تبليغاتX
ღ*فانا*ღ
   

 

 

 

 

سلام ...!

¤ خاله ام حالش خوب نيست ، دكتر گفته 2 هفته بايد استراحت مطلق داشته باشه و اصلا تكون نخوره نگران! فعلا تبسم اينجاس ، نميدونم چرا انقدر بي حوصله شدم ، تبسمم كه يه ريززززززززز حرف ميزنه و مخ ميخورهنگران ! اصلا حوصله اش رو ندارم ... الانم مامانم بردش پارك ...

¤ سرم به شدت درد ميكنه ! امروز ظهر نخوابيدم و خيلي كلافه شدم نگران...

¤ اين فيلم كره ايه كه دارم ميبينم (گرگ و ميش) اصلا قشنگ نيست ! كلا از فيلماي پليسي خوشم نمياد ! فعلا به زور (!!!) 7 قسمتشو ديدم (هر كي ندونه فك ميكنه چاقو گذاشتن دم گلوم و ميگن حتما بايد ببينيشنیشخند )

¤ اممممم ، 4 تا سريال كره اي ديگه هم دستمه تازه نیشخند، از اين 4 تا دوس دارم زودتر bad love رو ببينم

¤ تاريخ انتخاب واحد معلوم شد ! 16 شهريوره !! ساعت 1 نصفه شب !!!! من و شيوا و نازنين هم كه هميشه واسه ثبت نام ميريم خونه ي يكيمون و از استرس پر شدن درسا موقع انتخاب واحد انقدر جيغ جيغ ميكنيم نیشخند!! اون دفعه ساعت 8 صبح بود ، اومدن خونه ي ما ، بابام كه سر كار بود ، آرشم مدرسه ، راحت با جيغ و داد و ... انتخاب واحد كرديم (آخرشم برنامه مون افتضاحححححححححح شد) حالا اين دفعه نصفه شبه و همه خوابن خب !! تازه اون كسايي كه خونه شون اينترنت ندارن بايد چيكار كنن ؟ بايد تا صبح صبر كنن و وقتي همه درسا پر شد برن كافي نت ؟!!! واقعا دانشگاه باحالي داريم زبان!!!!!!

¤ اكثر دانشگاها از اين ترم ثبت نامشون بر اساس معدل بود ، يعني معدل بالا ها زودتر از بقيه دسترسيشون به انتخاب واحد باز ميشد ! اما دانشگاه مسخره ما اين كارو نكرده و ماها كه معدلمون بالاس بايد با بقيه يكي باشيم زبان!!!! تازه شاسم نداريم كه ! هر چي واحد خوبه به اونا ميرسه و بداش به ما زبان!!!!


¤¤ خاكستر ؟؟ تو كي هستي ؟؟ من ميشناسمت ؟ چرا راحت باهام حرف نميزني ؟ از حرفات حس ميكنم دختري ... اگه چيزي تو دلته خب بهم بگو ... خصوصي بگو ، فقط خودم ميخونم ... باهام راحت باش ، شايد بتونم كمكت كنم لبخند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 20:33  به قلم  .: *نگار* :.  | 

وقايع اتفاقيه
سلام ...!

جمعه رفتيم بيرون ، خياطي كه بسته بود و نشد شلوارامو بدم كوتاه كنه ، اما به جاش به طور اتفاقي يه مانتو ديدم خوشم اومد هورا، رفتم پوشيدم ديدم سايزشم تو تنم خوبه و خريدمش نیشخند، انقد حال ميده وقتي به قصد خريد نميري بيرون و انقدر راحت يه چيزي گيرت مياد و ميتوني بخري از خود راضی...

