تبليغاتX
ღ*فانا*ღ
   

 

 

 

 

اول مهر
سلام ...!

* خيلي وقته آپ نكردم اصلا نميدونم الان چي بايد بنويسم نیشخند

* اول از همه بگم مشكل بي اشتهاييم تقريبا حل شد ، فكر كنم مشكل از اين بود كه زياد شير ميخوردم ، بعد شير كه ميخوردم ديگه نميتونستم هيچي بخورم !! الان سعي ميكنم فقط آخر شب شير بخورم ... البته الانم خيلي كم غذا شدم ولي به هر حال ميخورم ...

* از بس راجع به اين هايپر استاد شنيده بودم خيلي دلم ميخواست برم ببينم چه جوريه نیشخند! اون روز رفتيم به حدي شلوغ بود كه هنوز پامو توش نذاشته بودم به مامانم گفتم برگرديم نیشخند!! اصلا نميشد رفت توش ، منم كه از جاهاي شلوغ بدم مياد ... هر كي يه سبد برداشته بود بچه اش رو نشونده بود توش ! يه چيپسم داده بود دستش خنثی!! خيلي مسخره بود ... خلاصه 5 دقيقه نشده برگشتيم

* هاپير استار (سيتي استار) همون فروشگاه اماراتيه كه تازه باز شده ، همه چي توش داره ، من هي شنيده بودم مثل فروشگاهاي خارجيه و همه چي داره و عاليه و ... كه وسوسه شدم برم ببينم چيه ! ولي اصلا تصور نميكردم اينجوري باشه !!! خوشم نيومد ... شايدم خوب بود ولي به درد ايران و اين مردم جو گير نميخوره ! آخه ديگه چيپس هم بايد بيان از اين فروشگاه بخرن خنثی؟!!!

* آخي ... امروز كلاس اولي ها رفتن مدرسه ، تبسم (دختر خاله ام) هم امسال كلاس اولي بود قلب...

* محدثه جونم ماچ ، تبريك ميگم عزيزم ، ايشالا خوشبخت بشين قلب، خيلي غافلگير كننده بود ...

* فعلا همينا ديگه ... حالا برم يوني بيشتر حرف واسه گفتن هست نیشخند

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 23:23  به قلم  .: *نگار* :.  | 

مجسمه

چند سال پيشا ، يكي از دوستام واسم 2 تا مجسمه خريده بود كه اوايل اين شكلي بودن :

gf4a4wxm5qpdpeu11kuk.jpg



حالا چند وقته كه اين شكلي شدن :

01y9je5hd4ojykjoqil.jpg



تازشم پسره گل هم واسه دختره خريده :

andxjzlq4gled1m6mth2.jpg



اما من به دختره گفتم حق نداره روشو برگردونه نیشخند!


پ.ن ها :
1. روي عكسا كليك كنين بزرگ ميشن
2. ببخشيد خب ! نميدونستم كامنتينگمو ببندم ناراحت ميشيننگران
3. وبلاگا رو خوندم ،‌همه رو
4. چرا پرشين بلاگ فيـ ـلتـ ـر شده ؟؟؟؟
5. همچنان من لب به غذا نميزنم نگران!! لاغر كه بودم الان شدم استخون خالي !! كسي نميدونه چيكار كنم اشتهام برگرده ناراحت؟ حتي غذاهايي كه عاشقشونم هم بذارن جلوم نميتونم بخورم !! نميدونم چرا هنوز كارم به بيمارستان و سرم نكشيده !!
6. بچه هاي كنكوري ، چي و كجا قبول شدين ؟ چرا هيچ كدومتون نيومدين بهم بگين ؟؟ خانومي ؟؟ تو كه رتبه و درصد هاتو هم بهم گفته بودي ، الان كجايي ؟؟
7. تي تاپ خانوم ! منو دعوا كردي كامنتينگمو بستم اون وقت خودت با كامنتيگ بسته گذاشتي رفتيناراحت ؟؟ عزيزم برات دعا ميكنم ،‌خوب خوب درس بخون ، ايشالا سال بعد هر رشته اي كه دوس داري قبول ميشي ، فقط به درست فكر كنبغل
8. چقدر پ.ن !!

