تبليغاتX
ღ*فانا*ღ
   

 

 

 

 

روزگار من !
سلام ...!

* فردا امتحان "آلودگي هوا" داريم ... از جزوه اي كه استاد سر كلاس گفته و جزوه ي تايپ شده اي كه بايد از انتشارات ميگرفتيم ... جزوه ي خود استاد خوبه ، فقط يكي 2 صفحه اش حفظ كردنيِ غير قابل حفظ !! (ميدونم منظورمو فهميدين :دي) داره ! ولي جزوه ي تايپ شده واقعا سخته و غير قابل حفظ كردنه !!! فكر كن بايد بدونيم كدوم تركيبات جزء كدوم دسته هستن و هر آلاينده چه بيماري هايي ايجاد ميكنه و چه اثرات مضري داره !!! اين آلاينده ها هم كه يكي دو تا نيستن كه !!! نميدونم خود استاد اين مضخرفات رو حفظه يا نه؟! اصلا به چه درد ما ميخوره حفظ كردنش ! ما كه قرار نيست پزشكي بخونيم كه بدونيم مثلا هيدروكربن هاي اروماتيك باعث چه نوع سرطاني ميشه ؟! خب ما در همين حد بدونيم كه آلاينده ها ضرر دارن كافيه ديگه :دي
وظيفه ي ما به عنوان دانشجوي محيط زيست هم هيچ ربطي به اينكه هر آلاينده چه بيماري ايجاد ميكنه نداره ! ما فقط بايد يه فكري به حال كاهش آلاينده ها بكنيم ...

فعلا يه دور تموم كردم ولي هنوز هيچي حفظ نكردم !! يه ربع ديگه ميرم يه دور ديگه ميخونم ...

* امروز اصلا به تراوين و بازيم سر نزدم ! روزاي آخر بازيه و بازي شديدا كسل كننده شده ... عمارت جادوي اتحاد ما به سطح 85 رسيده (وقتي عمارت جادوي يه اتحاد به سطح 100 برسه بازي تموم ميشه) فكر كنم 3-4 روز ديگه بازي تموم ميشه و راحت ميشم ...

* فردا قراره از دانشگاه بريم خونه ي شيوا اينا و تحقيق هامون رو انجام بديم ... اميدوارم حد اقل 2/3 تحقيق هارو انجام بديم ...

* سه شنبه هم امتحان پاركداري داريم ... فك كن ما هنوز جزوه نداريم !!!!!!!!!!

* يهو زد به سرم و يه عالمه كامنت خصوصيهام رو پاك كردم ! از 160 تا كردمش 20 تا ! كه اينا هم بيشتر پسورد نوشته هاي خصوصي هستن ... ديگه نميخوام كامنت هاي خصوصي رو نگه دارم پس لطفا تا حد امكان كامنت خصوصي نذارين :)

* سريال دخترم (my girl) رو تموم كردم و كلي از وجود lee joon ki عزيزم فيض بردم :دي  و بعدش بهشت ادن (east of eden ) رو شروع كردم ... تو قسمت 2 انقدر گريه كردم كه ديگه چشام باز نميشد ! يه بچه ي 5 ساله انقدر قشنگ بازي كرده بود كه حد نداشت ... الانم قسمت 10 هستم ... كلا 52 قسمته كه 16 قسمتش الان دستمه چون دختر خاله ام هم داره ميبينه ، اون تا قسمت 20 ديده ...
همينجا اعلام ميكنم كه دخترخاله جان زودتر ببين كه من دارم دق ميكنم :دي فكر و ذكرم شده دوك چول و گوك جا :))

* اينم از روزگار من ! :دي

+ نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت 17:57  به قلم  .: *نگار* :.  | 


وبلاگم درست شد

با تشكر از محدثه ي عزيزم :*


+ نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت 0:59  به قلم  .: *نگار* :. 

فضولي !
سلام ...!

