|
|
|
|
اول مهر سلام ...!
* خيلي وقته آپ نكردم اصلا نميدونم الان چي بايد بنويسم ![]() * اول از همه بگم مشكل بي اشتهاييم تقريبا حل شد ، فكر كنم مشكل از اين بود كه زياد شير ميخوردم ، بعد شير كه ميخوردم ديگه نميتونستم هيچي بخورم !! الان سعي ميكنم فقط آخر شب شير بخورم ... البته الانم خيلي كم غذا شدم ولي به هر حال ميخورم ... * از بس راجع به اين هايپر استاد شنيده بودم خيلي دلم ميخواست برم ببينم چه جوريه ! اون روز رفتيم به حدي شلوغ بود كه هنوز پامو توش نذاشته بودم به مامانم گفتم برگرديم !! اصلا نميشد رفت توش ، منم كه از جاهاي شلوغ بدم مياد ... هر كي يه سبد برداشته بود بچه اش رو نشونده بود توش ! يه چيپسم داده بود دستش !! خيلي مسخره بود ... خلاصه 5 دقيقه نشده برگشتيم * هاپير استار (سيتي استار) همون فروشگاه اماراتيه كه تازه باز شده ، همه چي توش داره ، من هي شنيده بودم مثل فروشگاهاي خارجيه و همه چي داره و عاليه و ... كه وسوسه شدم برم ببينم چيه ! ولي اصلا تصور نميكردم اينجوري باشه !!! خوشم نيومد ... شايدم خوب بود ولي به درد ايران و اين مردم جو گير نميخوره ! آخه ديگه چيپس هم بايد بيان از اين فروشگاه بخرن ؟!!!* آخي ... امروز كلاس اولي ها رفتن مدرسه ، تبسم (دختر خاله ام) هم امسال كلاس اولي بود ...* محدثه جونم ، تبريك ميگم عزيزم ، ايشالا خوشبخت بشين ، خيلي غافلگير كننده بود ... * فعلا همينا ديگه ... حالا برم يوني بيشتر حرف واسه گفتن هست ![]() + نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 23:23 به قلم .: *نگار* :.
|
مجسمه چند سال پيشا ، يكي از دوستام واسم 2 تا مجسمه خريده بود كه اوايل اين شكلي بودن :
+ نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 21:51 به قلم .: *نگار* :.
|
بي حوصله ، بي اشتها ... سلام ...!
خودم ميدونم خيلي بي معرفت شدم ! نميدونم هم چرا اينجوري شدم !! چند وقته ميام نت ديگه حوصله وبلاگ و مسنجر و فروم و ... ندارم ! فقط و فقط ميرم تراوين بازي ميكنم ... به ندرت كار ديگه اي ميكنم ... كلا بي حوصله شدم ، از اشتها هم افتادم ... چند روزه كه من شام و ناهار نخوردم و فقط واسه زنده موندن (!) مثلا يه موز يا يه ليوان شير و ... خوردم ... واقعا دليل اين بي حوصلگي و بي اشتهاييم رو نميدونم ! نميدونم چرا اينجوري شدم ! واقعا چرا ؟! من كه چيزيم نبود ... راستي ، 10% تخفيف شهريه گرفتم و اين نشون ميده رتبه دوم ممتاز علمي شدم ... هر ترم رتبه اول بودم واسه همين الان به شدت به كسي كه رتبه اول شده (نميدونم كيه !) حسوديم شده ... واسه اينكه بيشتر از اين شرمنده شما نشم يه مدت كامنتينگ رو ميبندم ، كامنت هاتون رو خيلي دوس دارم ،يه موقع سوء تفاهم نشه ، فقط واسه اين كامنتينگو ميبندم چون خجالت ميكشم اين همه محبتتون رو ميبينم و خودم انقدر بد شدم ... ببخشيد ... + نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 23:9 به قلم .: *نگار* :.
يه مشت چرت و پرت ... سلام ...!