خودموني : اين واسه جفتمون بهتره ، باور كن ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 21:51  به قلم  .: *نگار* :.  | 

بي حوصله ، بي اشتها ...
سلام ...!

خودم ميدونم خيلي بي معرفت شدم ! نميدونم هم چرا اينجوري شدم !! چند وقته ميام نت ديگه حوصله وبلاگ و مسنجر و فروم و ... ندارم ! فقط و فقط ميرم تراوين بازي ميكنم ... به ندرت كار ديگه اي ميكنم ... كلا بي حوصله شدم ، از اشتها هم افتادم ... چند روزه كه من شام و ناهار نخوردم و فقط واسه زنده موندن (!) مثلا يه موز يا يه ليوان شير و ... خوردم ... واقعا دليل اين بي حوصلگي و بي اشتهاييم رو نميدونم ! نميدونم چرا اينجوري شدم ! واقعا چرا ؟! من كه چيزيم نبود ...

راستي ، 10% تخفيف شهريه گرفتم و اين نشون ميده رتبه دوم ممتاز علمي شدم ... هر ترم رتبه اول بودم واسه همين الان به شدت به كسي كه رتبه اول شده (نميدونم كيه !) حسوديم شده ...

واسه اينكه بيشتر از اين شرمنده شما نشم يه مدت كامنتينگ رو ميبندم ، كامنت هاتون رو خيلي دوس دارم ،‌يه موقع سوء تفاهم نشه ، فقط واسه اين كامنتينگو ميبندم چون خجالت ميكشم اين همه محبتتون رو ميبينم و خودم انقدر بد شدم ...

ببخشيد ...

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 23:9  به قلم  .: *نگار* :. 

يه مشت چرت و پرت ...
سلام ...!

1.  داشتم به اين فكر ميكردم كه چقدر نوع رابطه هاي كره اي ها قشنگه ... تا وقتي رابطه شون به يه مرحله ي خاص نرسه و قصد ازدواج نداشته باشن همديگه رو نميبوسن ... حتي وقتي پسره دست دختره رو ميگيره ، دختره خجالت ميكشه و دستشو ميكشه بيرون ... تو تمام فيلم هايي كه ديدم به اين نكته توجه كردم و ديدم هميشه همينطوري بوده ... واسه طرف مقابلشون ارزش قائلن و نميخوان كاري كنن كه باعث ناراحتي اون بشه !! ممكنه بعد از اينكه همديگه رو بوسيدن بنا به دلايلي نتونن ازدواج كنن اما به هر حال به زور اين كارو نكردن ! هميشه به نظر و خواسته ي دختره احترام گذاشتن ... اما توي رابطه ها و دوستي هاي ايراني 90% پسر ها فقط به خودشون فكر ميكنن و چيزي كه ميخوان ! اهميتي هم نميدن كه دختره خوشش مياد يا بدش مياد !! به خاطر همينه كه دوستي هاي ما ايراني ها دوام نداره و زود تموم ميشه ! عشق هاي اونا واقعيه اما عشق هاي ما.......

2.  فيلم گونگ رو تموم كردم ، واقعا قشنگ بود ، انقدر قشنگ كه دوس دارم از اول ببينمش ...

3.  فيلم داستان عشق در هاروارد رو گذاشتم ، 1 قسمتش رو ديدم و خوشم نيومد ! بعد F4 يا پسران برتر از گل رو گذاشتم ، اينم قشنگه اما دي وي دي اولش يه كم خرابه ! بعضي جاهاش خيلي اذيت ميكنه‌ ! اعصاب واسم نذاشته ...

4.  ديشب دوستم اينجا بود كه براش انتخاب واحد كنم ، تو كمتر از 5 دقيقه تمام درسايي كه ميخواست رو تو همون ساعت هايي كه ميخواست براش برداشتم ! انقدر انتخاب واحدش راحت بود كه باورم نميشد !!! شب قبلش ما پدرمون درومد ! اما ديشب ...