براي كاري احتياج به سند موبايلم داشتم ... اصلا نميدونستم كجا بايد دنبالش بگردم ! خونه هم تنها بودم و مامانم نبود ازش بپرسم ... رفتم سراغ كيف سامسونت (اينجوري مينويسن؟) قديمي بابام كه چيز هاي مهم رو توش ميذاره ... بازش كردم ... توش يه عالمه پوشه هاي مختلف بود ... تو يه پوشه يه روزنامه بود ... عكس من به عنوان معدل 20 كلاس اول دبستان توش بود !! ... تو يه پوشه يه سري عكس هاي قديمي بود ... عكس جووني هاي مامان بزرگ و بابابزرگم با 2تا عمو بزرگام كه 1 و 3 ساله بودن ... تاحالا اين عكس رو نديده بودم ... چقدر جوون بودن ...  توي يه پوشه سند ازدواج مامان و بابام بود ... نشستم به ورق زدنش ... اوه ! چقدر امضا ! واسه هر بند يه امضا ... ولي انقدر سندش سالم مونده بود انگار همين ديروز عقد كردن ...  رفتم سراغ پوشه ي بعدي ... پوشه هاي مربوط به اسناد ملكي و ماشين رو گذاشتم كنار و يه پوشه ي ديگه پيدا كردم ... كارنامه ي ديپلم بابام توش بود ! نمره ها كه هيچ تعريفي نداشت !  ولي انضباطش 20 بود !! عجب بچه مثبت بوده بابام ... گواهي ديپلم مامانم هم توي همون پوشه بود ... پوشه هاي بعدي هم مربوط به كار هاي بابام بود و بازشون نكردم ... سند موبايلم اينجا نبود ! پوشه هارو گذاشتم سرجاشون و در كيف رو بستم و گذاشتم سرجاش ...
مامانم كه از بيرون اومد ازش پرسيدم ميدوني سند موبايلم كجاس ؟ گفت نميدونم ؟! تو اون كيفه رو ديدي ؟ گفتم آره ديدم ،‌ولي نبود ! لازمش دارم ... مامان رفت سراغ كيف و يه پوشه داد دستم كه روش نوشته بود سند هاي موبايل ... گفت : اينجاس كه !!!
از بس سرگرم فضولي شده بودم پوشه به اون گندگي رو نديدم !!! :دي

پ.ن : من نميدونم چرا وبلاگم اينطوري شده و قبل از لود شدن كامل صفحه ميره تو يه صفحه ي ديگه !! به آقاي شيرازي مشكل رو گفتم ولي فعلا كه جوابي بهم ندادن !! بعيد ميدونم كه جواب هم بدن !! پس اگه كسي از شما ميدونه چرا وبلاگم اينجوري شده لطفا بهم بگه تا درستش كنم ...

پ.ن: امتحان هاي ميان ترم ... تحويل تحقيق ها و پروژه ها ... تاريخ كنفرانس ها ... همه تقريبا تو همين هفته هستن !!! هنوز 90% كارهام مونده ... عصبي شدم ... اي خدا ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 19:44  به قلم  .: *نگار* :.  | 

دعا

اگه قرار باشه دعاي من مستجاب شه احتمالا روزي (ميانگين) 20 تا ماشين پنچر ميشن !!! :دي
آخه وقتي خسته و كوفته و تو سرما وايميستم منتظر ماشين و همه گاز ميدن و با سرعت از كنارم رد ميشن تو دلم ميگم : ايشالا پنچر شي !! به هر حال 90% ماشين ها مسيرشون مستقيمه و ميتونن منم ببرن ولي ...
خيلي زور داره مجبور ميشم اين تيكه رو پياده برم ...


پ.ن: دوستي كامنت گذاشته وبلاگت خيلي كسل كننده شده ... بايد بهش بگم ميدونم ! خودم خيلي وقته كه اينو فهميدم ولي نميدونم چرا ديگه نميتونم مثل اون موقع ها بنويسم ... حوصله اش رو ندارم :( شايدم به خاطر فشار تحقيق ها و پروژه هاي اعصاب خورد كنه كه هنوز نصف بيشترش مونده ...
ولي خب سعيم رو ميكنم باز بشم مثل اون موقع ها :)  مرسي از توجهت :)

+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 19:53  به قلم  .: *نگار* :.  | 

چيپس با طعم كباب !!
سلام ...!

1. نميدونم اين روزا چرا دست و دلم به نوشتن نميره ؟ ميام يه چيزي تايپ ميكنم و هنوز به يه خط نرسيده دستم ميره رو back space و همه چي رو پاك ميكنم ... نميدونم چرا اينجوري شدم ... چند روزه كه ..........

