسط دريا پريدم تو آب لباس برداشتم (من بميرم حاضر نميشم اون جلو هاي دريا حتي پامم تو آب بزنم ! چه برسه به اينكه برم تو آب ! اما وسط دريا واقعا تميزه و كيف ميده ***
+ نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 21:33 به قلم .: *نگار* :.
|
سفر نامه (1)
سلام ...!
من چرا انقدر تنبل شدم آخه ! ) شيوا زنگ زد گفت داريم ميريم لباس بخريم ، گفتم بياين منم ببرين ! با اونا رفتم خريد ، لباس مجلسي ميخواستن بخرن ، منم اون وسط مسطا يه شال خريدم ... ساعت 10 رسيدم خونه و تا 11 يه قسمت ديگه از سريال كره اي عزيزم رو ديدم ، بعدم رستگاران و بعدم لالا ... امروزم تا 12:30 خواب بودم ، واقعا اين كار از من بعيده ! ولي خب چه كنم كه حسابي تنبل شدم ...سفر نامه ام طولاني ميشه ، واسه همين تيكه تيكه ميذارم رو وبلاگ ... ***
***
+ نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت 14:14 به قلم .: *نگار* :.
|
[ صفحه نخست | نوشته هاي قديمي ] |
امكانات
پروفايل منمعرفي نامه
سلام...!
من نگارم ، متولد 16مرداد خوش اومدي وقتي كوچولو بودم
همسايه ها
پشتيباني وبلاگ
POWERED BY
BLOGFA.COM |