5.  خيلي خوشحالم تونستم با حرفام رو دوستم تاثير بذارم و نظرش رو عوض كنم ... خدايا كمكش كن ... كمكش كن مشكلش حل بشه ... الان بيشتر از هر چيزي به اون چيزي كه ميخواد نياز داره ... نذار بيشتر از اين داغون شه ...

6.  وقتي ميبينم دوستام انقدر راحت وبلاگ هاشون رو با كلي خاطره ول ميكنن و ميرن جاهاي جديد ، به اين فكر ميكنم كه يعني منم ميتونم يه روز اينجا رو ول كنم و جاي ديگه اي بنويسم؟ جايي كه هيچ كس منو نشناسه ... نميدونم ميتونم يا نه ... 4 سال آرشيوم چي ؟

7.  هم خوشحالم ، هم ناراحت ، هم عصباني ، هم ......... پر از احساساي مختلفم

8.  ببخشيد مجبوريد اين چرت و پرتا رو بخونين ... اينجا ننويسم كجا بنويسم؟؟

9.  مرسي از كامنت هاتون ... هم خصوصي ها هم عمومي ها ... مرسي ...


پ.ن: وقتي ناراحتي كسي كه دوسش دارم رو ميبينم و هيچ كاري از دستم ساخته نيست ، بايد چيكار كنم ؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 20:27  به قلم  .: *نگار* :.  | 


انتخاب واحد كرديم ! افتضاح شد ! افتضاح ! هر روز بايد بريم دانشگاه !!!‌ اونم كي ؟!!! 7:40 صبح !!!‌ برنامه مون داغونه !! امتحانا هم داغون تر ! هم دو تا امتحان تو يه روز داريم و هم امتحاناي پشت سر هم !! هيچ ترمي ديگه برنامه مون به اين افتضاحي نبود !!! ترم پيش فقط 3 روز تو هفته ميرفتيم دانشگاه و ترم قبلش 4 روز ... هيچ وقت ديگه هر روز مجبور نبوديم بريم دانشگاه !!! ميدونم تو حذف و اضافه هم كاري نميشه كرد اما اميدمون به اونه !

اعصابم داغونه ! سردرد دارم ! نگران مامانم هم هستم كه حالش خوب نيست :( هر چيزي رو ميشه تحمل كرد اما ديدن ناراحتي و درد كشيدن مامانم رو نه ! :((

اه ! اين چه زندگيه آخه ؟! اعصابم داغونههههههههههههههههههههههههههههه

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 3:25  به قلم  .: *نگار* :.  | 

هنر هاي من :دي
سلام ...!

1.  امروز شيريني گردويي پختم نیشخند، اون دفعه كه شيريني پختم يادتونه كه چه گندي زدم قهقهه، واسه جلوگيري از اتفاقات بد !! اين دفعه اول چند تا دونه گذاشتم تو فر و باز سري اولي ها خراب شد نیشخند!!! اما فهميدم اشكالش چي بود (بايد كوچيكتر و با فاصله بيشتر ميذاشتم) واسه همين سري بعدي خيلي خوب شد ! كم كم دارم ياد ميگيرم شيريني بپزم نیشخند

2.  واسه شام هم ماكاروني دراز درست كردم كه با قاشق ژاپني (اين چوبا) بخورم نیشخند!! شمال كه رفته بوديم ، تو جاده يه جا وايستاديم آب و ... بخريم ، بعد مغازه هه صنايع دستي داشت ! از اين قاشق ژاپني ها هم داشت (صنايع دستيه نیشخند؟؟) منم ذوقمرگگگگگگگگگگگ ، فوري خريدم نیشخند

3.  اين نود اليت چقدر بدمزسسسسسسسسسس ، اه اه ! اصلا خوشم نيومد !!