شنبه از خواب بيدار شدم ديدم برق نداريم ! مامان گفت حالا كه برق نداريم و نميتوني بري پاي كامي پاشو بيا خونه تكوني هیپنوتیزم !!! تا ساعت 12 ظهر همچنان برق نداشتيم ! زنگيدم بابام ، گفتم بابا صبح ميرفتي سركار برق بود ؟ گفت من 5 صبحم يه بار بيدار شدم برق نبود !!! خلاصه معلوم شد اومدن كابل برق كوچه رو دزديدن تعجب!!!! منم قرار بود عصر با دوستم برم بيرون ، اما وقتي برق نبود نه ميشد برم حموم ، نه سشوار نه ... اس ام اس دادم دوستم كه نميتونم بيام ، بعد همچنان به ايفاي نقش كوزت ادامه دادم تا ساعت 3 و خورده اي كه برق اومد ، اس ام اس زدم دوستم كه برقا اومد ، ميام نیشخند! تا شب بيرون بوديم ،‌خوب بود زبان

يكشنبه هم از صبح مامان گفت بيا ادامه ي خونه تكوني !! (عيد قراره بياد من خبر ندارم نیشخند؟؟؟) باز وارد نقش كوزت شديم و اين بار اتاق مامان بابامو تكونديم ! (روز قبلش حال و پذيرايي رو تكونده بوديم نیشخند!) بعد دوباره من عصر قرار بود برم بيرون ! از زير ادامه ي خونه تكوني در رفتم و با دوستم رفتيم سينما ! فيلم پسر تهروني ! بدك نبود اما همچين جالبم نبود ! ولي خب انگار از فيلماي ديگه كه الان رو اكرانه بهتر بود ... خب هر چي باشه فيلم ايرانيه ديگه ! چرت و مسخره زبان! آخ كاش تو سينماها فيلم كره اي ميذاشتن نیشخند... خلاصه بازم تا شب بيرون بوديم و بعدم اومدم خونه ديدم مامان جونم ته چين مرغ درست كرده و كلي ذوقيدم نیشخند

امروزم كه مامانم رفت آرش رو مدرسه ثبت نام كنه ، آرشم نيست و من تنهام ، دختر خاله ام (تبسم كه 6 سالشه)زنگيد گفت ميخوايم بيام خونه تون ، گفتم باشه ، بعد خاله ام گوشي رو گرفت گفت حالا شايد بيايم ، ببينم اگه حال داشتم ، تبسم گير داده كه بريم خونه خاله ! گفتم باشه و قطع كردم ، بعد يهو يادم افتاد ديشب خاله ام با مامانم حرفيده بود گفته بود دندونم خيلي درد ميكنه ، هيچي نميتونم بخورم ، خيلي هم دلم سوپ ميخواد ! منم يهو محبت خواهرزادگيم گل كردنیشخند و زنگيدم خاله ام گفتم خاله برات سوپ درست ميكنم ، حتما بيا ! خب ني ني گولوي درون خاله ام دلش سوپ خواسته ديگه بغل (الان لو دادم اون ني ني كه گفتم داره مياد واسه خاله ام هستشنیشخند) تازه از دست اين ني ني كوشولوي درون ، خاله ام نميتونه بره دندونش رو درست كنه ، چون بايد از دندونش عكس بگيره و به خاطر ني ني نميتونه نگران!
الان رفتم سوپ رو بار گذاشتم ، فقط رشته سوپ نداريم كه اونم زنگيدم مامانم بخره ، بعدم گفتم بيام يه آپي بكنم و از وقايع اخير خبر بدم نیشخند


پ.ن ها :
1. چرا تاريخ ثبت نام دانشگاه ما معلوم نميشه خنثی ؟! نصف دانشگاها ثبت نام هم كردن تموم شد !!! اما واسه ما حتي تاريخش هم معلوم نيست خنثی !

2. يه عالمه حس مختلف تو دلمه ، از ديشب ، يعني راستش از پريشب ، همه ي حس ها با هم قاطي شده ! عمرا بتوني دركم كني افسوس!
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 12:24  به قلم  .: *نگار* :.  | 

خوبم ...
سلام ...!

* خب مشكلم كه مثل هميشه سرجاشه چشم ... اما من حالم خيلي بهتره لبخند... مرسي از همه ي كامنتاتون و مرسي از كسايي كه اين چند روز بهم پي ام دادن و سعي كردن با حرف زدن راجع به يه موضوع شاد حالمو بهتر كنن لبخند!
خوشحالم كه دوستاي به اين خوبي و مهربوني دارم بغل...