1. داشتم به اين فكر ميكردم كه چقدر نوع رابطه هاي كره اي ها قشنگه ... تا وقتي رابطه شون به يه مرحله ي خاص نرسه و قصد ازدواج نداشته باشن همديگه رو نميبوسن ... حتي وقتي پسره دست دختره رو ميگيره ، دختره خجالت ميكشه و دستشو ميكشه بيرون ... تو تمام فيلم هايي كه ديدم به اين نكته توجه كردم و ديدم هميشه همينطوري بوده ... واسه طرف مقابلشون ارزش قائلن و نميخوان كاري كنن كه باعث ناراحتي اون بشه !! ممكنه بعد از اينكه همديگه رو بوسيدن بنا به دلايلي نتونن ازدواج كنن اما به هر حال به زور اين كارو نكردن ! هميشه به نظر و خواسته ي دختره احترام گذاشتن ... اما توي رابطه ها و دوستي هاي ايراني 90% پسر ها فقط به خودشون فكر ميكنن و چيزي كه ميخوان ! اهميتي هم نميدن كه دختره خوشش مياد يا بدش مياد !! به خاطر همينه كه دوستي هاي ما ايراني ها دوام نداره و زود تموم ميشه ! عشق هاي اونا واقعيه اما عشق هاي ما....... 2. فيلم گونگ رو تموم كردم ، واقعا قشنگ بود ، انقدر قشنگ كه دوس دارم از اول ببينمش ... 3. فيلم داستان عشق در هاروارد رو گذاشتم ، 1 قسمتش رو ديدم و خوشم نيومد ! بعد F4 يا پسران برتر از گل رو گذاشتم ، اينم قشنگه اما دي وي دي اولش يه كم خرابه ! بعضي جاهاش خيلي اذيت ميكنه ! اعصاب واسم نذاشته ... 4. ديشب دوستم اينجا بود كه براش انتخاب واحد كنم ، تو كمتر از 5 دقيقه تمام درسايي كه ميخواست رو تو همون ساعت هايي كه ميخواست براش برداشتم ! انقدر انتخاب واحدش راحت بود كه باورم نميشد !!! شب قبلش ما پدرمون درومد ! اما ديشب ... 5. خيلي خوشحالم تونستم با حرفام رو دوستم تاثير بذارم و نظرش رو عوض كنم ... خدايا كمكش كن ... كمكش كن مشكلش حل بشه ... الان بيشتر از هر چيزي به اون چيزي كه ميخواد نياز داره ... نذار بيشتر از اين داغون شه ... 6. وقتي ميبينم دوستام انقدر راحت وبلاگ هاشون رو با كلي خاطره ول ميكنن و ميرن جاهاي جديد ، به اين فكر ميكنم كه يعني منم ميتونم يه روز اينجا رو ول كنم و جاي ديگه اي بنويسم؟ جايي كه هيچ كس منو نشناسه ... نميدونم ميتونم يا نه ... 4 سال آرشيوم چي ؟ 7. هم خوشحالم ، هم ناراحت ، هم عصباني ، هم ......... پر از احساساي مختلفم 8. ببخشيد مجبوريد اين چرت و پرتا رو بخونين ... اينجا ننويسم كجا بنويسم؟؟ 9. مرسي از كامنت هاتون ... هم خصوصي ها هم عمومي ها ... مرسي ... پ.ن: وقتي ناراحتي كسي كه دوسش دارم رو ميبينم و هيچ كاري از دستم ساخته نيست ، بايد چيكار كنم ؟؟؟ + نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 20:27 به قلم .: *نگار* :.
|
انتخاب واحد كرديم ! افتضاح شد ! افتضاح ! هر روز بايد بريم دانشگاه !!! اونم كي ؟!!! 7:40 صبح !!! برنامه مون داغونه !! امتحانا هم داغون تر ! هم دو تا امتحان تو يه روز داريم و هم امتحاناي پشت سر هم !! هيچ ترمي ديگه برنامه مون به اين افتضاحي نبود !!! ترم پيش فقط 3 روز تو هفته ميرفتيم دانشگاه و ترم قبلش 4 روز ... هيچ وقت ديگه هر روز مجبور نبوديم بريم دانشگاه !!! ميدونم تو حذف و اضافه هم كاري نميشه كرد اما اميدمون به اونه ! اعصابم داغونه ! سردرد دارم ! نگران مامانم هم هستم كه حالش خوب نيست :( هر چيزي رو ميشه تحمل كرد اما ديدن ناراحتي و درد كشيدن مامانم رو نه ! :(( اه ! اين چه زندگيه آخه ؟! اعصابم داغونههههههههههههههههههههههههههههه + نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 3:25 به قلم .: *نگار* :.
|
هنر هاي من :دي سلام ...!
