بازی وبلاگی...


1) اگر وبلاگتان آدم بود چه جنسیتی داشت؟ دختر یا پسر؟ (این موضوع ربطی به جنسیت صاحب وبلاگ ندارد.)

دختر...

2) وبلاگتان کدام یک از این دو نفر است؟ خودتان یا فرزندتان؟!

فانا دختر منه... دختر دومم که خیلی هم دوسش دارم... ته تغاری و عزیز دردونه ی مامان... (دختر اولم متولد پرشین بلاگ بود و وقتی هنوز یه سالش نشده بود عمرش به آخر رسید)


3) بدون توجه به مدت زمانی که از عمر وبلاگتان می گذرد، وبلاگتان را در کدام مقطع از زندگی می بینید؟ کودکی، نوجوانی، جوانی، میانسالی یا پیری؟

خب سن واقعی دخترم تو کودکیه اما دختر من یه دفعه ای بزرگ شد... الان انقدر عاقل شده که میتونم بگم به اندازه ی یه دختر جوون میفهمه... دیگه بچه بازی نمیکنه و خانومانه رفتار میکنه

4) چهره ی وبلاگتان را بعنوان یک آدم تصور و توصیف کنید. از رنگ چشمها و قد و رنگ پوستش گرفته تا لباسهایش! (این مورد نیز هیچ ارتباطی با چهره و مشخصات صاحب وبلاگ ندارد.)

دخترم چشماش سبزه... یه سبز قشنگ که توجه همه رو جلب میکنه... قدش متوسطه... لاغره... رنگ پوستش روشنه... موهاش طلاییه... یه دامن کوتاه چین چینی قرمز پوشیده با یه تاپ سفید... کفشاشم سفید و پاشنه بلنده...

5) به ترتیب بگویید مغز، قلب، دهان، پا، چشم و گوش وبلاگتان کدام قسمت های آن هستند؟

مغز: فانا مغز وبلاگ منه...

قلب: قالب وبلاگم...

دهان: پست های وبلاگ...

پا: لینک دونی... باهاش میاد به وبلاگ های شما...

چشم: وبگذر بالای وبلاگمه که همه تون رو میبینه... حتی شماهایی که رد پا نمیذارین و کامنت نمیذارین...

گوش: کامنتینگ که حرف هاش شما رو گوش میکنه...


6) فرض کنید وبلاگتان می تواند ازدواج کند! آنگاه با کدام وبلاگ ازدواج می کرد؟! (لطفاً از این قسمت سوءِ برداشت نشود.)

درسته که دخترم خیلی بیشتر از سنش رفتار میکنه اما هنوز سنش کمه و فعلا وقت ازدواجش نیست...

بگذر ز من ای آشنا چون از تو من دگر گذشتم...


یه روزی، یه جایی یه دل شکوندم
یکی عاشقم شد، به پاش نموندم
چه آسون، چه راحت ازش گذشتم
دل اما، به قلبی دیگه سپردم

پریشون و گریون و دل شکسته
هنوزم به هیشکی دلی نبسته
چقدر میگفت دوباره، دوباره برگرد
چه روزا که بی من تنهایی سر کرد



این آهنگ علی عبدلمالکی رو انگار واسه من خوندن! البته فقط همین تیکش رو که نوشتم ها... وگرنه من اصلا پشیمون نیستم... فقط راستش من از یه چیزی میترسم... از اینکه به خاطر دل شکوندن نفرین شم... یا آهش منو بگیره... از این خیلی میترسم اما چیکار کنم خب که عشقش یه طرفه اس... من دوسش ندارم اصلا...

اوووووم؟ چیکار باید بکنیم؟ هان؟ چرا من و تو همه چیمون مثل همه؟ حتی مشکلاتمون...

مامور مخفی حاکم بزرگ، میتی کمان


همیشه یکی از بزرگ ترین آرزوهام این بوده که وقتی میبینم کسی رو زمین آشغال میریزه، رو زمین تف میکنه، آدامسش رو پرت میکنه تو خیابون، ته سیگارش رو میندازه رو زمین و از این جور کارا... من کارتم رو از جیبم در بیارم و بگم من مامور مخفی سازمان مبارزه با ریختن زباله ام! بعدم طرف رو به خاطر این کارش مثلا 20 میلیون جریمه کنم تا دیگه از این غلطا نکنه! بعد جریمه ای که میکنم هم کاملا رسمی باشه و طرف مجبور باشه پرداختش کنه و اگه پرداخت نکنه بره زندان!
یعنی اون لحظه که طرف حتی نمیدونه همچین سازمانی هم وجود داره و بعد یهو همچین جریمه ای میشه قیافه اش دیدنیه! یعنی میشه یه روزی همچین سازمانی هم به وجود بیاد و من مامور مخفیش شم و حال این آدمای بی شخصیت رو بگیرم؟

خانوم الف!


استاد سر کلاس در حالی که داره پوشه اش رو باز میکنه میگه : از یکی بپرسیم که لااقل مطمئن باشیم بلده و وقتمون رو تلف نمیکنه!
بعد پوشه اش رو باز میکنه و اسم منو میخونه!!!
یعنی فکر کرده ارزیابی هم مثل طراحی عملیه که من بلد باشم جوابش رو بدم؟ یا فکر کرده چون 2 تا درسی که باهاش داشتم رو 20 شدم، هنوز 1 ماه از شروع کلاس ها نگذشته درس میخونم؟! نه واقعا میخوام بدونم چه فکری با خودش کرده که اینجوری منو سر کلاس ضایع میکنه !