* امروز صبح بعد از قرن ها تصميم گرفتم كمدم رو مرتب كنم (از امتحانا تصميم به اين كار داشتم whistling !!) جزوه ها ترم 4 رو مرتب كردم و گذاشتم پيش جزوه ها قديمي و يه سري كتاب و جزوه ي بيخودم انداختم دور ... يه كم كه مرتب شد فوري خسته شدم و گفتم بسه ديگه نیشخند! بعد مامانم گفت برو ناهار درست كن ... منم يه غذاي من دراوردي درست كردم نیشخند، خوب شد ، يه عالمه چيز ريختم توش نیشخند
بعدم يه كم تلفن بازي و بهونه گيري و گريه و اينا whistling
بعدم رفتم به زور بخوابم اما خوابم نبرد ! واسه همين اومدم آپ كنم

* احتمالا عصر بريم بيرون ! ديگه بعد قرن ها ميخوام شلوار جين هام رو بدم خياط كوتاه كنه نیشخند! آخه يه كم بلند بودن ، من همش با كفش پاشنه بلند ميپوشيدمشون ، حالا يه كفش تخت خريدم ، به خاطر كفش نو هم كه شده بايد برم شلوارامو كوتاه كنم خنده

* امممم ، من كيف ميخوام ، مانتو ميخوام ، يه كفش ديگه ميخوام ، اما هفته ديگه ماه رمضون مياد و نميشه رفت خريد نگران ! الانم حوصله خريد ندارم ! نميشه اينا از آسمون واسه من بياننیشخند ؟

* بد اخلاق شدم سوال؟

+ نوشته شده در  جمعه 23 مرداد1388ساعت 16:21  به قلم  .: *نگار* :.  | 

زندگي تلخ ترين خواب من است ،،، خسته ام خسته از اين خواب گران
ميدوني ؟
خيلي بده كه آدم نتونه دردش رو به كسي بگه ...
خيلي بده كه نتونه مشكلش رو با كسي در ميون بذاره ...
خيلي بده كه نتونه با كسي درد دل كنه ...
خيلي بده كه تو خيابون بزنه زير گريه ...
خيلي بده كه نتونه جلو هق هق گريه اش رو بگيره ...
خيلي بده كه با وجود تمام تلاش هاش نتونه وضع رو تغيير بده ...
خيلي بده كه كاملا نا اميد شه و باور كنه هيچي عوض نميشه ...
خيلي بده كه تو خونه نتونه گريه كنه كه مبادا مامانش با ديدنش ناراحت شه ...
خيلي بده كه جلو بقيه نقاب بزنه ...
خيلي بده كه وانمود كنه كاملا برعكس اون چيزيه كه هست ...
خيلي بده كه رنج عزيزترين كسش رو ببينه و نتونه هيچ كاري بكنه ...
خيلي بده كه مجبور شه همه چي رو تو خودش بريزه ...
خيلي بده كه روز به روز افسرده تر شه اما نذاره كسي بفهمه و جلو بقيه شاد باشه ...
خيلي بده كه .......................

خدايا ؟
چرا صدامو نميشنوي ؟ نميبيني دارم داغون ميشم ؟ نميبيني ديگه طاقت ندارم ؟ نميبيني ديگه بريدم ! ديگه نميتونم !
خدايا خسته شدم ... ديگه نميتونم اين وضع رو تحمل كنم ...
خدايا كمكم كن
خواهش ميكنم كمكم كن ....


پ.ن: موضوع عشق و عاشقي و اين بچه بازيا نيست ... موضوع خيلي جدي تر از ايناس ... اما نپرسيد چي شده ... من هيچي نميتونم بگم ... همونطور كه تو اين 20 سال نتونستم به كسي بگم ... فقط برام دعا كنيد ... پشت اين صورت به ظاهر شاد و خوشبخت يه دختر غمگين و شكست خوردس كه هميشه سعي داشته اين موضوع رو مخفي كنه ... فقط برام دعا كنيد .... به زودي با همون نقاب مسخره ي شاد برميگردم ..........

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 21:16  به قلم  .: *نگار* :.  | 

تابستانه ...
سلام ...!