4.  چقدر من با كارامل تفاهم دارم نیشخند!! به بابام گفتم پول دانشگاهمو كي مياري ؟ گفت چقدره ؟ گفتم فعلا نصفش ! 360 تومن ! (البته بعضي وقتا شهريه ام ميره بالاي 700-800 نگران!! ولي واسه انتخاب واحد هميشه 360 اول ميگيرن) گفت خب بسه ديگه ،‌نميخواد درس بخوني نیشخند

5.  عصري رفتم از خودپرداز ،‌از كارت بابام پول ريختم تو كارت خودم ، يه خانومه همش داشت كارا منو نگاه ميكرد ، بعد كه كارم تموم شد گفت ببخشيد شما پول از يه كارت ريختيم به كارت ديگه ؟ گفتم بله ! گفت چه جوري ؟؟ پرداخت قبوض رو زدين تعجب؟!!! (آخه چه ربطي داره تعجب؟!!! )

6.  دارم سريال گونگ رو ميبينم (وا ؟ پرسيدن نداره كه ! معلومه كره ايه ديگهنیشخند) انقذه قشنگههههههههههههههههههههه بغل، از اسمش اصلا فكر نميكردم قشنگ باشه اما محشرهههههههههه بغل، خيلي ميدوستمش ، 3 سوسه 19 قسمت ديدم نیشخند، 24 قسمته

7.  هر جوري برنامه ميريزيم ، 3 تا امتحان تو يه روز ميفته گریه!!! چه خاكي به سرمون بريزيم خب گریه؟؟؟ بميرن با اين برنامه شون !! احتمالا 1شنبه ساعت 1 شب خونه ي ما عزاداريه ! تازه اكثر كلاسا بعد از ظهرن ! زمستون ! شب ! سرما ! تو خيابون موندن و نبودن ماشين ! واييييييييييييييييييييييييييييييييي گریهگریهگریه

8.  دوشنبه هم ساعت 1 شب انتخاب واحد تكتمه ، همون دوستم كه گفتم سال اول با ما كنكور نداد (به خاطر مشكلاتش) و پارسال داد و رشته ما قبول شد ، نت نداره ، بهش گفتم بياد اينجا نیشخند


پ.ن:  من خيلي سنگدل شدم ؟ احساس بدي دارم اما ... حس بديه ... خيلي حس بديه ...

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 21:41  به قلم  .: *نگار* :.  | 

خريد
سلام ...!

¤ امروز رفتم 2 تا پيراهن مهموني خريدم ،‌ حالا بايد منتظر شم عروسي دعوت شيم بپوشمشون نیشخند، مخصوصا يكيشون كه عاششششششششقشم بغل، كلي ذوق مرگ ميشم ميپوشمش نیشخند، جنسشم ساتنه و من عاشق اين جنسم ... اون يكي جنسش يه چيز ديگه اس (من نميدونم اسمشونیشخند)

¤ يك عدد دامن كوتاه هم خريدم ، البته فقط به درد مهموني هاي دخترونه ميخوره نیشخند

¤ يه دونه از اين پيراهن تو خونه اي ها هم خريدم ، خيلي جينگوله ، رنگشم يه صورتي خوشگله نیشخند

¤ يكي هم لطفا بياد با هم بريم من مانتو هم بخرم نیشخند، 2 تا مانتو ميخوام كه يكيش حتما ميخوام مشكي باشه (آخي كارامل ، داغ دلت تازه شد نیشخند)

¤ شلوار جينم هم هنوز كوتاه نكردم !!! فك كن خنده!!!! يعني آدم تنبل تر از من ديدين نیشخند؟؟؟ اون روز جفتشو اندازه زدم ، سنجاق قفلي هم زدم كه فرداي اون روز نیشخند!! حتما ببرم خياطي ! بعد نشد برم خياطي ، يكيشو باز سوزن هاشو باز كردم و با كفش پاشنه بلندم پوشيدم رفتم بيرون نیشخند!! اون يكي هنوز با سنجاق قفلي تو كيسه اس ! يكي بياد اينم ببره خياطي لطفا نیشخند!!