2. چقدر اون 1ساعت و 40 دقيقه حرف زدنمون رو دوست داشتم ... وقتي حرف ميزد و كاملا ميفهميدمش ... وقتي من ميگفتم و اون دركم ميكرد ... چه آرامش بخش بود ... چقدر خوبه كه من دوستاي به اين خوبي دارم ...

3. دارم سريال دخترم (كره ايه ديگه :دي) رو ميبينم ، lee joon ki تو اين فيلم واقعا خوشگل شده ... وقتي نشونش ميده دلم ضعف ميره :دي اي خدا چي ميشد ما هم يه دوست پسر اين شكلي داشتيم ؟ :دي (ياد پست يكي از بچه ها افتادم كه راجع به خصوصيات پسر مورد علاقه اش نوشته بود و گفته بود شماها هم جسارت داشته باشيد و بنويسيد :دي اما من جسارتش رو نداشتم :دي)

4. كرانچيپس يه نوع چيپس جديد زده ، چيپس با طعم كباب !!!!!!!! انقدر بدمزه اس !!!! اه اه يادم ميفته حالم بد ميشه :دي

5. همه چي رو به راهه فقط به علت تحويل يه سري پروژه و تحقيق سرم يه كم شلوغه ...

6. دوستتون دارم :)

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 21:56  به قلم  .: *نگار* :.  | 

. . .
سلام ...!

خيلي بده كه وقتي هول ميشم يا خجالت ميكشم صدام ميلرزه ...
ديروز دقيقا 2 بار موقع حرف زدن صدام لرزيد
بار اول چون خجالت ميكشيدم
بار دوم چون هول شده بودم

هه
باز جاي شكرش باقيه كه مثل لبو قرمز نميشم !!!

***

گوشيم چند روز پيش آنفولانزا خوكي گرفت ! ديروز مجبور شدم مموري رو فرمت كنم ... به علت ويروسي شدن ، نشد هيچ چيزي رو ازش به كامپيوتر منتقل كنم (تا كپي ميزدم ميگفت همچين فايلي موجود نيست !) ... زندگانيم پاك شد !
الان يك عدد گوشي خالي دارم كه به علت تنبلي هيچي نريختم توش ... حتي برنامه اس ام اس فارسي ! و حتي آهنگ زنگ موبايلم !

***

اين چند روزه كه مسنجرا قطع بود ، گوگل ريدر هم واسه من باز نميشد ... امروز ديدم 120 تا پست نخونده واسم گذاشته !! اوه اوه !! چه جوري اين همه پست رو بخونم ؟!

***

توي گوگل ريدرم 2 تا فولدر دارم ... يكي همينه كه تو وبلاگم ميبينيد و اون يكي هم وبلاگ هاييه كه ميخونم اما لينكشونو نخواستم تو وبلاگم بذارم ... توي فولدر دوم وبلاگ هايي هم هستن كه از چند پست وبلاگشون خوشم اومده بود و اونجا ادشون كردم اما الان واقعا حوصله ندارم وبلاگشون رو بخونم چون به نظرم خيلي خيلي لوس ميان ...
نكنه من هم از نظر بقيه انقدر لوسم و خودم خبر ندارم ؟!

***

هنوز وقتش نيست راجع به دانشگاه غرغر كنم ... فعلا دارم تو خودم ميريزم تا موقعي كه منفجر شم و يه پست مفصل غر بزنم :دي

***

دلم مهموني ميخواد ... يه مهموني خيلي باحال ... هيشكي قصد نداره مهموني بگيره ؟! بابا پوسيديم تو خونه :(

***

شايد همين روزا وبلاگ منم فيـ ـلتـ ـر شه ... به علت رنگ قالب وبلاگ !!!

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 23:18  به قلم  .: *نگار* :.  | 

يه روز خوب
سلام ...!