محدثه يه بازي اختراع كرده و از منم دعوت كرده بازي كنم ، منم چون بچه مون ذوقش كور نشه بازي ميكنم نیشخند

1)  چه برنامه هایی برای تابستون داشتید ودارید؟

آخه كجاي من شبيه آدم هاي با برنامه اس خنده ؟ ولي خداييش 2 تا برنامه واسه تابستون داشتم ، يكي اينكه برم كلاس رقص و ديگري اينكه بعد از قرن ها باز بشينم پشت فرمون و اين ترس بيخودي از رانندگي كه افتاده به جونم رو از بين ببرم كه از مهر ماشين ببرم دانشگاه چشم ... (خاك بر سرم ! مني كه تو اولين جلسه گواهي نامه گرفتم و رانندگيم انقدر عالي بود به خاطر يه چيز مسخره ترسيدم و ديگه نشستم پشت فرمون گریه! ميدونم اشتباه ميكنم ، ميدونم بايد اين ترس بيخودي و مسخره رو بذارم كنار اما ناراحت......)
ديدن فيلم و سريال كره اي هم كه خب برنامه نميخواست قهقهه


2)  کدوم برنامه ها رو انجام دادید؟

ديدن فيلم و سريال كره اي رو قهقهه قهقهه


3)  کدوم برنامه ها رو انجام ندادید؟

خب كلاس رقص نرفتم چون مربي خوبي پيدا نكردم !
حتي 1 بارم پشت فرمون نشستم و اصلا سعي نكردم از اول رانندگي رو شروع كنم ! نميدونم چرا دلم ميخواد يكي بياد كنار دستم بشينه ... اما نه مامانم حوصله داره نه بابام ! كس ديگه اي هم نيست افسوس... مثل بعضي ها هم از اين دوست پسرا ندارم كه هر روز بياد ديدنم و بتونم باهاش برم تمرين رانندگي نیشخند! (بيشتر كسايي كه ميشناسم رانندگي رو از دوست پسراشون ياد گرفتن نیشخند! )


4)  چه برنامه هایی خارج از برنامه انجام دادید و میخواید انجام بدید؟

هيچ كار مفيدي تو اين تابستون انجام ندادم نگران !


پ.ن : هر كي دوست داشت بازي كنه :)
پ.ن : ايلجيما ميبينم ... قشنگه ... ميدوستمشزبان 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 15:56  به قلم  .: *نگار* :.  | 

داستان كوتاه
مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است. به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد. بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت.
دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است آزمايش ساده اى وجود دارد.
اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله 4 مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو.
اگر نشنيد همين کار را در فاصله 3 مترى تکرار کن. بعد در 2 مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.»
آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود.
مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟ جوابى نشنيد.
بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟
باز هم پاسخى نيامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً 2 متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزيزم شام چى داريم؟ باز هم جوابى نشنيد.
باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد.
اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟
زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار ميگم: خوراک مرغ !!!


پ.ن : از همه ي دوستايي كه تولدمو تبريك گفتن ممنونم قلب، من يه مقدار تو حفظ كردن تاريخ تولدا خنگم نگران! اگه تولداتون رو يادم رفت تورو خدا ناراحت نشين نیشخند

+ نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت 22:35  به قلم  .: *نگار* :.  | 

بازي بازي !

سلام ...!

پاستيل جونم منو به بازي "عادات نامتعارف" و عمو سهيل منو به بازي "5 نفر از كسايي كه دوست دارم ببينم" دعوت كردن ، منم 2تاشو بازي ميكنم نیشخند

عادات نامتعارف :

1. خيلي زود عصباني ميشم و اصلا نميتونم خودمو كنترل كنم !

2. وقتي مهموني يا جايي ميريم ، اگه كسي اونجا نباشه كه من باهاش مچ باشم شديدا اخمام ميره تو هم و كاملا از حالت صورتم معلومه از اونجا خوشم نيومده !

3. بعضي وقت ها يه حرفايي ميزنم و تيكه هايي ميندازم كه طرف مقابل بي نهايت ناراحت ميشه ! خودم هم بعدش پشيمون ميشم اما اصلا اهل معذرت خواهي نيستم ! البته با رفتارم نشون ميدم پشيمونم اما نميتونم بگم ببخشيد !

4. جديدا خسيس شدم نیشخند! البته تو خوردن اصلا خسيس نيستما ! يعني حاضرم كل پولمو بدم هله هوله و خوراكي بخرم اما دلم نمياد واسه لباس و ... زياد پول بدم !

