|
|
|
|
¤.:`·.¸¸.·سفرنامه:دي`·.¸¸.·´:.¤
سلام ...!
![]() ![]() ![]() ديروز رفتيم نمايشگاه كتاب ، اينم اتفاقات رخ داده : ساعت 9:30 تو مترو قرار داشتيم ، نازنين و شيوا زودتر رسيده بودن ، من سر ساعت 9:30 رسيدم ! رفتيم بليط خريديم و به سمت ايستگاه رفتيم ، اولين مترو كه اومد ملت حمله كردن تو ! ما ديديم خيلي شلوغه ! صبر كرديم با بعدي بريم ! ما اولين نفرا بوديم و جلو وايستاده بوديم ! گفتيم مترو بعدي كه بياد ما اول سوار ميشيم ! مترو دومي اومد و تا در باز شد يهو 1000 نفر زود تر از ما ريختن تو ! و ما خود به خود با هل دادن هاي ملت وارد شديم !! (دارم از وحشي بودن ملت ميگم ! ) خلاصه كلي له شديم تا رسيديم به مترو امام خميني (كه اونجا بايد خط عوض ميكرديم ) كل ملت اونجا پياده شدن !! و دوباره حمله كردن به سمت مترو ميرداماد ! ما هم همچنان خودمون رو به دست سرنوشت سپرده بوديم و بين سيل عظيم جمعيت وارد شديم ! اينبار جمعيت بيشتر بود و كاملا پرس شديم ! خلاصه با هر بدبختي كه بود رسيديم مصلي ! اول نقشه گرفتيم (نقشه شون بخوره تو سرشون !!! ) بعد رفتيم به سمت كتب دانشگاهي ، از اون بالا يه نگاه به پايين كرديم و از زندگي سير شديم !!نزديك 5-6 طبقه پله ميخورد و ميرفت پايين !! آهي كشيديم و رفتيم پايين ، رفتيم تو غرفه و ديديم خيلي شلوغه ! الكي يه چرخ زديم و هيچي نديديم و بعد از كمي استراحت برگشتيم بالا !(كوه نوردي بود انگار ) اين همه پله رو اومديم بالا و رفتيم يه سمت ديگه دوباره نگاه كرديم ديديم اگه بخوايم بريم غرفه هاي اونور بايد دوباره شونصد هزار تا پله بريم پايين ! ولي مجبوري رفتيم پايين ، هنوز نصف پله ها رو طي نكرده بوديم كه ديديم به به ! 3 عدد ون +3عدد بنز پليس از نوع خط دار سبز ! پايين منتظر ما هستن (گشت !) با ترس و لرز بقيه پله ها رو طي كرديم و تا رسيديم پايين ديديم يكي از اين كج كلاه خان ها (مرد هاي كشت كه كلاه كج سرشون ميذارن) اومد سمت ما و يه دختره كه كنارمون بود رو برد (بيچاره دختره ) ما هم زود از اون ناحيه گذشتيم و رفتيم سمت غرفه هاي ديگه ؛ اينجا همه اش غرفه هاي درسي و كنكور و ... بود ! رفتيم از يه آقاهه پرسيديم ناشران عمومي كجان پس ؟ گفت تو شبستان كنار كتب دانشگاهي ! يعني اين همه پله رو دوباره ميومديم بالا و دوباره اون همه پله رو ميرفتيم پايين !! فك كن !!!! برگشتيم به سمت بالا ، در حين راه ديديم اين فاطي كماندو ها (زن هاي گشت) داشتن 2تا دختر رو ا ر ش ا د ميكردن ! ما باز در رفتيم ! اومديم بالا و از اين "از من بپرسيد"ها پرسيديم ناشران عمومي كجان ؟ گفت اون سمت كه مردم دارن ميرن ، شبستان ! دو طرفش غرفه ناشران عمومي هستش ! اون سمتي كه آقاهه اشاره كرد دقيقا همون سمتي بود كه الان ازش اومده بوديم بالا و گشت هاي گرامي رو رويت نموده بوديم !! (اگه اون آقاهه رو دوباره ميديدم خفه اش ميكردم !) تصميم گرفتيم يكم بالا بمونيم و يكم بشينيم بعد دوباره بريم پايين ، داشتيم راه ميرفتيم كه ديديم يه وانت اومده و داره كتاب مجاني ميده به ملت ! ملت هم حمله !!! رفتيم اون سمت