1. امروز شيريني گردويي پختم ، اون دفعه كه شيريني پختم يادتونه كه چه گندي زدم ، واسه جلوگيري از اتفاقات بد !! اين دفعه اول چند تا دونه گذاشتم تو فر و باز سري اولي ها خراب شد !!! اما فهميدم اشكالش چي بود (بايد كوچيكتر و با فاصله بيشتر ميذاشتم) واسه همين سري بعدي خيلي خوب شد ! كم كم دارم ياد ميگيرم شيريني بپزم ![]() 2. واسه شام هم ماكاروني دراز درست كردم كه با قاشق ژاپني (اين چوبا) بخورم !! شمال كه رفته بوديم ، تو جاده يه جا وايستاديم آب و ... بخريم ، بعد مغازه هه صنايع دستي داشت ! از اين قاشق ژاپني ها هم داشت (صنايع دستيه ؟؟) منم ذوقمرگگگگگگگگگگگ ، فوري خريدم ![]() 3. اين نود اليت چقدر بدمزسسسسسسسسسس ، اه اه ! اصلا خوشم نيومد !! 4. چقدر من با كارامل تفاهم دارم !! به بابام گفتم پول دانشگاهمو كي مياري ؟ گفت چقدره ؟ گفتم فعلا نصفش ! 360 تومن ! (البته بعضي وقتا شهريه ام ميره بالاي 700-800 !! ولي واسه انتخاب واحد هميشه 360 اول ميگيرن) گفت خب بسه ديگه ،نميخواد درس بخوني ![]() 5. عصري رفتم از خودپرداز ،از كارت بابام پول ريختم تو كارت خودم ، يه خانومه همش داشت كارا منو نگاه ميكرد ، بعد كه كارم تموم شد گفت ببخشيد شما پول از يه كارت ريختيم به كارت ديگه ؟ گفتم بله ! گفت چه جوري ؟؟ پرداخت قبوض رو زدين ؟!!! (آخه چه ربطي داره ؟!!! )6. دارم سريال گونگ رو ميبينم (وا ؟ پرسيدن نداره كه ! معلومه كره ايه ديگه ) انقذه قشنگههههههههههههههههههههه ، از اسمش اصلا فكر نميكردم قشنگ باشه اما محشرهههههههههه ، خيلي ميدوستمش ، 3 سوسه 19 قسمت ديدم ، 24 قسمته7. هر جوري برنامه ميريزيم ، 3 تا امتحان تو يه روز ميفته !!! چه خاكي به سرمون بريزيم خب ؟؟؟ بميرن با اين برنامه شون !! احتمالا 1شنبه ساعت 1 شب خونه ي ما عزاداريه ! تازه اكثر كلاسا بعد از ظهرن ! زمستون ! شب ! سرما ! تو خيابون موندن و نبودن ماشين ! واييييييييييييييييييييييييييييييييي ![]() ![]() ![]() 8. دوشنبه هم ساعت 1 شب انتخاب واحد تكتمه ، همون دوستم كه گفتم سال اول با ما كنكور نداد (به خاطر مشكلاتش) و پارسال داد و رشته ما قبول شد ، نت نداره ، بهش گفتم بياد اينجا ![]() + نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388ساعت 21:41 به قلم .: *نگار* :.
|
خريد سلام ...!