5. عادات غذايي بسيار نامتعارفي دارم ! اگه از غذايي خوشم نياد يا خداي نكرده توش پياز ببينم عمرا به غذا لب نميزنم ! اصلا هم مهم نيست صاحبخونه ناراحت شه ! خب چيكار كنم ؟ خوشم نمياد ديگه نیشخند

6. كلا روابط اجتماعي ضعيفي دارم و خيلي يخم ! دوس ندارم اينجوري باشم ولي خب عادت كردم ديگه !

7. وقتي لاك ميزنم ، اگه از اين شمعي ها باشه (اينا كه راحت كنده ميشه) فوري ميكنم ، اصلا نميذارم يه روز رو دستم لاك باشه ! بعد مرض دارم ، ميرم دوباره لاك ميزنم !!!

8. اتاقم هميشه بهم ريخته اس ! حتي اگه الان پاشم مرتبش كنم ، يه ساعت بعد باز همون آش و همون كاسه اس نیشخند!

9. خدا نكنه هوس چيزي بكنم ! حتما بايد بخرمش يا اگه غذاس بپزم بخورم ، به هيچ وجه كوتاه نميام !

10. وقتي دپرسم از 100 كيلومتري معلومه ! اصلا آدم خود داري نيستم !

11. وقتي مريض ميشم انقدر آه و ناله ميكنم كه دل سنگ واسم كباب ميشه خنده

فعلا فقط همينا يادم بود !

***


حالا 5 نفر از كسايي كه دوست دارم ببينمشون ، البته من 5 تا به ذهنم نرسيد ! فقط 3 تا نوشتم !

1. شيدا (خاله كوچيكم كه فوت كرده)  ... 11 ساله كه رفته اما حتي 1 شب هم به خوابم نيومده ... خيلي دلم ميخوام خوابش رو ببينم ...

2. دختر هاي همسايه ي اون خونمون (فهميدين كدوم خونه رو ميگم ؟نیشخند) آيدا ، دل آرام ، شيما ، مهسا و حتي نازكا كه هميشه با هم دعوا ميكرديم ... همه از اون خونه رفتن و ديگه از هيشكي خبر ندارم ...

3. دوس دارم يه فرشته رو ببينم ، البته ترسناك نباشه هانیشخند ...

پ.ن : يه چيزي رو قبلا تو فروم ها و سايت هاي مختلف خونده بودم ، امروز باز تو وبلاگ ساني ديدم ، چون فردا اتفاق ميفته گفتم بگم شما هم بدونيد ! فردا 7 آگوست (هشتمين ماه ميلادي ) سال 2009 ، ساعت 12 و 34 دقيقه و 56 ثانيه ! تاريخ و ساعت ميشه : 123456789

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 12:58  به قلم  .: *نگار* :.  | 

امپراطوري بادها
سلام ...!

1.  چيكار كنم خب ؟ آپم نمياد نگران! يعني هيچ سوژه اي واسه نوشتن ندارم نگران! همش تو خونه نشستم و فيلم ميبينم و بازي ميكنم و آشپزي ميكنم نیشخند! هيچ اتفاق خاصي هم نيفتاده بيام تعريف كنم خب !

2.  امپراطور بادها رو تموم كردم ، واقعا قشنگ بود  قلب، جومونگ در برابر اين اصلا قشنگ نيست !!

3.  اگه فكر كردين حالا ديگه سريال كره اي ندارم ببينم ، كور خوندين نیشخند، 2 تا فيلم ديگه الان دارم ، ايلجيماي و گرگ و ميش (اينم كره ايه ها) ، البته هنوز شروع نكردم ببينم

4.  خسته شدم از بس اين غذاهاي تكراري رو درست كردم ، دوس دارم چند تا غذاي جديد و خوشمزه ياد بگيرم خوشمزه

5.  ديگه حرفي ندارم خب نیشخندنگران

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 16:59  به قلم  .: *نگار* :.  | 

ني ني !
سلام ...!