پ.ن: فکر کنم بعضی ها پست پایینی رو اشتباه متوجه شدن! کسی تو زندگیم نبوده که حالا با رفتنش انگیزمو از دست بدم! کلا منظورم از انگیزه وجود یه فرد خاص نبود ! فقط تلقین بود... حرف بود...

امیدم نا امید شد...


دارن باهم حرف میزنن... میگن همه ی حرف هاش چرت و پرت بود... میگن همه جی رو فلانی واسش تعریف کرده بود... میگن......

حرفاشون رو میشنوم و تو دلم میگم ای کاش من هنوزم فکر میکردم حرف هاش راسته... ای کاش این موضوع رو نمیفهمیدم... حرف هاش واسه من انگیزه بود... تلقین مثبت بود... انگیزم دود شد رفت هوا... اعتماد به نفسم نابود شد...

کاش آدم میتونست بعضی چیز ها رو نشنوه...

کاسه بشقاب 40 میلیونی !


رفته بودیم پاساژ زندگی نزدیک خونه مون (همون که سینما پردیس زندگی توشه) وسطش یه سری کاسه بشقابنیشخند (کوزه و مجسمه و اینجور وسایل تزئینی) گذاشته بودن، فروشنده هاشم فکر کنم چینی بودن، شایدم ژاپنی! خلاصه که این کوزه ها انقدر گرون بودن که کسی جرئت نمیکرد بره تو و از نزدیک ببینه شون! یه دونه کوزه ی بزرگش رو گذاشته بود جلو در ، روش قیمت زده بود 40 میلیون تومنتعجب ! کلا قیمت هاش اینجوری بود...
موقعی که ما داشتیم نگاه میکردیم، یه خانواده دیگه هم بودن، یه سطل آشغال پلاستیکی جلو در بود، پسره برگشته میگه این سطل آشغاله هم 3 میلیونه لابد ! خیلی باحال گفت اینو، همه مون مردیم از خنده قهقهه

پیر شدیم رفت :دی


امروز صبح که از خواب بیدار شدم، تا پام رو از تخت گذاشتم پایین ماهیچه های پشت ساق پام تیر کشید... انقدر درد میکرد که به زور راه میرفتم... هرچی فکر کردم چرا درد میکنه به نتیجه ی خاصی نرسیدم... آخه نه زیاد راه رفته بودم، نه ورزش کرده بودم، نه به جایی خورده بود... هر دو پام هم درد میکرد...
رفتم حموم و بعدش با پیروکسیکام ماساژش دادم اما همچنان درد میکرد... ظهر هم دانشگاه کلاس داشتم و باید میرفتم... با اینکه پام درد میکرد رفتم...
وقتی برگشتم داشتم به این فکر میکردم که الان 1 ماهه من همش کفش پاشنه بلند میپوشم و تو این 1 ماه اصلا کفش تخت نپوشیده بودم اما دیروز کفش تخت پوشیدم... ممکنه درد پام به خاطر این باشه که به کفش پاشنه بلند عادت کردم؟ خودم فکر میکنم ربطی نداره... اما دیگه هیچ چیزی به ذهنم نمیرسه... چرا یهویی پام انقدر درد گرفته آخه؟!


1. یعنی فکرشم نمیکردم یه درس یه واحدی به اسم روخوانی قرآن انقدر سخت باشه!! چون برنامه ام این ترم خیلی سنگینه حذفش کردم تا ترم دیگه بردارم... من همینجوریش نمیتونم قرآن رو بدون تپق بخونم چه برسه با لحن عربی و با صوت !! تازه امتحان تئوری هم داره، استادشم سختگیر بود... امیدوارم ترم دیگه یه استاد خوب بیاد...

2. هرکار کردیم مدیرگروهمون راضی نشد 3تا ظرفیت واسه درس لیمنولوژی باز کنه... واسه همین 4روز تو هفته باید برم یونی...

3. به طرز مسخره ای این روزا سرم شلوغه... کار خاصی هم ندارما اما همش درگیرم...

4. تمام کلاس هامون هفته پیش تشکیل شدن، همشونم حضور غیاب کردن... همشونم از همین اول بسم الله مسخره بازی هاشونو شروع کردن... تحقیق و پروژه و... آخ که چقدر من از تحقیق بدم میاد! همشون هم تحقیق میخوان! ایشششش...

5. کارآفرینی که ترم پیش حدف کردیم، مدیر گروهمون گفت استاده رو انداختن بیرون! گفت از بس بچه ها شکایت کردن دیگه بهش درس ندادیم این ترم... اینم شانس ما بود! ما باید قربانی میشدیم...

6. همچنان استرس دارم اما دلیلش رو نمیتونم بگم...

7. دلم واسه اون روزا که میومدم کلی حرف میزدم تو وبلاگم تنگ شده... چقدر اون موقع ها اینجا احساس راحتی میکردم...


پ.ن: رامونا، اگه اینجا رو میخونی میشه یه ایمیلی، چیزی بدی بهم؟ کامنتینگ وبلاگت که همیشه بستس... کارت دارم...

..

این روزا پـُر از استرسم...