¤ واي يادم نبود !! كيف هم ميخوام واسه دانشگاه ! اصلا ديگه از ريخت اين كيف هام خوشم نمياد ! كاش سوغاتي به جا اون پيراهن بفشه كه دوسش ندارم واسم كيف مياوردن نیشخند! (آيكون يك عدد نگار پررونیشخند)

اينم بي ربط به لباس و خريد و اين چيزا : نیشخند
* يعني من كشته مرده ي اين تبليغم كه يارو گوجه فرنگي رو برميداره ميگه : "مك" ، اون يكي يه گوجه ديگه برميداره ميگه : گو  جه !!! قهقهه

* الان غرغر كنم يا بعد انتخاب واحد نیشخند؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 21:51  به قلم  .: *نگار* :.  | 

تغيير
سلام ...!

ديدم همه راجع به اين مينويسن ، منم دلم خواست خب نیشخند!

با شنيدن اين كلمات ، اولين كلمه اي كه به ذهنتون ميرسه رو بنويسد

دريا:  موج
قهوه:  فال
غرور:  بد
مدرسه:  شيطنت
دفتر مدير:  عليخاني !!(اسم مدير دبيرستانمون بود ، غولي بود واسه خودشنیشخند)
قرمه سبزي: لوبيا قرمز ! (فقط دستپخت مامان جونم)
رياضي:  زندگي !
آهنگ:  آرامش
ماه رمضون:  نظري ندارم !!
استخر:  آب
آبگوشت:  نخود !
روزنامه:  خبر !
کودکي:  بي خبري !

هر كي خواست تو وبلاگش ، هركي هم نخواست تو كامنت دوني من بنويسه

***
ديشب چقدر خوب بود ... چت كردن با يكي از دوستام ... حرف زدن و درد دل كردن ... از احساسم گفتن ... آرامشي كه تو حرفاش بود ... يادآوري خاطرات مدرسه و شيطنت هامون ... خواب هاي اون موقع هام كه خودم يادم نبود اما اون مو به مو يادش بود ! ...
چقدر دلتنگم ... واسه مدرسه ... واسه اون روزا ... اون شيطنت ها ...

***
ديشب وقتي داشتم با دوستم حرف ميزدم احساس ميكردم چقدر بزرگ شدم !!! چقدر عقايدم فرق كرده ! چقدر نظر هام عوض شده ! ديگه اون دختر احساساتي 7-8 ماه پيش نيستم ! خيلي منطقي شدم ... ديگه خيلي چيزا مثل اون موقع ها آزارم نميده ... واسه خيلي چيزاي الكي غصه نميخورم ... با خيلي مسائل كنار اومدم و فهميدم چقدر بعضي چيز ها بي ارزشن ... من عوض شدم ... از همون موقع كه آخرين وبلاگ خصوصيمو حذف كردم ! از همون موقع كه ديگه از چيزاي بيخودي كه ناراحتم ميكرد ننوشتم تا بيخودي آزارم ندن ! از همون موقع ها عوض شدم ! تعداد روزاي دپسرده ي(!)  زندگيمم خيلي كمتر شد !! من حتي ديگه مثل اون موقع ها حساس نيستم ... ديگه خيلي چيزا واسم مهم نيستن ... چيزايي كه يه زماني باعث شده بود به زمين و زمان شك داشته باشم و خيلي ها رو برنجونم !

من واقعا موفق شدم خودمو عوض كنم و از اين بابت خيلي خوشحالم لبخند...

***

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 13:22  به قلم  .: *نگار* :.  | 

سرماخوردگي!
سلام ...!

1.  بالاخره فيلم گرگ و ميش رو به زور !! تموم كردم ! كلا خيلي چرت بود ، اصلا از موضوعش خوشم نيومد (اولين فيلم كره اي كه من گفتم بدم مياد نیشخند) بعدش bad love رو شروع كردم ! اينم زياد جذبم نكرده ! نميدونم چرا اينجوري شدم ! همش تقصير شماس نیشخند! از بس گفتين اين همه سريال كره اي ميبيني دلتو نميزنه ؟ حالا دلمو زده نیشخند!

2.  ديروز با سي سي رفته بودم بيرون ! جفتمون سرما خورديم ! شايدم آنفولانزا خوكي گرفتيم و خبر نداريم تعجب !