1.  اين تراوين ما رو از كار و زندگي انداخته نیشخند! 3 روزه كه عضو شدم ! صبح كه از خواب بيدار ميشم با چشم بسته ميام پاي كامي و اول از همه صفحه تراوين رو باز ميكنم ! تا ساعت 3 شب كه به زور برم بخوابم ! خيلي باحاله نیشخند... تا الان 2 بار بهم حمله شده كه دوميش خيلي ناجور بود نگران! خودمم تا حالا 5 بار حمله كردم ! آي حال ميده ! آي حال ميده ! خنده

2.  يه ني ني تو راهه dancing! انقدر ذوق مرگ شدم كه نگووووووو  قلب، احتمالا اوايل فروردين به دنيا مياد قلب ، الان يه ماهشه  قلب، واي قربونشششششششششش برم مننننننننننننننننننننننننن ماچ ماچ ماچ

3. خواهر كوچولوي ني ني هم خيلي ذوق مرگه نیشخند، فقط خدا كنه وقتي ني ني به دنيا مياد حسوديش نشه نگران،  خودش وقتي ني ني بود انقدر با نمك و توپولو بودددد كه ميديديش ميخواستي قورتش بدي خوشمزه ، هر جا ميرفتيم محال بود يكي ببينه و قربون صدقه اش نره ... خدا كنه اين ني ني دومي هم اينجوري باشه يه كم بچلونيمش خوشمزه نیشخند

4.  ديروز رفته بودم خريد ، واي چقدر خريد سخت شده زبان!! لباس ها واقعا زشت و مسخره شدن زبان! اين چه مدل هاي مزخرفيه آخه ؟ به من پول هم بدن حاضر نميشم اون لباسا رو بپوشم قهر !!!

5. امپراطور باها ميبينم همچنان قلب نیشخند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 11:49  به قلم  .: *نگار* :.  | 

سفرنامه (2)
سلام ...!

شدم عين اين خانوماي خونه دار نیشخند، عصري رفتم خريد ، بعد اومدم شام درست كردم ، حالا هم اومدم اينجا كه ادامه ي سفر نامه ام رو بنويسم زبان :

***


شنبه ماشين خاله كوچيكم رو به خاطر سرعت بالا گرفتن و از اونجايي كه پليس هاي شمالي بي نهايت عقده اي هستن عصبانی(هر دفعه ميريم شمال يه جرياني پيش مياد و به عقده اي بودنشون بيشتر ايمان ميارم !) ماشين رو خوابوندن و هر كاري كرديم ماشين رو پس ندادن كه ندادن ناراحت ! تا يكشنبه كه آشنا پيدا كرديم كمكمون كرد تا ماشين رو پس بدن !كلي ضد حال خورديم اما نذاشتيم بهمون بد بگذره زبان!

شبش تو بالكن داشتيم بازي ميكرديم ، من و مامانم و خاله هام و يكي از دختر خاله هام بوديم ، اون دختر خاله ام و زن داييمم جلو كولر گازي تو هال خوابيده بودن (در بالكن به هال راه داره) يه دفعه يه حشره وحشتناك اومد سمت ما ! من كه دويدم رفتم تو و در بالكن رو بستم نیشخند! دختر خاله ام هم ميخواست فرار كنه اما يه جا گير افتاده بود ، مامان و خاله هامم ريلكس نشسته بودن ! حالا اين حشره همش خودش رو ميكوبوند به سقف و در و ديوار ، دختر خاله ام جيغ ميزد خنده! منم كه جاي امن بودم (پشت شيشهنیشخند)مرده بودم از خنده قهقهه ! از صداي ما زن دايي و اون يكي دختر خاله ام از خواب پريدن ! فكر كردن يه اتفاقي افتاده ، وحشتزده ميپرسيدن چي شده ؟! (چراغ خاموش بود و من رو نميديدن) منم از زور خنده نميتونستم حرف بزنم و فقط ولو شده بودم رو زمين و ميخنديدم قهقهه ! تا دختر خاله ام چراغ رو روشن كرد و ديد ما داريم ميخنديم و اتفاقي نيفتاده ! حشره هه رفتش اما اين 2 تا ديگه نخوابيدن ، ما هم رفتيم تو و رو ميز ناهار خوري بقيه بازيمون رو ادامه داديم نیشخند!