نم نم بارون ميزنه ... از تاكسي پياده ميشم ... اين قسمت باقي مونده تا خونه تاكسي خطي نداره ... يه خيابون مستقيمه كه اگه ماشين هاي گذري يا آژانس هايي كه دارن برميگردن ببيننت ممكنه برات وايسن ... هوا تاريكه ... بي خيال ماشين ميشم و زير بارون راه ميفتم ... يه كم كه ميرم سردم ميشه ... سوئيشرتمو كه تا الان گرفته بودم دستم رو ميندازم رو شونه هام ... حوصله ندارم بپوشمش ... يه نفس عميق ميكشم ... چه هواي خوبيه ... كم كم دارم خيس ميشم ولي اين خيس شدن رو دوست دارم ... ميرسم به 4راه ... عجب راه بندوني شده ! ... همه پيچيدن جلو هم و هيشكي نميتونه حركت كنه ... يه نگاه به چراغ راهنما ميكنم ميبينم باز قاطي كرده ... با خودم ميگم چه خوب شد سوار ماشين نشدم ... باز به راهم ادامه ميدم ... ميرسم جلو پارك "ن" ... چقدر از اين پارك بدم مياد جديدا ... نميخوام با يادآوري خاطرات تلخم روزمو خراب كنم ... ميرم اون سمت خيابون ... آخيش ... از شر انرژي هاي منفي پارك "ن" خلاص شدم ... ميرم تا ميرسم به كوچه مون ... كليد ميندازم و در حياط رو باز ميكنم ... به عادت هميشه تا در كوچه رو ميبندم شروع ميكنم به باز كردن دكمه هاي مانتوم تا برسم بالا ... ميام تو اتاقم ... آخ جون شوفاژ اتاقم بازه ... لباس تو خونه هامم روشه ... لباس هامو عوض ميكنم ... داغي و گرماي مطبوعي مياد زير پوستم ... زمزمه ميكنم چه روز خوبي بود ...

پ.ن ها:
1. اين نوشته قرار بود ديشب آپ بشه اما نشد ...
2. اين تنها عكسي از جشنه كه من توش بودم ، ببينين چه واضح افتادم :)) ... =>> عكس حذف شد !!
3. يه كم سرم شلوغه ... كم پيدا ميشم ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 22:12  به قلم  .: *نگار* :.  | 

دومين جشنواره بانوان وبلاگ نويس
سلام ...!

ديروز با "قاصدك" قرار گذاشته بوديم حدود ساعت 3:30 اونجا باشيم ،‌ جفتمون هم زمان ساعت 3:45 رسيديم نیشخند... كلي خوشحال شدم بعد از 3 سال دوستي ديدمش ... ديديم ملت جلو در جمع شدن و نميشه رفت تو ... بعدا فهميديم به علت عدم هماهنگي !!!! جشن ساعت 5 شروع ميشه خنثی!!!
يه كم تو جمعيت رو نگاه كردم شايد يه آشنايي ببينم اما تنها كسايي كه تونستم تشخيصشون بدم آقاي زيپ و خانوم زيگزاگ ، ويولت و آني دالتون بودن ... بعد با قاصدك رفتيم بشينيم يه جا ، از دور يه نيمكت خالي ديديم ، واسه اينكه تا بهش برسيم پر نشه به قاصدك گفتم از تو چمن ها بريم ! كفشام گلي شد نگران!!! منم كه حساسسسسسسس نیشخند...
ساعت 4:45 در رو باز كردن ، رفتيم تو (جلو در نيلوفر {دانشگاه با طعم باران} رو ديدم و سلام كرديم ) و ساعت 5:15 برنامه شروع شد !!! (حال ميكنين با برنامه منظم ؟!) بعد در نهايت بي برنامگي !! يكي يكي برنامه ها رو حذف ميكردن و جاش يه كار ديگه ميكردن !!!
بعدم نوبت رسيد به اعلام نتايج و رتبه ها ... اول به 5 تا وبلاگ مامان ها جايزه دادن بعد گفتن چون ليست تقريبا مثل پارسال شده ، از كسايي كه پارسال رتبه برتر شدن تقدير ميكنيم (فقط اسمامونو خوندن !) و به 15 نفر كه پارسال اسماشون نبود جايزه دادن ...
بعدم جشن تموم شد !
به همين سادگي و به همين بي مزگي !

پارسال هم برنامه با تاخير شروع شد اما ديگه مثل امسال انقدر بي برنامه نبود !!! پارسال خيلي بهتر از اين بود ...