¤ امروز رفتم 2 تا پيراهن مهموني خريدم ، حالا بايد منتظر شم عروسي دعوت شيم بپوشمشون ، مخصوصا يكيشون كه عاششششششششقشم ، كلي ذوق مرگ ميشم ميپوشمش ، جنسشم ساتنه و من عاشق اين جنسم ... اون يكي جنسش يه چيز ديگه اس (من نميدونم اسمشو )¤ يك عدد دامن كوتاه هم خريدم ، البته فقط به درد مهموني هاي دخترونه ميخوره ![]() ¤ يه دونه از اين پيراهن تو خونه اي ها هم خريدم ، خيلي جينگوله ، رنگشم يه صورتي خوشگله ![]() ¤ يكي هم لطفا بياد با هم بريم من مانتو هم بخرم ، 2 تا مانتو ميخوام كه يكيش حتما ميخوام مشكي باشه (آخي كارامل ، داغ دلت تازه شد )¤ شلوار جينم هم هنوز كوتاه نكردم !!! فك كن !!!! يعني آدم تنبل تر از من ديدين ؟؟؟ اون روز جفتشو اندازه زدم ، سنجاق قفلي هم زدم كه فرداي اون روز !! حتما ببرم خياطي ! بعد نشد برم خياطي ، يكيشو باز سوزن هاشو باز كردم و با كفش پاشنه بلندم پوشيدم رفتم بيرون !! اون يكي هنوز با سنجاق قفلي تو كيسه اس ! يكي بياد اينم ببره خياطي لطفا !!¤ واي يادم نبود !! كيف هم ميخوام واسه دانشگاه ! اصلا ديگه از ريخت اين كيف هام خوشم نمياد ! كاش سوغاتي به جا اون پيراهن بفشه كه دوسش ندارم واسم كيف مياوردن ! (آيكون يك عدد نگار پررو ) اينم بي ربط به لباس و خريد و اين چيزا : ![]() * يعني من كشته مرده ي اين تبليغم كه يارو گوجه فرنگي رو برميداره ميگه : "مك" ، اون يكي يه گوجه ديگه برميداره ميگه : گو جه !!! ![]() * الان غرغر كنم يا بعد انتخاب واحد ؟؟ + نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 21:51 به قلم .: *نگار* :.
|
تغيير سلام ...!
ديدم همه راجع به اين مينويسن ، منم دلم خواست خب ! با شنيدن اين كلمات ، اولين كلمه اي كه به ذهنتون ميرسه رو بنويسد دريا: موج قهوه: فال غرور: بد مدرسه: شيطنت دفتر مدير: عليخاني !!(اسم مدير دبيرستانمون بود ، غولي بود واسه خودش )قرمه سبزي: لوبيا قرمز ! (فقط دستپخت مامان جونم) رياضي: زندگي ! آهنگ: آرامش ماه رمضون: نظري ندارم !! استخر: آب آبگوشت: نخود ! روزنامه: خبر ! کودکي: بي خبري ! هر كي خواست تو وبلاگش ، هركي هم نخواست تو كامنت دوني من بنويسه *** ديشب چقدر خوب بود ... چت كردن با يكي از دوستام ... حرف زدن و درد دل كردن ... از احساسم گفتن ... آرامشي كه تو حرفاش بود ... يادآوري خاطرات مدرسه و شيطنت هامون ... خواب هاي اون موقع هام كه خودم يادم نبود اما اون مو به مو يادش بود ! ... چقدر دلتنگم ... واسه مدرسه ... واسه اون روزا ... اون شيطنت ها ... *** ديشب وقتي داشتم با دوستم حرف ميزدم احساس ميكردم چقدر بزرگ شدم !!! چقدر عقايدم فرق كرده ! چقدر نظر هام عوض شده ! ديگه اون دختر احساساتي 7-8 ماه پيش نيستم ! خيلي منطقي شدم ... ديگه خيلي چيزا مثل اون موقع ها آزارم نميده ... واسه خيلي چيزاي الكي غصه نميخورم ... با خيلي مسائل كنار اومدم و فهميدم چقدر بعضي چيز ها بي ارزشن ... من عوض شدم ... از همون موقع كه آخرين وبلاگ خصوصيمو حذف كردم ! از همون موقع كه ديگه از چيزاي بيخودي كه ناراحتم ميكرد ننوشتم تا بيخودي آزارم ندن ! از همون موقع ها عوض شدم ! تعداد روزاي دپسرده ي(!) زندگيمم خيلي كمتر شد !! من حتي ديگه مثل اون موقع ها حساس نيستم ... ديگه خيلي چيزا واسم مهم نيستن ... چيزايي كه يه زماني باعث شده بود به زمين و زمان شك داشته باشم و خيلي ها رو برنجونم ! من واقعا موفق شدم خودمو عوض كنم و از اين بابت خيلي خوشحالم ...*** + نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 13:22 به قلم .: *نگار* :.
|
سرماخوردگي! سلام ...!