آقاهه كه كتاب ميداد يكي هم داد به من ، ديدم كتاب كمك درسي ادبيات پيش دانشگاهيه ، كتابو پس دادم به آقاهه و رفتيم ، يكم جلوتر ديديم يه مرد سن دار داره اين كتابه رو ورق ميزنه !! آخه يكي نيست بگه تو مگه پيش دانشگاهي هستي كه اينو گرفتي !! ملت همينطورن ديگه ! مفت باشه كوفت باشه ! يكم استراحت كرديم و دوباره رفتيم پايين ، اين دفعه كج كلاه خان ها چند تا پسر رو گرفته بودن ، داشتن موهاي يكي رو خراب ميكردن و يه لباس تن يكي ديگه ميكردن (روي لباس خودش) ، كج كلاه خانه داشت دكمه هاي لباسي كه تن پسره كرده بود رو ميبست ، لباس كارگر هاي رستوران رو تن بدبخت كردن به زور !! خلاصه رفتيم و غرفه ناشران عمومي رو پيدا كرديم ، خيلي شلوغ بود ! هيچي نميشد ديد ! هر جا هم كه خلوت بود كتاب هاي مذهبي و اسلامي و ... بود كه كسي واينميستاد نگاه كنه ! اصلا يه دونه هم كتاب رمان نديديم ! باز رفتيم از "از من بپرسيد" پرسيديم كه رمان ها كجان ؟ گفت اون ته ! حالا اون ته يعني كجا خدا ميدونه !! رفتيم اون ته ! اما باز هيچي نديديم ! انقدر راه رفتيم كه خسته شديم ، ساعت 1:30 شده بود ، باز اومديم بالا كه ناهار بخوريم و بريم ، اول رفتيم بستني خورديم ، بعد اومديم ساندويچ بخريم ، منو نازنين گفتم كاهو نبايد بذاره ها !! اما رفتيم ديديم ساندويچ هاش آماده اس ! شيوا گفت خب كاهو هاش رو درمياريم ! نازنين گفت شته هاش توش راه ميرن !! اينو كه گفت كلا بي خيال شديم ! ديديم اونوري چلوكباب هم داره ، من و شيوا گفتيم چلوكباب بگيريم ؟ نازنين گفت معلوم نيست گوشتش چيه و ... كلا حالمون رو به هم زد و بي خيال غذا شديم ! رفتيم چيپس و ... خريديم و خورديم ، ساعت حدودا 2:30 بود كه تصميم گرفتيم بريم ! رفتيم مترو ، ديديم دم در خيلي شلوغه و آقاهه نميذاره كسي بره تو ! ملت هم وايستادن دارن هل ميدن !! يكم اون عقب وايستاديم بلكه خلوت شه ! يهو از تو صداي جيغ يه زن شنيديم !! (آخرشم نفهميديم واسه چي !) نزديك نيم ساعت صبر كرديم اما ديديم نميشه از اينجا بريم ! يكي گفت بريم از مترو شهيد بهشتي برين ! پرسيديم كجاس ؟ گفت يكم اونور تر (توجه داشته باشين گفت يكم !!) كلي رفتيم بعد شك كرديم نكنه اشتباه رفته باشيم ؟ باز از يكي ديگه پرسيديم ، گفت 100 متر جلو تر ! باز اندازه 10 كيلومتر راه رفتيم !!تا رسيديم به در ديگه ي نمايشگاه ، از يه آقا پليسه پرسيديم ، گفت بريد توي نمايشگاه يكم جلو تر ! باز كلي راه رفتيم و ديديم به هيچ جا نميرسيم ! از يه آقا ديگه پرسيديم ، گفت 100 قدم جلوتره ! باز كلي راه رفتيم ! تا بالاخره رسيديم به مترو (اين 100 قدم ها فكر كنم رو هم ديگه شونصد كيلومتر شد !! )رفتيم مترو ، اول من و شيوا نازنين رو برديم ايستگاه ميرداماد ، بعد برگشتيم سمت امام خميني ، اونجا باز پياده شديم كه خط عوض كنيم ، كلي دويديم تا آخر سر فهميديم كجا بايد بريم ! (اين مترو خيلي پيچيده اس ! ) سوار مترو صادقيه شديم و تا برسيم جنازه شديم !! بعد كه از مترو پياده شديم هم كلي راه رفتيم تا برسيم يه جاي مشترك كه من از اونجا تاكسي سمت خونه خودمون رو سوار شم و شيوا سمت خونه خودشون رو ! كف پامون انقدر درد ميكرد كه نميتونستيم بذاريمش زمين !! به قول شيوا انگار سوزن فرو ميكردن كف پامون ! خلاصه ساعت 5 رسيديم خونه ! من تا وارد شدم اومدم ولو شدم رو تختم ، يكم بعد رفتم تو آشپزخونه آب بخورم ، ديدم 2-3 تا مگس سركه تو آشپزخونه هستن !! با كلي تعجب اومدم گفتم مامان مگس سركه از كجا اومده ؟؟؟ حالا كه من مگس گرفتم از همه جا مگس ميباره !! مامانم هم گفت نميدونم از كجا اومدن ؟!! منم اومدم تو اتاقم يهو چشمم افتاد به شيشه مگس سركه ام كه جوراب سرش نيست !! جيغ زدم آآآآآآآآآررررررررررررررررشششششششششش البته ايشون تا من اومدم رفته بودن تو حموم ! وگرنه زنده نميموند ، همون طور كه اون تو حموم بود من داد ميزدم : آرش بياي بيرون ميكشمتتتتتتتتتتتتتتت ، همون بهتر كه اون تو بموني وگرنه دستم بهت برسه زنده نميذارمت ، همين طور در حال جيغ زدن و داد و هوار و ... به آرش بيشعور بودم ! كه ديگه خسته شدم !! مامانم هم اومد و ديد پسرش چه دسته گلي به آب داده !! اعصابم خراب شد و رو تخت دراز كشيدم ، مامانم شيشه رو برد تو آشپزخونه و 2-3 تا مگس ها باز اومدن تو شيشه اما چه فايده ؟ مگس هام يه عالمه شده بودن ! يكشنبه هم ميخواستم ببرمشون آزمايشگاه (كاش هفته پيش برده بودم ) خيلي اعصابم خراب شده بود وقتي هم آرش از حموم اومد مامانم كلي دعواش كرد (حقشه ) ميگفت دستم خورده !!! آخه چه جوري دستت خورده ؟! من كه ميدونم تو مرض داشتي و درش رو باز كردي ... در اتاقم رو بسته بودم كه فقط نبينمش ! واقعا شانس آورد تو حموم بود ، وگرنه .......الانم اصلا باهاش حرف نميزنم ! آرش از قهر كردن خيلي بدش مياد ، هر كاري ميكنه تا كسي باهاش قهر نكنه و باهاش حرف بزنه ، ولي محاله باهاش حرف بزنم ، انقدر ازش عصبانيم !! همين كه زنده مونده خودش كليه !!چقدر حرف زدما ! تازه چند تا چيز ديگه هم ميخواستم بگم كه ميذارمشون واسه پست هاي ديگه ، آخه اين پست خيلي طولاني شد موفق باشيد فعلا بابايييي ![]() ![]() ![]() پ.ن: هنوز به كامنت هيشكي جواب ندادم ، وبلاگ هيشكي هم نرفتم ! شرمنده ي همگي ، يكم گرفتارم ، مطمئن باشيد از دست هيشكي ناراحت نيستم ، فقط وقت ندارم !
+ نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 13:50 به قلم .: نگار* :.
|
[ صفحه نخست | نوشته هاي قديمي | پست الكترونيك ] |
امكانات
درباره من و وبلاگم
سلام...!
من نگارم ، متولد 16مرداد68 از تهران دانشجوي رشته ي مهندسي منابع طبيعي گرايش محيط زيست هستم طراحي و موسيقي رو دوست دارم و كتاب و مجله هم زياد ميخونم ، مجله ي محبوبم "روز هاي زندگي"ه ... نوشتن رو خيلي دوست دارم و به نظرم بهترين هديه و يادگاري يه كارت تبريك ساده اس ... تو اين وبلاگ همه چي مينويسم مثل خاطره ، دل نوشته ، گله و شكايت و ... مرسي كه اومدي وبلاگم ... حرف هاي خاك خورده
دوست هاي خوبم
اگر مايل به تبادل لينک هستين من رو با
عنوان "*فانا*" لينک کنيد و بعد روي"لینک
افزا" کلیک کنید و لينک
خودتونو اضافه کنيد. پشتيباني وبلاگ
POWERED BY
BLOGFA.COM |