3.  من فقط روز اول رو روزه گرفتم ، تا ساعت 9 شب هيچي نخوردم (آخه من دوس دارم يه دفعه شام بخورم ! افطار سبك دوس ندارمنیشخند) و خيلي راحت بودم ، ولي بعدش يه معده دردي گرفتم كه از خير روزه گرفتن گذشتم !

4.  خدا جونم ؟ اگه قراره واقعا اين اتفاق عالي توي اين ماه بيفته ، بذار بيفته ... ميدوني چقدر منتظر اين لحظه بودم ؟ شاديمو خراب نكن ، كمك كن اين اتفاق بيفته ... ميبيني چه ذوقي دارم ؟ تو ذوقم نزن ... خواهش ميكنمممممممpraying praying

5.  ديروز تو تراوين با يكي از دوستام زديم دهكده يه نفر رو تركونديم نیشخند ! بعد يارو اول شاخ شد و يه نفرو فرستاد تهديدم كنه و سربازاشو فرستاد حمله (12 ساعت با دهكده من فاصله داشت) بعدش من باز با منجنيق بهش حمله كردم ، ديگه رفت يكي از بچه ها رو واسطه كرد بهش حمله نكنم نیشخند !! منم به خاطر اين واسطه قبول كردم ، بعد اين كسي كه بهم حمله كرده بود ، كلا 4 تا سرباز فرستاده بود به من حمله كنن قهقههقهقهه!!!
بچه پر رو ! كسي تو تراوين با من در بيفته ميزنم از بيخ و بن دهكده اش رو نابود ميكنم شیطان!!!

6.  اين يارو كه بهش حمله كرديم ،‌ميگه تو پسري و دروغ ميگي دختري ! دخترا صلح طلبن و بيشتر از يه هفته تو اين بازي نميمونن نیشخند !!!
يعني من الان خيلي جنگ طلبم ؟؟؟ يا شايدم پسرم و خودم خبر ندارم قهقهه!!

7.  پسرم مريض شده ! ( وااااا ،‌چطور پسرمو فراموش كردين ! لاكپشتمو ميگم ديگه نیشخند!) لپش يه عالمه باد كرده ناراحت ! انگار يه عالمه غذا تو لپش گير كرده ناراحت ! انقدر باد كرده كه ديگه نميتونه سرش رو بكنه تو لاكش ناراحت ! بميرم براش ! چيكارش كنم ؟

8. انگار اكثريت راجع به پست پاييني باهام موافق بودن ، حالا 2 روز ديگه زير حرفتون نزنين و برين خصوصي بنويسين ها نیشخند! به قول تيتاپ ما خواننده هاي خاموش چيكار كنيم كه بي رمز ميمونيم ؟ مثلا همين ........ ! الان چند وقته تو لينك دوني منه ! فك كنم 1 ساله !! اين همه مدت وبلاگشو ميخوندم ، ولي هيچ وقت كامنت نميذاشتم ، آخرش چي شد ؟! بهم رمز نداد ناراحت! ايشششششششششش

9. سرما خوردمممممممممممممگریه

10. غرغرغرغرغرغرغرررررررررررررررررررررررنیشخند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 19:35  به قلم  .: *نگار* :.  | 

نوشته هاي خصوصي !!!
سلام ...!

دنبال سوژه واسه نوشتن بودم كه اين پست گيلاسي رو خوندم و يادم اومد منم قبلا ميخواستم راجع به اين موضوع حرف بزنم !! بعدش به طور اتفاقي فهميدم بلاگفا هم مثل هميشه از پرشين بلاگ تقليد كرده و اونم واسه نوشته ها رمز گذاشته !
ديگه ديدم واجب شد بيام بنويسم نیشخند