1. بالاخره فيلم گرگ و ميش رو به زور !! تموم كردم ! كلا خيلي چرت بود ، اصلا از موضوعش خوشم نيومد (اولين فيلم كره اي كه من گفتم بدم مياد ) بعدش bad love رو شروع كردم ! اينم زياد جذبم نكرده ! نميدونم چرا اينجوري شدم ! همش تقصير شماس ! از بس گفتين اين همه سريال كره اي ميبيني دلتو نميزنه ؟ حالا دلمو زده ! 2. ديروز با سي سي رفته بودم بيرون ! جفتمون سرما خورديم ! شايدم آنفولانزا خوكي گرفتيم و خبر نداريم !3. من فقط روز اول رو روزه گرفتم ، تا ساعت 9 شب هيچي نخوردم (آخه من دوس دارم يه دفعه شام بخورم ! افطار سبك دوس ندارم ) و خيلي راحت بودم ، ولي بعدش يه معده دردي گرفتم كه از خير روزه گرفتن گذشتم ! 4. خدا جونم ؟ اگه قراره واقعا اين اتفاق عالي توي اين ماه بيفته ، بذار بيفته ... ميدوني چقدر منتظر اين لحظه بودم ؟ شاديمو خراب نكن ، كمك كن اين اتفاق بيفته ... ميبيني چه ذوقي دارم ؟ تو ذوقم نزن ... خواهش ميكنممممممم 5. ديروز تو تراوين با يكي از دوستام زديم دهكده يه نفر رو تركونديم ! بعد يارو اول شاخ شد و يه نفرو فرستاد تهديدم كنه و سربازاشو فرستاد حمله (12 ساعت با دهكده من فاصله داشت) بعدش من باز با منجنيق بهش حمله كردم ، ديگه رفت يكي از بچه ها رو واسطه كرد بهش حمله نكنم !! منم به خاطر اين واسطه قبول كردم ، بعد اين كسي كه بهم حمله كرده بود ، كلا 4 تا سرباز فرستاده بود به من حمله كنن ![]() !!!بچه پر رو ! كسي تو تراوين با من در بيفته ميزنم از بيخ و بن دهكده اش رو نابود ميكنم !!!6. اين يارو كه بهش حمله كرديم ،ميگه تو پسري و دروغ ميگي دختري ! دخترا صلح طلبن و بيشتر از يه هفته تو اين بازي نميمونن !!!يعني من الان خيلي جنگ طلبم ؟؟؟ يا شايدم پسرم و خودم خبر ندارم !!7. پسرم مريض شده ! ( وااااا ،چطور پسرمو فراموش كردين ! لاكپشتمو ميگم ديگه !) لپش يه عالمه باد كرده ! انگار يه عالمه غذا تو لپش گير كرده ! انقدر باد كرده كه ديگه نميتونه سرش رو بكنه تو لاكش ! بميرم براش ! چيكارش كنم ؟ 8. انگار اكثريت راجع به پست پاييني باهام موافق بودن ، حالا 2 روز ديگه زير حرفتون نزنين و برين خصوصي بنويسين ها ! به قول تيتاپ ما خواننده هاي خاموش چيكار كنيم كه بي رمز ميمونيم ؟ مثلا همين ........ ! الان چند وقته تو لينك دوني منه ! فك كنم 1 ساله !! اين همه مدت وبلاگشو ميخوندم ، ولي هيچ وقت كامنت نميذاشتم ، آخرش چي شد ؟! بهم رمز نداد ! ايشششششششششش9. سرما خوردممممممممممممم 10. غرغرغرغرغرغرغررررررررررررررررررررررر
+ نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 19:35 به قلم .: *نگار* :.
|
نوشته هاي خصوصي !!!
سلام ...!