تازه ، دليل نميشه چون ماها پارسال رتبه برتر بوديم و امسالم رتبه برتر شديم فقط اسممون رو بخونن و بگردن دنبال افراد جديد !! يا حالا كه اينكارو كردن حد اقل از قبل بهمون خبر ميدادن كه قراره اينجوري بشه ... و اينكه خيلي از كسايي كه دعوت شده بودن به جشن (به عنوان رتبه برتر) حتي اسم وبلاگشونم خونده نشد و فقط بايد ميرفتن جلو در تقديرنامه ميگرفتن خنثی!!

خلاصه اينكه اگه جشن ديگه اي باشه و بخواد اينطور بي برنامه پيش بره ترجيح ميدم نرم ... هدف من از رفتن ديدن دوستام بود كه خب ميشه يه جاي بهتر قرار بذاريم و همديگه رو ببينيم !!


پ.ن: خيلي دلم ميخواست كه خيلي از دوستاي ديگه ام رو هم ببينم ولي متاسفانه نيومده بودن ... ايشالا يه قرار وبلاگي بذاريم و همو ببينيم ... (من ديگه مثل اون موقع ها نيستم بگم نميتونم بيام و ... الان آزاد آزادم ، هوووووووورررررررررررررا نیشخند )

پ.ن: كيا منو ديدن ؟؟؟ نیشخند يا اگه كسي اونجا بوده ، حدس ميزنه من كدوم بودم ؟ (رنگ لباسمو بگيننیشخند) ... البته عكسا كه بياد ميگردم ببينم اگه تو عكسي بودم و خوب افتاده بودم (اين نكته خيلي مهمهنیشخند) خودمو لو ميدم (اينم باز برميگرده به آزادي پ.ن قبل نیشخند )

+ نوشته شده در  جمعه 8 آبان1388ساعت 10:37  به قلم  .: *نگار* :.  | 

قتل سر ارثيه !
سلام ...!

1. امروز ديديم رو همه در و ديواراي دانشگاه اعلاميه فوت يكي از دانشجو ها رشته ي بيولوژي دريا رو زدن نگران... سر كلاس فهميديم دختره فوت نكرده و توسط داييش به خاطر ارث و ميراث به قتل رسيده تعجب!!! خيلي ناراحت كننده بودنگران تازه بچه ها ميگن دانشگاه نذاشته واسش ختم بگيرن (تو دانشگاه) و حتي نذاشته عكسش رو بذارن !!!! درصورتي كه دانشگاه مسخره ما يه روز در ميون داره واسه اينو اون ختم ميگيره !!!خنثی
اينم متن كامل خبر

2. ديروز ساعت 5:30 آلارم موبايلم زنگ زد ، با هزار بدبختي از زير پتو اومدم بيرون ، دست و صورتم رو شستم و باز اومدم زير پتو و در حالي كه از سرما ميلرزيدم و به شدت خوابم ميومد حاضر شدم رفتم يوني ، بعد ديديم كلاس تشكيل نميشه خنثی!!!! 2 تا كلاس ديروزم با يه استاد بود !!! يعني آي حرص خورديمممممممم !!!

3. اين آنفولانزا جديده (خوكي نيستنیشخند) خيلي شيوع پيدا كرده ،‌ خيلي ها گرفتن ، مريضيشم خيلي سخته نگران... مامانم ژل دست خريده واسمون ،‌ميگه شماها كه بيرون ميرين همش اينو بزنين ... اول فكر ميكردم يه چيز لزج و چندش باشه ! ولي 10 ثانيه اي خشك ميشه و اثري ازش نميمونه ... خوب چيزيهنیشخند

4. بچه ها جز قاصدك و كارامل ، ‌كس ديگه اي نمياد جشن پرشين بلاگ ؟؟ بياين ديگه !! پنجشنبه ساعت 4 تا 6 ، خيابان ويلا (نجات اللهي )، نبش ورشو ... دوس دارم ببينمتون

5. فعلا چيز ديگه اي يادم نمياد نیشخند
پس فعلا باي باي
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آبان1388ساعت 22:14  به قلم  .: *نگار* :.  | 


[ صفحه نخست | نوشته هاي قديمي ]

window.setTimeout( "document.getElementById ('adss').style.display='none'" ,100);