راستش اوايل كه پرشين بلاگ اين قابليت رو واسه وبلاگ ها گذاشته بود خيلي خوشم اومد و حتي خودم رفتم واسه آقاي شيـ ـرازي كامنت گذاشتم و خواستم اين قابليت رو به بلاگفا اضافه كنه !!! اما حالا واقعا به نظر من از مسخره ترين امكانات وبلاگ نويسي همين قابليت خصوصي كردن نوشته هاس ! فك كن آدم 20 تا وبلاگ بخونه كه خصوصي مينويسن ! بعد خب مسلمه كه رمز همه ي اين 20 تا وبلاگ يادت نميمونه ! (من خودم فقط رمز يه نفرو حفظم ! اونم چون ميوه ايه كه دوس دارم يادم مونده نیشخند!!! ) هر بار اگه بخواي بخونيشون بايد 2 ساعت كامنت خصوصي هات رو بگردي و دنبال رمز وبلاگ مربوطه بگردي ! اگه هم از خير خوندنشون بگذري طرف شاكي ميشه كه چرا وبلاگمو نميخوني !!!

ديدين چند نفر فقط به خاطر اينكه بتونن خصوصي بنويسن كوچ كردن و رفتن پرشين بلاگ ؟! آرشيو چند ساله و خاطرات يه وبلاگ رو ول كردن و رفتن دنبال خصوصي نوشتن !!!

تازه من الان چند وقته كه هر وبلاگ جديدي ميرم ميبينم نوشته هاش خصوصيه !!! خب اين ديگه چه جور وبلاگ نويسيه ؟! اگه ميخواي خصوصي بنويسي كه فقط 3-4 نفر از دوستات بخونن خب ديگه چرا وبلاگ ساختي ؟! ميرفتي با همون 4 نفر چت ميكردي !!
من فكر ميكنم وبلاگ و وبلاگ نويسي واسه بعضي ها اشتباه تعريف شده ! عزيزان من ! وبلاگ يه مكان عموميه ! يه جاييه كه ميشه توش نوشت تا بقيه بيان و بخونن ! نه اينكه پست خصوصي بذارين و ..... !!!

يا به قول گيلاسي ، وقتي يه چيزي رو از جلو دست كسي برميدارن طرف نسبت به اون حريص تر ميشه ! مطمئنا وقتي نوشته اي رو خصوصي ميكنين تا شخص خاصي اونو نخونه ، اون شخص خاص اول از همه مياد اونو ميخونه !!! (چطوريشو از وبلاگ گيلاسي بخونين)

اينايي كه نوشتم مخاطب خاصي نداشت ! خطاب به همه گفتم ! و نظر شخصيم لبخند!
از همينجا هم اعلام ميكنم كه هرگز از اين كار بلاگفا استقبال نكرده و نميكنم و هيچ وقت ، هيچ پست خصوصي توي اين وبلاگ نميذارم !!


پ.ن : ميبيني توروخدا ؟ شانس ندارم كه !! مني كه از رنگ بنفش متنفرم و اسم اين رنگ رو گذاشتم رنگ نفرت !!! چرا بايد سوغاتيم يه پيراهن مجلسي zara به رنگ بنفش باشه افسوس؟! كار به مدل و ماركش ندارم ! از رنگ بنفش متنفرم و امكان نداره بتونم اين لباسو بپوشم افسوس...

حالا شماها يادتون باشه من رنگ بنفش رو دوس ندارم ، اگه خواستين چيزي برام بخرين حواستون باشه بنفش نباشه خندهخنده

پ.ن 2: چند وقته كامنت نذاشتم و كامنتامو جواب ندادم ، شرمنده ، فعلا ترجيح ميدم خواننده ي خاموش باشم !! نگران

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 1:54  به قلم  .: *نگار* :.  | 

موضوع ؟!

داشتم يه چيزايي مينوشتم كه آپ كنم ... ديدم نوشته هام اصلا به درد اين وبلاگ نميخورن ! واسه همين بي خيال نوشتن اونا شدم ... اما دلم ميخواد آپ كنم ! راجع به چي بنويسم خب ؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 23:3  به قلم  .: *نگار* :.  | 


[ صفحه نخست | نوشته هاي قديمي ]

window.setTimeout( "document.getElementById ('adss').style.display='none'" ,100);