دنبال سوژه واسه نوشتن بودم كه اين پست گيلاسي رو خوندم و يادم اومد منم قبلا ميخواستم راجع به اين موضوع حرف بزنم !! بعدش به طور اتفاقي فهميدم بلاگفا هم مثل هميشه از پرشين بلاگ تقليد كرده و اونم واسه نوشته ها رمز گذاشته ! ديگه ديدم واجب شد بيام بنويسم ![]() راستش اوايل كه پرشين بلاگ اين قابليت رو واسه وبلاگ ها گذاشته بود خيلي خوشم اومد و حتي خودم رفتم واسه آقاي شيـ ـرازي كامنت گذاشتم و خواستم اين قابليت رو به بلاگفا اضافه كنه !!! اما حالا واقعا به نظر من از مسخره ترين امكانات وبلاگ نويسي همين قابليت خصوصي كردن نوشته هاس ! فك كن آدم 20 تا وبلاگ بخونه كه خصوصي مينويسن ! بعد خب مسلمه كه رمز همه ي اين 20 تا وبلاگ يادت نميمونه ! (من خودم فقط رمز يه نفرو حفظم ! اونم چون ميوه ايه كه دوس دارم يادم مونده !!! ) هر بار اگه بخواي بخونيشون بايد 2 ساعت كامنت خصوصي هات رو بگردي و دنبال رمز وبلاگ مربوطه بگردي ! اگه هم از خير خوندنشون بگذري طرف شاكي ميشه كه چرا وبلاگمو نميخوني !!!ديدين چند نفر فقط به خاطر اينكه بتونن خصوصي بنويسن كوچ كردن و رفتن پرشين بلاگ ؟! آرشيو چند ساله و خاطرات يه وبلاگ رو ول كردن و رفتن دنبال خصوصي نوشتن !!! تازه من الان چند وقته كه هر وبلاگ جديدي ميرم ميبينم نوشته هاش خصوصيه !!! خب اين ديگه چه جور وبلاگ نويسيه ؟! اگه ميخواي خصوصي بنويسي كه فقط 3-4 نفر از دوستات بخونن خب ديگه چرا وبلاگ ساختي ؟! ميرفتي با همون 4 نفر چت ميكردي !! من فكر ميكنم وبلاگ و وبلاگ نويسي واسه بعضي ها اشتباه تعريف شده ! عزيزان من ! وبلاگ يه مكان عموميه ! يه جاييه كه ميشه توش نوشت تا بقيه بيان و بخونن ! نه اينكه پست خصوصي بذارين و ..... !!! يا به قول گيلاسي ، وقتي يه چيزي رو از جلو دست كسي برميدارن طرف نسبت به اون حريص تر ميشه ! مطمئنا وقتي نوشته اي رو خصوصي ميكنين تا شخص خاصي اونو نخونه ، اون شخص خاص اول از همه مياد اونو ميخونه !!! (چطوريشو از وبلاگ گيلاسي بخونين) اينايي كه نوشتم مخاطب خاصي نداشت ! خطاب به همه گفتم ! و نظر شخصيم !از همينجا هم اعلام ميكنم كه هرگز از اين كار بلاگفا استقبال نكرده و نميكنم و هيچ وقت ، هيچ پست خصوصي توي اين وبلاگ نميذارم !! پ.ن : ميبيني توروخدا ؟ شانس ندارم كه !! مني كه از رنگ بنفش متنفرم و اسم اين رنگ رو گذاشتم رنگ نفرت !!! چرا بايد سوغاتيم يه پيراهن مجلسي zara به رنگ بنفش باشه ![]() ![]() حالا شماها يادتون باشه من رنگ بنفش رو دوس ندارم ، اگه خواستين چيزي برام بخرين حواستون باشه بنفش نباشه پ.ن 2: چند وقته كامنت نذاشتم و كامنتامو جواب ندادم ، شرمنده ، فعلا ترجيح ميدم خواننده ي خاموش باشم !! + نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 1:54 به قلم .: *نگار* :.
|
موضوع ؟! داشتم يه چيزايي مينوشتم كه آپ كنم ... ديدم نوشته هام اصلا به درد اين وبلاگ نميخورن ! واسه همين بي خيال نوشتن اونا شدم ... اما دلم ميخواد آپ كنم ! راجع به چي بنويسم خب ؟؟؟ + نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 23:3 به قلم .: *نگار* :.
|
[ صفحه نخست | نوشته هاي قديمي ] |
امكانات
پروفايل منمعرفي نامه
سلام...!
من نگارم ، متولد 16مرداد خوش اومدي وقتي كوچولو بودم
همسايه ها
پشتيباني وبلاگ
POWERED BY
BLOGFA.COM |