يكشنبه شب دايي و بابابزرگم اومدن ، دو شنبه هم داييم رفت دو تا قايق واسه عصر كرايه كرد ، منم به ياد اون سال كه وسط دريا پريدم تو آب لباس برداشتم (من بميرم حاضر نميشم اون جلو هاي دريا حتي پامم تو آب بزنم ! چه برسه به اينكه برم تو آب ! اما وسط دريا واقعا تميزه و كيف ميده نیشخند!) و هي به دختر خاله هام گفتم لباس بيارين اما اونا گفتن عمرااااااااا ! محاله اون وسط بپريم تو آب ! خلاصه عصر رفتيم تو قايق و اون وسط اول دايي و زن داييم پريدن تو آب ، بعد من و خاله كوچيكم و بابا بزرگم ، دختر خاله هامم ديدن ما همه پريديم هوس كردن و با همون لباساي تنشون پريدن تو آب نیشخند، يه كم بعد دختر خاله كوچيكم (6 سالشه) هم گفت منم ميخوام بيام !! اونم جليقه نجات تنش كرديم و آورديمش تو آب ! انقدررررررررررر كيف داد اون وسط كه حد نداره ! مامانم هم ازمون فيلم گرفت ، كلي مسخره بازي در آورديم و خنديديم ... فقط بد ترين مرحله اش اين بود كه برگرديم تو قايق ! من كه انقدر احساس سنگيني ميكردم نميتونستم بيام تو قايق ! خلاصه به زور سوار قايق ها شديم و يه كم ديگه قايق سواري كرديم و رفتيم سمت ساحل ، بعد داييم ميخواست اسكي كنه ، 4 نفر هم ميتونستن تو قايقش باشن ، من و دختر خاله هام و زن داييم رفتيم تو اون قايق و داييمم 20 دقيقه اسكي كرد ، بازم كلي كيفيديم تو قايق نیشخند! و بعد اومديم خونه ...

چهار شنبه هم كه برگشتيم تهران ديگه نیشخند!

اين وسط ها كلي اتفاقا ديگه هم افتاده بود اما من تيكه ها مهمش رو نوشتم زبان...

***


پ.ن ها :
1. جوابي واسه سوال 1 پست قبلم نگرفتم ، اي كساني كه پست قبل را نخوانده ايد ، لطفا بريد پ.ن 1 پست قبلي رو بخونيد و اگه ميدونيد جواب بديد نیشخند...

2. بي خيالي هم نعمتيه ها زبان!

+ نوشته شده در  شنبه 3 مرداد1388ساعت 21:33  به قلم  .: *نگار* :.  | 

سفر نامه (1)
سلام ...!

من چرا انقدر تنبل شدم آخه whistling ؟ از همون چهارشنبه تا حالا هي ميخوام آپ كنم نميشه ! چهارشنبه كه همش بيهوش بودم ! ديروزم از صبح يه كم سريال كره اي ديدم ، بعد مامان بابام عروسي دعوت بودن (ايششششششششش ! انقد بدم مياد پشت كارت عروسي مينويسن آقا و بانو زبان! ) شيوا زنگ زد گفت داريم ميريم لباس بخريم ، گفتم بياين منم ببرين ! با اونا رفتم خريد ، لباس مجلسي ميخواستن بخرن ، منم اون وسط مسطا يه شال خريدم نیشخند... ساعت 10 رسيدم خونه و تا 11 يه قسمت ديگه از سريال كره اي عزيزم رو ديدم نیشخند، بعدم رستگاران و بعدم لالا ... امروزم تا 12:30 خواب بودم ، واقعا اين كار از من بعيده نیشخند! ولي خب چه كنم كه حسابي تنبل شدم ...
سفر نامه ام طولاني ميشه ، واسه همين تيكه تيكه ميذارم رو وبلاگ ...

***


چهارشنبه صبح زود راه افتاديم به سمت شمال ، چون زنونه رفته بوديم بي نهايت خوش گذشت نیشخند! (بيچاره باباها خنده) شب ها تا ساعت 3-4 صبح بيدار ميمونديم و بازي ميكرديم و صبح ها هم دختر خاله ها و خاله كوچيكم و زن داييم ميرفتن دريا ، اما من نميرفتم ! چون هم از قرتي بازي ها بدم مياد (اين كه سياه سوخته بشم نیشخند!) و هم اينكه پوست من سفيد و خيلي خيلي نازكه و اگه تو آفتاب باشم ميسوزه و كباب ميشم ! عمرا برنزه نميشم ! واسه همين اون ساعت ها من ميموندم خونه و سريال كره اي ميديدم نیشخند(امپراطور بادها رو شروع كردم) بعد از ظهرا هم همه ميرفتيم بيرون ...

پنج شنبه شب نشسته بوديم تو بالكن ويلا و حرف ميزديم ،‌يهو نميدونم چي شد كه بحث به جن و روح كشيده شد !! يه دفعه باد زد و موهاي زن داييم ريخت تو صورتش و يهو جيغغغغغغغ زد ! ما هم از همه جا بي خبر از جيغ اون ، جيغ زديم نیشخند!! بعد كه فهميديم موهاش بوده انقدر خنديديم قهقهه، خيلي شب باحالي بود ! تا موقع خواب هي يه چيزي ميشد فكر ميكرديم جن اومده قهقهه!!

جمعه از صبح رفتيم نمك آبرود و تله كابين سوار شديم ، اون بالا كه بوديم برق تله كابين رفت ! من كه داشتم از ترس ميمردمممممممممم استرس، بعدشم كه برقش اومد اول يه كم اون بالا تاب خورديم تا دوباره راه افتاد ! ديگه رسما من قبض روح شده بودم تا رسيديم بالا و پياده شديم استرس! يه چند ساعتي اون بالا بوديم و ناهار خورديم كه يه دفعه از بلند گو اعلام كردن مسافران محترم به ساعت ها توجه داشته باشين ! زمان بالا موندن فقط 1 ساعته و اگه بيشتر بمونيد دوباره بايد بليط تهيه كنيد !! (بليطش نفري 8 هزار تومن بود) بعد اين حرف كل ملت رفتن سمت تله كابين تا برن پايين و دوباره 8 تومن ندن نیشخند! خيلي خنده دار شده بود ! تو صف برگشت كه بوديم بليط ها رو از خاله ام گرفتم و ديدم اصلا ساعت نداشت روش و سرمون رو كلاه گذاشن و بيخودي اومديم بريم پايين خنده!

شب جمعه نشسته بوديم و داشتيم بازي ميكرديم ، يه دفعه يه بوي خوبي اومد ! مامانم گفت بوي چيه ؟ دختر خاله ام گفت : هيچي ! جنه عطر زد قهقهه!! ديگه مرده بوديم از خنده قهقهه! (بوي يه كرم بود كه زن داييم داشت ميزد :دي)

***


پ.ن ها :
1. بچه ها كسي از GPRS همراه اول استفاده كرده ؟ هزينه فعال سازيش چقدره ؟ بعد اگه فعال كنيم و استفاده نكنيمم هر ماه بايد پول بديم ؟ بعد اون وقت اصلا به درد ميخوره كه برم فعالش كنم ؟ اين به صرفه تره يا برم يه ايرانسل بخرم و در مواقع لزوم از GPRS اون استفاده كنم ؟؟

2. خودم ميدونم وبلاگم بي محتواس ! قرارم نيست محتواي خاصي داشته باشه ! جاييش ننوشتم علمي يا آموزشي ! چهارچوب اين وبلاگ خاطره نويسيه ! و خاطره هم مسلما محتواي آموزشي يا ... نداره !! شما هم اگه دنبال وبلاگ پر محتوا هستي ميتوني اينجا رو ببندي و بري جاي ديگه ...

3. عصباني نبودما ! اما اين چندمين باره كه با همچين كامنت هايي مواجه ميشم !‌ديگه ديدم بايد جواب بدم !

4. گوگل ريدرم 170 پست نخونده برام گذاشته بود ! كم كم دارم پست هاتون رو ميخونم ، سعي ميكنم كامنت هم بذارم ... يه كم طول ميكشه ديگه ...

5. معدلم 18.76 شد آخر ! 2 تا نمره مونده بود كه يكيش 20 شدم و اون يكي 18.5 ... رتبه ام ترم ديگه معلوم ميشه !

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 14:14  به قلم  .: *نگار* :.  | 


[ صفحه نخست | نوشته هاي قديمي ]

window.setTimeout( "document.getElementById ('adss').style.display='none'" ,100);